Persian based weblog dedicated to literature and cultural interests author prefers to be called as Ali Chelcheleh if you are not inranian try my ENGLISH SITE 

 
  صدای بال چلچله ها ابرا رو برونه یه روزی
 

 
 
 
مثل سربازی کچل
که در شب
گلویش را بریده باشند
صدام نمی رسد به تو
ولی قلپ قلپ دارد
از من
خون می ریزد
 
ها
.
تقدیم به دختران تهرانیم که جای مامان من هستند
.
قیامت تنها بود
به سبزی بهشت هاش
قیامت تنها بود
با جهنمش
که خدا وعده داده فی القرآن
طیبه
لفافه پیچیده
باد را نوازش می کرد
و پلک پوشیده
چشمهای برهنه اش را
طواف مردم می داد
راضیه
مولوی شده بود
با صدای بلبل هاش
مارهای لغزان در مچ
سگهای در قفس اش
الهه
ساکت و
هق هق
دنده را
حکیم و چمران کرد

 تهران
 لجوج
 تا نیاورانش را
به میدان بهمن داد

 

توی چشم راست ات
پودلی کوچک خوابیده
که وقتی که باز می شود
پاره می کند آدم را
پودلی فرفری
که شبیه اژدهاهاهاست
و با تمسخری بزرگ
سواران درب غار را نگاه می کند
. قرمز است نگاهت
مثل عقرب بی چشم
که نگاهی
مسموم و قرمز دارد
باید افسارت زد
به پایه های تخت بست
و پشمهای پودل ات را تراشید

- چه معنی دارد پشم
داشته باشد آنجایش دختر
در قرن بیست و یک؟


 
کار سنگ ها شکار آهو نیست
سنگ فقط
مکان سرد و تاریکی
برای لمیدن آهوست

سنگ قلم ندارد
و کار سنگ کشیدن آهو نیست
سنگ فقط باید
ازدور دست
توی تصویر آهو بماند

سنگ دست ندارد
و کار سنگ اصلن
گرفتن آهو نیست

سنگ باید
نگاه کند به نقاش ها و آهوها
ببیند چطور
می شود
نرم نبود
وعاشق نبود به آهو ها

 

بیشتر از یک جا
 برای مردن ندارم
زیرا تو
 تنها
دو تا سینه داری


 
و ساقهای چاق
علامت پنهان ران های چاق اند
ساق های چاق را دست کم نگیرید
شاید
فرعون لاکی لاغری باشید
و مقبره  اتان
در میان شن های داغ تپه ای باشد
 

قلب ام
مرگی
ماهیچه ایست
و تنها دلیل زنده بودن من
سکته های کوتاهی است
که زن ها
دلیل آن هستند

 

می روم اصلن دریا
می پرم اصلن دریا
با چشمهای کاملن بسته
غوص می خورم
و گرمی بنفش رنگ عروسهای دریا را
گوش می کنم

از آن هم آنور تر
می روم دریا اصلن
چشمهام را باز می کنم
و قطره ای سیاه
از خود زهرآگین را
توی چشمهای خود می ریزم

 

 
کس کش جنده ی مادرقحبه یک تکست می زند و دیوانه می کند در خودش آدم را
کس کش جنده ی مادرقحبه یک تکست نمی زند و دیوانه می کند در خودش آدم را
 
دنیا را به دنیا بخشید جز سنگی و تلقین کرد "و ذات هر آتشی مردی اسن و هر مردی روحی از آتش دارد" سوار اسب شد و رفت دورها بعدها که پرسیدیم گفتند آتش گرفته بوده
 
هیچ وقت دیوانه را نمی فهمی

دیوانه گشتن بر خود
مثل کوسه ای دوساله
توی استخری از خون
که عطر دیوانگی
دیوانه اش کرده خواهم
بیاشوبم بر خود در تو
وقتی عرق زیاد کرده باشی
 
بدون تو
شب
جنده خانه است
با ستاره های لاغر غمگین عرق کرده اش
با چراغ قرمز ایوان
شب تها
جنده خانه ایست
ایستاده بر قبیل قبل
مردهای منتظر
و هیچ
بدون تو دیگر
حتی
برای ده دقیقه حتی
از ستاره ای ژتون ندارم

 
کمی حرف جویده
کمی تف
فقط همین مانده ام
می نمی بری به درک
همین کلمه های سیاه پوشیده
حرف های عریان
لب خزینه با
ساق سیخ سیخ
نتراشیده ام
صاف نکرده م نبوسیده ام خود را حتی
و می نمی بری به درک

 
درد
تو دردی
و درد برای زندگی
لازم است دردت به جانم
زخم
تو زخمی
و چاک چاک
 خون از تو می ریزد خون چکانم
صبر
تو صبری
و صبرم بریده از تو دوان دوان ام
و مرگ
تو مرگی
دستی برسان ام
همین
حالا


 
مثل بی پرده های بسیار بحرانی
من آرزوی غمگین ام را
از لای پای patent دار تو
نجات خواهم داد
چشمهای بی قرار تو را
آرام خواهم کرد
و مدارهای گردش تو را
دور هسته هام
مرتب خواهم کرد
به تو محبت خواهم کرد
گل خرید هم خواهم
و  تو را
ادب می کنم مرد زندگی طوری

مثل دیوانه ها طوری
اسم تو را
لیلا خواهم کرد
تو را
از تپش های ناشناخته ات
واینکه تراشیدن ریشم را می دانی
برای آیندگان
ثبت خواهم کرد

و مثل شعله ای بیابانی
لخت کردنت را
از کفش هات
شروع خواهم کرد

به تو وحی خواهم کرد
و دقت خواهم کرد
پر رو نباشی
تو را
مثل سگ کتک خواهم زد
وبرای گناهان نکرده
مجازات خواهی داشت

مثل دیوانه هایی که بودم
تو را
خواهم پرستید
و در آتش سوزان ام خواهم
عزیزم
عشق امSuzane

 

و باد
باد ریش دار غمگین لعنتی
گیلاس های شکوفه را
کمیته می برد
و روی صندلی های بدرنگ و بیهوده می کارد
اگر چشمهام را بستم
باد
باد گیس دار لعنتی
استکانی می کارد از گل
روی حدقه هام
فراموش می کند
و ترک آغوش می کند من را
اگر
لباس ام را درآوردم باد
باد هیز لعنتی
تاچ تاچ
من را 
کاویده خواهد هر لحظه 
و اگر بمیرم باد
بوی جنازه را
خواهد دزدید
انگار خودش
 شاعر تنهای مرده 
بوده است
 

یک زن برهنه
با ویولن سلی بزرگ
و لای پای ناتراشیده
چشم های سرمه کشیده
روی تپه است
در هوای بارانی

با وجود اینکه نرمال ام
ولی زنی هر شب
در چمن زارهای دلم
 ساز می زند
 
باید به یادت بیایم
همینطور
  که مثل الاغ ها
در اتاق ها
ریلکس کرده ای
و باد ها
در میان یال هات
می وزند
باید به یادت بیایم


 

شت

امشب
شب هست
شراب هست

اما تو
خوابیده ای
 

مثل باران تمام شد
مثل یک پنج شنبه ی عالی
از همان ها که قدرش را
روز شنبه می فهمی


 

اگر فراموش نمی شوی
نمی میری
زیرا که فراموشی مرگ است
و خاموشی مرگ است
و شمع های بسیاری
مصر بر خاموشی
تا قیامت و غمگین
جسور و روشن می میرند

 
گریه کردن در بالشت

یک روز
پیراهنم را
باز می کنی دکمه دکمه
می بری  من را
و دمر روی تخت می خوابانی
بعد من را برهنه
جای دشنه را روی پشتم می بینی
وهراسان می پرسی
"ای  وای !
اینجای پشتت را کی اینطوری کرده؟"
من آرام سرم را بر میگردانم
لبخند می زنم
و قول می دهم
 به زودی
خوب خواهد شد
 
و شب خواهد آمد
در انتهای تمام روزها
و از سینه های جهان خواهد نوشید
چشم سرخ یگانه اش را
به چشم جهان خواهد برد
خواهد خورد
و طبله خواهد شد
و فرو نخواهد افتاد
مثل زالویی
که فکهای استخوانی اش
تمام خون جهان را
کافی باشد

 
دانستن
دردغریب دانستن
داد درد دندان از ریشه
 و درد ریزش دال
ماتم ابدی
انگار چارده ساله باشد آدم
تردو قدبلند و دیرجوش
و پیرمردی حمام نرفته
شبهای تابستان
مدام بکاود آدم را

و زخم عظیم ندانستن
خونریز و لت
زار فواره های از شانه
ندانستن
انگار چارده ساله باشد آدم
زشت و قد بلند و پرجوش
بسوزد برای کردن کسی
و حتی
فرصتِی کوتاه
برای جق زدن نباشد



 
می نمی آیم آخر
می نمی بینی
و آخرش این
حرف های زاریات بی تر
ترجمان دنیا خواهد شد

می نمی آیم آخر برایت پیشت یا هر جات
و دستهای لرزان ات را
می نمی گیرم

و میگویم
ببین آخر
دست کشیدماندم از با تو

می نمی گویم
چقدر
ها نبودم تن ات را
چقدر
بیدن می نمی خوا
هم  با تو
چقدر یاد این نه
می افتم
از شستن
خوابیدنی
گریستن با تو

می نمی گویم درباره ات حت اص لن من
می نمی گویمیت ها رگزمیشه
خیالوات آرام
خیالوات همبشه

خداحافظت
فعلن
بوس
 
اگر مثل سگ از تو نمی ترسیدم
و اگر از گریه کردنت قدر مردنم
جمع نمی شدم در خود
شاید باید می گفتم
همانی که از سر کوچه برداشتی را
سر کوچه گذاشتی و رفتی
و او که گلدان کوچک بی خیال همیشه بود
همان همیشه می ماند
کمی
کمتر آفتاب تابستان دیده

 

درمان بیداری
درمان پلک های خسته ی نخوابیده
خوابیدن در تنهایی است
خوابیدن
و خواب مغز پوک تو را
بر شانه ام دیدن



 
گاهی وقت ها شبیه وقت های دیگر نیست
گاهی از وقتها
برای مدت کوتاهی
ساکت است جهان
تو را نگاه می کند
و از خودش می پرسد
"این مرتیکه ی خر کجا رفته؟"
 

وقتی هوا طوفانی است
و مه 
برای دیده ناشدن کافی است
ارواح مرده های دریانورد
در میان طوفان می گردند
با رد شور نمک 
بر جانشان
 که پیدا نیست 
و دل هاشان
که اینجا نیست
و غم هایشان
و سیگارهای نصفه ی کم نورشاان
 که دریاییست
محو 
توی باد 
زوزه می کشند چون بدون آنها دریا
هنوز هم دریاست
و اینکه آنها بی دریا
تکه ی خاکستری رنگی از خلاء هستند

وقتی هوا طوفان نیست
و وقتی گاهی طوفان است
دلم برات تنگ می شود
و مردهای بی دلیلی
در تمام ساحل هام
فریاد می زنند


 

مثل سایه آمده خانه
تکیه ها زده دیوار
سیگرت کرفته از توی سیگارهای بابا
و با شعله ی روشن
دود کرده توی خانه
و دود تلخ سیگارش را
یکی یکی توی صورت ما فوتانده
و آجر آجر
تکه های خانه را
کنده
با خود برده
خاکسترش را
در تمام ظرف های خانه ریخته
بر تمام ملافه رد انگشت گذاشته
و هر وقت کسی دنبالش کرده
نبوده انگاری
ولی من 
ازپشت پرده
پای برهنه اش را دیدم
و چشمهاش را در آینه دیدم
و گیسهاش با باد
ازمقابل پنجره
رد می شد
باز هم
چار زانو
نشسته بر موکت
و مصر و مصرانه
زل
نگاه می کند من را
 
سلطان شاعران را
از بند بند کلماتش آویزان کردند
و روی چشمهاش
بوس داغ نابینایی دادند
و بیهوده بود دنیا را
پارچ پارچ
در گلوش ریختند
و زماد و پمادش را
توی یخچال خانه جا گذاشتند
پادشاه حرف های نگفته
اندوهگین
به فکر هیچ چیز نبود
 

قسم به تمام دامن ها
که جز تو کسی نمی پوشد
و قسم به تمام جیغ های جواد
که جز تو کسی گردن نمی بندد
و قسم
به گردنت
که بالاتر از قسم است
که من حماقت تو را
قدر ماهتاب دوست دارم
جنده ی احمق
 

به اولین فرصت مرگ
دوباره چشم توی چشم نگاه می کند آدم را
هر فرصتی که پیش آمد
و یاد آدم می آرد
که هنوز هم نمرده ای
هنوز دستهای زخمی تو
تایپ می کنند
و هنوز هم گاهی
یاد کودکی هایت می افتی
بعد دست می اندازد گردن آدم
و می گوید
خیلی نگذشته
هنوز به قدر کافی خیلی نگذشته
 
دلتای درخشانی
همچنان رودخانه های نادان من را
به دریای سیراب تو
وصل کرده اند
همچنان
گاو آهنها
با چشمهای بسیار درخشانشان
شخم می زنند
و همچنان داس ها
از دانه های طلایی من
کپه می ساند
هنوز همهنوز
سینه های دشت
افراشته  و گسترده است
هنوز هم مردم گندم می کارند
آسیاب می کنند
نان می پزند
عروسی می گیرند
اگر حتی
تو
رفته باشی
و خیل ماهی ها
در ساحل ات به حال له زدن باشند

 
یک قافیه به من بدهید از دنیا
و من دنیا را
با میله ای دراز
از حرفهای بی خیال محکم
بلند خواهم کرد

فقط
یک قافیه به من بدهید

 

محبت
رفته بود از تو
و من
به گا رفته بودم
اواخر فصل چلچله بود
من برای التماس
حال کافی نداشتم
و شال کیری تو
هنوز
دور گردن من بود
احساس قوری شکسته بودن داشتم
احساس آی فونی ال سی دی شکسته
که فکر می کرد
بیشتر از دویست دلار
در گلوی زخمی غمگینش شکسته است
من احتیاج به تعمیر داشتم
به رها نشدن در کشو
فکر کرده بهم شده بودن
و گریه نکرده برام شده بودن
انتظار سیم کارت داشتم
و حسرت استفاده شدن من را
بی تاب کرده بود
مردم نگاهم می کردند
و فکر شکستن قوری
خانه را ابری می کرد
از همان ابرها که نمی بارید
محبت رفته بود از تو
محض دایرگی
و من مستقیم سیخ
در میان خود ایستاده بودم
 

نگاهمان کرد ابرهای جهان در پیشان وی بود کج کج نگاهمان کرد از من پرسید "چرا من حرف تازه ای برای گفتن ندارم؟ چه می شود در آدم؟ همه چبز دنیا همان است که بود و من پاک قلف کرده ام" گفتیم "حالا اگر یک روز پیام عرفانی نداده باش چه می  شود مگر حالا؟" گفت "همین مثیل حالا شما دست از نوشتن برمی دارید سئوال های مزخرف می پرسید"
 

- درد عمبق بی کلماتی شاعر که...
.
- قرار بود از کجا بیاد حرف؟
از شاعر؟
از مردم؟
از شدت بدبختی؟
قرار بود چگونه بیاد حرف؟
.
چیز براقه ای گم شده است درمن
حرف های قبلی ام می گوید
کلمات تری رفته اند از من و من حالا
با سکوتو سپیدی تنهام
با شکستن گلدان بر پله
و با پله هایی از حرف های چرت
که نمی شود از آن به طبقه ی دیگر رفت
یادش بخیر احساس می کنم هنوز
یک زمان دوری شاعر بودم
.
سفیدی چشمهای مرد نابینا
پلک های لرزان مردی که
دیگر نمی بیند

 
گرچه آدم باکلاسی هستی
ولی تو هم
شورت های ظریف می پوشی
و قصه های طریف
قلبت را
در تپش می اندازد
گرچه آدم باکلاسی هستی
از آنها که خانواده افتخار می کنند بشان
وبرای بچه های کوچکشان مثال می زنندت
یادت باشد
تو هم مثل الباقی ما گیمبو
در توالت
سنده های خشک گنده می اندازی
 

و این کلمات بسیار شکسته
فدای اینکه دنیا ادامه  نیابد
چون اگر یابد
باید
چاره ای از نو
جهان را را کرد

و این دلی دلی های پکسته
فدای اینکه زمین گردیده و
دیرو
ار دیده دادم به تو یار
مال تو بود یار
رفیق عزیزم
بزن توی کله پاچه
 دیده ی من را
بزن توی سنگک
بگذار
داغی سنگک
چشم های ناامید من را
لقمه ها سازد
جمله های چرب
از کاف لام های بسیار شکسته

 
فرهادگر سوارکردن سر میدان با وانت

برای من 
کلنگ
به دیوارها بزنید
فر های ددیوانه هاویه در جانوان عزیزم
عطش
هم را 
توی بادیه ها
استامبولی کنید
و طوشت طوشت
سرخ  انار
در دردومند جانم بشکانید
مثل سی گوان بی دلیل  شکنج دار شیرین ها
 که صخره صخره در من شکسته اند
مثل خسرو که ببر بود
ماه دید
پرت شد
 و مرد
براومای من
دداستان تازه بساززید نظامی ها
تکه تکه تت کنید من مرا و از من باز
آوازهای تازه بساززید
که من 
هر چه تیشه توی ریشه و 
توی فرق می زنم
خون نمی آید
و اینهمه
ریخته خونتا در میان جام ها
نان نمی شود مرا
آجر نمی شود
اصلن
برای من
اصلن
آتش گرفته ها
من را
شیپورزن را
 کلک کنید
لباس پاره بپوششید و
من
علی دکل
شما ورا
از این جزیره
پپارو پپارو
سیراب
نجات خواهم داد
 
بدون پله تا ملاقات خدا

هر بار دعا کردمی گفتم گفتم "خداویا مرا بلند مراتب شاعران کن پشت به دیوار تلخ پیشینیان تمام جهان مرا از من بگیر و من را همین ده که می خواهم بگذار رگهای من گشوده شود شیار شیار و من فواره فواره برجهان ببارمی" گفتم "تمام جهان ات مرا کافی نیست تمام این خروار سنگهای چرخنده ات حشرات و تمام این طوایل از مردمت اقطار" گفتم "برای من غمی بده به حد توانم که بیکران دریاهاست و سینه را زورقی کن که از ساحل پارو زنان بگریزم" شب بود کوچه بود و الباقی افزار لازم برای مناجات صدای خدا در جان گریان ام لرزید صدای خدا همیشه همینطور است تلنگری که گیلاس های جان آدم را می زند به هم تق و شیراز آدم را سرخ بر زمین می ریزد صدای تلخ اینکه "چشم" تلخی تمسخر آمیزی در صدای آهنین خداوند است. نگاه کردمی و جهان به رویش نیاورده بود که من خدا را دیدم.  و من مثل همیشه فهمیدم حتمن پاره ای از دعا را اشتبا خواندم وگرنه در دعای شاعر فرصتی برای اجابت نیست برای اجابت نیست و هر چه راست پرسیده اگر باشی نباید و اصلن جوابت نیست جوابت نیست

 
و شاید که رز ها به روز
باد را
ماچ های گنده کنند
مثل ماچ های تو

و یا کاردها
هندوانه را
قاچ های گنده کنند
مثل قاچ های تو

ولی دریا
فقط دریاست
دفتر شعری خالی
که اسم ندارد
قایق ندارد
ناشر ندارد
و خواننده نخواهد داشت
 

ای وای من
شاید
باز هم بهار بیاید نیامده باشی حتی
شاید بهار بیاید و یادت نباشد که
نیامده باشی

ای وای من
شاید دنیا
لبریز از بریز و بپاش های ما دنیا
یادش رفته باشد از ما
تنها
تو را تنها
شاید دنیا
یادش بیاید دنیا
که تو
زنی افسانه ای
با سینه های بزرگ
و کون صاف کوچک بیاید یادش دنیا
و من را
شاعری که شعرهای تخمی نوشته یادش باشد دنیا
و اصلن دیگر
یاد ما نباشد
و شاید اصلن دنیا
نباشد دنیا
همان داستان قبلی که
ما
در آن هم را
ماچ می کردیم
 

مرگ آیا می آید آخر
و خاموش می کند آیا
تله  پرامپتر من را؟
و آیا انگشتهای لطیف لاغرش آخر
التماس دوکمه ی آن و آف مرا تاچ خواهد کرد؟
آیا آخرش رکابی و پیژاما
به رختخواب و خواب من هم خواهد شد؟
آیا مرا هم از زلف های پیشانی گرفته خواهد
مرا هم رو به قبله آیا؟
علاج خواهد کرد؟
مرگ آیا آخرش من را هم آخیش؟
دستهای من را هم
ساکت خواهد آیا؟

 

کاشکی
تمام شعر من شده است
کاشکی غمی
که شعرهای من شده است نبود
تا قصیده های رنگارنگ
با نوارهای طلایی بیهوده
و دانه های مروارید
می سرادم برات
تا زیر دامن های کوتاهت بپوشی
کاشکی این نبودن
که برعکس لباسهای تو اشش
اصلنن زیبا نیست
کاشکی نبود  این نبودن در من
و کاشکی من هم
مثل لبهایت
شاعری ساکت بودم
که فقط گاهی
صدای تیک می دهد شبها
کاشکی این همه بوسه ی ماسیده
ماتیک زرد چسبناک
نمانده بود در دلم


 

Baywatch 1989–2001

و تو
چاک سینه ات
و من
چاک چاک سینه هایم را
از تو
گرفته ایم
و چاک چاک های مای bayhoodeh
می دود هنوز
در دوان بی دلیل در کنار دریا
در گذار از میان موجهای معمولی
و مرده های خاطرات دیگران را
با ماچ های مصنوعی
زنده می کند
 مردم
ما را
توی عکس های قدیمی می بینند
و از خود می پرسند
چگونه چاک نخورده این
پا
ملای اندرسون
چگونه چاک چاک
فراموش گشته آن نوریس

 

نقار سرخی گوشت
در انگشت شست یاغی
و خماری تراخم زرد
توی چشمهام

- ببین نگاه کن چقدر شاعر خفنی هستم
قاف و نون ها را دیدی؟
را و خا ها را دیدی؟
می توانستم
هزار تای دیگر قطار کنم آخرش هم
پایان غم انگیزی
ولی الان وقت پیام اخلاقی است
حیف ولی من
اصلن اخلاق ندارم


 

داغ
انگار من
راکتور غمگینی
از آب سنگین ام
که هیچ کس
نداشته دوستش
و افتتاح نکرده
تعطیل شده
داغ
انگار من
گلوله اب از برف
توی چشمهای خندان خونین دختری هستم
 
یه وقتهایی آدم آنقدر نمی تواند چیزی بنویسد که حتی نمی تواند درباره ی اینکه نمی تواند چیزی بنویسد چیزی بنویسد

 
سراغ من را نمی گی رود به جای دوری
و ازجای دور
پیغوام تازه ای از شکر نمی سازد
تل خاب در کنار لب را
علاچ نمی کند به قاچ قایم از هندوانه ای
و داد
نمی زند
و از من
 ... نمی گریزد از من حتی

-  دوش فکر کردن اش بودم
دون ژوان و
سلخ و
بوسه بوسه
ایستاده فکر
کردنش بودم
لا به لای هم
و خوا بی ده
دی بودم که آمده بود
پشت داده به دیوار و
لرزنده
با بخارات آبی می بر لب هاش
سرمه های بدمزه ی همیشه
طعم تازه ی شاشیدگی در اعضاش
و فکر گرم مردن در حمام
در میان فکرهام در...

دوش
فکر کردنش بودم


 

   
 
  Susan Meiselas / Magnum Photos 
 

USA. Tunbridge, Vermont. 1975, Carnival Strippers

 
 

  Goolabi , Roozmashgh(Peyman) , Deep-hole , Sepia , Forb. Apple , Vaghti Digar , Pejman , Ahood , Bahar , Banafshe , Halghaviz , Hezartou , Last Jesus , Ladan , Costs , Tireh , Goosbandane , Tabassom , Aroosak1382 ,   Shahrehichkas

 
        Zirshalvari
        Welbog 
 
       Bi Pelaki (Me & Shahram)
 

   SHAHRAM