Persian based weblog dedicated to literature and cultural interests author prefers to be called as Ali Chelcheleh if you are not inranian try my ENGLISH SITE 

 
  صدای بال چلچله ها ابرا رو برونه یه روزی
 

 
 
 
درست وقتی که فکر می کنی
رد شدی رفتی
مملکت در می زند
"مادر روپاست"
رد می شود از در
و از حیاط
نگاهت نمی کند که
چادرش را گرفته ای
هندوانه هایش در آب
ریاحین به باغچه
روی ایوان نشیند می
رها نمی شوی علی
رها نمی شوی
.
 
واحدهام را گرفتم و می روم مدرسه دارم. یک مقدار زیادی مثل سگ می ترسم به رویم ولی نمی آورم مثل همیشه...

 
باد از هر سمتی که بیاید من آمده ام

Jim Goldberg UKRAINE. Kiev. 2006. Trafficked woman
 
 
دور شد
دور شد
دور شد
برنگشت
 
جام کوچک تکیلای مست
خشک خشک
با رطوبتی اندک
زیر هیکلش
و صدای خش خش مارهای استوایی
اژدهام را
بیدار می کند
خمار می کند
شکست می دهد
می خواباند
 
تخم های من سنگین بود
و شلوارم پایین
دستهاش را
زیر تخمهام گرفت
و کیرم را
به سمت چپ مرتب کرد
بوسم گرد
و روی من دست کشید
من
سبک شده بودم
می توانستم حالا
لباس ساده بپوشم
لباسم را برایم مرتب کرد
 
من را
پره پره می تراشی
و دوستت دارم
من را
جرحه جرحه می خراشی
و هر تبدیلی در تو
نشانه ی طوفانی
بنفش رنگ و استخوانی است
و هر بارانی
معنایش
تشنگی های بیشتر است
هه
من از سگ نمی ترسم
سگ باش
اخم می کنم
و فش می کنم با خود
تا برای سینه هات
صدام کنی
 
خاور

زنی میانه سال
با کون لخت
روی آتش نشسته
خندان است
و مردم براش دست می زنند
 
فکر می کردم
شبها
فکر می کردم
و شب
تمام شد
و فکرها
خشک شد روی پیشانیم

 
دستای تبعیدیا بالا
آهنگ غمگین الان
وقت روشنفکریه
وقت ریشای بلند
های های گریه های خردادیان
آمبولانس های آرش
قدبلند خانوم هایده
تو تموم سن
صدای نازک
درباره ی مستی
و صحبت پستون
تکیه دادن به پشتی
بردن
بعد
پولا رو شمردن
تموم آدمای مرده ی بلاد تبعیدیا گنده‌ان
دستای تبعیدیا بالا
عین پاشنه بلنده
قدبلندتر به چشم میایم
 
بلاگر پیشنهاد داد که من می توانم از بلاگ تو یک کتاب بسازم گفتم باشد بیا بساز الان بعد از کلی قمپز گیر داده که من شمردم وبلاگ تو 9229 تا پست دارد من بالای 1500 تا را زورم نمی رسد. گه خوردم و اینها. کمی با تحقیر نگاهش کردم و حالش گرفته شد یعنی فکر می کنم گرفته شد یعنی امیدوارم که گرفته شد شاید به تخمش هم نبوده
 
چرا باید
پیژامه پوشیده باشی
وقتی که اینهمه دامن هست؟
اینهمه
اینهمه
اینهمه
دامن خالی
 
اگر وقت درس خواندن
روی شانه های من بنشینی
شانه های من گرم می شود
و اگر در آن لحظه
گوز کوچکی بدهی
لرزشت را
لبخند می زنم
و پشت گردنم خیس می شود
 
آخر از دنیا تا
گریخته
جنازه خواهم شد
جنازه ای آبی
از همانها که
می رود دریا دریا
و سبز رنگ می شوند
و استخوان گونه هایشان
هوا را
و چشمهایشان آسمانی است
از همان ها که لب ندارند
و لاغرند آنقدر
که استخوانهای سینه شان
و دستهایشان استخوانی است
از دست شما خاکی ها
آخرش جنازه خواهم شد
و دامن خواهم پوشید
و گریه خواهم کرد

 
مثل علفهای سبز پیچیده بر مجسمه آرام با صدای آرام خس خس از محاذات ساقت می آیم بالا لطیف و مرطوب و سرد
و تو
خارش من را روی ساقهات و رانت احساس می کنی دو سوی
دستهام ناشیانه شانه ات را می چسبد
و تو
ناشیانه صدا می کنی در
هق
و علفهای سبز آرام
با پشمهای تو قاطی
با دستهای تو قاطی
با سینه های تو قاطی
قطعن
من
وجود نداشته ام
راحت بخواب
خاک علفهای تازه می سازد هر
به آسانی
 
باید تو را
خودت هم بهتر می دانی که باید من
تو را
و تویت
تو را
و روی سینه هایت را
و سینه هایت را با
و از چشمهات در
و در همان لحظه هم حتی
توی چشمهات را
نگاه
آه
باز نگاه
 
شاعران برای هر سئوالی
جوابی تخمی دارند
و تخم
داغ
لای پای گاوهاست
با لرزش حشراتی مزاحم
و ریزش تپاله های علف دار بی دلیل
چرا؟
شاعران برای هر سئوالی...
 
صدای ساییدن سمب به آسفالت

یک حلقه ی بزرگ طلایی
خریده ام
برای وقت گاو میشی ام
رنگ قرمز زیاد نپوش
وقتیز که گاومیشم
خطرناکم
 
حواست
به الهامهای من باشد
الهام های من
مثل بوهای تو
دنیا می آیند
لبریز می شوند
فریاد می زنند
پراکنده می شوند
کسی مثل من برای بو کشیدن باید باشد
کسی مثل تو
برای پسندیدن

 
حمام شیشه ای بزرگترین اختراع دنیاست. بهترین نکته اش قیافه ی لرزان توست که داری کفتاری را که دارد دورت می گردد زیر دوش نگاه می کنی...
 
آخرش
سیاه ترین خودنویس دنیا را بر می دارم
و از شانه ها
تا کونت
سکسی ترین شعر غمگین دنیا را
می نویسم
بعد روی کونت
عکس شاعرانه ی یک گل زیبا را
آخرش همه را با تف
پاک می کنم که
یک ساعت بعد
وقتی که رفتی حمام
از دیدن پشتت
غمگین نباشی
 
بیدار شدن
دلیل خوابیدن است
مردن
دلیل دنیا بودن
و خندیدن
دلیل غصه
اما تنهایی
همیشه هست
و احتیاجی به
دلیل و اینها ندارد
 
من از تمام بارانهای ناباریده بالا خواهم رفت
روی یخ خواهم خوابید
پرواز خواهم کرد
و قهرمان مسابقات قویترین مردهای آمریکا خواهم شد
با تفنگ تک گلوله
دنیا را
شکار خواهم کرد
و برایت خانه را روشن و گرم خواهم کرد
گرم گرم
داغ داغ
تا برای لباس در نیاوردن
بهانه نداشته باشی
 
شاهین
چشم بند چشم چپش را بلند کرد
خرگوش
کفش های بند دارش را پوشید
خدا
نورافکنش را روشن کرد
دقت کرد
که آخر داستان اگر چه ناگوار
ولی زیبا باشد
 
تاریخ از تاری
به خای آخر رسیده است
و ثبت نقطه های سیاه
بر سفید
و لکه های سفید بر سیاه
اشک دختران دمر خوابیده را
در آورده
تاتوی ناتوی دردناک
آدامه دارد

 
شروع حدید
از کلام بی انقطاع چکش است
از خنده های بی دلیل سندان
و از اینکه
آتش
معنی ساختن را نمی داند
حدید تنها زید می
و تنهایی
غروب را
به صبحگاه تغییر داده است
 
به من
التفات فرمودند
با وزش پسه ی نرم دست
بر پس کله
باد
با خنده من را
التفات فرمودند
 
وقتی بیایم خانه
زنم تمامی این شبها
تنها
با شب خوابیده
تنش
بوی من
بوی زمخت نرینه های سیاهپوست می دهد
نرم می کنم دوباره از نو
مادیانم را...

ملاح پیر
پارو کشیده است
 
ساعت هفت خسته ی صبح
ستاره آمده است
و سراغ بیابان را
گرفته است
رفته است
در خطی از عبور منتظر چشمهام
توی سایه هاستاره آمده است
ستاره رفته است
 
شرط آدم حسابی بودن آدم اینست که وبلاگش را وقتی می رود مسافرت آپدیت بنماید که بندگان خدا توی کف نمانند منتهی نمی فهمم این آمریکای خنده دار شیطان لعنتی چه می کند که زندگی آدم فست فووارد می شود کلن. یعنی سمانه خانوم برنامه ی ما را یک طوری منیج کرده بودند که هی سوار ماشین و هواپیما و هی پیاده می شدیم این چند روزه تمام راه را خودشان رانندگی کردند الان هم منتظر هواپیمای آخریم برای عزیمت به دیتون
شرح خلاصه ی حال اینکه در عزیمت از دیتون به شهر سن دیه گو ما از فیلادلفیا هم گذشتیم در سن دیه گو ماشین اجاره نمودیم و سیاحت نمودیم. بسیار شبیه بابلسر بود و خدایی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوشگل تر رفتیم یکی دوتا از بیچ های آنجا را دیدیم و ویلاهای ملت خیلی خر پول را هم دیدیم تا دلمان بسوزد
بعد از آنجا رفتیم لوس آنجلس و سپس لاس وگاس در کل مسافرت بسیار خوب و موفقیت آمیزی بود دست سمانه درد نکند. ولی عجب کار این ملت روی حساب و کتاب است دیوس ها همه چیز سر جایش حاضر بود به شدت به همه ی خلق مقیم آمریکا استفاده از پرایس لاین را توصیه می نمایم

 
هر شب پره ای
قطره ای از ماه است
سیراب رنگها و نور
و هر نسیم
گردبادی را
یاد آدم می آرد
واین فرمول کثافت را
می توان تا نهایت گفت
 
چاه ماه را بلعید
و سیرسیرکها با ترس نگاهش کردند...
و چاه ماه را بلعید

 
اینجور مهاجرت یک اتفاق خیلی کیری است و در همان حوالی آدم می افتد. این اتفاقی که دارد برای همه می افتد اسمش مهاجرت نیست. تبعید است. مثل این کویری ها که رضا شاه تبعیدشان می نمود به رشت و نموده می شدند. تا میایی بفهمی که چی شد بچه هات بزرگ شده و نم هوا دست هات را به زق انداخته سردت است کمرت درد گرفته داری برا بچه هات هی کویر حرف می زنی. نه کویر واقعی. یک کویر بدون تشنگی بدون مار.

اینجور مهاجرت خیلی کیری است. تکیه می دهی توی قهوه خانه به تخت و صدای رودخانه گوش می کنی و صدای رد شدن روباه توی علف به صدای رد شدن دختران قشظنگ از خانه های قشنگ که مال تو نیست و چشمهات دنبال چیزی می گردد که میدانی نیست و حتی مطمئن نیستی که واقعن یک روزی بوده.

اینجور مهاجرت خیلی کیری است. تمام آبها تو را یاد تشنگی می اندازد. سبیل می گذاری و همه ی حرفهات را مثل رشتی ها به اوووووووو می رسانی غلیظ تر از رشتی ها ولی همه تو را از رد آتش روی پیشانیت می شناسند از برهنه نشستنت زیر باران از اینکه یک دقه آفتاب دیوانه می کند و اینکه شنا نمی دانی

اینجور مهاجرت خیلی کیری است. وقتی که مردی هم مرده شور از قیافه ی رفته از روحت هم می فهمد. این بچه مال دریا نیست.

بدبختی بزرگت اینست که هیچوقت بر نمی گردی نمی شود دیگر سوار قطاری شد که رفته بدبختی بزرگترت اینکه دیگر الان زیاد هم درباره ی قطار فکر نمی کنی

اینجور
مهاجرت خیلی کیری است

 
باد
کوه ها را شانه می زند
و موی مرا پریشان
و شانه هایت را ناز
بعد مستقیمن
به کعبه می رود
از روی اقیانوس
بعد
می رود کردستان
به قصد پروانه بازی
حواسش به توست باد
مدام شانه هایت را
کم دارد
 
یزید مستیده
شراب لطیف زده
رفته در کنار جویبار
یزید هرگز
دلبخواه کعبه نخواهد شد
شما ولی نماز کنید
 
با بوی آرام کاهگل
در لابه‌لا هایش
و صدای نجوای موشهای صورتیش
توی سقف
و شرشر آرام جویبارهای نیمه گرم
و ظرفهای شیرینی
و زنان کدبانو
با سینه های بزرگ
و کون بزرگ
و صدای مطمئن خنده
و ردیف لباسهای بزرگ زیر آویزان
و رختخوابهای سفید
و بچه های تازه
و زنهای حامله‌ی حمام
سمانه دهکده است
تکیه داده به کوه
خوابیده
 
مخداری

توی دهانش پنبه بگذارید
چشمهاش
چشمهاش
کادو پیچ
ببریدش را
توی کیهان بیندازید
و توی دهانش پنبه بگذارید
و سرمه های چشمهاش را
پنبه بگذارید
بوی کافور مهم است
کافور
رنگش آبی است
آبی یعنی گناه
یعنی آرامش
و این یعنی این مرد
به سزایش رسیده است

دریا
آبی است
و خط سیاه افق
زیباست
عیسی
به سزایش رسیده است
 
الان یعنی ده دقیقه پیش موس بی سیم بنده از دستم افتاد و در کمال بدشانسی روی یک هره بین طبقه اول و دوم دانشگاه گیر کرد. من از یک خانم سرایدار اینجا خواهش کردم که جارویش را به من قرض بدهد که موسم را پیدا کنم . زنک از این سیاهپوست خوشحال ها بود رفت کلی جاروهای مختلف امتحان کرد که کوتاه بود مجبور شد زنگ بزند یکی یک میله ی گنده آورد و خلاصه موس کذایی من را در آوردند و دادند دست من. اگر این اتفاق توی ایران افتاده بود احتمالن به خاطر کثیف کردن هره فحشم هم می دادند. تمام این کارها را بیرون وظیفه شان کردند محبت کردند دستشان درد نکند من الان دوباره موس دارم. ویوا ویوا آمریکا

 
برای شاعرها
تصادف خوش اقبالی است
موی بلند صاف داشتن خوب است
و صدای خوب داشتن خوش اقبالی است
و تا حدود سی سالگی خیلی
مهم است که هیکل خوب داشته باشند
شاعرها
کنار هم می نشینند
و حرف می زنند
و سیگار می کشند یک طور غمگینی
بعد از تمام حرف زدن
کونشان عرق می کند از چرم صندلی
و بعد
از نهایت غمگینی
به سرفه می افتند
و اکثرن حتی
بدون حتی
اقلن حتی
یک تصادف کوچک
نگاهشان به قطره های سرم
و رنگ سفید خشک می شود
بعد
در سکوت
و به آرامی
در امتداد جای خالی
جاعوض می کنند
و اجتماع چایخور سیگار کش خسته
دوباره باز
درباره ی نگاه خشک حرف می زنند
 
امروز شب بود
و من از بالا
خورشید را نگاه می کردم
با قدمهای آهسته ی پلکش
و صدای آرام تنفس
که
خوا
پیش
خوا
پیش
کوهها
در جستجوی عابران کوچک
آسمان را
بالا می رفتند
 
من از
کلمات های
گمشده در شب می ترسم
کلمات سیاه
در شب
نابینا و ناپیدا
دنبال شاعر تردی
مثل من می گردند
دنبال رنگ مرکب قرمز
چشمهای گنگ درشت
سفید
فکرهای فرشته های شلوارشان پایین
مدام باید
هیولاهای بزرگتری
شمشیرهای تیزتری
گودالهای عمیق تری
برای جنگیدن با دنیا
فکر کنم
مدام باید حواسم باشد
پشت هر ستاره ای ممکن است
دندان سین ی
یا نوک شمشیر الفی باشد
کاف ها
برای قتلم نقشه دارند
باید حواسم باشد
 
چند روزیست موجها مثل یک پیرهن پاره که از روی سینه ی کسی، از صدفهاش کنار رفته اند. آفتاب آرام اش هم تابیده. من دارم مثل یک گربه توی تاریکی نفس می کشم آرام...
 
دستی که خوابش گرفته را بیدار کن
بلند شوید
کارهای مهمی از هر دو شما
انتظار می رود
 
وطنم
و تمام تنم
و بیشتر
تمام
روبان قرمز زده در
بسته های صورتی
هر روز
به خانه ات
پست می شود
تق
تق
تق
به چشمهای مردی که
بسته را آورده خوب نگاه کن
ببین که دیگر
دست ندارد
لب ندارد
قلب ندارد
خایه ندارد

 
کوری

شب
روز
شب
روز
شب
شب
شب
شب
روز
شب
روز
روز
روز
روز
روز
روز
روز
روز
روز
روز
 
یک روزی آدم ساعت را نگاه می کند و می بیند عقربه ی ساعت که یازده و ده دقیق بوده دو ساعت پیش همچنان یازده و ده دقیقه مانده. تعجب نمی کند و فکر نمی کند که ساعت خراب شده. شک نمی کند. شک کار زنده هاست وسایلش را جمع می کند و می رود خانه...
 
فکر نباس بکنم
چشمهات را نبند علی
فکر نکن
خیال نکن
چشمهات را نبند علی
حتی وقتی که می خوابی

- امروز
دمای صبح
بیدار بود و من نفهمیدم

چشمهات را نبند علی
 
باید همینجای دنیا می ماندم
ویزای من تنها
فقط برای همینجای دنیا بود
کمی پایینتر از
محدوده ی میان دو پستانهات
تن تو
ییلاق خودش را دارد
دریای خودش را دارد
شمال خودش را
تن تو
آمریکاست
بیرون تو
دنیا نیست

- گردباد کوچک گردید و با خود گفت
 
خواب از پیاله گرفتن
و دوختن چشمها به آب
ماهی به رنگهای خودش فکر می کند
و خشکی هایی که نرفته است
و فکر می کند
دلیل نرفتن
چمدان است
دریا
به قدر افق
لبخند می زند
با چشمهای درشت و
مرطوبش

 
از من شروع کن
من ابتدای دایره ام
نقطه ی محصور
با صدای نفسهایش
و صدای خر پاره شدن
از من شروع کن
و هرگز
به پایان من نرس
 
نمی خواهد از من
و نمی خواهد به
تمامش را می خواهد که
و حتی آن را هم
 
عاشقانه نگاهش می کنم
مثل بچه ای که تنها
اجازه ی بو کردن داشته باشد
 
فکر می کند
تاریخ
از میان ابروهایش
رد می شود آهسته آهسته
تاریخ اما
در مقابل دیدگاتش نشسته
زل
ابرو به ابرو
در
دیدگانش
 
برای من
روی دیوارها
خرده نان بریز
و کاسه ی آب روشن
در عوض
من
چشمهای درخشانم را
نشانت خواهم داد

 
چقدر رمانتیکم؟
کافی است برای فهمیدنش
به دستهای من اجازه دهی
 
عاشق آهنگهای غمگین هستم
مرده ی اینکه برایم
گریه کند کسی
یا اینکه تکه های مانده ی نان سفره را
اینجور آدمی هستم
از اینها که
بدون هیچ گلوله شلیک کردنی
تیر می خورند
قهرمان می شوند
و برایشان پرچم می اندازند
من
اینجور آدمی هستم
 
تنابندگی

عینهون
کاپیتالیست های افراطی
تمام باغهای من را خرید
و بومیان کثیف من را
با نوشابه های قرمز
آینه ها
و لباسهای زیباش فریب داد
بعد
با بوسه های مجانیش
نرمی دل مردم بومی را
توی دستهاش گرفت
بعد
توی رودخانه نیروگاه
بعد توی دشت کارخانه ساخت
و سقف خانه ی من
سیخ سیخ پر از آنتن شد
بعد تخنتخواب ساده ی من را
با ملافه های پی در پی اش تصرف کرد
بعد من
به نور ملایم مخدرهاش
و خواب آرامم معتاد شدم
به صبحها شنا در دریا نور
ستاره خوابیدن بر بامش
به خوردن چیزهای خوشمزه
و ایستادن در صف هاش
به قسط های مداومی
از loan آخر
بهره های افزوده
تهاتر تن با تا
نفسهای دودی پاییز
پکهای بیشتر
بیشتر ستاره
نور بیشتر
ستاره
نور
ستاره
نور
نور
نور
نور...
 
درخت از آسمان
زیاد نمی خواده چیزی
درخت فقط
پنجه هاش
به آب آسمان رسیده باشد
و چند تا پرنده داشته باشد کنار برگهایش
کافیست
درخت ریشه های بلندش را
فرو کرده محکم در سینه ی تاریخ
 
و جوانه می زند ستاره ها کم کم
درست وقتی خیال می کنی که
شب
این شب دیگر
ابری است باز
ستاره ها
و مرغ باریک آبی رنگ
رد می شود آهسته
با ستاره ی قرمز
رایت روی پیشانیش
دستها
درست مثل پیچک
ستون مرمرین همیشه را
خوب می شناسند

 
از شاعری که
شبیه آب نبات چوبی گرد است
سئوالهات را بپرس
آب نبات چوبی
پلک خواهد زد
صبر خواهد کرد
و سعی خواهد کرد
 
گل گلایل عصبانی
به هوا تکیه داده
و دشنام دنیا را
روی دوشهاش احساس می کند
آب توی کاسه تنها
تکانهای گل را
دایره وار
لبخند می زند
 
انگشتم رو بوس می کنه و انگار کیرم رو بوس کرده باشه نمی دونم من حساسم یا اون خوب بوس می کنه
 
وقتی که خیلی خسته اس
غمگینه
خیلی از دنیا خسته اس
 
"پرنده ها موظفند که..."
رودخانه ها می گند
"پرنده باید...
به شب فشار بیاره روشن شه"
پرنده لبخند آروم زد
شب لبخند آروم زد
رودخونه نمی تونه بیاد رو درخت
رودخونه خورشیدو نمی بینه

 
کلمه ی ساعت را
می گذارم زیر بالشتم
سرم بلند باشد راحتتر می خوابم
 
ازوم ربطی به از روم ندارد

اینهمه
صف سیاه جنازه های توی راهرو من

اینهمه
سفیدی تو لابه لای چمن ها

اینهمه
هجوم بوهای مختلف
ازدیاد رگ سبز
در تمام سطوح
رو بلندی پستون
روی گردی کفل

اینهمه
نگاه زل شمع
پت پت پلکام

اینهمه
دریای بی خیال خوابیده

اینهمه
دست کردن آروم ساحل
زیر تن دریا

اینهمه
حشرات بیخود
چشمای گردون
دستای لرزون
صدفای خرچنگ دار که موج

خوابیده بودم
سفید لخت کنار دریا
دریا ازوم رد می شد
 
ارگاسم

هویت مرگ
هویت آسان مرگ
سیاهی آرامش بخش
زیبایی چشم بسته
و پایان نفسهای عذاب آور
 
سابسکرایب یو
دیسکرایب یو
دن
فاک یو
اسلولی
اسلولی

 
پروانه ای که شب شده بود
توی رختخواب
چشمهاش را
توی چشمهام نگاه کرد

"پروانه را زیاد
بو کنی اگر
اکلیل هاش می ریزد"
من
فکر اکلیل هاش نبودم
 
از شدن شب ترسیده
به جانب دریا گریخته ریخت
غصه هاش را
صداش را
پراش را

بی بال و پر کلاغ
توی دستهای موج
آی گریه کرد
آی گریه کرد
 
این پرچم لعنتی برعکس است
پرچم را دوباره نصب کنید
بیاریدش بالا
و دستهای سرد را
روی زخمهای داغش بگذارید
دامن بلند بپوشید
صداش کنید
بگویید
در دامن شما
گریه کند
 
درد از
حوالی پیشانیم شروع شد
مثل اینکه پرنده ای
توی آب افتاده باشد
روی پیشانیم پرپر زد
و قرمز شد
نرم بود
مثل خواب بود
بالا بود
و مثل کرکس دور من می چرخید
نه می خورد
نه رها می کرد
نه دست می کشید
نه می زد
درد
مثل یک عقاب دوست داشتنی
مثل یک گرگ از آتش
در خطرناک و آرام ترین حال ممکن
روی سینه ام خوابید
و پرزهاش را
به صورتم گز داد

 
حرصم در آمده از این بیشرفها سردم هم هست حال آپ کردن ندارم
 
Bavar Nakon by 4040e

"اما تو باور نکن"

چرچیل
بوی ساندیس می دهد
و شراب معین
در همان اصفهان خواهد ماند
شیشه های قدیم
همان با کلاسهای روزنامه پیچ دقیانوس
شیشکی شده اند
و اسم تمام دوستهای من
کوکاست
شعمدانی
نوری ندارد در شبها
و شورت نارنجی
خونی را
نمی پوشانداز زنها
و دستمال یزدی
هق هقی را از مردی

در تهران
درد مال مردهاست

زن
بجز پریود
دردی ندارد

 
حالش بهتر بود
دو روز با شورت کوچک سبزش خوابید
و بدون دلیل بوسم کرد
چشمهام را نگاه کرد
و با خستگی یا
به آهستگی
دست روی من کشید
حالش بهتر بود
هوا گرم بود
ایستاده بودم
 
فکر می کنم که شنبه ها غروب
راستی
شنبه ها غروب
دلم غروب قرمز خواست
سبز سبز
سبز غروب کرده در قرمز
پارک
پنیر
تربچه
نان
دلم غروب پارک خواست
و لحظه ی مقدسی که
شب

توپ را نمی بینم ممد
اینجا چراغ نداره
 
خوشحالی؟

آرامش
مثل گنجشک آمد
نشست روی دیوار خانه
پلکهاش را به هم زد
چشم دوخت هم به پنجره
سلام رساند و
ساکت شد
 
فکر می کنم که برهنه بودن از کمر به پایین یک علامت مطلقن سکسی است یک چیزی مثل جمله ی "بدو بیا منا بکن" فکر می کنم کلن حرکت های آدم ها معادل کلمه دارد و فکر می کنم نباس کلمه های این عمل ها را مطرح کرد چون گویای آن عمل به قدر کافی نیست...
 
تصمیم دارم تا
به کوه رفته
آهوه شکار کنم
تفنگ من کجاست لیلای عزیزم؟
تفنگ من کجاست؟

 
امشب خورشید برنامه ای برای سر زدن ندارد و زمان اگر نیاید معنا ندارد پس
صبر کن
صبر کن
صبر کن
 
جهانم برفی و مه آلود شده نخوابیدن آدم را خسته می کند خوب نبودن سالم نبودن اطمینان نداشتن از اینکه یعنی از هر چی که خوب نیستم خوب نیستم هیچ خوب نیستم
مه آدم را خسته می کند
برف آدم را خسته می کند
 
می خواهد بگوید فردا
و صدایش می لرزد
می خواهد صدایم کند
و صروی هر جاده
در هر کوه
دایش می لرزد
می خواهد اجازه بگیرد
و دستهایش می لرزد
عاشقت شبیه قطار
تمام جانش دود می دهد و می لرزد
روی هر پلی
بر هر دشت
و آتشیش از سینه
و آتشی در سینه
 
ادامه ی ستاره حتمن دشتی برفی است
کویر خسته این را
سریع فهمیده از صورت ماه
حتمن گرای خارهای بریده
به سمت خورشید است
حتمن خورشید
نفهمیده رفته
حتمن صدای پای ابرها خواب این کوههای بیدار خواب را به هم زده
حتمن صدایم کرده باد و نفهمیدم
یا کسی دستهاش را به دیوار آسمان گرفته
مهتاب باقی است
چشمه باقی است
پروانه باقی است
پس چرا نمی فهمد؟
 
مرد کور
پابرهنه مست
در اتاقی پر از ظرفهای شیشه
یک کلیشه
که در مدام من
تکرار می شوند
 
فکر می کنم یکی از تخصص های خدا اینه که برای هر کسی فاجعه‌ی اختصاصی خودش رو به وجود بیازه
 
بعضی فجایع هستند که تحملشون راحت تره چون آدم درشون سر می شه نمی فهمه دیگه که داره چه مصیبتی درست می کنه برای مردم اطراف بعضی فجایع هم هستند که قبل از اینکه درد بگیرند تموم می شن زود بعضی از فجایع هم هستند که هیچکدوم از این دو تا نیستند...
 
می لرزم
می لرزم
می لرزم
می لرزم
می لرزم
می لرزم
می لرزم
می لرزم
می لرزم
می لرزم
می لرزم
و سنگی درون سینه
همچنان پرحرارت است
 
کوسه های بیابان
ماهیانی غمگینند
با رقتی دیگرگون
در میان چشمهاشان
و لرزشی از سرما
بر تیغه ی پشتی
راه دریا را نمی دانند
و این کافی
چیزی را
از آنها
گرم نخواهد کرد
نه تمساح می شوند
که بتوان از آنها کیفی ساخت
و نه اسبان مترصد
برای باربری
در سرابهای مدینه
شنا می کنند
دوش می گیرند
و خشک می شوند

 
و خدا فرمان داد "آدم نباس درباره ی تمام زندگیش حرف بزند" و پیامبر خدا فرمود "کی گفته ؟ هر کی گفته گه خورده" . خدا هیچی نفرمود و با غیض پیامبرش را نگاه کرد
 
و بند کفشهایش را بست

خون من
توی رودخانه می چکید
خون من
به خورد لباسم می رفت
خون من
جوی کوچکی ساخته بود
بدون پاشش
بدون فشار
استرس خوب نیست
استرس اصلن
لرزش اصلن
خون من آرام به سمت رودخانه می رفت
به خورد جنگل
به خورد علفها
به خورد لبخندهای عریض
خودش هم احساس کرده بود
من داشتم فرایش می گرفتم

شمشیرش را
روی سنگ سبز گذاشت
بعد تکه های من را
از دست باد جمع کرد

با هم صبحانه خوردیم
 
یک روز کوچک
یک مرد چاق
تمام قبرهایی را
پر از مردهای سفید کوچک
در هم ادغام کرد
توی یک تابوت گذاشت
و رویش نوشت
"قبری برای اینکه یادم باشد"
قبر جمعی چیز بدی است
تحمل پیرمردها کمتر از مرده هاست
 
دیشب مثل همیشه شد وقت خواب یعنی نصفه شب یکهو دیدم که نیستی مخم هنگ بود حواسم به کنفرانس نبود به اینکه دو ساعت پیشش حرف زده بودیم. خیلی بامزه بود عین صحنه های تئاتر بود من صدا زدم آرام "سمانه" یادم می آمد که حرف زده بودیم ولی یادم نمی آمد که کجا حرف زده بودیم احساس نیمه بیدارم می گفت چند لحظه پیش پیژامه ی سرمه ای پایت رفته اس اتاق و حتی به گردی کونت وقت پا شدن هم فکر کرده بودم یعنی کل جزییات بلند شدنت و دانه گزهای مبل یادم بود فکر می کردم که داشتیم تلویزیون می دیدیم و من مثل همیشه آن وسطها خواب رفته ام همین و بیدار که شده ام مثل همیشه دارم دنبالت می گردد مثل شوهر خاله ی بابا مثل بابای بابایم دیشب ولی مثل همیشه بود یعنی فکر می کردم که مثل همیشه بود فکر کردم صدا می کنم و تو هم می گویی هان طبعن نگفتی هان عجیب نبود که نگفتی هان خوب بالتیمور بودی نشنیده بودی توی نیمه بیداری فکر کردم قضیه جدی است و در این مدتی که خواب بودم احتمالن جایی رفتی یا کسی تو را دزدیده کله ی من همینطوری است من کلن در خیالات خودم هستم تو همان چند لحظه انقدر سناریوهای عجیب اتفاق افتاد و استرس گرفتم پا شدم هنوز بالتیمور یادم نیامده بود فکر کردم احتمالن ساکتی و باید دنبالت گشت همزمان هم فکر می کردم به گناهام توی خواب توی بیداری به دانه های ریخته ی نان صبح روی میز و شتک های آب در حمام به اینکه آخرین دفعه کی و اینکه جای کونم مبل سیاه عزیز را خراب کرده گفتم احتمالن روی تخت خوابیده یا رفته حمام خیلی بامزه است توی حالت نیمه بیداری هم آنجای آدم کار می کند تو اتاق خواب نبودی و خوب عجیب نبود بالتیمور بودی توی آشپزخانه هم نبودی و این خیلی نگرانم کرد تو پذیرایی ولی یاد بالتیمور افتادم به خودم گفتم "خاک تو سرت" و با فکرهای توی راه اتاق خواب رو کاناپه خوابیدیم
 
بگذار این مزارع طلایی گندم
مکان عبور بچه ها و ناپدید شدن
علف چر گاوهای مردم باشند
گاو فرق گندم و بوته را نمی فهمد
گاو از مزارع گندم
تصویر از بالا ندارد
و چشمهاش جز قرمز نمی بیند
و مغزش به جز یکی دوتا فلیپ فلاپ ندارد
گاو احمق است
ولی گشنه
شاید بعدن
دوباره کاشتیم

 
انگار مرض گرفته باشم یک چیز قرمزی مدام توی کله ام می زند که "Nationwide is on your side" و فقط همین و فقط صدای سوت آرامی شبیه سکوت که سکوت نیست و از توی کله ام می آید...
 
دنیا یک تاریکی مطلق است و نورها فقط رنگند هیچ چیز درخشانی وجود ندارد و حق دنیا تاریکی است رنگ زرد در زمینه ی آبی یعنی نور و سفید در زمینه ی آبی یعنی ابر زرد در سیاه در زمینه ی صورتی یعتی چشم و صورتب در زمینه ی سیاه یعنی لب یکنواخت و آزارنده جهان با خجالت از رو به رویم گذشته است
 
باد توی خانه است
و گلیم های نامریی آویزان را به صورتم می زند
و سیم های برق مدام
دور پایم می پیچد
و دیوارها مدام
سد می کنند من را
"بچه کدوم محلی؟"
من بچه ی همینجایم آقا
همیشه زیر چادر مادرم بودم
من را نمی دیدید
 
آیا امید وارم؟
آری همیشه واره ای از امید با من هست
با چشمهای واکاونده
و سوراخهای بی دلیل
و دستهایی لرزان
تا در من
دنبال من بگردد
 
وقتی بیایی
یک نوار سبز از
ویش های من
به دستگیره آویزان است
و بارانی که در نبودنت چاله هایم را هم
رفته است
و آفتاب شده

علاوه بر آن
سایه هم اگر شد
سرد نیست
و باران نمی آید
بدو
بدو بیا و رعد و برق بزن

 
وقتی که غمگین است
ساعتش را
روی سیزده می بندد
لبخند کوچکش را
در کمد می گذارد
بعد آرام
روی حرفهای خودش می نشیند
و ابرهاش
دورش را می گیرند
از دور
در میان دود هنوز
چشمهای قرمزش پیداست
 
ای جانم را
رنده کرده ریخته در سالاد
گوجه های درسته ات را
کنار تکه های جان من بگذار
و چربترش کن
چرب جانم زیباست
 
در رنگ های دنیا
پروانه ام
یا یک حیوانی شبیه پروانه
کمی زشت تر
کمی شل تر
کمی درازتر
کمی مخوف
با ستاره های ملموس توی چشم
و شلوار سیاه بالا کشیده
و جانم را
در کیف بنفش رنگی دارم
که دست توست
و همه اش به حالت بازی
می چرخانی
 
از طریق همین کلمه های ساده
در تماس باش
کلمه ی خوب
جویبار است
آب سرد است
را می گیرد از شانه های آدم جاری
لای سینه های آدم
کلمه را دست کم نگیر
کلمه
مهم ترین چیز دنیاست
مثل حبابهای صورتی
فضا را پر می کند
و بعد
فرو تنانه و مشظعوف می ترکند
مرا نگاه کن
حواست به من باشد
 
ستارخان زیر پلهای صادقیه

زانوی باد درد گرفته است
لنگان رفتن از میان در...
درختهاست
و دست
مست در
شکوفه هاست
پریشانی گیسوی کسی
تیک شوخ
با خسی

همین و بعد
سر
به زار سنگ و
گردش و گذر
گذشتهاست

باز
پلک شب پرید
باد
لبخند زد

"شت
باز
هم-کسی پریده است"

 
امشب
خوب خواهم شد
و مثل سفینه ای کوچک
در میان سیاره هایت
آرام خواهم گرفت
انشالله
 
بچه های صندوقچه
کلیدهای کوچکی شده بودند
بر گلوی نحیف مادربزرگ
عین سینه ریز طلایی
بسته با رشته های آبی
رشته های سرخ
و مادر
وقتی که می مرد
مطمئن تر بود
خانه
علیرغم شهرداری ها
خرابتر نخواهد شد

جرنگ بود
دور گردن مامان
 
مردی که
پول نداشت
و کله نداشت
سرش را
لای پای زنی که
کس نداشت
و بچه نداشت
و ساحل نداشت
گذاشت
و عامیانه
با کس
زمزمه کرد
 
اژدها ترس ندارد

جنده ای کونی
توی پلکهای غمگینم
عکسهای ترسناکی کشیده

- خودش هم گفته بود
من
ترسو ام -

و من توی خوابهام
پروانه ی ترسناک می بینم
با بالهای بزرگ و سیاه
بزرگتر حتی از شب
از دنیا
که به هیچ سمتی
پرواز نمی کند
و پلک می زند مدام
و می پرسد

- خودش هم گفته
من دیوانه وار جواب دادن را
دوست می دارم -

جنده را از کونش می گیرم
هر چیزی دسته ای دارد
من هم حتی دسته ی غمگینی دارم
جنده را از کونش
ببخشید باسنش می گیرم
و توی رختخواب می گذارم
پتو را می کشم رویش
و عکس پروانه
توی پلکهام جیغ می کشد
و بخار
روی پلکهام
آفتاب می کشم
لبخند می زنم
و با شجاعت
می خوابم

جنده هم گاهی باید آسمان ببیند
 
اگر این بهانه های ساده برای بوسیدن
پیدا نمی شد
اگر رگبار قبل از اینکه بیاید
خبر می داد
اگر داستان مردن آدمها را
به مادرشان می گفتند

هیچ بچه ای دنیا نمی آمد

{گاهی آدم را با ارتباط کاملن زبانی
از ته دل می بوسد
بعد آدم احساس می کند امام
روی تاقچه ی خانه
نان و خرما گذاشته}

 
موهای کوتاه یا بلند
خودت بهتر از من می دانی
این چیزها خیلی مهم نمی باشد
من تراشیده ات را هم
و بلندت را هم
 
ای کاشکی
باسیل کوچکی بودم
و آنتی بایاتیک
سبز رنگی
من را
خفه در دم می کرد

کاشکی سل بودم
دراز و کوچک و بی مقدار
و جهانم هرگز
از مدرن جلوتر نمی رفت
 
پادشاهی بود که یک قلعه داشت و یک زن داشت و یک اسب داشت و یک بیلچه داشت. او هیچ وقت سوار اسبش نمی شد و به بیلچه اش دست نمی زد ولی غروب که می شد زیاد با ملکه سکس می کردند. یک روز غروب شد و غروب ماند و نه شب شد که کسی خوابش بگیرد و نه صبح که لازم باشد ملکه برود حمام. پادشاه یک لحظه سکس را قطع کرد و در مدتی که ملکه داشت خودش را می شست. به بیلچه سر زد و دید که بیلچه ناپدید شده و اسب هم توی اصطبل نبود. پادشاه لبخندی زد و فهمید که مرده و رفته است بهشت. برای همین هم خورشید در حالت غروب مانده بود داد زد "عزیزم لباست را نپوش زیاد هم تمیزکاری نکن دارم می آیم بالا" ملکه داشت به گناه های زندگی کوتاهش می اندیشید...
 
سخاوت
کلام گرد و کوچکی است
در برابر سینه های برهنه
و ماه دایره ای سفید و کمرنگ است
وقتی تو
لخت می شوی
با ستاره های کوچک قرمز
با چشمهایی که تا ده دقیقه ی دیگر
هرگز
دیده نخواهد شد
 
تمام برگهای ریخته ام را
کپه کرده اند
و من برهنه و اینها
دستهای غمگینم
بر اسافل اعضا
زمستان را
انتظار می کشم

 
سرما
گزگزی ناچیز است
مثل بی خوابی شب
مثل سرفه های بیخود
مثل اینکه آدم
پنج ساله
چاره ای از شب ادراری نداشته باشد
یا پانزده ساله از جق زدن
و آخرش بفهمد سرما
ساده های مشکلات دنیاست
 
مدرنیته
گرانیته
تق
می خوره سر آدم
سنت آدم
درد می گیره
حوض آدم
نماز آدم
نون کمبه ی آدم
حلوای آدم
سه تار آدم
درد می گیره

بعد
فقط شیر آب هست
چشمه نیست که پاتو بزاری
تازه باشه هم
پا دیگه پای آدم نیست
 
پنکه
تلاش بیهوده ی بشر است
در اختراع نسیم
و نسیم
تلاش بیخود دنیا
برای خنک کردن آدم
خنکی
کمکی به آدم نمی کند
و قلب مذاب دنیا
و قلب مذاب آدم
با نسیم ها و پنکه ها
خنک نخواهد شد
 
عبدود فوت کرد
و علی توی خندق افتاد
خدا گفت
"شت
خراب شد
!دوباره می گیریم"
 
آرامترین زنهای دنیاست
با رطوبت محض
در اکناف مژژه هاش
و کلام متین پراکنده
مثل پروانه های ویترین پروانه دارهاست
ایمانش
شمشیر است
می برد از شانه
و قلب آدم هنوز
در تپیدن است
و گردنش هنوز
حوض و فواره

آرام باش پرنده ی سرد
پرنده ی آبی او
چاره ای جز
در آغوشت گرفتن ندارد
کافی است
از جایی به قدر کافی ها
بلندتر پریده باشی

 
زیبا لبخند می زند

من گرفتار اتفاقات دیگری هستم
گرفتار سایه های کوچک شاخه ها از ماه
یا لرز آرام موش از برف
تولد حرفهای رکیک از دهان معصوم های پنج ساله
و اینکه دیشب پنج بار پیاپی گوزیدی
حاشا
حاشا
فکرهای بیهوده
مثل زندگی
مثل حال دیگران
و حرفهای هجو
راهی به زیبایی ندارند
 
اگر یک زنی یک روزی به یک مردی بگوید که خیلی داغان و نصفه هستی مرد نباید بلرزد به خودش مرد باید به واقعیت ارتباط داشته باشد باید لبخند کوچکی بزند چشمهاش را ببندد و بعد باز کند و در مقابل حقیقت بایستد سفت چشم توی چشم شانه به شانه
 
هر روز
یک بوس
نزددیکتر می شوی به من
و یک آینه بیشتر در من
تکرار می شوی
و رطوبت قدمهایت هر روز
بر کف کف کف
کویر
سوسمارهام صبور
پلک زدنهایت را می شمارند
 
همه در کف ماهند
هیچ کس
به غروب غمگین ستاره ها
نگاه نمی کند
 
شب
آلام خودش را دارد
اشکهای چکه چکه ی خودش
و قطره های خون خودش را

شب
دراکولاست
سرد و آرام است

ولی
هر شب
آلام خودش را دارد

 
من
دلبخواه زمین نخواهم شد
تنها رود تو
خراشیده سینه ام را
عمیق عمیق
و در من دره ساخته
و خواب سوراخ کونت
رویای باکلاس من را
مشوش می سازد
هر چه هم که باد بیاید من
دلخواه زمین نخواهم شد
 
غصه
مثل زاینده رود
خشکی را
می آید بالا
و دهان پلهای آدم را می بندد
 
"وطن من این جاست .به جهان نگاه می کنم اما فقط از روی این تخته پوست. دیگران خود بهتر می دانند که چرا جلای وطن کرده اند. من این جایی هستم .چراغم در این خانه می سوزد.آبم در این کوزه ایاز می خورد و نانم در این سفره است .این جا به من با زبان خودم سلام می کنند و من ناگزیر نیستم در جواب شان بن ژور و گود مرنینگ بگویم." - احمد شاملو

چقدر دورم از شما آقای بامداد به حساب آمریکایی ها ده هزار و پانصد مایل ناقابل ناقابل آنور دنیا از وقتی شما مردید معنای دنیا عوض شد آدم دیگر هیچ جا احساس غربت کمتر نمی کند
 
روزی کلماتم
پیکرم را به لانه می برند
مثل دانه های مورچه
مرا می برند
در میان عسل
و من لبخند خواهم زد
زیرا اعماق زمین داغ است
و داغی من را
به یاد تو می اندازد
 
دخترک جنده
از حدقه های من
گوشواره ساخته است
و از انگشتهای من سینه ریز
و با داس مردم کشیم
شنبلیله خرد می کند
دندم نرم
عزراییل
نباس عاشق می شد

 
غذباد

رگبرگهای کوچکش را آرام
با انگشت در جای مناسبش قرار داده بودم
خودم گفته بودم
همیشه
سرت بالا
دماغت بالا
سر سینه هایت بالا باشد
خودم
آب را گفته بودم در دوش
از کجایش بریزد
خودم بابونه هایش را
دانه دانه
دم کشیده بودم...

پرواز کرده بود
ایستاده بود
بر اوج آسمان
و حریصانه از من نخ می خواست
 
خوب دیشب این سایت خنده دار آمریکایی اعلام کرد که ویزای بنده اف وان شده و بنده اجازه دارم وجود داشته باشم. خودش باز هم نکته ایست برای خودش...
 
خسته
از دانه دانه ی قطره های باران خسته
از گنجشکهای توی ایوان خسته
از تکه های یخ توی لیوان خسته
از لکه های زردی در وان خسته
از اوضاع ایران خسته
خسته
برای نمی توانم هایم
 
من مالک تو هستم
و تو
کشتزار و
مزارع و
جویبار و
اسب و
داس و
جوجه های منی
 
با زنجیرهایم آمدم دنیا
تکه های مداوم ار
قلافهای کلاف فولادی
و پاهای لرزان همیشه در
انتظارهای بی دلیل نشستن
نفسهای خسته
و تیزی من
کند بود
برای بریدن دنیا
با همان زنجیرهام
لنگان
رفتم

 
بار اول محسن بود که گفت توپ فوتبال ما دارد بزرگ می شود و ما همه بهش خندیدیم. توپ فوتبال گاهی کوچک و کم باد می شد ولی بزرگتر که نمی شد. محسن همه‌اش می گفت توپ جدیدن تو یه پا دو پا به پایش گیر می کند بعد هم سریع توپ را می گرفت و نشانمان می داد. از آن به بعد تفریح ما شده بود که محسن هی بازی را استوپ کند و بگوید نگاه کنید توپ قبلن ها از اینجا رد می شد ولی حالا نمی شود. یا مثلن بگذارد توپ را کنار کله ی کسی و بگوید ببین چقدر بزرگ شده. منتهی راستش من یک وقتی توجهم به بزرگ شدن توپ جلب شد که می خواستم توپ را بگذارم توی کیسه اش و نرفت. محسن بهم خندید و گفت "دیدی علی آقا این توپه یه مشکلی داره" و توپ واقعن یک مشکلی داشت این را دیگر همه فهمیده بودیم کارمان شده بود متر کردن مداوم توپ و گزارش بزرگ شدنش. جدیدن ها رشد توپ آنقدر سریع شده بود که می شد نگاه کرد و دید. یک هفته نگذشته بود که دیگر توی دروازه نمی رفت. هفته ی بعد توی حیاط جا نمی شد. و سال بعد بابا و همسایه ها مجبور شدند بگذارندش توی یک چاله ی خیلی بزرگ کنار محله. محله کم کم به توپ بزرگ شونده عادت کرد. ما هم به خاطر تغییر محل کار پدر خانه مان عوض شد. چهل سال بعد که یک سری به آنجا زدم مردم از توپ ما به عنوان یک تپه استفاده می کردند و هنوز هیچکس داستان بزرگ شدن توپ را باور نمی کرد
 
صاف و آسان
مثل یک پتوی نرم
روی من خوابید
و به لرزش دستهای من عادت کرد
چشمهاش به چشمهام عادت کرد
لبش به
کلفتی لبهام
و کونش به آرامی دستهام
و ساده ما
مثل برف تازه ریخته
روی کوه
مثل سنگ
بر کاناپه خوابیدیم
 
باید به همین تنفس ساده عادت کنم اولش کار خیلی سختی است ولی ساده می شود کم‌کم مثل شنا کردن است آدم عادت می‌کند به اینکه پایش جای سفتی نیست و بعد به رفتنش ادامه می‌دهد اولها بچگی احساس می کردم تنفس کار خیلی سختی است می ترسیدم یک بار توی فوتبال از تنفس نکردن ذله بشوم بعدش ولی به خودم گفتم عادت کن ساده می شود کم‌کم و زندگی راحت شد...
 
شاید اسم خودم را گم کرده بودم
شاید فرق خودم را با
درختهای ساکت نمی فهمیدم
ولی اسمم هنوز
توی دفتر بود
و روبرویش
نوشته
حاضر
و حضور غمگین من
در کلاس ادامه داشت
گر چه من
اسمم را
گم کرده بودم
 
وقتی که شب
نفس کشیده
وقتی
کبودی شب خوب شد
پرنده های آبی رنگی
به سمت افق رفتند
و اما افق
تنها استعاره بود
از تماس بین آسمان و زمین
افق وجود نداشت

 
جنگ الان یک معنای تلخ تری دارد خیلی تلخ تر از آن زمانی که ایران بودیم. غصه های ریموت یک طور بد مبتذلی هستند. مثل اینکه عقبه ات را زده باشند یعنی تو نگران آن همه چیزی هستی که جا گذاشته ای مثل اینکه آدم از گم شدن گذرنامه اش می ترسد یا از اینکه اسمش پاک بشود ار امتحان کنکور. جنگ الان یک معنای خیلی تلخ تری دارد...
 
کاری که امروز صبح کردی کار خیلی قشنگی بود. توصیفش نمی کنم که کون مردم دیگر بسوزد
 
یک نقطه ی طلایی
در هر سرنوشت سیاهی هست
که لباسهای رنگی زیبا می پوشد
و شورتهای باریک
و با لبخندی باریک
سیاهی را
زیبا می سازد
سیاهی می داند
باید ساکت بماند
درمان ندارد سیاهی
 
قبلن گفته بودم یا نه که از فرانسه متنفرم یعنی از این تلاش لعنتی برای خوشگل نشان دادن دنیا و قطر عمیق لجن زیر این لایه بیزارم ترجیح می دهم اگر خانه ام کنار مردابی پر از جسد است روی مرداب سبزه نباشد
 
وقتی که می خندی
اتفاق بسیار خنده آوری در
نواحی لبهایت ما افتد
که من میس خواهم کرد
انصاف داشته باش
در همین لحظه ی کوتاه من باید
لااقل هزار لرزش کوچک و درشت را
به دقت شمرده باشم
 
شبیه افترنون است
با هندوانه های سبزی که
بابا خریده بود

شبیه افترنون است
شبیه فوتبال
در کوچه ای که هرگز شب نمی شود

شبیه راه راه باریکی است
که تمام راه مدرسه را
روی آن راه می رفتم

شبه افترنون است
خسته و آرام و مدعی
با کوچه هایی که در هر دقیقه
بارها
کشف می شوند
 
خوابای بد
آدمای با صورتای سفید
زنای با نگای بی مردمک
ماتیک تیره
خواب افتادن از بلندی
بلندی تیره
زیر سنگ موندن
سنگ قبر
با نگای مداوم یک مرده
چشم روی چشم
خوابای بد
وقتی داری
توی دنیا قدم میزنی
و سمانه جیغ می کشه

 
کویر اگر کرور درخت داشته باشد
جنگل است
فقط به چند پرنده احتیاج هست
کمی آهو
و طبعن شیر
الاغ هم که به اندازه ی کافی داریم
فقط مواظب باش
تا بروم و برگردم
الاغ
درخت را
نخورده باشد
 
چشم ده دختر را در آورده توی کاسه ریختند
بازوی بیست مرد را بریده در کمد گذاشت
و با چکش دانه دانه دندان بچه ها را
و با افاده به دختران چشم ندار
و مردم بینا تجاوز کردند
بسیار باافاده و آرام
و از صحنه ی تجاوز
در حضور بچه های گریان بی دندان
و مردهای بی دست یا بسته
فیلم سکسی گرفتند
و صدای مرطوب تپ
تپ
تپ
هن
تپ
تپ
تپ
قدمهای آرام آقای تاریخ بود
با سبیل دراز خون چکان و
دستهای سفت
آمد نشست
قلیان کشید
و ماند
زنها دیگر جیغ هم
نمی کشیدند
 
گردی های تو
و پرگارهای من
سوزنهای بسیار ساده ی یک شکل
مماسهای لاغر لرزان
تانژانت های
سر به زیر آلفا
و گرادیان مهربان ملافه
بر تمام شکستگی هامان

کهنه و کلفت و آبی
جبر من
مثل سال چارم دبیرستان
دانه دانه
ورق ورق
هر دم
با تو
 
یک ساعت مداوم
رقصیدن
شمردن تمام قدمها
تمام ضرب ها
و خندیدن
به آدم نشسته
بعد
خوابیدن
سیاه شدن
و بیدار نشدن هرگز
 
مگر تو هم سر من نیستی؟
سر من تنهاست
زودتر بیا
و کله ات را
روی کله ی من بنه

 
دنیای لعنتی تکه پاره

Balkan Erotic Epic : Women in Rain #2 by Marina Abramovic

مارینای عزیزم نگران نباش راحت بخواب عین خیالت هم نباشد دنیا هنوز همان همانطوری است که بوده و مردن تو در هر سه تا تابوت چوبیت و دفن کردنت در جای مختلف دنیا دنیا را خوشگل تر نکرده اصلن هنوز هم ...
 
گفت "اگر شیرین بگوید خداحافظ فرهاد فقط لبخند می زند" شروع کرد به آب دادن گلها بعد من را نگاه کرد گفت "چرا اینجور نگاه می کنی؟ من که خسرو نیستم با فرهاد که نمی شود بریک آپ کرد"
 
سیاهی آمد
و روی دود نشست
دود اول آمده بود
و شهر
و سیاهی
دود را ساندویچ کرد
و اما البرز
به عشق خامه ی شهر
دود را هم خورد
سیاهی را هم خورد
 
می گذرد از باغ
و یاس کوچک
می گوید با خود
کاشکی من
تصویر داوودی آرام کوچکی بودم
رخشان همیشه
بوسه بودم بر
دامانش
این را گفت و
لبخند زد
و پژمرده شد
 
تمام سرماخوردگیهایم

- همه اش از گوش
از گوش شروع می شود از کلماتی مطنطن و نارام
و از من که بر کلماتم

- جریان پلنگ چی بود؟
پلنگ درس دارد یعنی چه؟

سرما خوردن از گوش شروع می شود
از سری حرفهای مطنطن ییخود
و صدای آرام هر کلاغها
بر شاخه

- بیخود اصرار می کنی
پلنگ دیگر بزرگ شده
هرگز پیرهن خواب صورتی را دوباره نمی پوشد
پلنگ خال در آورده
پلنگ بنیه ساخته

سرما بعد
آمد میان سینه
پاورچین و سوزان
دشمن خواب
لازم برای نخوابیدن
چشمهای بسته
مناسبات رسوخ بیماری
دستها
دهان
شکم
پا
چشم

- چشم

- پلنگ روی درخت می نشیند
با خرگوشک سفید ملایم
در دهان

- پیرهن خواب آبی
روی جای همیشه

دشت مثل حیوانی گرسنه
باد می خورد
باد می خورد

 
مثل الباقی هیولاها
قلبی پر محبت دارد
و عشق خون و گاز گرفتن و اینهاست

اولش که قهرمان داستان را می بیند
- قهرمان بیچاره ی داستان من هستم -
ستاره ای بر
پیشانیش روشن می گردد
و بخار متصاعده در
کلن
شکار بیچاره را
disable می سازد

توی چشمهاش سفت نگاه کن
بگرد
قلبش را
در همینجاهاش
پنهان کرده
 
یک فیلمی هست درباره ی یک سرایدار باغ وحش که یک پلنگی را از هیچ سالگی بزرگ کرده و حالا که پلنگ داستان کنده شده هنوز مثل قبل بازی می کنند با هم هنوز یک احساسی بهم می گوید باید بروم کلاس بدنسازی پلنگم دارد بزرگ می شود
 
همیشه اولها از اینکه قوانین فیزیکی روی واقعیات معنوی تاثیر بگذارند خوشم می آمده. مثلن اینکه جغرافیا روی دین تاثیر بگذارد یا سکس روی ادبیات مثلن خیلی از این مساله لذت می بردم که مردم درس زیاد می خواندند ولی نمره اششان آخرش به دلایل فیزیکی کمتر می شد. بعد هم در مورد خودم خیلی به فیزیک معتقد نبودم یعنی فکر می کردم دلیل اینکه تار نمی زنم فقط کلاس نرفتنم است و به استعداد نداشتن خودم در چیزی اعتقاد نداشتم فکر می کردم بچه ها استعداد فوتبال من را درک نمی کنند و از این صحبتها.

حالا ولی قوانین فیزیکی اوقاتم را تلخ می کند از اینکه سرما خوردم و حال آپدیت ندارم حرصم در می آید نمی فهمم چرا یک ویروس باید بتواند کلمه را پاک کند...

جدیدن خوشم نمی آید
 
مثل الباقی هیولاها
قلبی پر محبت دارد
و عشق خون و گاز گرفتن و اینهاست

اولش که قهرمان داستان را می بیند
- قهرمان بیچاره ی داستان من هستم -
ستاره ای بر
پیشانیش روشن می گردد
و بخار متصاعده در
پنجره هایش
نشانه ی خوبی است

می خورد آدم را
و بعد دهانش را پاک می کند
"گمشو
حالم به هم خورد"

 
آتشفشان دریایی من
خاموش است
دور دهانه اش فعلن
ماهیان جوان قرمز دارد
و شعله ای کوچک
فقط برای زیبایی
مرد ماهیگیر
دست می کشد آرام
بر گسلهایش
 
از توی ژاکتم
خرت خرت چینی شکسته می آمد
و من
همچنان
گام برمی
مثل یک درخت درحال راه
و راه داشت
به سمت آفتاب
خمیده ی ممتد می‌شد
گرم بود
گرم بود
و من
سرما خورده بودم
 
تاریخ را
فاتحان نویسنده
برعکس های مرده های
پای درختها نوشت
یعنی نوشت
مرد
و ننوشت چرا
و اینکه چی شد را
بیهوده
غصه دار کرد
خنده دار کرد
رمانتیک کرد
 
بیا علی
آنقدر ساکت شو
تا شب هالووین
خودش شخصن
با عبای سیاه و
با داسش بیاید سراغت
و یادت بیاید که
هیچ چیز نگفتی
هیچ
هیچ
نگفتی
ساکت نشستی و انتظار کشیدی
مثل گلهای باغچه
یا
تخم مرغهای یخچال

 
How to check a mate

برای شروع بازی
سیاه رنگ بسیار مقبولی است
غمگین می کند آدم را
و آرام می کند
آرامش عالی است
آرام
باید از پیاده ها شروع کرد
حرکات کوچک انگشت
برای گرفتن میدان
درست وقتی که دشمن حواسش نیست
بعدن نباید برای فرارش راهی باشد
بعد باید آرام
اسبها را به رخ کشید
و در آخر
رخ را
در قلعه ی دشمن
پیاده کرد
کیش داد
کیش داد
کیش داد
کیش داد
کیش داد
تا هر دو مات شوید
 
می خواهم الان درباره ی صبح بنویسم راجع به خوشبختی و درباره‌ی تمام اتفاقهایی که عمرن نمی‌افتند درباره ی ایمان مثلن و یا پاکی و یا هر چه درباره ی اینها چیزهای خوبی که کاش و اینهاراست می خواهم ساده انگار و شل و وارفته باشم نه سختگیر و شل و بی‌حال همه‌اش هم یک چیزی مدام توی کله‌ام زق می زند که
بدو
بدو
بدو
بدو
 
Babr o Baran

و من
تن خارایش را گاز گرفتم

- غرور ببر اختیاری نیست
ببر
آرایشگر خودش را دارد
خط چشم خودش را
و پوستین Burberry رنگ خودش را

و من
تن خارایش را گاز گرفتم
کمی بالاتر از ران
کون فی الواقع
و مثل همیشه جفت پای عقب
بر تهیگاهش
برای تکه کردن کفل
عینهو دکان قصابی

- صخره از دور
برهنه و زیبا بود
و اصلن نمی دوید
رد نور سفید
بر کمرگاهاش
و چک چک آرام رطوبت صبح
مثل اینکه دختری بچه سال
شاشیده باشد

- شکار
خودش انتخاب می کند آدم را
خودش حرف می زند
Deer Hunter را
ندیده اید؟

صخره هم چشم داشت
تمام صخره ها چشم دارند
عینهو گوزن
پر از همان رقت
همانقدر مرطوب

- ببر هم غرور خودش را دارد

احساس زیبایی است
وقتی دندانت
بر کفلهای صخره‌ای شکسته باشد

- ببر هم غرور خودش را دارد
 
جهان مدام
من را
دارد از من
اره می کند
و صدای مداوم این خش
برخورد دندانه های فلزی
به استخوان
صدای ریختن دانه‌های ریز براده
علفهای من را دیوانه کرده است

- باد آمده بود
باد می آمد
زرشک های سینی را
توی کوچه

 
غروب خیلی مهمل است
چرا باید خورشید غیژ برود پایین و تاریک بشود آسمان وقتی هیچ دلیلی برای تاریکی و جود ندارد؟
طلوع خیلی مهمل است
واین نتیجه ی منطقی کلمات قبلی است این یک شعر خطی است و همه چیزی در شعرهای خطی باید اینطوری باشد

 
از بابت کشتن قذافی بی‌نهایت متاسفم. به نظرم درست بود که خاک تو سرش شود چون مثل خیلی از دیکتاتورهای هم عرضش زمانش تمام شده بود ولی رفتاری که باهایش شد و مالاندنش تا حد مرگ صحنه ی بسیار بسیار بسیار غم انگیزی بود که هیچ وقت فراموش نمی کنم
 
کمر به پایین توی یک شعری نوشته بود درباره ی یک دختری که پرنده های توی پیرهنت و منظور از پرنده ها فی الواقع سینه های طرف بوده ولی فکر می کنم یک نکته را در نظر نگرفته که با این حساب خیلی از پرنده های چاق‌تر بهتر پرواز می کنند
 
مثل کتابهای قدیمی
کدورتی در لابه‌لایش پنهان است
باز می کنم
فوت می کنم
کتابم را
صفحه به صفحه
و تصویر گل روی کتاب را
ناز می کنم
کتابخانه از پروانه پر می‌شود
می گوید
"دیوونه"
بوس می دهد
لباسهاش را صاف می‌کند
شلوارش را می کشد بالا
و می رود سر درسهاش
 
همیشه پیژامه ی داغ و غمگینش را می پوشد
و نگاه بنفشش را
تکیه می دهد به شانه هام
و جور آرامی
در خیالهام جیغ می کشد
و می

باید آرام‌تر بنشینی
باید عادی‌تر باشی
مطمئن باشی
مثل رودخانه تر باشی
به هم می ریزی
دست اگر در تو بگذارد
 
دریا دیده نیستم ولی یکی دوبار دقت کردم هر موجی که از دریا رفته به دریا برگشته و اگر بر نگشته من ندیدم
 
کا بادی

بمیر
اما
جای مردنت را به هیچکس نشان نده
جای مردن آدم
تخم نیست که
بگذاری
جای مردن آدم
رو تن آدم
مثل یک کبودی می ماند
مثل کبودی بعد مردن تن زائو
و از ورای کفن
زیر خاک
زل
نگاه می کند با
کدورت ذاتی
به آسمان را

 
بیخود
در خودت ضربدر نباش
حالا که صحبت شد
توان من چار است
و تو
در مقابل من
تنها
کسر کوچکی هستی
بالشت کوچکی
خیلی کوچکی
برای مالیدن
و سوراخهای کوچکی
خیلی کوچک
برای بو کشیدن
جهان از طریق مماسهای من فقط ولی
و من فقط ولی است
که سطوحت را می شناسد
approach من به مساله ی تو
اما
کاملن نامشخص است
مثل طوفان
می دانی می آید
می دانی که دردناک و دشوار است
می دانی که خیس می شوی
ولی کجا و کی را نمی دانی
یکباره
صدای باد

دقت کن فقط صدای باد
اولش صدای باد

چارچوب خانه ات را تکان می دهد
و باد
باد سرد
از درزهای خانه می آید تو
بعد احساس می کنی که زمین

و واقعن که زمین
زمین بهترین جای دنیاست برای لرزیدن

. داستان با لرزیدن
تازه آغاز می شود لرزیدن
 
کینه
بر مورچه ها غلبه کرد
کینه
درد سختی است
از گله آغاز می شود
ار اینکه فکر نمی کردم
ار همانجا ها
بعد
صدای جنبش مورچه
عنکبوت را بیدار کرد
عنکبوت لگد شده فکر کرد
چطور بود تابه حال
یه دندان مورچه
مورچه
توی راه بود
 
پهلوانی که رو به آفتاب ایستاده باشد سایه ی سیاه اژدهای پشت سر را نخواهد دید
 
همیشه صبر می کنم تا
زمستان گذشته باشد
زمستان سپیدترین و لعنتی ترین از هاهاست
همیشه صبر می کنم
زمین شل شود
پای ریشه ها مرطوب
لباسها لختی
همیشه صبر می کنم تا
جوانه ای بزنی
بعد
بازت می کنم
بوت می کنم
و توی رختخواب می گذارم

 
حاج ممد؟
عیسا از او آدما نیسا
کله اس
داغت می کنه
ان شی توشا
زبون نریز اینقدر
یه کم
آدم باش
 
دوباره
تراکتورش را
از طویل در می آورد
و مرا شخم خواهد زد
پیپ کشیدن الانش را
نگاه نکن

 
اسفندیار کلنگش را
کنار جاده گذاشت
و به چرخ افتاده در جاده نگاه کرد
تیر توی چشمش
درد می‌گرفت
برای خودش آهنگ گذاشت
گذاشت
روی چهره ی مرطوبش
آفتاب بتابد
کویر
جای دردناک بی دیواریست
و امیدی هم
برای تکیه کردن ندارد
اسفندیار غمگین شد
غم از کناره ی چشمهاش
و آفتاب بر روی صورت
دستش سنگریزه های راه را
کامل شمرده بود
 
این یک درخت سیب است
ولی من
اسمش را
پرتغال می گذارم
این یک
آسمان آبی است
آن را حیران
می برم برای پرتغالم
 
آقام
عزیزم
شیطون خوابیده توی تاریکی
ترس قدیمی وقت شاشیدن
صورت سفید تو سیاهی
آقام
دلم به خواه دنیا
که
نرفته بوده
می رود حالا
گیلاستان کجاست؟
من
به دینگ شما نیازمند هستم
 
چگونه شب می تواند
بیاید تا دریا
کجاش را باید
بمالد به آب؟

های پری خانوم دریایی
شما برای دلفین کوچک غمگین
توی صدف هاتان جا دارین؟
او هم دوست دارد صورتی باشد

می خواهم به تمامی
صورتی باشم تنها
تنها صورتی باشم
بوووووووووووو
در میان دو پستانت

گوش کن
این آسمان که دارد آواز می خواند
وقت را به باریدن
تلف نخواهد کرد
 
تو
ابابیل قرمز من باشی
و من
فیل لهیده‌ات باشم
و تمام سالهای سیب و سبزه هم
عام الفیل
هی مدام
بیایم از سرزمین حبش
با گامهای لرزانم
بمیرم
بدون اینکه گفته باشی

 
گفت "تمام جامهای جهان را کسی اگر بنوشد هم هر چه هم بکوشد هم" پرسیدیم "شیخ؟ پس آن همه انگور شیرازی؟ کن های طلایی آبجو؟ گیلاس های سپید عرق؟" گفت "تمام جامهای جهان را کسی اگر بنوشد هم هر چه هم بکوشد هم"
 
دلم می خواهد از آسمان بپرسم
چطور شد که باران گرفت
چطو سرد شد
باد شد
باد شد
باد شد
خسته شد؟
دلش گرفت باز
باران شد
سرد شد
باد شد
باد شد
باد شد
خسته شد
 
سمانه قول داده در بیستمین سالگرد ازدواجمان یک پرنده ی خیلی بزرگ بسازد برام مثل هواپیما و من فکر می کنم اگر پرنده‌ای قدر هواپیما باشد چشمهاش چه قدری است و فکر هم کردم که احتمالن یک شاخه بسازیم که پرنده ی سمانه بشیند چون پرنده ی سمانه هم مثل خود سمانه دماغش بالاست با کون لخه هیچوقت رو زمین نمی نشیند
 
می خواهم
کودکی دپرس باشم
ای جهان کوچک فهمیده
من تنها
توپ فوتبال سوراخم را می خواهم
و کتاب پاره ی فوتبال
دروازه های فلزی
دویدن شب
در جوبهای تاریک پارک لاله
 
کج
مثل یک شاخ در مرداب
غذا خوردنش را نگاه می کنم
و کج
مثل یک چراغ خواب شکسته
خوابیدنش را
کج
مثل دمب عقرب
کج و لرزان و تشنه
کج
مثل دیواری که
برای ریختن
کج
مثل بچه ای که
برای گریه کردن در انتظار بهانه ای
کج
شانه اش را
کنار صورتم می گیرد
همین هم
کمی برای

 
بیغات

God من را دید
و بوسم کرد
و بغل گرفت من را
و وانمود کرد
فکر هیچ چیزی جز من نیست
من
- من قبلن پیامبر بودم
اویس قرنی هم بودم
حضرت علی هم که البته
و یک طبق از شعرهای عرفانی
غیر آن اینکه
خیلی قبلن هاش
به وصال حق هم
و حق از
پساتین محترمش همچین
خوب شیر داده بود مرا-
گفتم
"یا حق
این مقام جدید دیگر چیست؟"
او
- همیشه وقت گفتن صدایش می لرزید
و این لرزش آرام
از سمت شانه هاش
به جوارحش منتقل می شد
و با جوارحش
من را-
گفت
"حرف نزن
تنگ شده دلم فعلن بیا کمی صمیمی تر باشیم"
از جهنم تا آغوشش
کلی را
سینه خیز باید می رفتم
 
سهم من
بوسهای کوچک روی شانه است
و صدای آرام خش درآوردن
و خس خس نفس های جوجه
در میان ابر
چرا زنده ای علی جونی؟
از این دنیا چی میخوای؟
سهم من را دنیا
 
سردترین شعر بی‌اراده‌ی دنیا

توی قطب
دیس سردی از آسمان افتاد
مرد تنهای بیچاره
آدم فضایی خسته
لبخند زد
بعد
یادداشت نوشت
 
اعتقاد دکمه
به پیرهن
بسته ی سیاه نخها نیست
دکمه ها عمیقن
به پیرهن وصلند
نگهبان سینه ها و پستانها

دکمه
اگر پرت شود
گم خواهد شد
 
از همین
دلهره آغاز می کنم
از همین جا
که گفته بودی نمی آیی
و از باگت های سوختن رفتن
و سوسیس کوچک تنهاییم
خیارشور مانده ی ماتم
و شیشه‌ی نوشابه‌ی خالیم

از همین
گوجه های ریخته
قاچ
روی میز
دستمالهای پرامنده
از همین لک کوچک صورتی رنگ سس
داغ
بیا ساندویچت را بخور دختر جان
زیر این هزار جزیره
پر از کوه است
نگات می کند آرام
در کمال خونسردی

 
خسته از...

Alec Soth
USA. Davenport, Iowa. 2002. Mother and daughter.

Labels:

 
تکیه کن
و به دیوار اجازه بده
تا روی شانه های تو
آرام بگیرد
 
اگر یک روزی تصمیم بگیرم که هیچ چیزی ننویسم هیچ اتفاقی نمی افتد نمی نویسم کس گفته بودم اگر ننویسم میمیرم نوشتن کلن به تخمم هم نیست
 
غروب بود
بارون فراوون که ریخته
تو هم هیچی نپوشیده باشی جز بارون
هوا کارتونی شه
سرد نباشه
سبز زیاد باشه زمین
ولی برف هم بیاد
هی فرار کنی
بدوم دنبالت
تو لخت باشی
فقط من
گلوله ی برفی داشته باشم
 
من
توی استخوانم رگ دارم
و قلب استخوانیم
در تپشی غمگین
چرق چرق
صدا می کند بر هم
و چشمهای استخوانیم
مثل بلبرینگ
توی حدقه می چرخد

 
اگر خانوم دکتر اجازه بدهند
در پایان پرزنتیشن
I had
یعنی
I have
و این چندتا
فیو Question من
مزاحم
فکرشان نخواهد شد
می خواستم بپرسم
چه رنگی یعنی؟
کدامشان را پوشیدین؟
و وقت شاشیدن دیشب
کیف داده وقتی خیالتان از من راحت بود؟
 
این جریان توطئه‌ی بمب گذاری ایران و اتفاقات بعدش خیلی توی اعصاب من است. داستانش به شدت آمریکانیانه است و خوب احساس می کنم که برنامه های مهمل آتی چیزهای تلخی است. خیلی نگران همه ی چیزها هستم تکه ی تلخش این است که با وجود حرفهای اروپایی ها درباره ی اینکه این حرف ها درباره‌ی جمهوری اسلامی احمقانه است و این صحبت ها احساس می کنم که حرفهای آمریکایی ها خیلی شبیه روتین جمهوری اسلامی است که همیشه اصغر در آن گفته به مهدی و مهدی گفته به ایرج و ایرج هم گفته بابا فوتینا به هر حال ولی خیلی نگرانم...
 
وقتی شب
با غرور کبوتر را نگاه کرد
کبوتر زیر لب خندید
شب ادامه داد
کبوتر خندید
 
دنبال خط چین جاده را
بگیر و بیا
و توجه نکن که خط
یک در میانه قطع می شود

درختت دقت دارد
تا در آخر جاده های تمام جاهات
ایستاده است
 
تنهایی من را
بی حس نمی کند
فقط
فکر می کنم
فکر می کنم
کنم
کنم
و حرفهام
در گوش خودم
دیوانه می کند خودم را

 
اولش می خواستم برات یکی از این میله های دراز نقره ای توی کلاب ها بخرم بعد یادم آمد که لازم نیست چون خودمان زیاد میله توی خانه داریم
 
قرار بر این شده تا
من
قرار نداشته باشم
سرم همیشه درد بگیرد
و خیالاتم مدام
من را
بخوابانند
قرار بر این شده تا
حکم مرگم
به دستخط خودم باشد
با لکه های درشت اشک آبی
و قرار شده
صدای زنجره ها
آخرش
کلاغ را
توی جوب کوچه اندازد
 
خیالت آرام
مثل گربه از در میاید تو
پنجه هاش را به فرش می کشد
پشتش را به پای من می مالد
می رود و دور از من
روی مبل می نشیند
و روی پشمهای کوتاهش دست می کشد
گربه ی خیالت هم
مثل تو
جنده و پررو ست
او هم آخر
در کمال پررویی
هیچی نپوشیده
 
این تله های خاکی
این تلّه های خاک
برگهای زرد
آلاف مقصوره های تل
روی تل
دود می کنند و
منقل آدم را
به خاک

خاک
خاک
سرم درد می کند حضرت خاکستر
شما امشب را
چگونه می خوابید؟
 
چشمهام را که می بندم خوابم می برد
وقتی که می خوابم
روحهای متفاوتی
چاق و دراز و حتی لاغر
دور من جمع می شوند
و بعد یکی از آنها با انگشت
می زند به صورتم
بیدارم می کند
طول می کشد تا دوباره بخوابم

 
مزخرف ترین دل به هم زن ترین

گرگی برای قرص ماهش
جاست
برای قرص ماهش
عزیز رفته در طرفه های ابر
خوابیده بر
و نور

آوازت را
از ب
آغاز می کنم
چون ب
ابتدای بسم است
و اکثر زوزه های دنیا بسم است

درخت
فکر دشت است
رودخانه
فکر دشت است
و برگهای درخت
توی دشت است
لنگ و پاچه را جمع کن جنده
زشت است

فکر می کردم کاش
صورتی ترین خواب دنیا را
که پوشیده می پوشی را
امشب ببینم
با نرمی گنده ی
سینه هایت در بالاش

بالشتم
از خواب من خسته تر شده

هان؟
الان من را صدا زده بودی
پروانه

عانه
عانه
عانه
عانه

کس
 
عطوف منعطف
کلمات گرد عزیزم
ماش ها
موشها
بالاپوش ها
بیاین با هم بشینیم
رفاقت کنیم
حتی من هم
شما را نمی فهمم
 
از تمام این میز کوچک
از تمام انگورهای قلقلی اش
و از نمکدان قرمز آشفته
و از رومیزی نایلون کشیده ‌ی خط خط
که تازه خریدی
و گفتی لازم بود
من فقط به دستمالهاش احتیاج دارم
برای شروع گریه
مثل شاتل
که برای پریدن به موشک
بعد دیگر من
ماندمی و فضا
و کرات بزرگ در کنار صورتم
و بادهای خورشیدی
و درد پوست
از گزیدن هوا
و اما سقوط در فضا معنا ندارد
 
طبق معمول عالم
عالم معمولی
دلخواه تنهایی اکنون
من
ماست
نشسته بودم
و تعریفات
از حد تعارف معمولی
خارج شد
کلمات بود
که مثل من
مثل مورچه از من
و مثل براده به سویم
من
خود را
از دست داده بودم آه
دست چپم اول
به کلمه بدل شد
به حرفهای عمرن نمی دانم
بعد
مثل مستها
روی مبلی از حرفها خوابیدم
عالم تمام شده بودم
و دست چپم که
وجود داشت هنوز
داستان می گفت
چه جور شعر را تمام کنم خدایا؟
چه جور تمام کنم؟
 
روی آخرین علامت جاده نوشته بود "حالا برو و هیچ وقت برنگرد" بعد آن علامت جهان دشت بود و حتی خورشید در غروب هم نداشت

 
یک آقای چاقی این بغل
می نوازد در
پیانوی سیه را
مردی قرمز با
موی های سورت نتراشیده
و هیکل نتراشیده
و انگشتهای بزرگ
که گاه گدار
دکمه ها را
اشتباهی می گیرند
دارد می در نوازد
پینون گمدن سیان نا
 
درختها اگر بال داشتند
روی شانه ی دشت می نشستند
تا پرنده ها روی شانه شان بنشینند
 
جان سخت را می دیدم و دوباره یاد تو افتادم خسرو یعنی نه اینکه این فیلم را دیده باشدیم با هم ولی مردک شبیه تو بود. خوش تیپ تر از تو بود راسددش یعنی حتی خوش تیپ تر از تو بود راسددش و مثل تو مدام مردم را به گا می داد و می خندید و جانش همه زخم بود و می خندید هیچوقت نمی توانست بگوید به کسی که دوستش دارد و همیشه در آخرین لحظه یک طور خنده داری نجات پیدا می کرد فی الواقع از کون می آورد.
فکر کردم که تو هم همینجوری بودی یادم آمد آن بار که کولر خنده دار را درست می کردی و داشتی پرت می شدی پایین یا آن دفعه که عین سگ مست بودی و ماشین خراب شد کمیته هم آمد یا این همه وقتی که گیر می دادی که یک چیزی را درست کنی راستی یارو هم همیشه همان رکابی تو تنش بود و مثل تو بعد از درست کردن ماشین زخم و زیل می آمد تو و اگر آدم آویزانی مثل من می خواست دخالت کند حسابش را می رسید و دخلش را می آورد. گفتم اگر دوست داشتی بشین فیلم جان سخت را ببین خوشت می آید
 
امروز را اگر به روزهای دیگر هفته اضاف کنی
من مثل اشک چشم
از روی برگهات چکیده ام رفتم به شاخه هات
و از شاخهات
برای بچه ها
میل بافتم
دست کم گرفته ای
دست کم گرفته ای
 
دورم بریز و
من را نگهدار
انگار موجودی
پرارزش و بی فایده باشم
بخوابان مرا و بیدار کن
انگار بالش روی تخت افتاده باشم
بشور مرا و دوباره کثیف کن
عین اسکاچ بشقابها
بمالان و
پهن کن مرا
انگار خمیر مایتابه باشم

از اینجا به بعد هیچ گهی نخور
شب شده
وقت کردن من است

 
آفتاب را
پیچیده لای برف
مثل مرغی که
با جوجه هایش
نه از سرما می ترسی
نه اهل سوختنم
پرهای سفیدت را
فر کن
خروس محبوبت دارد
از سمت بیشه می آید
 
حرف زدن مثل دست و پا زدن است حرف می زند و حرف می زند آدم و بعد فرو می رود توی دنیا کمی مانده به سرش برود زیر گل می فهمد که نباد دست بزند ولی بدنش به دست و پازدن عادت کرده پس دست و پا می زند و هی می رود پایین و پایینتر گل می رود توی حلقش توی چشمهاش و روی کله اش بسته می شود تازه آدم وقتی که خیلی رفته پایین و حلقش از گل پر شده باز هم دست و پا می زند و داد می زند وهی می رود پایین بعد یک متری که با سطح فاصله پیدا کرد تازه می فهمد که هوا هم فی الواقع نوعی گل بوده پس دست می زند و داد می زند مدام هی تا می رسد به خیلی پایین به جایی که هیچ راهی ندارد بعد با خودش فکر می کند برنامه ای قرار بوده اتفاق بیافتد و باید منتظر ماند پس منتظر می ماند
منتظر می ماند
منتظر می ماند
ساکت نمی ماند
داد می کشد
و منتظر می ماند
انگار نه انگار قراری بوده...
 
مرد بیکار در خرابه
بیمار در بیمارستان
و مرد رفته تا منتهای دنیا
برابرند
زندگی خالی است
و بسته های روبان زده اش خالی است
و داستانهای قهرمانیش ماس مالی است
و تنها راه تحمل آن
بی حالی است
و من خالی نشده ام هنوز
هر چه حرف زدم راجع به دنیا
 
دلبخواه دنیا که نخواهم شد دنیا من را سر به راه می خواهد صامت بودن برای دنیا کافی نیست. نگاه می کند من را و می گوید "آرام باش آرام" ولی صامت بودن برای دنیا کافی نیست

 
یک تکه ای از سینه ی من را
همانجا که
بالشی که
شبها سرت را می‌گذاری را
صبحها با پنبه پر می‌کنم
تا که برگردی
 
هزارپای شیشه ایش را
روی شیشه می کشد تنهایی
و زنگوله بلور دمش
تق
تق
تق
پق
روی شیشیه می زند
نگام میز کند
و می پرسد
"جرات داری؟"
لبخند می زنم و با زبان
تخم چشمهام را می لیسم
 
الان با خودم فکر می کردم راجع به مصاحبه‌ی بی‌بی‌سی با کاسپاروف و فکر می کردم اگر از هر آدم عاقلی از جمله خودم کسی بپرسه بزرگترین و خطرناکترین حکومت های دیکتاتوری جهان کدومه چی جواب می‌ده؟ فکر می کنم رسانه‌های دنیا تصمیم گرفتند درباره ی دیکتاتوری توی کشورهای بزرگتر خفه‌خون بگیرند. فکر می کنم دفاع از مفهوم خیلی از اجرای مفهوم مهم تره هیچ خوشم نمی آد که حرفهام شبیه حرفهای چپی های کس خول بشظه ولی این کاملن توی اعصاب آدم لیبرالی مثل منه که آمریکا سی سال پیش لیبرالیسم رو علم عثمان کرده بود و الان به تخمش هم نیست

شاید هم دارم کس می گم...
 
ایستاده بالاتری
می دانم
می دانم
چکار کنم ولی
نشسته ات را دوست تر دارم
و یکباری که
خوابیده بودی
عاشقت گشتم

کفترباز
جوجه هاش را
جا جای توی لانه دوست تر دارد
 
به تلخی
مرد افغانی نسبتن بلخی
به دیوار تکیه داد و گریست

بعد
cast فیلم شروع شد
و ردیف بازیگران پرهیاهو
ریش های تاشیده
گیس های بل بلی زرد
تلالوقرمز دامن
سرود ملی سینه های بزرگ
پر از تیرهای بی مورد
صحنه های سکسی بیخود
شادمانی بی دلیل Undergrad های دبستانی
و ریختن شکلات روی خامه
مردهای سیاه پوست سنگین
و صدای هق زنان چاق


به تلخی
مرد افغانی نسبتن بلخی
به دیوار تکیه داد و گریست

 
فکر می کنم خدا احتمالن اگر می خواست من هم بنده هم اینجانب هم مثل امثال حضرتش شعرهای باکلاس می سرودیم و اکثرن آدم خوبی بودیم خدا اگر واقعن اهل این حرفها بود الکی فرشته های بیچاره را بالا نمی فرستاد تا زیر دامنشان را ببیند
 
ریشه های من
درست در کنار تیشه های توست
من از همان اولها
از لخت شدن نمی ترسم
نرده ها افتند
بندها افتند
و برای برهنه شدنها هم
رودخانه
دلایلی بهتر از گرما دارد
 
هواپیمای عبوری از آسمان مدینهه را
فرشته ها می اندازند
فرشته فرق هواپیما و ابابیل را نمی داند
کار فرشته قبض روح کردن است
قبض روح فیل
قبض روح ماهی
قبض روح هواپیما
قبض روح ستاره
هر چه بالاتر بهتر
هر چه زیبا بالاتر
 
به حالت دلبخواه هر روزه
مثل مردم نابینا
خوابیده
من
همیشه هوشیار و بیدارم
بامزه‌ام
نمایشنامه هستم
سبیل دارم گاهی
و دهانم از
تمام نمایشهای نز دنیا
بازتر می شود
تمام بازیعایی را
که دوست داشت کرده است
تست اعصاب
بالاترین جوایز را خواهد داد
 
روی حرف نگفته ام
خط کشیده است
مثل نو گوزن رفته در میان مزارع گندم
بی خیال اینکه کشاورزم بیچاره
برای گندم ها
زحمت کشیده است
بی خیال اینکه زیست شناس بیچاره ام
به وجود گندم در
مزارع گوزن اعتماد ندارد
بی خیال این که شاعر بیچاره
چه جور باید
ستاره ها را
از سر شاخهای هر جوانه
بنویسد
کشاورز بیچاره
در کنار گندمزارش می نشیند
و عبور گوزن را نگاه می کند

 
پریودی فعلن

یک شعر خوشگلی الان
به ذهنم رسیده بود ولی
می گذارمش برای بعدن
 
مثل بادبادک ها
غیژ روی برگها کشیده شد
و دنباله هاش
لای پای درخت خانه لالا کرد
نام من را از غم پرسید
خانه تنها بود
من بودم
دنیا بود
من بودم
دنیا بود
 
خیلی خوشحال می شوم اگر انبساط جهان از هم علاوه بر سرعت شتاب هم داشته باشد و این ستاب از شتاب پیشرفت دانش بشری بیشتر باشد و بشر هر چقدر پیشرفت می کند نتواند به کهکشان دیگری برسد و کونش بسوزد

راستی قیافه ی استفن هاوکینز شبیه یک پیانوی کوچک صورتی رنگ است که دکمه های سفید نامرتبی دارد
 
به سرم زده یک فیلم خیلی روشنفکری بسازم . نقش اولش را به یک پیانو بدهم یک پیانوی بزرگ براق نارنجی با کلاویه های برعکس بزرگ هاش سیاه کوچکاش سفید و یک نوتی که در زمینه ی قرمز باشد و خودش نارنجی بعد یک استاد موسیقی بیاید با کت نارنجی و کراوات آبی زانو بزند و از پیانو سؤوال کند که "Will you marry me?" و پیانو در جوابش بگوید "Noch.." . بعد تمام شود یعنی نه همینطوری بلکه آرام و پرغرور تمام شود
 
وقتی که در غربت باشی
پاییز تو
آسان تر می آید
با بالهای توری آغشته
و بادهای زرد بی تلاطم
مثل گیس زرد زنها
مثل خانه نیست که
فقط وقتی غمگینی
باران

- توی ایران یادم هست
بچه بودم
فوتبال می زدم
و هیچ وقت بارران نمی آمد -

اینجا ولی
هیچکس
میل باران ندارد

 
شلوارت
به قدر تمام وظیفه هایش از من بیزار است

ولی تو
آرام
دوستم داری

من هم از
شلوار تو بیزارم

ولی تو
آرام
دوستم داری
 
صبر کن
صبرکن
عینهو تاریخ

کلمه اتفاق میافتد
مثل قدمهای آرام یک آدم تا لب دره
بایست
صبر کن
مواظب باش موقع افتادن
چشمهات را نبندی

می افتی
شر تمام می شود
و مردم از زمین
استخوانهات را
جمع می کنند
 
ترک نخورده ام
و دست من به دیوارهاست

باد هست
و یخ
ولی

ترک نخورده ام
و دست من به دیوارهاست
 
نگاه آقا
نگاه مادارا ست
ملامت بندگانش را
عین برق
به لابه تبدیل می کند

- نترسی بیخود
منظورم از آقا تویی
ریشم بلند شده کمی
لهچه ام شبیه بسیجی هاست -

 
گفت احتمالن ان فردا
همین امشب
احتمالن
شاید
همان دیروزی است
که احتمال نمی دادیم بیاید
گفت
"تاریخ را نمی دانی"
بعد غمگین شد
گفت
بهتر شد
"تاریخ را نمی دانی"
 
با خودم گفتم
لفظ این خواب طولانی
تکلم را
در تو
سکسکه خواهد کرد
ولی از او
خودش را فرا می گیری
تو را زبان می زند
لمس می کند
لخت می شود
شکار می کنی
پرسیدم
می ارزد؟

توی فکش بودم
مرا برای ناهار به غارش برد
 
خوابیده بودم
و نجوایی آرام
آرام آرام آرام
بیدارم می کرد
نه می خوابیدم
نه بیدار می شدم
دست می زد
شنا می کردم
نفس نمی کشیدم
در خودم
دست و پا زنان
غرق می شدم ولی
به بالای آبها نمی رسیدم
گوشه های خوابم از روی من رد می شد
و مثل زنهای بسیار چاق با هم خوابیده
تکه هایش از تن هم
می ریخت
باید از نو سرودی آغاز می کردم
حرف بسیار غمگینی
باید نفس می کشیدم
وقتش گذشته بود
باز هم باید
باید نفس می کشیدم
 
چند لحظه بعد از تاریخ
حضرت دنیای دون
روی چار پایه اش نشست
و مردها را قضاوت کرد
مردها
دست روی خایه
دنیا را
نگاه می کردند
گفت
"اشکالتان اینست..."
بعد فکر کرد
و بعد
فکر کردنش طول کشید
زنها
بی خیال
توی آفتاب خوابیده بودند
 
مثل بچه های تازه مازه سال
خوش و خرم هست
دنبال توپهاش
دنبال پروانه هاش
دنبال تیله های شکستنیش
مثل مستها مدام
با خودش حرف می زند
باد می وزد
و حرفهاش را
عین برف
توی صورتم می ریزد
من مثل مردهای جدی
برف را از روی صورتم کنار می زنم
دست کودکم را می گیرم
می زنم به راه جاده

 
اسم روزهای تاریک را
شنبه می گذارم
روزهای تاریک عدد ندارد
و کار دارد
و زنگ ساعت دارد
و کی حال کار کردن داره؟ دارد
و حرفی ندارد
بزند آدم در آن
حتی اگر روز شنبه اش دوشنبه باشد
و روز دوشنبه هم
کار نداشته باشد
 
یک پیشنهاد ساده دارم چطور است در بیست و چهار ساعت کمی بیشتر بخوابیم تو مقاله هات را توی رختخواب بنویس و ناهارمان را هم همانجا می خوریم بعد من از همانجا وبلاگم را آپدیت می‌کنم و از همانجا هم مشقهایم رامی نویسم مثل قدیمها هم دیگر روی مشق خوابم نمی‌برد خوابم نمی برد وقتی تو توی بغلم باشی
 
همینکه همیشه
با همان اسپشال افکت همیشه می آید
با ستاره ها و
رعد و برق و
قورباغه هاش
و اینکه
بوی مرداب آدم
عوض می شود با صدای قدمهایش
جای شکرش باقی است
و گرنه زحمت آن همه ماهی
گردابی از پروانه های طلایی و قرمز
و ریختن برگ پاییزی
بیخودی
می شد
همینکه می آید
ددر همان تکه ی خانه
که جایش خالی است
حواسم نبود
همین الان باید
صداشس کنم بگویم بر
گرچه آمدنش با
نیست
آمدنش مثل گوشوار
به گوشهای خودش بسته است
 
اجاق کوچک خانه
جای آتش یک یخ دارد
که هیولایی گرمایی است
و انتگرال تمام سطوح قوس دار خانه است
سلاح های ظریفش را
توی سوراخهای خانه می گذارد
کنج دراورها
در اعماق کمد
زیر ماشین ظرفشویی
و همیشه با یک چشم
حرکات
اهالی خانه را
به دقت
و با خونسردی
تعقیب می کند
و خانه بات
جور ماتی مدام
نگاشان با بات اوست
که سرخوشانه
گربیانه از
میانه می خرامد
هر چه هم که
باز هم
حق با اوست

 
Gomiha by 4040e

از او حد گمی ها
(خدا بیامرز مادربزرگم وقتی می خواست برود خانه ی همسایه ی نزدیک همیشه می گفت من میرم او حد فلانی)

به من اشاره ی لطیفی کرد
مرد لطیفی هم بود
آدمی باکلاسی از فامیل پدری
که همیشه مهربانتر بود
و زیاد با ما حرف نمی زد
کت و شلوار آبی داشت
سفید بود
سفید سفید
و صورتش مثل اینکه مغروقی باشد
پف داشت
زیر چشمهاش پف داشت
دور حرفهاش پف داشت
از بین خوابیده های تونل
آرام بلند شد
و به من اشاره ی لطیفی کرد

آستینش را بالا زد
روی دستش
با سبز
یک شعر عاشقانه نوشته بود
دبستانی ملیح
غم دار
گریه دار

فکر کردم
دخترک احتمالن زیبا بوده
شبیه سمانه بوده
خوب بوده
و شعر عاشقانه هم
بسیار محترم است

لبخند زد
اشک توی چشمهاش جمع شد
دست من را گرفت
و روی دست من
گریه کرد
گریه کرد
صورتش پف داشت
دستهاش نرم بود
فکر کرد
که شعری کوچک
برای خلاصی آدم کافیست

ترسیده بودم
رفته بود
و صدای پای رفتنم را
از کنار جنازه های دیگر...
 
شاید برای خودم ماهی خریدم
با باله های کوتاه و لبهای آبی
و چشمهای بزرگ بی اندازه
تن لططیف گذار از میان جلبک ها
شاید برای ماهیم دریا خریدم
شور
سبز
ترسناک
شاید ماهی تنها
در دل دریا
پولدار شد
و برای خودش
پلانکتون خرید
و شهربازی ساخت
شاید هم
فقیر شد
گشنه ماند و مرد
 
لبخند می زند

زیبا می‌شوم
مرطوب می شوم
می ترسم
و بیچاره می شوم
انگار که
چارده ساله
 
الان یک چیزی نوشته بودم اینجا که فکر می کردم چیز خوبی است درباره ی یک سوراخ خیلی سیاه و گشتن آدم لخت درآن روی هم بر چربی یکدیگر و گفته بودم که این هم دنیا و همین بعد دیدم زبان کی بورد را عوض نکرده ام و آدمهای لخت توی آن سوراخ دیگر دیده نمی شوند حال از نو تایپ کردنش را نداشتم تصمیم گرفتم یک خط بنویسم که و آخرش این شد...

 
در جان این شجر طوبا
علاوتی سبز و
سوزان است

- چشمهای نوک مدادی موسی
به پیام درخت خیره مانده بود

- اشعار بسیاری
به ذهنم رسیده است
 
زیبایی تو مفهومی مرطوب است
با بوی حبیبانه ای برای نفهمیدن
تلقی قصه داری که
از سمت اراده
به نتوانستن منجر می گردد
زیبایی تو
با ناز کردنی قرمز
نگاه می کند آدم را
و با تلقی دور صورتی رنگی
از آدم می آید بالا
و روی کله ی آدم
دردناکترین گلهای دنیا را
زیبایی بر تن تو
زنگار است
لامصب
در بیاور لباسهایت را
 
من خودم را کشتم
با تیغ های ریش تراشی
و کاسه های فلزی از
داروی نظافت
هیچ چاره ای نداشتم
دادگا رسمی بود
و صدای شر شر دوش
و صدای ممتد گریه
در همان اوایل بازجویی
تو دستور مردنم را داده بودی
من مریض فهمیده ای بودم

- مثل آب
در آمده بودم از حمام
سبک شده بودم
عین پر
می شد فوتم کرد
می شد پروازم داد
تو من را میان کتابهات
گذاشتی
 
چکه ای از
خون عیسی
زمستان مومنینش را
سرخ خواهد کرد
صلیب
بدون عیسایش خمیازهای دراز کشیده
و عیسی دارد
تعداد میخ خ خ خ خ خها را
با حسرت
نگاه افسرده می کنند

"مومنین خون می خواهند
اما مومنین خون می خواهند"

شب شده اما عیسی
همچنان بر صلیب است

 
سیر سیرک
چهار هزار و هفتصد و شصت و دوبار گفت
سیس

و سیر سیرک چاره ای از زوج بودن سیرهاش ندارد

در بسته شد
و یک روح سیر سیرک تازه
به صحرای محشر وارد شد

شب ادامه داشت
 
یک جوری با دستور می گوید "خوابت نمی‌آد؟" و معنیش اینست که الان باید بخوابید باید فقط بخوابید باید آرام باشی نفس هایت را حبس کنی زودتر مسواک بزنی بیایی توی رختخواب بعدش حتی خودش هم فکرش را نمی‌کند چه اتفاقی می‌افتد
 
درحت از سایه‌اش به دنیا میخ است
و شمع از شعله اش
این داستان دنیاست
یخ آب می شود
سبزه زرد می شود
آب بخار می شود
 
نگران های بودنم
شبها
وقتی که خوابیده ای
مثل مورچه روی صورتم
راه می روند
دانه هایم را
بر می دارند
و از دانه های من
خانه های طلایی میسازند
خانه های کوچکی
که تو در آنها
روی مبلهای بزرگ می نشینی
روی تختهای بزرگ می خوابی
غذا درست می کنی برای بچه‌های چاقت
خانه هایت بزرگند
بچه هایت بزرگند
صف مورچه ها
با تکه های طلا هم طولانی است

 
گفت "یک لحظه..." بعد کلاس را ول کرد جست زد توی کوچه به حیران ما گفت "فکر کردم یک لحظه این دافی که رد شده از پروردگار پیامی داره بعدن فهمیدم نه مالی هم نیست"
 
مثل یک پروانه روی مبل می نشیند
مثل یک پروانه از عنکبوت می ترسد
مثل پروانه لباس می پوشد
مثل رودخانه لخت می شود از خود
انگار اصلن حواسش نیست
نگاه می کند من را
که سنگی که انداخته
چطور موج می کند در من
 
آسمان هفتم

دارد نگاهم می کند
نگاهم می دارد
نگاهم می کند
حواسش به من هست
لااقل اکثر اوقات
فکر می کند که گناه می کنم
فکر می کند حواسم نیست
هی صدا می زند مرا که
"رستگار شو مرا
رستگار شو"
و بعد رستگاری من
دوش می گیرد
 
نمی‌خواهم از شب به سمتی که دیگر
نمی‌خواهم از دستهایت بیافتم

گل سه تا پره داشت
از گل بیچاره تنها سه تا پره مانده بود
ولی با گریه اصرار داشت
توی گلدان بماند
یک چیزی مدام
فوتش می کرد
و برگهای چپش داشت
خشک می شد
ولی با گریه اصرار داشت
توی گلدان بماند

نمی خواهم از تو به سویی
نمی خواهم از هم

نور آفتاب
از توی پنجره
لابه‌لای گلدان بود
نصف گل
نور را نگاه کرد روی میز

 
وقتی ستاره نباشد
آسمان
خود به خود
کثیف می شود

کثیفی خانه را
تقصیر من نیانداز
خانوم دوکتور
 
تو همینجایی
به همان صورتی که بخواهم
کافی است
چشمهام را ببندم
عمیق نفس بکشم تا
مجبور شوی کونت را لخت
توی برفهای نباریده بگذاری
هم جای کونت بر برف
هم جای برفها بر کونت
هم دانه های کوچکی از برف
که از کونت می ریزد
و حتی بلور درخشان کوچکی از برف
که باسماجت به کونت چسبیده
هم تیزی موهای سیخ
روی پوستت
اینجاست

تو اینجایی
اگر بخواهم می شود حتی
صورتم را
روی کون سردت بگذارم
 
قهرمان حرفهای من
گوزن نشسته ایست
توی برف
با چشمهایی بزرگ
و زانوی خسته
که کله اش را
گذاشته روی سنگ
و چشمهاش
برف را و برف
باد را
از لای شاخهاش
نگاه می کنند
 
پاییز فصل خوبی است
مثل تکیلا
ذره ذره تا
روز به روز
کم می کند آدم را از خود آدم
و یک قطره‌ی سفید زلال از آدم
باقی می گذارد انگار نه انگار
چیزی از آدم
باقی نمانده است
 
چه خوابیدن طولانی است دنیا و عمق یخ بسته برفراز کله ی آدم ضافه تر می شود مدام و مرگ پایان تمام پرسش هاست

از خودت نپرس چطور نگو چرا نگو چرا نمی شود یا نمی توانی نتوانستن سرود ملی دنیاست و ما خط دراز بازیکنان تیم با مشتهای روی سینه با اشکهای توی چشم توپهای زیر پا ایستاده ایم

از خودت هیچ وقت هیچ چیز نپرس چشم هات را ببند بگذار سرما آرام و مرگ به آهستگی

خستگی
کاپ قهرمانی دنیاست

 
خورده شیشه
توی شراب
نه
شراب توی شیشه
تمام اسباب بازی دنیا را
داشته باشد
برای همیشه
و قدر فبرکاستل
پروانه باشد
برای همیشه
بشینم کنار بیشه
از دورها نگاش کنم
بپرسم میشه؟
 
به درهابان ها بان ها
رامانو مین دی با را سی
من ها
ها من
کر در خر باسی
در این مین کین که
میی گووم
گفتوم
روفته
گوفتم
خوفتم


نخطه
 
قیصر
چاقو خورده و خسته است
ولی اگر
مونگل ها بکشندش هم
هرگز
سوار موتور نخواهد شد

- کی من را چاقو زد؟
تو نبودی بروتوس؟
تو نامردی نکردی؟
آهان خیالم راحت شد...
آفرین برو
ماه را برای من بیاور

تصویر
فید می شود به یک سبیل
زوم می شود
به تیغ ژیلت
و درست وقتی که همه
انتظارش را
خون می پاشد روی صفحه ی تصویر
ولی قیصر هرگز
سوار موتور نخواهد شد

- زود بود
نباس بازش می کردم
سیلندر هنوز داغ بود
چشم باز کردم
صدا آمد تیس
و دستم
به جان موتور چسبید
 
همین دو روزه زمین
مینای کوچکش را
توی دستهاش گردانده
و رفته
راه خودش را
در جاده ی ساعت
تاتی
همین دو روزه مردم
دنیا آمده اند
بچه شده اند
خسته شده اند
خوشبخت گشته اند
مرده اند
همین دو روزه
همین پس فردا
همین دیروز
 
فکر می کنم فغیلتر شده ام

امکانش هست دوستان ایران اگر کسی این وبلاگ را می خواند کامنت بگذارند بگویند این سایت را می بینند یا اینکه بسته شده؟

 
محض اطلاع دنیا
سبکتر از اینها
من
پر پریده بودم
در حدود گرم
و این گرمی
یخ دنیا را
علاوه بر این
افسردگی هایم
خامه ای شیرنی حرفهایم هستند

از اینها گذشظته دنیا
خیلی کیری است
و مردم بسیاری
دنیا را
در جستجوی کیرش
سرچ کرده اند
 
دنیای خیلی دنیایی است بین داج و داف فقط یک حرف فاصله است و این خیلی عجیب است اسم داج و اسم داف با هم باید زیاد فرق داشته باشند
 
کسی نام فردا را نمی‌داند
ولی من همین امروز
برای جویبار
اسم تازه ای گذاشتم
و اما خودم را
مثل یک قایق برگی
نرم گذاشتم توی جویبار
جویبار
تی شرتی آبی داشت
و شورت قهوه ای رنگی
که دیده نمی شد
من نام جویبار را
در تمام روزهای هفته می دانم
 
خسته ام خستگی همیشه دنبال پاییز می آید و مثل برف می نشیند روی حرفهای آدم کلمات مختلف هم همینطور و توی غربت حرفهای بیهوده‌ی خارجی توی جاهای خالی حرفهای آدم می نشیند Dish washer می نشیند به جای خالی ماشین ظرفشویی و بعد کلمه ها می آیند توی حرفهای آدم مثل دندانهای طلایی لای دندانهای آدم لای سفیدهایی که هیچ وقت برنمی‌گردند دلم برای کلمات منظم بچگی هام تنگ شده ولی تا دندان آدم نیافتد بزرگ نمی شود و فقط در بزرگی است که می شود سیگار کشید ویسکی خورد و دختربازی کرد

آمریکا آمریکا ما داریم می آییم

 
جهان معمولن اینطوری است جهان معمولن آن طوری است خفه دارم می کنم خودم را با حرفهای خودم درباره ی دنیا

ولش کن دنیا را علی
ولش کن

آدم معمولی باش

- چشم
 
از من به من
به اسم خودم حادث شو
از درد سمست راست پیشانی
بعد مثل یک کمد
روی سینه ام بنشین
اجازه بده
تا نگاهی به داخلت بیاندازم
بعد چراغهات را روشن کن
روی سوراخهام تخته بگذار
و در میانه‌ی باران
از روی من رد شو
نگران گلهای ویران راه نباش
گلها دو باره از نو در می آیند
فقط کمی توقف کن
نگاه کن که
داج تو
چه خطهای پهنی بر
سینه ی بیابان انداخته است
 
قطارهای خیلی سیاه
با کوپه های بدون پنجره
با صدای سوتای سرد
سرد شمشیر سیخ
با صدای قدمهای عنکبوتای فلزی
گریه کن پسرم
گریه کن

گریه کن برای رای طولای نرفتن
ایستادن ئو
نگای
جاده‌آی رو به رو
و بای
بای بای

گریه بسه
حالا برو
کون کش برو
اگه که پیاده نمیتونی

چشم سیای
اسبای سیا
از لا درای کوپیا
برق می زنن
 
سردرد این دریا را
که از دریا گرفتگی رنج می برد
بروفن علاج نخواهد کرد
بروفن
قرص سفید سرد آسانی است
دریا پر از این سفیدها و قرمزهاست
علاوه بر آن
بروفن برای ماهیها
بسیار ضرر دارد
اگر علاجی متصور برای دریا بود
دریا منقلب نمی شد انقدر تا باز
از انقلاب خودش
سردرد بگیرد

 
چاقالو

Larry Towell
CANADA. Lambton County, Ontario. 1984

زنی حامله بعد حمام لخت از پنجره اش بیشه را نگاه می کند عکاس مایل بوده اضاف کند که اسم دختر کوچک "نائومی" و اسم مادر "آن" است
 
هر جا بروی یعنی
تو همینجا هستی

اما همینجا باش
چون تا
بو می کنم تو را
 
خیلی معروف
مثل پرچم روی تپه
عمود و سرد
مثل شمشیر
بی که ترسی از شکستن داشته باشم
عمود رو به دریا ایستاده مرد

- دقت کن
منظورم اینجا از "مرد"
خودم هستم و وجه شباهت من با
پرچم و شمشیر را خودت بهتر می دانی
و البته
می توانی فکر کنی منظورم از "دریا"
توست
این به دریا
آرامش خواهد داد -

مرد کشتی ندارد
لخت می رود در دریا

- ببین
صحنه سکسی شد -

پرچمش در دستش

- خیلی بدتر -

راستش یارو
بعد این صحبت خاطره ی چندانی ندارد

- گه خورده
در تمام مدت
صدای جیغ پرنده ها و
نفسهای باد را شنیده
فکر کرده ولی که
اینها
به دریا رفتن
ارتباطی ندارد -

 
دستبند زرد من
دستبند مهربان زرد من
ستاره ی سیاه غمگین
آتش دارد
صدا می زند تو را
و طعم تلخ صابون
کوره را دنیا
اختصاصن
برای تو
سطاخته و
باخته و
گرم کرده است
و هلاکت تو
بزرگترین از
نسل کشیهای دنیاست
 
اگر می توانید
به جای زنبورها و
گربه ها و
گوسفندها
دریا را عقیم کنید
خایه های دریا کشیده و سخت است
و کلنگ های فکستنی تان را
مثل بستنی ها
ها
ها
ها
ها
دور شوید از من
حشرات بیخود خدا نمای بیچاره

 
به خودم می گویم گفتم
آدم خیلی مهم
و خودم را
مثل روزنامه ها
مرور کردم
در آینه ی حمام
سرمقاله افتضاح
ستون سردبیر مستراح
پشت جلد صاف صاف
با مقاله های بی دلیل
عکس مهملات
آینه
ها گرفته بود
روزنامه داشتم
زیاد داشتم
آینه
به ها نماند
 
بزرگترین فایده ی آسمان زمستان این است
گاهی که درس نداشته باشد
می شود
سمانه را
به بهانه ی سرما ها
بغل گرفت
گرچه کاف دنیا زیاد است
ولی سین هایش
آدم را
 
بیهوده باده پیمودن
و حضرت دنیا را از راه کون نمودن از
بودن
تعبیر تلخی نیست
تلخی ماهیتی
به قدر پرگارها مبهم دارد
ساده ی در حال چرخیدن
عین تاس
و تاس آخ تاس
مفهوم تلخ اتفاق های ضایع کننده است
مفهوم مرد بسته
و مهره های هیچ
آخ تاس
تاس
تاس عزیزم
 
بوس کوچک از روی پیژامه
و لمس پای داغ روی گوش
خدایا متشکرم
من لیاقتش را ندارم
من را
زیاده از حد تحویل می گیری
 
Tabkh-e-Toor by 4040e

طبخ طور

موسی
دسته ی تبر را
دست به دست کرد
و آب دهانش را
قورت داد
درختی که سیگار می کشید
نگاه موسی کرد
"هه
ماذا بیدک یا موسی"
موسی نگاه کرد
توی چشمهای موسی آتش بود
درخت گفت
"در یقین تو آیا شکی هست؟
ساعتت را نگاه کن
الان
وقت بت شکستن نیست
فیلمنامه را نخوانده ای موسی"
موسی
تبر را
توی دستهاش
دست به دست کرد
توی چشمهای موسی آتش بود
گشنش بود
سردش بود
گشنش بود

 
بچگی همیشه توی باد ایستادن را دوست داشتم احساس می کردم شبیه قهرمانها می شوم بعدن ها درباره ی رابطه ی باد و دخترها خیلی نوشتم. باد یک تصویر انگیختگی و گریختگی خوبی داره یک سرزدن خوبی هم داره تا تمام جاهای آدمها. اوهایو باد زیاد داره یک نسیم حداقل رو همیشه داره معمولن. اینجا همه اش صحبت گردباد و طوفانه صحبت ترسهای قرمزی که توی رادار به شهرهای مختف نزدیک می شن ولی من از باد زیاد نمی ترسم اگه قرار باشه باد آدم رو ببره کمتر از همه قاصدکه که می ترسه...
 

کار تیله
براق بودن و گرد بودن است
تیله می شوم تا تو
من را
توی دامنت بیاندازی
 
کسی از
غروبها
نیامده را
به آمدن
و بچه های
تازه سال را
مدام
به الحمدلله پیوسته
تشویق می کند
تدریس باران
کار دریاچه هاست سنگ
تو درباره ی
روییدنی که نمی دانی
صحبت کن
 
قهرمان
شمشیرش را
کنار تختخواب گذاشت
و دختر خوابیده را نگاه کرد
از پنجره صدای آفتاب می آمد
و نور
درباره ی لطایف صبحگاهی زنها
با تن دختر صحبت داشت
قهرمان چراغ را روشن کرد
و روی مبل نشست
تعویذش حمایل بود
بدی هایش دور
دختر
چشمهاش را
و گفت
"بیا بخواب دیگه علی جونی"

صبح بود
قهرمان در میان خوشبختی
خوشبختیش را
به خواب دیده بود

 
درخت خم شده
انتظاری از جویبار ندارد
نیتش فقط این است
که برگی از او
بیرون جویبار نیفتاده باشد
 
سرت را
روی من بگذار
و خواب دنیا را ببین
من حسودی دنیا را
نخواهم کرد
فقط اگر توی خوابت نزدیک فروشگاهها
مرد خسته ای را دیدی که می لنگید
ربطی به من ندارد
من معمولن توی رویاها پرواز می کنم
 
کامپیوتر قدیمیم را گذاشتم توی انباری
با سیم خراب آداپتورش
و فن خراب سی پی یوش
مرد خسته لنگان رفت توی تاریکی
انگار که
ام اس داشته باشد

 
اینهمه گل کوچک
و تنها یک سرو
سبزه
در میان جنگل
به غرور شکسته اش می اندیشد
 
دیگر از خدا چه می خواهی؟

خانه را مرتب می کند
وسیله های اضافه را جمع می کند
عرق می کند
دست می کند زیر بغلهایش
و سینه هاش را مرتب می کند
گوش می کنم آرام
ردیف مرتب نفسهایش را
 
یک خاطره های سختی هست در تمام زندگیم از تمام کارهایی که فکر میکردم می توانم و دیگر نمی توانستم این دفعه این خاطره ها قبل از هر کار جدیدی توی کله ام می آید امیدوارم خدا رحم داشته باشد امیدوارم خدا رحم داتشه باشد

تو هم دعا کن چشمهات را ببند و دعا کن
 
دوست دارم
تکه ای از تو باشم
تکه ی کوچکی از
کاشی مستراح خانه
یا تاری بر
ملافه ای که بر آن خوابی
می خواهم
دست بند تازه ات باشم
گم میان خیل زنبیل های همیشه
یادت بیاید که
عاشقت کسی بوده
کمی غمگین
کمی لرزان
و لرزشی در تنت بیاید از فکر اینکه او
سنگین بوده
از اینکه درد داشته گاهی خیلی
یادت بیاید او
بالش خوبی بوده
بعد فکر کنی با خودت
یادش بخیر
هان اسمش چی بود؟

عاشقی
 جوادبازی تن هاست
علی بودن یعنی این
علی بودن معنیش این است
 
زندگی تخته نرد با ابلیس است
با مهره های زرد
از استخوان کمر آدم
و تاسی که قرمز است
قرمز بلوری
با نقطه های سیاه

ناگهان می بینی
تاسهای عزیزت
گم شد
و خدا تخته نرد را
روی دستهات بسته است


 

هیچ وقت دوست نداشتم مردم درباره ی چیزهایی که می نویسم اشاره کنند. نوشتن یکجور بیماری است. هیچوقت دوست ندارم کسی به مرض هایم اشاره کند. ولی خوب آدم مدام راه می رود و مردم می بینند . نوشتن هم همینطوری است مردم مدام به آدم می گویند چرا این؟ چرا آن؟ واقعن؟ از آدم می پرسند و پرسیدن دلیل هیچ چیز دیگری هم نیست
 

پنج شنبه
شنبه نیست
پنج شنبه ها هنوز
روزهای عزیزی است
گرچه عصر ها
فری دنبال من نمی آید
گرچه هیچ امیدی دیگر
به تئاترهای مردم نیست
گرچه خستگی دارد
از من تنم را می گیرد
گرچه این تارهای عنکبوت
دست و پای خودش را
گرفته است
ولی
پنج شنبه
شنبه نیست
تکرار کن علی
تکرار کن علی
پنج شنبه
شنبه نیست
پنج شنبه
شنبه نیست
پنج شنبه
شنبه نیست
پنج شنبه
شنبه نیست
شنبه نیست
شنبه نیست
شنبه نیست
 

درست اسمش را نمی دانم
گاهی عزیزه است
گاهی مونیک
و گاهی صغراست
اسم من همیشه علی است
چوپان کوچکی هستم
با نی کوچک
و دستهای بزرگ پشمالو

که اخمهای عزیزه را
و سینه های مونیک را
و کون صغرا را
بسیار دوست می دارد
 

دو تا گل کوچک
کوه را خوشگل می کند
بوسم کن
نگاهم کن
و کنار گل ها بنشین
دو تا گل کوچک
کوه را
خوشگل می کند
 
درست است که تنها تر و
غمگین تر و
بایاس
اما شب
مثل سنگ بی خیال برف
سفت
از لای ستاره ها پیداس
جمله ای پر از من من در
که احساس عاشق را
به دافش می رساند

 

زندگی یک سبد بیهوده است از خاطرات لعنتی لنگه جورابهایی که گم نمی شوند لباس خوابی که هر چه اصرار می کنم نمی پوشی شورتهای کوچک تو و شلوارهای جین همیشه خسته ی من کت و شلوار و لباس عروسی دستکش ظرفشویی دست کش کار عینک قدیمی کارخانه کلاه سفیدی که ذاکر سرم گذاشته بود و رویش نوشته بودم born to Kill Mechanics کمربند گنده ی خسرو و لباسهای مچاله اش گوشه ی خانه لباس چینی که بابا برای همه از بندر آورده بود با دکمههای سفید و عروسک کوچک موبور زیرزمین که تا گلو از افسانه های مامان پربود و یک عروسک گربه ی کوچک که هر کارش می کردیم نه پاره می شد و نه گم قنداقهای بچگی و یک جغجغه ی آویزان با کره های قرمز و صورتی و زرد امشب تمام لباسهات را در بیاور و توی سبد بگذار فقط راجع به تو من و تو امشب راجع به تو فکر می کنیم
 

از تاریکی به طرز باریکی از همان توی تاریک تاریکی نگاه کردم دنیا را در میان تاریکی دنیا آنقدر تاریک بود که به صورت گلوله ای منجمد از تاریکی در میان تاریکی دیده می شد و من که خدای تاریکی بودم تاریکی را به عنوان رنگ دنی انتخاب نمودم

آمین
 
من را
مثل یک چشم زخم کوچک
از همان سیاه وقرمزها
گردنت بیانداز
و لای سینه هات قایم کن
دنیا
دنبالم آمده
و دنبالم می گردد
بگو نیست
بگو از او فقط همین مانده
کوچک شده دنیا جان
تنها شده دنیا جان
اجازه بده اینجا بماند
التماس کن
من هم
قلپ قلپ
لای سینه هات گریه می کنم
 

درختهایی که کاشته ای
گل می دهند صبح
و برایت
قناری می فرستند
درختهایی که کاشته ای
به بادها
با تبختر
نگاه فروتنانه می کنند
شکوفه می زنند
دست می زنند
وقتی
لب پنجره می آیی

 

آدم بزرگ که می شود کم کم تکه های مختلفی از درکش از جهان و اعتمادش به دنیا کنده می شود آخر دنیا برهنه می ماند بدون اعتمادی به آزادی بدون امیدی به عدالت بدون هیچ...

بعد هیچ کم کم گنده می شود مثل یک آمیب بزرگ و آدم را می گیرد و بعد آدم مثل یک شکلک بزرگ که آمیب بزرگتری آنرا خورده باشد جور غمگینی به دنیای بیرون لبخند می زند...
 
سگهای اوهایو خوابیده
درختهای اوهایو خوابیده
پلیسهای قلتشن اش
و فشن های سی دبلیو هم
تایرا خوابیده
اپرا خوابیده
تمام فعال های حقوق زنان خوابند
خودت
مشکلت را به تنهایی
با تکه ی عظیم بیدار من
حل کن
 
Full Frontal Nudity

نگاهم کرد
توی نگاهش دامنی قرمز داشت
سرش را گذاشت به سینه ی درخت بیچاره
و درخت بیچاره
در عین بدبختی
تبختر داشت
گفت
دختر گفت
"درخت اگر
پرواز بلد نباشد..."
لبخند زد
و روی کلفت ترین
قسمت از ریشه های درخت نشست
و باز گفت
"درخت اگر
پرواز می دانست"
درخت چکه کرد
و جاهای سوخته اش را
نشانش داد
بعد تاب کوچکش را
به دستهای دختر بست
بچه شد
عرق کرد
ماتم گرفت
و خلاص...

صحنه بسیار رمانتیک بود
شیطان از گوشه وارد شد
از قرمزیهای هر دو سوی پستان
درخت خوب می دانست
ریشه مثل دندان است
کشیدن
خوار آدم را
و مادر آدم را
و کون آدم را

صحنه بسیار دلخراش و غمگین بود
دختری جنازه ای را در فرقان
به سمت گلهای قرمز می برد

صحنه بسیار سنگین بود
سپاه عظیمی باز
شکست خورده بودند

صحنه بسیار سکسی بود
درختی
بر شاخه های گنجشکی
نشسته است
 

مثل اینکه با یک کامیون تصادف کرده باشم و دو تا چشم هام با وحشت سفت چسبیده باشد بر سپر کامیون و همینطور عبور تریلی عزیزم را از پیچهای خطرناک جاده نگاه کنم مثل اینکه دست نداشته باشم پا نداشته باشم کله نداشته باشم عقل نداشته باشم و پلک چشمهام بپرد مدام
 

دست
دنبال خاطرات کودکیم دست
دنبال حرفهای بازی
مست
دنبال خنده های بچگانه
نیست
مست هست
نیست
خاطرات بچگانه نیست
دست
دست
دست
دست

 
همه اش خودمم


Tracey Emin
I've Got It All
2000

رنگای قرمز ریخته اش خودمم
اشاره های ممتد به اطراف
تیکه های ریخته اش خودمم
نریزش خودمم
بریزش خودمم
منم که صاف واسادم
با تمون لرزون زانوام
کپه ی سیب پوسیده
وانت بار خالی
تکیه دادم به خودم
از خودم افتادم
و این خودم هستم دارم
درباره ی
افتادگی های شخصیتیم
حرفای خوشگل از خودم در می آرم

 

   
 
  Susan Meiselas / Magnum Photos 
 

USA. Tunbridge, Vermont. 1975, Carnival Strippers

 
 

  Goolabi , Roozmashgh(Peyman) , Deep-hole , Sepia , Forb. Apple , Vaghti Digar , Pejman , Ahood , Bahar , Banafshe , Halghaviz , Hezartou , Last Jesus , Ladan , Costs , Tireh , Goosbandane , Tabassom , Aroosak1382 ,   Shahrehichkas

 
        Zirshalvari
        Welbog 
 
       Bi Pelaki (Me & Shahram)
 

   SHAHRAM