Persian based weblog dedicated to literature and cultural interests author prefers to be called as Ali Chelcheleh if you are not inranian try my ENGLISH SITE 

 
  صدای بال چلچله ها ابرا رو برونه یه روزی
 

 
 
 
مثل الباقی هیولاها
قلبی پر محبت دارد
و عشق خون و گاز گرفتن و اینهاست

اولش که قهرمان داستان را می بیند
- قهرمان بیچاره ی داستان من هستم -
ستاره ای بر
پیشانیش روشن می گردد
و بخار متصاعده در
کلن
شکار بیچاره را
disable می سازد

توی چشمهاش سفت نگاه کن
بگرد
قلبش را
در همینجاهاش
پنهان کرده
 
یک فیلمی هست درباره ی یک سرایدار باغ وحش که یک پلنگی را از هیچ سالگی بزرگ کرده و حالا که پلنگ داستان کنده شده هنوز مثل قبل بازی می کنند با هم هنوز یک احساسی بهم می گوید باید بروم کلاس بدنسازی پلنگم دارد بزرگ می شود
 
همیشه اولها از اینکه قوانین فیزیکی روی واقعیات معنوی تاثیر بگذارند خوشم می آمده. مثلن اینکه جغرافیا روی دین تاثیر بگذارد یا سکس روی ادبیات مثلن خیلی از این مساله لذت می بردم که مردم درس زیاد می خواندند ولی نمره اششان آخرش به دلایل فیزیکی کمتر می شد. بعد هم در مورد خودم خیلی به فیزیک معتقد نبودم یعنی فکر می کردم دلیل اینکه تار نمی زنم فقط کلاس نرفتنم است و به استعداد نداشتن خودم در چیزی اعتقاد نداشتم فکر می کردم بچه ها استعداد فوتبال من را درک نمی کنند و از این صحبتها.

حالا ولی قوانین فیزیکی اوقاتم را تلخ می کند از اینکه سرما خوردم و حال آپدیت ندارم حرصم در می آید نمی فهمم چرا یک ویروس باید بتواند کلمه را پاک کند...

جدیدن خوشم نمی آید
 
مثل الباقی هیولاها
قلبی پر محبت دارد
و عشق خون و گاز گرفتن و اینهاست

اولش که قهرمان داستان را می بیند
- قهرمان بیچاره ی داستان من هستم -
ستاره ای بر
پیشانیش روشن می گردد
و بخار متصاعده در
پنجره هایش
نشانه ی خوبی است

می خورد آدم را
و بعد دهانش را پاک می کند
"گمشو
حالم به هم خورد"

 
آتشفشان دریایی من
خاموش است
دور دهانه اش فعلن
ماهیان جوان قرمز دارد
و شعله ای کوچک
فقط برای زیبایی
مرد ماهیگیر
دست می کشد آرام
بر گسلهایش
 
از توی ژاکتم
خرت خرت چینی شکسته می آمد
و من
همچنان
گام برمی
مثل یک درخت درحال راه
و راه داشت
به سمت آفتاب
خمیده ی ممتد می‌شد
گرم بود
گرم بود
و من
سرما خورده بودم
 
تاریخ را
فاتحان نویسنده
برعکس های مرده های
پای درختها نوشت
یعنی نوشت
مرد
و ننوشت چرا
و اینکه چی شد را
بیهوده
غصه دار کرد
خنده دار کرد
رمانتیک کرد
 
بیا علی
آنقدر ساکت شو
تا شب هالووین
خودش شخصن
با عبای سیاه و
با داسش بیاید سراغت
و یادت بیاید که
هیچ چیز نگفتی
هیچ
هیچ
نگفتی
ساکت نشستی و انتظار کشیدی
مثل گلهای باغچه
یا
تخم مرغهای یخچال

 
How to check a mate

برای شروع بازی
سیاه رنگ بسیار مقبولی است
غمگین می کند آدم را
و آرام می کند
آرامش عالی است
آرام
باید از پیاده ها شروع کرد
حرکات کوچک انگشت
برای گرفتن میدان
درست وقتی که دشمن حواسش نیست
بعدن نباید برای فرارش راهی باشد
بعد باید آرام
اسبها را به رخ کشید
و در آخر
رخ را
در قلعه ی دشمن
پیاده کرد
کیش داد
کیش داد
کیش داد
کیش داد
کیش داد
تا هر دو مات شوید
 
می خواهم الان درباره ی صبح بنویسم راجع به خوشبختی و درباره‌ی تمام اتفاقهایی که عمرن نمی‌افتند درباره ی ایمان مثلن و یا پاکی و یا هر چه درباره ی اینها چیزهای خوبی که کاش و اینهاراست می خواهم ساده انگار و شل و وارفته باشم نه سختگیر و شل و بی‌حال همه‌اش هم یک چیزی مدام توی کله‌ام زق می زند که
بدو
بدو
بدو
بدو
 
Babr o Baran

و من
تن خارایش را گاز گرفتم

- غرور ببر اختیاری نیست
ببر
آرایشگر خودش را دارد
خط چشم خودش را
و پوستین Burberry رنگ خودش را

و من
تن خارایش را گاز گرفتم
کمی بالاتر از ران
کون فی الواقع
و مثل همیشه جفت پای عقب
بر تهیگاهش
برای تکه کردن کفل
عینهو دکان قصابی

- صخره از دور
برهنه و زیبا بود
و اصلن نمی دوید
رد نور سفید
بر کمرگاهاش
و چک چک آرام رطوبت صبح
مثل اینکه دختری بچه سال
شاشیده باشد

- شکار
خودش انتخاب می کند آدم را
خودش حرف می زند
Deer Hunter را
ندیده اید؟

صخره هم چشم داشت
تمام صخره ها چشم دارند
عینهو گوزن
پر از همان رقت
همانقدر مرطوب

- ببر هم غرور خودش را دارد

احساس زیبایی است
وقتی دندانت
بر کفلهای صخره‌ای شکسته باشد

- ببر هم غرور خودش را دارد
 
جهان مدام
من را
دارد از من
اره می کند
و صدای مداوم این خش
برخورد دندانه های فلزی
به استخوان
صدای ریختن دانه‌های ریز براده
علفهای من را دیوانه کرده است

- باد آمده بود
باد می آمد
زرشک های سینی را
توی کوچه

 
غروب خیلی مهمل است
چرا باید خورشید غیژ برود پایین و تاریک بشود آسمان وقتی هیچ دلیلی برای تاریکی و جود ندارد؟
طلوع خیلی مهمل است
واین نتیجه ی منطقی کلمات قبلی است این یک شعر خطی است و همه چیزی در شعرهای خطی باید اینطوری باشد

 
از بابت کشتن قذافی بی‌نهایت متاسفم. به نظرم درست بود که خاک تو سرش شود چون مثل خیلی از دیکتاتورهای هم عرضش زمانش تمام شده بود ولی رفتاری که باهایش شد و مالاندنش تا حد مرگ صحنه ی بسیار بسیار بسیار غم انگیزی بود که هیچ وقت فراموش نمی کنم
 
کمر به پایین توی یک شعری نوشته بود درباره ی یک دختری که پرنده های توی پیرهنت و منظور از پرنده ها فی الواقع سینه های طرف بوده ولی فکر می کنم یک نکته را در نظر نگرفته که با این حساب خیلی از پرنده های چاق‌تر بهتر پرواز می کنند
 
مثل کتابهای قدیمی
کدورتی در لابه‌لایش پنهان است
باز می کنم
فوت می کنم
کتابم را
صفحه به صفحه
و تصویر گل روی کتاب را
ناز می کنم
کتابخانه از پروانه پر می‌شود
می گوید
"دیوونه"
بوس می دهد
لباسهاش را صاف می‌کند
شلوارش را می کشد بالا
و می رود سر درسهاش
 
همیشه پیژامه ی داغ و غمگینش را می پوشد
و نگاه بنفشش را
تکیه می دهد به شانه هام
و جور آرامی
در خیالهام جیغ می کشد
و می

باید آرام‌تر بنشینی
باید عادی‌تر باشی
مطمئن باشی
مثل رودخانه تر باشی
به هم می ریزی
دست اگر در تو بگذارد
 
دریا دیده نیستم ولی یکی دوبار دقت کردم هر موجی که از دریا رفته به دریا برگشته و اگر بر نگشته من ندیدم
 
کا بادی

بمیر
اما
جای مردنت را به هیچکس نشان نده
جای مردن آدم
تخم نیست که
بگذاری
جای مردن آدم
رو تن آدم
مثل یک کبودی می ماند
مثل کبودی بعد مردن تن زائو
و از ورای کفن
زیر خاک
زل
نگاه می کند با
کدورت ذاتی
به آسمان را

 
بیخود
در خودت ضربدر نباش
حالا که صحبت شد
توان من چار است
و تو
در مقابل من
تنها
کسر کوچکی هستی
بالشت کوچکی
خیلی کوچکی
برای مالیدن
و سوراخهای کوچکی
خیلی کوچک
برای بو کشیدن
جهان از طریق مماسهای من فقط ولی
و من فقط ولی است
که سطوحت را می شناسد
approach من به مساله ی تو
اما
کاملن نامشخص است
مثل طوفان
می دانی می آید
می دانی که دردناک و دشوار است
می دانی که خیس می شوی
ولی کجا و کی را نمی دانی
یکباره
صدای باد

دقت کن فقط صدای باد
اولش صدای باد

چارچوب خانه ات را تکان می دهد
و باد
باد سرد
از درزهای خانه می آید تو
بعد احساس می کنی که زمین

و واقعن که زمین
زمین بهترین جای دنیاست برای لرزیدن

. داستان با لرزیدن
تازه آغاز می شود لرزیدن
 
کینه
بر مورچه ها غلبه کرد
کینه
درد سختی است
از گله آغاز می شود
ار اینکه فکر نمی کردم
ار همانجا ها
بعد
صدای جنبش مورچه
عنکبوت را بیدار کرد
عنکبوت لگد شده فکر کرد
چطور بود تابه حال
یه دندان مورچه
مورچه
توی راه بود
 
پهلوانی که رو به آفتاب ایستاده باشد سایه ی سیاه اژدهای پشت سر را نخواهد دید
 
همیشه صبر می کنم تا
زمستان گذشته باشد
زمستان سپیدترین و لعنتی ترین از هاهاست
همیشه صبر می کنم
زمین شل شود
پای ریشه ها مرطوب
لباسها لختی
همیشه صبر می کنم تا
جوانه ای بزنی
بعد
بازت می کنم
بوت می کنم
و توی رختخواب می گذارم

 
حاج ممد؟
عیسا از او آدما نیسا
کله اس
داغت می کنه
ان شی توشا
زبون نریز اینقدر
یه کم
آدم باش
 
دوباره
تراکتورش را
از طویل در می آورد
و مرا شخم خواهد زد
پیپ کشیدن الانش را
نگاه نکن

 
افراسیاب کلنگش را
کنار جاده گذاشت
و به چرخ افتاده در جاده نگاه کرد
تیر توی چشمش
درد می‌گرفت
برای خودش آهنگ گذاشت
گذاشت
روی چهره ی مرطوبش
آفتاب بتابد
کویر
جای دردناک بی دیواریست
و امیدی هم
برای تکیه کردن ندارد
افراسیاب غمگین شد
غم از کناره ی چشمهاش
و آفتاب بر روی صورت
دستش سنگریزه های راه را
کامل شمرده بود
 
این یک درخت سیب است
ولی من
اسمش را
پرتغال می گذارم
این یک
آسمان آبی است
آن را حیران
می برم برای پرتغالم
 
آقام
عزیزم
شیطون خوابیده توی تاریکی
ترس قدیمی وقت شاشیدن
صورت سفید تو سیاهی
آقام
دلم به خواه دنیا
که
نرفته بوده
می رود حالا
گیلاستان کجاست؟
من
به دینگ شما نیازمند هستم
 
چگونه شب می تواند
بیاید تا دریا
کجاش را باید
بمالد به آب؟

های پری خانوم دریایی
شما برای دلفین کوچک غمگین
توی صدف هاتان جا دارین؟
او هم دوست دارد صورتی باشد

می خواهم به تمامی
صورتی باشم تنها
تنها صورتی باشم
بوووووووووووو
در میان دو پستانت

گوش کن
این آسمان که دارد آواز می خواند
وقت را به باریدن
تلف نخواهد کرد
 
تو
ابابیل قرمز من باشی
و من
فیل لهیده‌ات باشم
و تمام سالهای سیب و سبزه هم
عام الفیل
هی مدام
بیایم از سرزمین حبش
با گامهای لرزانم
بمیرم
بدون اینکه گفته باشی

 
گفت "تمام جامهای جهان را کسی اگر بنوشد هم هر چه هم بکوشد هم" پرسیدیم "شیخ؟ پس آن همه انگور شیرازی؟ کن های طلایی آبجو؟ گیلاس های سپید عرق؟" گفت "تمام جامهای جهان را کسی اگر بنوشد هم هر چه هم بکوشد هم"
 
دلم می خواهد از آسمان بپرسم
چطور شد که باران گرفت
چطو سرد شد
باد شد
باد شد
باد شد
خسته شد؟
دلش گرفت باز
باران شد
سرد شد
باد شد
باد شد
باد شد
خسته شد
 
سمانه قول داده در بیستمین سالگرد ازدواجمان یک پرنده ی خیلی بزرگ بسازد برام مثل هواپیما و من فکر می کنم اگر پرنده‌ای قدر هواپیما باشد چشمهاش چه قدری است و فکر هم کردم که احتمالن یک شاخه بسازیم که پرنده ی سمانه بشیند چون پرنده ی سمانه هم مثل خود سمانه دماغش بالاست با کون لخه هیچوقت رو زمین نمی نشیند
 
می خواهم
کودکی دپرس باشم
ای جهان کوچک فهمیده
من تنها
توپ فوتبال سوراخم را می خواهم
و کتاب پاره ی فوتبال
دروازه های فلزی
دویدن شب
در جوبهای تاریک پارک لاله
 
کج
مثل یک شاخ در مرداب
غذا خوردنش را نگاه می کنم
و کج
مثل یک چراغ خواب شکسته
خوابیدنش را
کج
مثل دمب عقرب
کج و لرزان و تشنه
کج
مثل دیواری که
برای ریختن
کج
مثل بچه ای که
برای گریه کردن در انتظار بهانه ای
کج
شانه اش را
کنار صورتم می گیرد
همین هم
کمی برای

 
بیغات

God من را دید
و بوسم کرد
و بغل گرفت من را
و وانمود کرد
فکر هیچ چیزی جز من نیست
من
- من قبلن پیامبر بودم
اویس قرنی هم بودم
حضرت علی هم که البته
و یک طبق از شعرهای عرفانی
غیر آن اینکه
خیلی قبلن هاش
به وصال حق هم
و حق از
پساتین محترمش همچین
خوب شیر داده بود مرا-
گفتم
"یا حق
این مقام جدید دیگر چیست؟"
او
- همیشه وقت گفتن صدایش می لرزید
و این لرزش آرام
از سمت شانه هاش
به جوارحش منتقل می شد
و با جوارحش
من را-
گفت
"حرف نزن
تنگ شده دلم فعلن بیا کمی صمیمی تر باشیم"
از جهنم تا آغوشش
کلی را
سینه خیز باید می رفتم
 
سهم من
بوسهای کوچک روی شانه است
و صدای آرام خش درآوردن
و خس خس نفس های جوجه
در میان ابر
چرا زنده ای علی جونی؟
از این دنیا چی میخوای؟
سهم من را دنیا
 
سردترین شعر بی‌اراده‌ی دنیا

توی قطب
دیس سردی از آسمان افتاد
مرد تنهای بیچاره
آدم فضایی خسته
لبخند زد
بعد
یادداشت نوشت
 
اعتقاد دکمه
به پیرهن
بسته ی سیاه نخها نیست
دکمه ها عمیقن
به پیرهن وصلند
نگهبان سینه ها و پستانها

دکمه
اگر پرت شود
گم خواهد شد
 
از همین
دلهره آغاز می کنم
از همین جا
که گفته بودی نمی آیی
و از باگت های سوختن رفتن
و سوسیس کوچک تنهاییم
خیارشور مانده ی ماتم
و شیشه‌ی نوشابه‌ی خالیم

از همین
گوجه های ریخته
قاچ
روی میز
دستمالهای پرامنده
از همین لک کوچک صورتی رنگ سس
داغ
بیا ساندویچت را بخور دختر جان
زیر این هزار جزیره
پر از کوه است
نگات می کند آرام
در کمال خونسردی

 
خسته از...

Alec Soth
USA. Davenport, Iowa. 2002. Mother and daughter.

Labels:

 
تکیه کن
و به دیوار اجازه بده
تا روی شانه های تو
آرام بگیرد
 
اگر یک روزی تصمیم بگیرم که هیچ چیزی ننویسم هیچ اتفاقی نمی افتد نمی نویسم کس گفته بودم اگر ننویسم میمیرم نوشتن کلن به تخمم هم نیست
 
غروب بود
بارون فراوون که ریخته
تو هم هیچی نپوشیده باشی جز بارون
هوا کارتونی شه
سرد نباشه
سبز زیاد باشه زمین
ولی برف هم بیاد
هی فرار کنی
بدوم دنبالت
تو لخت باشی
فقط من
گلوله ی برفی داشته باشم
 
من
توی استخوانم رگ دارم
و قلب استخوانیم
در تپشی غمگین
چرق چرق
صدا می کند بر هم
و چشمهای استخوانیم
مثل بلبرینگ
توی حدقه می چرخد

 
اگر خانوم دکتر اجازه بدهند
در پایان پرزنتیشن
I had
یعنی
I have
و این چندتا
فیو Question من
مزاحم
فکرشان نخواهد شد
می خواستم بپرسم
چه رنگی یعنی؟
کدامشان را پوشیدین؟
و وقت شاشیدن دیشب
کیف داده وقتی خیالتان از من راحت بود؟
 
این جریان توطئه‌ی بمب گذاری ایران و اتفاقات بعدش خیلی توی اعصاب من است. داستانش به شدت آمریکانیانه است و خوب احساس می کنم که برنامه های مهمل آتی چیزهای تلخی است. خیلی نگران همه ی چیزها هستم تکه ی تلخش این است که با وجود حرفهای اروپایی ها درباره ی اینکه این حرف ها درباره‌ی جمهوری اسلامی احمقانه است و این صحبت ها احساس می کنم که حرفهای آمریکایی ها خیلی شبیه روتین جمهوری اسلامی است که همیشه اصغر در آن گفته به مهدی و مهدی گفته به ایرج و ایرج هم گفته بابا فوتینا به هر حال ولی خیلی نگرانم...
 
وقتی شب
با غرور کبوتر را نگاه کرد
کبوتر زیر لب خندید
شب ادامه داد
کبوتر خندید
 
دنبال خط چین جاده را
بگیر و بیا
و توجه نکن که خط
یک در میانه قطع می شود

درختت دقت دارد
تا در آخر جاده های تمام جاهات
ایستاده است
 
تنهایی من را
بی حس نمی کند
فقط
فکر می کنم
فکر می کنم
کنم
کنم
و حرفهام
در گوش خودم
دیوانه می کند خودم را

 
اولش می خواستم برات یکی از این میله های دراز نقره ای توی کلاب ها بخرم بعد یادم آمد که لازم نیست چون خودمان زیاد میله توی خانه داریم
 
قرار بر این شده تا
من
قرار نداشته باشم
سرم همیشه درد بگیرد
و خیالاتم مدام
من را
بخوابانند
قرار بر این شده تا
حکم مرگم
به دستخط خودم باشد
با لکه های درشت اشک آبی
و قرار شده
صدای زنجره ها
آخرش
کلاغ را
توی جوب کوچه اندازد
 
خیالت آرام
مثل گربه از در میاید تو
پنجه هاش را به فرش می کشد
پشتش را به پای من می مالد
می رود و دور از من
روی مبل می نشیند
و روی پشمهای کوتاهش دست می کشد
گربه ی خیالت هم
مثل تو
جنده و پررو ست
او هم آخر
در کمال پررویی
هیچی نپوشیده
 
این تله های خاکی
این تلّه های خاک
برگهای زرد
آلاف مقصوره های تل
روی تل
دود می کنند و
منقل آدم را
به خاک

خاک
خاک
سرم درد می کند حضرت خاکستر
شما امشب را
چگونه می خوابید؟
 
چشمهام را که می بندم خوابم می برد
وقتی که می خوابم
روحهای متفاوتی
چاق و دراز و حتی لاغر
دور من جمع می شوند
و بعد یکی از آنها با انگشت
می زند به صورتم
بیدارم می کند
طول می کشد تا دوباره بخوابم

 
مزخرف ترین دل به هم زن ترین

گرگی برای قرص ماهش
جاست
برای قرص ماهش
عزیز رفته در طرفه های ابر
خوابیده بر
و نور

آوازت را
از ب
آغاز می کنم
چون ب
ابتدای بسم است
و اکثر زوزه های دنیا بسم است

درخت
فکر دشت است
رودخانه
فکر دشت است
و برگهای درخت
توی دشت است
لنگ و پاچه را جمع کن جنده
زشت است

فکر می کردم کاش
صورتی ترین خواب دنیا را
که پوشیده می پوشی را
امشب ببینم
با نرمی گنده ی
سینه هایت در بالاش

بالشتم
از خواب من خسته تر شده

هان؟
الان من را صدا زده بودی
پروانه

عانه
عانه
عانه
عانه

کس
 
عطوف منعطف
کلمات گرد عزیزم
ماش ها
موشها
بالاپوش ها
بیاین با هم بشینیم
رفاقت کنیم
حتی من هم
شما را نمی فهمم
 
از تمام این میز کوچک
از تمام انگورهای قلقلی اش
و از نمکدان قرمز آشفته
و از رومیزی نایلون کشیده ‌ی خط خط
که تازه خریدی
و گفتی لازم بود
من فقط به دستمالهاش احتیاج دارم
برای شروع گریه
مثل شاتل
که برای پریدن به موشک
بعد دیگر من
ماندمی و فضا
و کرات بزرگ در کنار صورتم
و بادهای خورشیدی
و درد پوست
از گزیدن هوا
و اما سقوط در فضا معنا ندارد
 
طبق معمول عالم
عالم معمولی
دلخواه تنهایی اکنون
من
ماست
نشسته بودم
و تعریفات
از حد تعارف معمولی
خارج شد
کلمات بود
که مثل من
مثل مورچه از من
و مثل براده به سویم
من
خود را
از دست داده بودم آه
دست چپم اول
به کلمه بدل شد
به حرفهای عمرن نمی دانم
بعد
مثل مستها
روی مبلی از حرفها خوابیدم
عالم تمام شده بودم
و دست چپم که
وجود داشت هنوز
داستان می گفت
چه جور شعر را تمام کنم خدایا؟
چه جور تمام کنم؟
 
روی آخرین علامت جاده نوشته بود "حالا برو و هیچ وقت برنگرد" بعد آن علامت جهان دشت بود و حتی خورشید در غروب هم نداشت

 
یک آقای چاقی این بغل
می نوازد در
پیانوی سیه را
مردی قرمز با
موی های سورت نتراشیده
و هیکل نتراشیده
و انگشتهای بزرگ
که گاه گدار
دکمه ها را
اشتباهی می گیرند
دارد می در نوازد
پینون گمدن سیان نا
 
درختها اگر بال داشتند
روی شانه ی دشت می نشستند
تا پرنده ها روی شانه شان بنشینند
 
جان سخت را می دیدم و دوباره یاد تو افتادم خسرو یعنی نه اینکه این فیلم را دیده باشدیم با هم ولی مردک شبیه تو بود. خوش تیپ تر از تو بود راسددش یعنی حتی خوش تیپ تر از تو بود راسددش و مثل تو مدام مردم را به گا می داد و می خندید و جانش همه زخم بود و می خندید هیچوقت نمی توانست بگوید به کسی که دوستش دارد و همیشه در آخرین لحظه یک طور خنده داری نجات پیدا می کرد فی الواقع از کون می آورد.
فکر کردم که تو هم همینجوری بودی یادم آمد آن بار که کولر خنده دار را درست می کردی و داشتی پرت می شدی پایین یا آن دفعه که عین سگ مست بودی و ماشین خراب شد کمیته هم آمد یا این همه وقتی که گیر می دادی که یک چیزی را درست کنی راستی یارو هم همیشه همان رکابی تو تنش بود و مثل تو بعد از درست کردن ماشین زخم و زیل می آمد تو و اگر آدم آویزانی مثل من می خواست دخالت کند حسابش را می رسید و دخلش را می آورد. گفتم اگر دوست داشتی بشین فیلم جان سخت را ببین خوشت می آید
 
امروز را اگر به روزهای دیگر هفته اضاف کنی
من مثل اشک چشم
از روی برگهات چکیده ام رفتم به شاخه هات
و از شاخهات
برای بچه ها
میل بافتم
دست کم گرفته ای
دست کم گرفته ای
 
دورم بریز و
من را نگهدار
انگار موجودی
پرارزش و بی فایده باشم
بخوابان مرا و بیدار کن
انگار بالش روی تخت افتاده باشم
بشور مرا و دوباره کثیف کن
عین اسکاچ بشقابها
بمالان و
پهن کن مرا
انگار خمیر مایتابه باشم

از اینجا به بعد هیچ گهی نخور
شب شده
وقت کردن من است

 
آفتاب را
پیچیده لای برف
مثل مرغی که
با جوجه هایش
نه از سرما می ترسی
نه اهل سوختنم
پرهای سفیدت را
فر کن
خروس محبوبت دارد
از سمت بیشه می آید
 
حرف زدن مثل دست و پا زدن است حرف می زند و حرف می زند آدم و بعد فرو می رود توی دنیا کمی مانده به سرش برود زیر گل می فهمد که نباد دست بزند ولی بدنش به دست و پازدن عادت کرده پس دست و پا می زند و هی می رود پایین و پایینتر گل می رود توی حلقش توی چشمهاش و روی کله اش بسته می شود تازه آدم وقتی که خیلی رفته پایین و حلقش از گل پر شده باز هم دست و پا می زند و داد می زند وهی می رود پایین بعد یک متری که با سطح فاصله پیدا کرد تازه می فهمد که هوا هم فی الواقع نوعی گل بوده پس دست می زند و داد می زند مدام هی تا می رسد به خیلی پایین به جایی که هیچ راهی ندارد بعد با خودش فکر می کند برنامه ای قرار بوده اتفاق بیافتد و باید منتظر ماند پس منتظر می ماند
منتظر می ماند
منتظر می ماند
ساکت نمی ماند
داد می کشد
و منتظر می ماند
انگار نه انگار قراری بوده...
 
مرد بیکار در خرابه
بیمار در بیمارستان
و مرد رفته تا منتهای دنیا
برابرند
زندگی خالی است
و بسته های روبان زده اش خالی است
و داستانهای قهرمانیش ماس مالی است
و تنها راه تحمل آن
بی حالی است
و من خالی نشده ام هنوز
هر چه حرف زدم راجع به دنیا
 
دلبخواه دنیا که نخواهم شد دنیا من را سر به راه می خواهد صامت بودن برای دنیا کافی نیست. نگاه می کند من را و می گوید "آرام باش آرام" ولی صامت بودن برای دنیا کافی نیست

 
یک تکه ای از سینه ی من را
همانجا که
بالشی که
شبها سرت را می‌گذاری را
صبحها با پنبه پر می‌کنم
تا که برگردی
 
هزارپای شیشه ایش را
روی شیشه می کشد تنهایی
و زنگوله بلور دمش
تق
تق
تق
پق
روی شیشیه می زند
نگام میز کند
و می پرسد
"جرات داری؟"
لبخند می زنم و با زبان
تخم چشمهام را می لیسم
 
الان با خودم فکر می کردم راجع به مصاحبه‌ی بی‌بی‌سی با کاسپاروف و فکر می کردم اگر از هر آدم عاقلی از جمله خودم کسی بپرسه بزرگترین و خطرناکترین حکومت های دیکتاتوری جهان کدومه چی جواب می‌ده؟ فکر می کنم رسانه‌های دنیا تصمیم گرفتند درباره ی دیکتاتوری توی کشورهای بزرگتر خفه‌خون بگیرند. فکر می کنم دفاع از مفهوم خیلی از اجرای مفهوم مهم تره هیچ خوشم نمی آد که حرفهام شبیه حرفهای چپی های کس خول بشظه ولی این کاملن توی اعصاب آدم لیبرالی مثل منه که آمریکا سی سال پیش لیبرالیسم رو علم عثمان کرده بود و الان به تخمش هم نیست

شاید هم دارم کس می گم...
 
ایستاده بالاتری
می دانم
می دانم
چکار کنم ولی
نشسته ات را دوست تر دارم
و یکباری که
خوابیده بودی
عاشقت گشتم

کفترباز
جوجه هاش را
جا جای توی لانه دوست تر دارد
 
به تلخی
مرد افغانی نسبتن بلخی
به دیوار تکیه داد و گریست

بعد
cast فیلم شروع شد
و ردیف بازیگران پرهیاهو
ریش های تاشیده
گیس های بل بلی زرد
تلالوقرمز دامن
سرود ملی سینه های بزرگ
پر از تیرهای بی مورد
صحنه های سکسی بیخود
شادمانی بی دلیل Undergrad های دبستانی
و ریختن شکلات روی خامه
مردهای سیاه پوست سنگین
و صدای هق زنان چاق


به تلخی
مرد افغانی نسبتن بلخی
به دیوار تکیه داد و گریست

 
فکر می کنم خدا احتمالن اگر می خواست من هم بنده هم اینجانب هم مثل امثال حضرتش شعرهای باکلاس می سرودیم و اکثرن آدم خوبی بودیم خدا اگر واقعن اهل این حرفها بود الکی فرشته های بیچاره را بالا نمی فرستاد تا زیر دامنشان را ببیند
 
ریشه های من
درست در کنار تیشه های توست
من از همان اولها
از لخت شدن نمی ترسم
نرده ها افتند
بندها افتند
و برای برهنه شدنها هم
رودخانه
دلایلی بهتر از گرما دارد
 
هواپیمای عبوری از آسمان مدینهه را
فرشته ها می اندازند
فرشته فرق هواپیما و ابابیل را نمی داند
کار فرشته قبض روح کردن است
قبض روح فیل
قبض روح ماهی
قبض روح هواپیما
قبض روح ستاره
هر چه بالاتر بهتر
هر چه زیبا بالاتر
 
به حالت دلبخواه هر روزه
مثل مردم نابینا
خوابیده
من
همیشه هوشیار و بیدارم
بامزه‌ام
نمایشنامه هستم
سبیل دارم گاهی
و دهانم از
تمام نمایشهای نز دنیا
بازتر می شود
تمام بازیعایی را
که دوست داشت کرده است
تست اعصاب
بالاترین جوایز را خواهد داد
 
روی حرف نگفته ام
خط کشیده است
مثل نو گوزن رفته در میان مزارع گندم
بی خیال اینکه کشاورزم بیچاره
برای گندم ها
زحمت کشیده است
بی خیال اینکه زیست شناس بیچاره ام
به وجود گندم در
مزارع گوزن اعتماد ندارد
بی خیال این که شاعر بیچاره
چه جور باید
ستاره ها را
از سر شاخهای هر جوانه
بنویسد
کشاورز بیچاره
در کنار گندمزارش می نشیند
و عبور گوزن را نگاه می کند

 

   
 
  Susan Meiselas / Magnum Photos 
 

USA. Tunbridge, Vermont. 1975, Carnival Strippers

 
 

  Goolabi , Roozmashgh(Peyman) , Deep-hole , Sepia , Forb. Apple , Vaghti Digar , Pejman , Ahood , Bahar , Banafshe , Halghaviz , Hezartou , Last Jesus , Ladan , Costs , Tireh , Goosbandane , Tabassom , Aroosak1382 ,   Shahrehichkas

 
        Zirshalvari
        Welbog 
 
       Bi Pelaki (Me & Shahram)
 

   SHAHRAM