Persian based weblog dedicated to literature and cultural interests author prefers to be called as Ali Chelcheleh if you are not inranian try my ENGLISH SITE 

 
  صدای بال چلچله ها ابرا رو برونه یه روزی
 

 
 
 

مردن
از گردن
سرایت می‌کند به چشم‌هات
و چشم‌هات
در سر خون فشان بریده
مماس چمن
 بسته می‌شوند
سرت
 تا مدتی بعذها
رطوبت خاک را
توی ذهن‌ش تصور خواهد کرد
انگشت‌هات اما
تا خون کافی نریخته
سفت
نگین درشت دسته را
می‌فشارند
بعد رخوت می‌آید
و خستگیّ زخم
پیچ و تاب تن را
آهسته می‌سازد
قلب
هنوز
مصرّ بر تپیدن است
قلب اما
تا خون باشد
مصرّ بر تپیدن است
خسته‌ ای
راغبی به رفتن
اما
تا قلب می‌تپد اما
تا قلب می‌تپد اما


 

"هر چه اصلن
هر چه باد
باد..."
دریا غریو کرد
و اشکبار
به ساحل روانه شد

 

با دستهای گریسی
و دستمال قرمز لنگ
و چشم‌های رگ‌توی ماستی
دل غریب‌م شدید کاردیناله می‌خواهد
و قایقی بزرگ
شراب سفید
رفت و آمد موج
صندلی‌های بسیار تابستانی...
مثل شاعری اما
که هرگز
بهترین شعرهاش را نگفته
غریبانه می‌میرم
اسکلت می‌شوم
و دریا
با تراشه‌های سیاه رنگ ساق‌هام
برای ماهی‌‌هاش
ترشی لیته می‌سازد


 
شاعر خوبی بود
و ایده‌های خوبی داشت
و اکثر کلمات‌ش
از میان نرده‌های گلوی‌ش پیدا بود
کلمات کوچک
انگشت‌های ظریف‌شان را
به عابران دراز می‌کردند
و چشمها را به نرده می‌چسباندند
روز سردی بود
دست‌های حرف‌ها
روی میله‌ها یخ می‌زد
دماغ کوچک حرف‌ها 
روی میله یخ می‌زد
وقتی که مرد تابستان بود
و جای حرف‌های شیطان‌ش تنها
چند میله‌ی کهنه
و چند چشمک کوچک داشت

 

و من بنا نبودم
- بابای عیسی بنا نبود
بابای عیسی نجار ساختمانی بود
کابینت می‌ساخت
فر می‌ساخت
تخت‌خواب می‌ساخت 
بچه می‌ساخت -

و من
با این‌که بنا نبودم
برا تو
دو تا کلیسا ساختم
با ارگ‌های زیبای چوبی
و نیمکت‌های زیبای چوبی
و کشیش‌های چوبی
با چشم‌های آبی نمناک

دو تا کلیسا
یکی برا عبادت
- عبادت برای تو لازم است
تو احتیاج شدیدی
به تفریح وباغ رفتن داری
و جهنم اصلن
باغی ندارد 
پس عبادت، بسیار
برای تو لازم است-

و دیگری برا این‌که
ظهرها
زیر سایبان ایوان‌ش
قرار بگذاریم
فنجان قهوه بگیریم
کتاب بخوانیم
و کشیش‌های چوبی‌ش از دور
با چشم‌های مهربان قرمز
مرا نگاه کنند

برای تو
دو کلیسای زیبای چوبی
ساخته بودم
پر از لئوپاردهای ویسکونتی
کلودهای کاردینال چوبی
و ساعتی بزرگ
و ناقوس مهندسی‌سازی
که نام‌ش فروردین بود

- بهارها
تمام مردم چوبی، درخت را
در کلیسای شق مقدس
جشن می‌گرفتند

زمستان
با دست‌های لرزان ترک خورده
از چلیپای دست‌هام 
برات
 کلیسایگانی، بساخته بودم
و تو
 قول داده بودی
کشیش‌های چوبی من را
و ارگ‌های چوبی من را
و عروسک‌های زیبای چوبی من را
پرنده‌های چوبی روی شاخه را
و عیسای خاک گرفته را
نرده را
شق
 نگه داشته باشی
.
.
.
.
تابستان
یوزپلنگ‌های سوخته
لنگان
کوچه را
از میان خانه‌های چوبی
شجاع و ناامید
پاییز می‌شوند



 

در دریا
ماهی کوچکی زندانی است
که تمام جان‌ش از
چشم‌های شیشه‌ای‌ش پیدا ست
و بر پیشانی‌ش
فانوسی آبی دارد

- تمام ماهی‌ها
هر ماهی که گفته باشی
تخته‌بند دریاست
هر کتابی که دیدی
زرخرید کسی
اسارت
شرط اصلی
دنیا ست

در دریا
ماهی کوچکی زندانی است
-که آن ماهی اول نیست-
در دریا
همیشه
کوسه ماهی
غیر شفافی هست
- نگفته بودم -
 که ستاره‌ی حلبی ندارد اما
قلب‌ش از طلا ست
و خدا آن را
توی گاو صندوق نگه می‌دارد
گفتم که
اسارت
شرط اصلی
دنیا ست

ماهی اول
- که گفته بودم -
توی گاو صندوق
ماهی دوم است
- که با خطرناک و باکلاس و گران‌بها ست -

شعر:
آتش آبی
چه کم از
زیور و گوهر دارد

- زیور کی بود؟
گوهر کی ه؟

نور آبی دریا را پر کرده
 

"ارتباط سالم من
با سگرمه‌های دخترکان /  طولانی است
احساس می‌کنم
که همیشه
با سگرمه‌های بیشمار مختلفی
ازدواج کرده‌ام 
که زنان بسیار چسبیده داشته
و چشمهای بی‌شمار مات زیادی...
و زنجیره‌ای زیبا
 از جواهرات هق‌هق
گوشواره‌های غیر همرنگ از
"چرا لیاقت نداشتی؟"
"چرا تنها گذاشتی؟"
چترهای کوچکی که مرا
در باران به مدرسه بردند
پرندگانی که در سکوت به من خیره گردیدند
و کتا‌ب‌هایی که انگشت‌های کودکانه‌ام را بریدند
و اجاق‌های پرماتمی
که ساعت نداشتند
به دیوارها
احترام نمی‌گذاشتند
و دارایی ‌شان از جنگل
فقط یک ذغال بود
ارتباط من
با جهان شما
زیبا و تکراری بود..."

مرد
از جهان گذاشت
با سبیلی سفید و
سگرمه‌ای

 
فرض کن تاریخ بود
تا ابد 
شب تاریخی بود
بدون ماه و حتی یک ستاره
فرض کن
انگشت‌های پای‌ت از بوسه‌های من کم‌تر بود
- که همیشه کمتر بوده
اگر فقط آن انگشت ریز کوچک‌ت نبود -
و در آن تاریخی
که اسم هیچ‌کس
دیده نمی‌شد
فرض کن زیبایی
که در تاریخی دیده نمی‌شود
و در داستانی
شکل صورت لمس‌ش را
از فشار دماغ‌ش
در زیر بغل‌هایت می‌فهمی
فرض کن او من بودم
عن دماغ‌گنده‌ای که از گفتن چاره‌ای نداشت
و کلن این جهان تاریخ جایی برای او نداشت
و از آفتاب و حقیقت می‌ترسید
و باید او را همیشه
مثل بچه موشی ابله
در میان شکاف‌هات پنهان می‌کردی
فرض کن جهان
ساده بود و می‌توانستی من را در...

تاریخ اما
پایان تمام روشنایی‌ها ست


 

   
 
  Susan Meiselas / Magnum Photos 
 

USA. Tunbridge, Vermont. 1975, Carnival Strippers

 
 

  Goolabi , Roozmashgh(Peyman) , Deep-hole , Sepia , Forb. Apple , Vaghti Digar , Pejman , Ahood , Bahar , Banafshe , Halghaviz , Hezartou , Last Jesus , Ladan , Costs , Tireh , Goosbandane , Tabassom , Aroosak1382 ,   Shahrehichkas

 
        Zirshalvari
        Welbog 
 
       Bi Pelaki (Me & Shahram)
 

   SHAHRAM