Persian based weblog dedicated to literature and cultural interests author prefers to be called as Ali Chelcheleh if you are not inranian try my ENGLISH SITE 

 
  صدای بال چلچله ها ابرا رو برونه یه روزی
 

 
 
 
و عزادار گور loser ها تنها بیل عاقبت نابخیر مشکوکی است

خودشان دنیا می آیند
خودشان می میرند
خودشان دفن می کنند

 
شاید امشب هم
همین پتوها با من خوابیدند
شاید امشب هم
گیسهام شانه شد
شاید امشب هم
خوابم برد

شب که خواب نمی بینم
 

مردی قدبلند
ساخته  از بطری خالی
و خالی بزرگ روی پیشانی
که علامت ازدواج با بدبختی است
فروغی اندک
برای چشمهاش
که حتی حدقه هایش را
و نفسهایی سرد
که حتی دستهایش را

 
دل محمد
روشن است
دل محمد
برای خودش از مهتاب
چراغی مثلثی بریده
و حشرات زرد رنگ دایره ای
و حوض سبزش
ماهی مستطیلین قرمز دارد
محمد
 قلب روششنش را
مثل دندان مصنوعی پیرمردها
توی آب می اندازد

دل محمد روشن است
ولی محمد هم
احساس می کند شبها
در سینه چیزی خالی است
 
برای فراموشی

من فقط یک قصه بودم
من نمی توانستم
شکار کار من نبود
پیچش عضلات و چینش مهره ها به صورتی که
کارمن نبود
من فقط می توانستم بخواهم

خواستن مرا لاغر کرد
و دور شابک هایم گود افتاد

لبخند کوتاهی زدم
حرفامو الک کردم
دسی به موام کشیندم
بندش
من
ترانه ای شده بوندم

 
داستان دست و حرف

دشتهاش را به من داد
برفهام را گرفت


 


عاشق بادم
ولی جانم
به جان هر خرگوشی
به راه باد هرجایی است

تیر می خورم
زوزه می کشم
و خون خرگوشیم
توی راه می ریزد

سرنوشت گرگها
تنهاییست


 
سالهاست ماه نیامده است

دشتی که ابری نیست
و مهتاب هم ندارد
دشت غمگینی است


 
هی جو
برای من گندم بیاور
گندم زیاد
داف مست
حوا را طلاق می دهم
حوا کس خول است
آخرش فریب شیطان را

هی جو
برایم شراب بیاور
شراب سفید
حوا شراب سفید دوست داشت
سفید بود
و وقتی که خواب بود من
مثل گرگها بویش می کردم

هی جو
برایم دعا بیاور
دعای طولانی
دعای قشنگ
از همانها که
وسطهایش باران ستاره می آید

هی جو
به حرفهای من گوش نکن
من چیزهایی را که می خواهم
نمی خواهم

 
مهتاب باز
به خواب من آمده است
سینه هاش را
مثل قند به هم مالیده
و موهای سینه ام را
شکری کرده

- من روی سینه ام بیشتر از چهار تا مو ندارم
ولی شما که نمی دانید -

مهتاب باز
مهربان و سرد
دشت خوابهایم را نوازش کرده
روی شاخه هام
دست کشیده
بوسم کرده
رفته است

- خیلی خیلی وقت است خواب نمی بینم
شبها
یک پرده ی سیاه مرا گرم می کند
و صبحها خر خودم را می گیرم
"باید امشب خوابش را می دیدم
همین امشب باید خوابش را" -

ابر نیست
مهتاب رفته است
دشت
هاج و واج اصول ستاره شناسی است
 
ماه هم عاشق گرگهاست

نتاب
نمان
برو

گرگها عاشق ماه اند

 
دعاهای یک آتئیست

خدایا بیا هم را ببخشیم
من هم مثل تو
دیوانه هستم
 
آدم که پیر می شود  مدام از ظواهر به باطن کشیده می شود مثلن من از بچگی  مدام توی کار مو و می می و ماچ و مچ بودم حالا همه اش توی کف گیس و سرین و ساق و سینه هستم
 

تمام عمرم مطلقن بیکار بودم مطلقن هیچ کاری نکردم و همیشه به خاطر زحمت آدمهای دیگه زنده موندم.  خنده دارش اینه که همه میگن شما داره سخت می گذره و زحمت کشیدین و اینا مثلن خیلی احمقانه است معمولن در حالت کون گشادی و شلکس گاهی میام یه سری چیز میز اینجا می نویسم. اون دفعه یه دختر خیلی داف زحمتکشی که برای خط ابروش احتمالن ان ساعت وقت میزاره در روز و کلی پی و اچ و دی و ام و اس و از این کس شرات دیگه هم داره بهم می گفت واقعن نگهداری از این همه سایت وقت شما رو میگیره یا این یارو توی آزمایشگاه الان فکر می کنه من از صبح تا شب دارم کد می نویسم

احتمالن یک روزی دهنم سرویس می شه خیلی آدم بدی بودم به جز هیزی و کون گشادی هیچ کار دیگه ای نکردم. بو کشیدن هم زوریه اگه نفس نکشم میمیرم نوشتن هم همینطور



 
گرگها رویای مرا خورده اند

گرگها
پشت سیم های خاردار
سیگار می کشند
و تا هفتاد درجه پایین تر هم
سرماست
دخترها
از میان ماتیک و آتش
مخیر بودند

 

 سرنوشت من
مثل کرست لاغری بر بند
از شکمهای چاق تازه
می ترسد



 
قالیچه ی پدری
دریاچه ای زیبا از خون بود
با ماهیان دردناک آبی تیره
و فک بزرگ شیرها
در کفال غزال
پدر
روزنامه را و
مادر
سفره را
روی فرش می انداخت
و شیرها
تمام ناهار
زیر سفره
فریاد می کشیدند

 

من از ساعتم بیزارم
من عاشق ساعتم هستم

ساعت من انگار
تا ابد بیدار است


من از ساعتم بیزارم
من عاشق ساعتم هستم

 
...به جز ابروی تو

کمی سکوت و
و دیگر یادم نیست
یک تکه هایی هست
یک خطوط نخهای بنفشی از روی پوستهای نیمه تراشیده
سوپ های نیمه جوشیده
و بوسهای بسیار داغ
و احساس اینکه تعلق دارم

احساس اینکه
بسیار
بسیار
بسیار
بسیار
بسیار
بسیار
بسیار
بسیار
خسته ام
ولی باید رفت
چون تو آن دورهایی
و منتظری
و منتظری
تا بیایم

خاک بر سرت
اگر وقتی جنازه ام رسید
رفته باشی

 

زمستان
دماغ تمام صندلی ها گرفته است
و تمام میزها
در اتاقهای اداره ها
بستری هستند


 
گرگهای دنیا مثلث اند

قبر هدایت
مربع است
با تیزی مثلثی به سمت بالا
قبر هدایت دارد
تیزی مثلث به سمت بالا را
داد می زند
و سبیل مستطیلی غمگین
هنوز
بادقت
ماه را
تعقیب می کند


 

تحریک می شوم گاهی که همه چیزم را پاک کنم
سفید سفید
و دکمه های دلیت کثافت مدام
تهدید می کنندم
و می خوانندندم
و صدام می کنند علی
بیا
علی بیا
و مدام
دستهای لرزانم با خنده
از روی دکمه های دلیت می پرند



 
پرنده ها اسبها را دوست دارند

من را نکشتی
تنها به من
اسب سفیدی دادی
که یالهای بور داشت

اسبم را
 توی جیبم گذاشتم
پرواز کردم
و رفتم

 

گفت "خوشبخت ترین گرگها, آنقدر ماه را نگاه می کند تا کور می شود بعد دنیا براش تا ابد شب است و ماه" 
 
مستی
جوراب پانمای قرمز پوشیده
شام و شراب و ودکای قاطی
چشمهای مخمور باد را
رگدار و بیچاره کرده است
ماه
بادزن صورتی رنگش را در آورده
و روحهای لوستر
لباسهایشان را کنده اند
گل سنگ های نارنجی
از لای درها نفوذ کرده اند
و تمام امکانات
برای مردن آدم کافی است

- نفس نمی کشی
دست و پا یزنی
بیدار نمی شوی
 
پروانه نابیناسُت

شب را
بو کشیده
به ماه



 
خدایا شکرت که وجود نداری

اگر خدا وجود داشت
استغاثه های من را برای اینکه وجود داشته باشد
 شنیده بود

اگر خدا وجود داشت
آدم با کلاسی بود
و منظور من را
از استغاثه های اینکه
خدایا مواظب من باش را 
می فهمید

اگر خدا وجود داشت
رحم داشت
و تو 
پیش من بر می گشتی

 
چلچله

اژدهایی
دهدار
تمام مردمش را
خورده بود
بعد
دشنه های محکم
خودش را می زد
و از فواره های قرمز لذت می برد
 
بیا, زودتر بیا

تنهاترین برگها
برای افتادن بی تاب است
 
خوشحالم که خوشگل نیستم آدمهای خوشگل همه اش توی این کف اند که این لایکی که خورده اند سر چی بوده و فکر می کنم این مشکل بزرگی است
 
زیبایی
در جای دیگری از زنها
اتفاق می افتد

بزرگ شدم
فهمیدم


 
و حرفها
دسته شدند
سیاه پوشیدند
زنجیر زدند
و با کتل هایشان از کوچه های من گذشتند
کلمات سبیل دار عرق کرده ای
سطرشان را به میله های سرد گذاشت
گریه کرد
خنده ای حمام رفت
چادر مشکی پوشید
و در جمع شلوغی از شهوات
پسرها
هن هن
هم  را

و حرفها شب را
توی چادرها
گریه کردند
گریه کردند
در تمام جمعه ها
من را





 

شبها
نگهبانهام
توی راهروهای من
می گردند
و عمدن
جایی که هیولا خوابیده را
چراغ نمی اندازند

فردای من
عمیقن گودزیلاست
 
مرا نصف کرده اند
و توی شیشه گذاشته اند
مردم می آیند
به حالم افسرده می خورند
جوارحم را نگاه می کنند
ولی شبها
من با غمهام
و با جوارح فیکس در شیشه
توی موزه تنها می مانم

 
درباره ی نقطه

پایان هر تنهایی
تن هایی است
که راه می روند با هم
و به تنهایی
اعتقادی ندارند

پایان هر امیدی
صد بختی است
مثل دزدها
می ریزد از دیوار
بچه های آدم را
خفه می کند
دستهای آدم را می بندد
و زنش را می کند صدبار
بختی
در بختی

پایان سختی ها
مرگ است
ولی مرگ صبر می کند
صبر می کند
صبر می کند
تا ابد
توی تنهاییش


 
به پلیس بگو
مردی هر شب
توی خوابهاش
زیق زیق
تو را
می کند از کون
و در هوای پیچیده اش
تا صبح
زنده می ماند
 
عزادارم
مثل کشتی سرگردانی
که بندرش مرده باشد

 
سرم را به سینه ی یار

دو تا سینه هایش را به هم چسباند
تنش قلمبه شد
و من از هراس اینکه خیس شوند
انقدر نفس نکشیدم
تا مردم
 
به روانشناسم گفتم که در اینترنت فعالم. خیلی استقبال کرد و اشاره کرد که خیلی کار مفیدی است نباید می گفتم که وبلاگ اصلیم یازده هزار تا پست دارد. طفلک دستپاچه شد و عرق کرد و تند تند توی دفترش با حرص چیزهای عجیب نوشت موهایش انقدر نرم است که وقتی عرق می کند همه ی گیسهاش به صورتش می چسبد

 
شاعری ساده است
می نویسی شب
و شب خودش
دختر را 
تولید می کند
دختر می ترکد
و بارانی از جوشهای قرمز کوچک
توی کار آدم می ریزد
بعد جوشهای کوچک
به دوایری سفید و ساده
قلمبه می شوند
هر کدام جور جدیدی
هر کدام انگار نه انگار
قلمبه ی صبوری دست آدم را می گیرد
قلمبه ی مهربانی چشم های آدم را
بعد شب
تکیده و بلند و تنها
ضرپ می زند به سینه ی آدم
"طاق باز بخواب
کار دارم بات"

 
خدا
رو به دشت باز
لنگ باز نشست
پروانه ها از صبح
نتیجه ی منفی گرفتند
چاره ای از
مردن چمنها نبود
سال بعد باز
خدا دیگر
پروانه دیگر
چمن دیگر
 
خاک تو سرت خانم خانه

خزان
برای سوسکها
خانه های زرد می سازد
و قطره ای کوچک از باران
برای سالی از آنها کافی است
سوسکها
زیر برگها
افسرده
فکر می کنند
حقشان بود
با لنگه کفش بمیرند



 
همان آن
که خرس داشت
گرگ
دارکوب بزرگی را
در میان دو کتفش فروکرد
خرس بر زمین افتاد
خواب رفت
جهان
تا ابد زمستان شد
 
مرده های دریا
شبها
به دختران بندر تلفن می زنند
خنده های ریز می کنند
فوت می کنند
و گوشی را می گذارند

 
مرام دارها
مرده اند
و مرده اگر برگردد زامبی است
مرده باید به حال خوابیده بپوسد
در لباس برقد
توی تابوت
مرده باید
ماتیک صورتی بزند
رژ قرمز
روی گونه هاش
مرده باید
مرام داشته باشد
و هرگز بر نگردد
 
دامنش را بالا زد و چاک کونش را نشان مردهای توی بار داد گفت "هر کسی این را می خواهد مرد من را زنده کند" ما سرمان را افسرده روی میز گذاشتیم. برخی از مشکلات دنیا را حتی چاک کون زیباترین زنانش هم چاره نیست
 
 ماه را گرفت
به قیمت مردن تمام عروسکهایش
دخترک
به درختهای جنگل شوهر کرد

- عروسکهای آدم
خاطرات آدمند
آدم با عروسکهاش
فوتبال زده
در خلوت
لای پایشان را
با دقت
نگاه کرده است

افق را
با دقت نگاه کرد
لب فرو بست
گذاشت افسوس هاش
مثل لاوای آتشفشانها
توی رودخانه های داغش
جاری شود
با دقت
به بندهای دخترک
دقت کرد

دخترک ماه را برای فروش گذاشت
دنیا خودش را فروخت
و ماه دست دختر خورده اش را
خرید

- هر اسبی
عصب های هر اسبی
وقت دویدن
در تمام دشت دویده
 جاریست
اسب می دود
و تمامی دشت
از نرون های سفید اسبانه
موج می زند

عروسکها
برای خود از
مهتاب و
عصب های اسبهای دویده
خانه ساختند
و برای هم چایی پختند

- این یکی را نمیفروشم
این یکی را چطوری بفروشم؟


 
تا


Alex Majoli
USA. New York City. 2005.
 High-end escort Natalia MCLENNAN.

و من دویدم تا
و "تا" از بالا
بلند
نگاهم کرد

 
ناخدا تنها بود

دریای دریا گرفته
در خودش
 عق می زد
 
یک دختری الان روبروی من نشسته که دماغ فینگیلی و موهای چتری قرمز دارد
قبلنش فکر می کردم موهای چتری قرمز و دماغ فینگیلی مال کارتونهاست
الان یک دختری که موهای چتری قرمز لپ های نارنجی و دماغ فینگیلی دارد یک قلپ قهوه خورد
الان یک دختری که موهای چتری قرمز لپ های نارنجی و دماغ فینگیلی دارد یک قلپ قهوه خورد فکر کرد و با مداد صورتیش  روی کاغذ نوشت
الان یک پسر کچل عینکی در درسهاش به او کمک کرد
دختر با موهای چتری و دماغ فینگیلی تمام شد

 

امروز کلی روانشناسم را به خاطر اینکه زود بچه دار شده ملامت کردم. دختر خوبی است گیس های طلایی ناامید و سینه های کوچکی دارد. چاق نیست ولی خم که می شود تکه هایش روی هم جمع می شود. یک ساعتی حرف زدم باش. خوش گذشت
 
من
عموی نوروزهای مرحومم
بابای طبل های زنجیری
دوایر دیر
زنگی هزار و یکشبی
که هر دو روزش یک دنیاست
و دوازده ماه تابستانش
محرم است
حتی برای نفهمیدن من هم
باید
کتل داشته باشید

 

عزیزم دستمال داری؟

انگار
هستی
دوست دختری
بیست ساله است
و من
مرد پولدار صد ساله ای هستم
 
باد
 پیژامه اش را پوشید
شب
از تمام ستاره هاش
راحت شد

من
 از ایوان
پایین پریدم
 

شانه اش را گرفت
تکانش داد
و گفت
"گریه کن
گریه کن پسرم
گریه کن"

اما پینوکیو
 برای آدم شدن
عروسکی غمگین بود

 
پست قبلی این بلاگ پست یازده هزارم این بلاگ بود از شمردن تعداد پست هام خسته ام. خیلی خسته ام و همیشه معمولن خوابم می آید. چقدر باید درباره ی یک موضوعی نوشت تا آن موضوع تمام شود. چرا فقط منم که از مصیبت خسته می شوم و مصیبت از من خسته نمی شود؟ چرا هر شب مثل شوهرهای معتاد چاق هن هن می آید از تختم بالا؟ ساداکو قرار بود هزار دنیای کاغذی بسازد من یازده هزار بیست هزار درنای کاغذی ساختم و مصیبت نرفت. دنیا زیبا نشد. چیزی تغییر نکرد. قدری مردم را غمگین کردم کمی خودم را تحلیل تر بردم بیشتر پیچیدم از خودم و بیشتر در راه رسیدن به نرسیدن پیشرفت کردم من توی پست چندم خوشبخت می شوم؟
 
و مردمی که وجود ندارند
با دقت
حرفهای من را می خوانند
و در جواب من
غمگین
پلک می زنند
و دست روی قلبشان می گذارند
و از اینکه هیچکس من را نمی فهمد
تاسف می خورند
نه
نه
من تنها نیستم
مردم مهربانی که وجود ندارند
پشت تمام پنجره هان
نگاهم می کنند
و دست روی قلبم می گذارند

 
همین

- دستهای دخترک را گرفت
نگاه کرد
چشمهاش رفت
همین

- لرزش چشم زنها مصیبتی است
لرزش دست مردها مصیبتی است
هر زنی
مصیبتی است
که دردناک و طولانی
اتفاق می افتد
همین

- چشمهام باید همینجا باشد
دستهام
موهام
استخوانهام
من نمرده ام
من سکوت کرده ام
نفس نکشیده ام
فاسد شده ام
کبره بسته ام
تحلیل رفته ام
به خورد خاک
همین

- دامن کوتاه زنها زیبا نیست
کون زنها زیباست
همین
 
تابوت از پیتزای سیردار بیزار است

تابوت مرد خوبی است
مرد مرتب خوبی
با مرده ای غمگین در سینه
اگر او را
در کلیسا بگذارید
لبخند خواهد زد
اگر دفنش کنید هم
و اگر او را
در خیابان بگردانید
فقط برای تابوت
پیتزای سیردار نگیرید
تابوت
از پیتزای سیردار
بیزار است
 

داستان
چاه شد
مثل مرد مرده ای که می رود پایین در آب
مثل مرده ای که
نفس می کشد
حباب می دهد
دست و پا می زند
سیاه می شود
 و می رود پایین در آب

 
لبخند می زد, غصه می خورد, سیگار می کشید

موی سفید
بر شقیقه هاش
دستهاش زرد
چشمهاش زرد
با کلاف رگهای قرمز
توی گوش هاش
آقام را
در همان غدیر
ضربت زدند
ساکت شدند
و
 تنها گذاشتند

ما
هیچوقت نیامدیم


 
روی دریا قایق
روی قایق ماهیگیر
روی ماهیگیر کلاه
و بر کلاهش
خورشید

صدای دمب ماهی
صدای دمب پری های دریا
صدای پروانه

 
خورشید
توی دنیا حل شد
و دختر چاق و داف همسایه را
شوهر دادند

معلم لاغر
خنده های بچه ها را
از کتش تکاند
و بااحتیاط
 از میان برفها گذشت



 
بیهوده

مهتاب
تلاش می کند
دستهای عابران را 
گرمتر کند


 
باد از اینهمه زحمت منظور مبهمی دارد

باد
عین تیغ
تکه های برف را
از ران کوه
می تراشد


 
بدترین احساس دنیا این است که آدم فکر کند تنها می میرد احساس بدترش این است که آدم احساس کند کسی را که تا آخر با او مانده  را تنها گذاشته. این دو تا احساس تا ابد توی جاده ی زندگی با هم مسابقه می دهند. گاهی این می برد گاهی آن...

 
 گفت "هزار بارم بنویس چگونه ام زیباست"
روی کاغذ نوشت "هیچ" گفت "هزار هزار گون بخوان"
 
توی لوستر خودم می مانم
صدای بلورها زیباست
به دینگ معتاد می شوم
و آینده را به هیچکس نمی گویم
حتی داستان مردنم را هم
داستان اینکه شوهر ها
شبها
با زنان هم می خوابند
و داستتان اینکه
ملکه
عمیقن جنده است
و داستان سم
در غذای پادشاه

من را
بیهوده احضار نکنید
من
روحی سبک و خسته و
تنهام
ولی توی استکان شما
نمی آیم
 
برای تی گانهایش

تال
تال
تال
تال تر از تمام زنهای دنیا
بال می زند
و دور می شود
مرغک بی آسمان
 درنا

دختران تازه پستان
از پرهاش
لباس زیبا می بافند
و مردهای تنهای زخم خورده
از جا پاش
هایکو می سازند

موج می آید
و شن ها را
دوباره صاف می کند


 

دریا مثل دخترها نیست


هیچکس
دوبار دریا را نمی خواند
دریا را
دوباره که خواندی
حرفهای دیگری است
ماهی هایش رفته اند جای دیگری
نهنگهای دیگریش
مرده اند
دزدهای دیگریش
تیر خورده اند

دریا برای هیچ مردی
عادی نمی شود

 
غصه

مثل پنج ساله ها
گاهی
می روم پشت تخت
دست توی جیبهام می کنم
و خوراکیهام را
می خورم در
تنهاییم

 
Nooshaa Bokaa

ساندویچ فروشی ها
نوشابه ندادند
و گلوی عابران
از
ساندویچ های خالی گرفت 
زنها
سرفه کردند
سرفه کردند
توی چشمهایشان
اشک جمع شد
مردها
باغرور
چشمهایشان را از درد
بسته کردند
خیابان 
از انبوه مردهای دردناک
و زنهای گریان
پر شد
مردم 
به دنبال نوشابه می گشتند
 
با شانه های من
گیس هایتان را
مرتب کنید
بعد من را
کنار آینه
روی تاقچه بگذارید
من
روی تاقچه
برای خود
از بوی گیس های نامرتب
کاشانه می سازم
 
بین ارواح کوچه های ولیعصر
 روح غمزده ایست
 که بی هدف در جستجوی دخترها
کتابهای نیچه را باز می کند
 قهوه های  تلخ را یک نفس می رود بالا
بین ارواح کوچه های ولی عصر
 روح بسیار غمزده ایست
 که دنبال چیزهایی که دوست دارد
بین سینماها و کتابخانه ها و دخترها ویلان است

 
عین خیالش هم

و من با تهران
خسته می شوم
و من با تهران
گشنه می شوم
با تهران تنها
و تهران اما
بدون من
در خیابانهای خود
راه می رود
خندان
دست توی گردن این
یا آن
تهران
دلتنگ گیلاسهای بنفش را
فراموش کرده است
تهران
بوسهای کوچکمان را
تهران
دستهای بزرگ من را
فراموش کرده است
تهران
دیگر
من را


 

دیوار سرش را روی شانه ی دیوار
گریه می کند

"این کسی که خوابیده آقا بود
چشمها درشت
ستبر
دست بزرگ
اهل سکس
با کلاس
تمام دربار و دخترها دنبالش بودند
رخش هزار داشت
هر بار کلاهش را برمی داشت
تمام خانه پر از خرگوش
سبیل هاشان را
صبحها
توی مایتابه سرخ می کردیم

اگر روی طاقچه خاکی می دید
باد را کشته بود

معصوم
مهربان
هیکلی
بی ریا
اینجور آقایی بودند"

بعد ساکت شد
"حالا که مرده اند
حالا که مرده اند"
 

هر تپه ای لباس دکولته ایست
و هر جویبار
دختر شرمگینی
که توی دریاچه می شاشد
هر پروانه
ادای رقصیدنی است
تمام حرفها 
بهانه های بوسیدن 
چشمهام را که می بندم

 
قضیه ی خیار وموز و اینها را بعدن می گویم

یک ارتباطی بین
توت فرنگیها و زنها هست

 
پروانه از گل رها نمی شود.
عطر گل همیشه در پروانه است
اما شمع
پروانه را 
آزاد می سازد
 
مادر فاکر یک حقیقت است
مادر فاکر ها
مادر فاکر
یک حقیقت است
 

و میوه فروشها معنای هیستامین را نفهمیدند

وسبیل
 عادت داشت
و برای سبیل
توت فرنگی
دانه ی قرمز رنگی بود
که با صدای چلپ
به هیچ خیس سبزی بدل می شد
و برای سبیل
بستنی مفهومی
اکبر مشدی بود
سبیل
روی پشتش جای چاقو داشت
سبیل روی صورتش جای چاقو داشت
 سبیل
پیاز را
با مشت می شکست
سبیل بیل داشت
و شبها را 
روی دستمال قرمزش می خوابید
 یک روز صبح
سبیل دید
بیرون پنجره
ردیف
توت فرنگی ها
با بالهای توری صورتی رنگی
روی سیمها بودند
سبیل خیلی وحشت کرد
سبیل 
کاملن فر خورد
سبیل 
کاملن فر خورد



 
در حیاط برف باریده
و اینکه من
اجازه دارم بروم بازی
غمگین ترین خاطرات من در آمریکاست

 
قدمهایت مصمم باشد
مسافر عزیز راه جنوب
هر بار پشت سرت را نگاه کنی
ماهی
مثل آسمان کوچک
دستپاچه می شود
انگار اصلن
خیالش نبوده
 
ترانه
تنها ترانه
دختری وحشی و موفرفری بود
که بچگی هایش می خندید
و جیغ های بلندش
از حیاط آب پاشیده می آمد

ترانه
تنها ترانه
دختری است
که اکبر گفت
هی و باز
باز و باز کرده است

ترانه
بی معناست
در جهان تنها
شعرهای ناامیدانه موجودند
 
گاهی کلمه بازی که می کردم
یکی دو تا دانه حرفم
خانه ی مردم افتاده
جرقه می زدم
پزقه ای
روی دامن کسی
اگر آتش گرفته کسی
تا دانه ی آخر
خاکسترش را
نگاه کرده ام

مرد شاعر زمین را نگاه کرد
تاقچه
از کوزه های سفالی پر بود


 
سرد
خیابان سرد
صدایم کرد
برف حتی
نمی بارید

 
داستان بچه ای که مادرش را مرده بودند

تمام آن همه
کاغذهای رنگی
که مادرم به بچه های مهمان داد
تا کاردستی بسازند
کاغذهای رنگی من است
هر کسی که کاغذش را خط تا می اندازد
من
بغ می کنم اما

به مادرم
قول داده ام بچه ی خوبی باشم
چون مادرم را
بیشتر از تمام کاغذ رنگیهام
دوست دارم
 

خدایا
کمک کن
تیم ایران
به جام جهانی برود
و به تیم کاپلو
گل بزند
و باز گل بزند
و مردم سرزمین من
خوشحال شوند
و گریه کنند
دست بدهند
و بگویند
"این پیروزی
ارزش این همه بدبختی را داشت"
 
شمع و شعله و اینها بازی است

شعله کاری نکرده است
کمی جراحت تخمی
یکی دو تا قر
دریغی از چاک سینه
کمی خیسی

نگاهم کن

پروانه های بندر

مست می کنند
می روند کنار دریا و
عین نهنگها
میمیرند
 
یک شعر خیلی خیلی قدیمی بازیم می دهد همیشه همین است یک خارشی در گلویت احساس می کنی و نمی فهمی این آیا زخم چیز داغی است که الان دیگر از هضم رابع گذشته یا چیزی در گلویت گیر کرده چسیده برنامه دارد که چرک کند کارت را به اورژانس بکشاند. می شود گفت یاد یک چیزی افتادم ...

 
سرنوشت بنچهای تنهای پارک
صادق و مشخص است
زنگ می زنند
کهنه می شوند
و هرچه التماس می کنند  نمی میرند
 
ماهی
 در سیاهی رفت
و دستهای مرد ماهیگیر
در گلویش ماند
قلاب
 گیر سنگها ابد
با دوایری
 که
از او می گریختند

 

دیشب
جنب شدم
تمام لحافهام
بوی تن گرفت
بوی لاله زار
شهر نو
تجریش
چشمهام خارش گرفته بود
ارتباط وصل
نفس زنان
گفتم

"الهی
هاهی
وض تلخ
وض تلخ"

جواب آمد

- ها ها
ها ها
 
چیزی از جهان
غلط است
پاشنه های نازکش که نمی شکند
یا
دستهای بلندش که در هم نمی پیچد
چیزی از رقص دنیا
نباس لااقل
اینقدر بد بود

 
خدا
صدایم کرد
و موهای بور صافم را
بیگودی داد
و توی سوراخهای نابدترم تف کرد
زیر چشمها قرمزم دست کشید
و انگشتش را
آرام
بر فقرات لاغر من
حرکت داد
لبخند زد
آه کشید
خوابش برد
من
در سکوت
گریه میکردم

 
پدرد

راه تا کنار دریا
 راهی تلخ است
خاصه آنکه
تمام دریا شب باشد

همانکه گفته بود
روی سنگی سیاه
خورشید کم نور کوچک
ماه بزرگ قرمز
قرمز بزرگ ماه

تا مرا دید بلند شد
آستین خیسش را
روی شانه ام گذاشت

"این دریا را
من
گریه کرده ام
ببینم
تو
چه می کنی"

و رفت

شروع گریه آسان نبود
 بعد
به تقدیر خود
عادت کردم

 
تمام مرده ها ارواح گمشده اند

بدترین درد آدمها تاریخ است
زیرا بعد مردن هم
ارواح گمشده را
سخت
 عذاب خواهد داد
 
Starbucks

زیبا گذشته
نوجوان و
احساساتی
کناره ی میزها را دست مالیده
و فلز های صندلی ها را
لمس کرده است
کمی کتابهای رنگی خوانده
و رفته است

و یک کافه مردهای تنها
سرچ کرده اند
"زنهای مو قرمز آیا
موی همه جاشان سرخ است؟"

 
اوری خوامی

می شود با تا کردن دشت
کوه ساخت
ولی اگر بخواهی از کوه
دشت بسازی
جای تای کوه
تا ابد روی سینه ی دشت می ماند

 
تا کردمت
و توی جیبم گذاشتمت
خیال کردی که رفته ای
ولی من
تا کردمت
و توی جیبم گذاشتم

 
چشمه رو میوت کن
عزیزم گاد
...صداش اعصاب شاعریمو
می فهمی؟
توی سر صدا که نمیشه
قرآن که نیست
مثل دیوونه ها
میون چک چک شمشیر
بید بید
بلرزی بنویسی
شعر باکلاس آرومه
شعر ابر شلوارپوش
مایاکوفسکی خوندی؟

خدا
دنیارو روی میوت گذاشت
چشمای شاعر بسته شد
با سفیدای روی میزش
با سفیدای توی چشماش

 

   
 
  Susan Meiselas / Magnum Photos 
 

USA. Tunbridge, Vermont. 1975, Carnival Strippers

 
 

  Goolabi , Roozmashgh(Peyman) , Deep-hole , Sepia , Forb. Apple , Vaghti Digar , Pejman , Ahood , Bahar , Banafshe , Halghaviz , Hezartou , Last Jesus , Ladan , Costs , Tireh , Goosbandane , Tabassom , Aroosak1382 ,   Shahrehichkas

 
        Zirshalvari
        Welbog 
 
       Bi Pelaki (Me & Shahram)
 

   SHAHRAM