Persian based weblog dedicated to literature and cultural interests author prefers to be called as Ali Chelcheleh if you are not inranian try my ENGLISH SITE 

 
  صدای بال چلچله ها ابرا رو برونه یه روزی
 

 
 
 
سوپرشق

مثل قهرمان
بروم روی آسمانخراش
و شهر را نگاه کنم
بگویم که
"شهر
شهر کس کش
شهر لعنتی..."
و یادم بیاید
دخترانی را
که نجات نداده ام
چون نمی شد
نمی توانستم

مثل قهرمان
غصه ام بگیرد
و قلبم ییهو
توی مشت غم فشرده شود
مثل قهرمان
و بعد تو
 بیایی
بالهای خفاشی ات را ببندی
شنل ام را
روی شانه ام بیندازی
خط باریک سینه ات را
به رخ بکشی
بگویی
"لازمی
چون
توی دور دست ها
دشمن
حمله کرده است" کاش...

 
 Varanasi
"No place along her banks is more longed for at the moment of death by Hindus than Varanasi, the Great Cremation Ground,"

تلخ
مثل رودخانه ها
کم عقل من
داناست
لباسهای ساده می پوشد
و خاک سیاه چشمش را
در جستجوی چشمهای کاشته
 شخم می زند

نرم
مثل رودخانه هاست
کم عقل من
برای دردهای بزرگ
جور تلخی داناست
و مثل گنگ
مهاراجه های بسیاری
و آرامش عظیمی
و کپل های بزرگی دارد

تختخواب من داناست
و من برای خوابیدن
بالشتی دانا دارم
و من
که مردی سهون نادان ام
بالشتی دانا دارم
با تکه های توری گمنام
در کناره هاش
و بوی تلخ زنی دانا
 که به حد بیشتر از نصفگی هایم
بوسی است




 
مثل جوجه گنجشک های از گرما مرده
دراز می کشم بر آسفالت
و از بوی نفتالین
در خود مچاله می شوم

- شاید کتاب چاپ کنم
شعر زیاد دارم به هر حال
کسی
باید انتخاب کند
سوادش را ندارم
سعی میکنم
خسته نباشم
تنها نباشم
غمگین نباشم
شاید اصلن خیلی
معروف شدم
شاید اصلن عکسم
توی روزنامه چاپ سد
شاید اصلن مردم
جنازه ام را
کاندید ریاست جمهوری کردند

و دردناکی سنگ ریزه های آسفالت
شانه های لاغر مرا
و فوت مهربان باد
پرهای دردناکم را
مثل شاعری
که شعرهای چاپ نکرده ی بسیار
و شعرهای بی پایان درباره ی گنجشکی دارد

 

ساسی ام را نگاه نکن
نگاه کن به اینکه در اعماق
داف خسته ی گریانی می خواند دارد
انگار هیچ وقت
کلاس نداشته
تیپ نداشته
شعور نداشته ام
و خالی زندانگانیم
از حبس های کوچک شش ماهه
 آکنده است
از طناب های نازک بر شانه
وغلت های بیز دلیل خندان
خالی
نگاه کن که دستهام
به سمت آوازم
پرواز کرده است
نگام کن
نگام کن
من هم رپ
بدتر می خوانم

 
Shamy

همین که می روی
مثل ملافه ای
بر جنازه ی زنی تازه سال
چیزی در تو
عابران را به گریه می اندازد

- در هوای سرد گریه کرد انگار
نفسهای تو
مایه ی آرامش اش بوده
و این هق هق
و این پیامهای چسبیده
به میله های خانه ات
انگاری
اثبات ارتباطی ترانه ساست-

مردم
توی سرما نفس می کشند
زیر شانه ی من را می گیرند
مرا به این بهانه تا تو می برند
و من
که زیر شانه هایم گرفته است
و
صدایم گرفته است
سرم را بر
جنازه ی زنی تازه سال گذاشتم
که حلقش
از ورق های
پاره ی
دیوان من
پربود


 

تمارین (مروارید/عق/قوری)

توی جوب
عق زد مروارید
و توی کاشی حمام
و روی سفره
 عق زد مروارید
و لذت عق
ذره ذره آمد از تنش بالا...

و عق زد مروارید
و یاد بچه از نو افتاد
یاد توده ای درش
که گرم گشته بوده کم کم
جمع گشته بوده کم کم
و مثل لردی قرمز
تلخ کرده بوده پیراهن اش را
و مست کرده بوده او را از چشم

و عق زد مروارید
و از بوی ترش خودش پر شد

- " درست مثل وقتی که پایینش بودم
جان آدم ازش پر می شد
احساس می کردی
توی توالتی
و فکر می کردی
تا ابد باید
توی گرمی همین توالت ماند"

و عق زد مروارید
و صبر کرد ترک با لذت
عین قوری گرم
پخش شود در تمام چینی هاش

 

تمارین (موازی/لیلا/چادر)

لیلایی  در تو
دارالمجانین من را
آواز داده است

برف می بارد
مثل تمام داستان های عشقی دنیا
و قیافه ی من
 مفلوکانه
پشت پنجره های یخزده دارد
سعی می کند برات
ژیواگو باشد
با عضلات پیچیده در هم
شریان جفت
 موازی آبی و قرمز
و بوی تلخ راشین بودن
که بین کافی و
محبت ناکافی
سرگردان است

لیلایی در تو
دارالمجانین من را
 فریاد می زند
مثل زنی که در چادر
برهنه خوابیده طور جور
که خرسهای گرسنه ی
 توی دشت را

 

یک اتفاق تلخی است وقتی شبیه آدم های دیگر شدن آرزوی آدم می شود. دیگر نمی شود به معمولی نبودن افتخار کرد. هر چه هم که کیف داشته باشد

 

و مرد سردی در برف
که حواشی توری ات را
عاشقانه دوست می دارد کاش
من هم
مرد محکمی مثل دیگران باشم یا
مرد سردی در برف
با دماغ قرمز
و قدمهای مطمئن آهسته
از همان ها که شب ها
تراکتور جدید را
و قرص های
 سفید ضد آرامش را
تبلیغ می کنند
من کاش
مثل تبلیغ های قدیمی سیگار
زمخت و بی خیال و عن
دوهگین و اینها باشم
با کمی محبت مسئول
شن کشی بیکار
و دستهایی شبیه خسرو
که شبیه دنیا نیست
ای کاش
من هم
تکه ای از جهان بودم
"با شادمانی
پر می گشودم
می رفتم از شهر
تا روستایی
آنجا که دارد
آب و هوایی..."


 

در
خوابیدن با کسی
یا
خوابیدن در
بیکسی
سیاه و تلخ
جهان رفته است راه خود را
با
قدمهای سست لنگ


 

فقط یک پک کوچک
پق کوچک کبریت
و بعد
 موهای سیخ آشفته ی گرگ
چشمهای سرخش 
توی صورت توست

سرما را تحمل کن
به هویج کوچک ات قانع باش
و آرام بمان توی تاریکی
خودت هم درست نمی فهمی
از درنگ تولد
چقدر
به بریک آپ تلخ ات نزدیکی
 
تمارین (رودبار،چاووشی،امامزاده)

امامراده ی سبز
باگیسهای بور
خیره
جنازه ها را نگاه می کند
ردیف مردهای آرام ریش دار خوابیده

- جدن کجایی؟
دقیقن کجایی؟
توی کار سیاست نرفته ای که؟
چاووشی
آهنگ جواد تو را می خواند دارد

رودبار
انتهای رودخانه نیست
انتهای رودخانه آنجایی است
که رودخانه
تو را با خود برده
و به من
بر نمی گرداند

 
تمارین (آسید مرتضی/کفن/رطوبت)

مرده های کویر
مرده های رطوبت ندیده
مرده های استخوان شده
کفن نپوسیده
کپیده اند لای شن
و با چشم های باز
نگاه می کنند
آسمان را

- آسید مرتضای حنانه اینها گفته
"مرده را امشب حتمن
توی خاک بگذاریم"
و من فقط گفتم
چشم هی بسته اش را نگاه کردم
و دماغ پر از پنبه اش را
گفتم
"دست می شود زد آیا به مرده؟
لاغریهای مرده را آیا؟
می شود لمس کرد امشب؟"
دخترک حیف بوده مرده
حالا پیر
دخترک
با دستهای لاغر ترک خورده اش
واقعن حیف بود مرده....

تمام مرده ها
تمام مرده های کویر
زیر خاک
شب
چشمهایشان را گشاد می کنند
زمین
نفس می کشد شبها
از وقتی تو مرده ای



 

سوزاندن سرخس
و ریختن روغن کافی در آب
و نگاه به اشکال بی آرامش زرد
که توی رودخانه می رود

- از این زمستان بگذرم اگر
برات
شعر مناسبی خواهم گفت
فعلن
به هذیان روغن و سرخس راضی باش
فعلن اجازه بده
من باید از نیاکان نیرو بگیرم
فکر کن جهان عادی است
فکر کن جهان هرگز
از این بهتر نخواهد شد

- سبز
رنگ دیوانه ی تلخی است
و خاکستری د ر سبز
معنی تلخ تری دارد


- گرگ از اینکه زیباتر از توست
از اینکه چاره ای از زمستان نداری
از اینکه حتی نیازی به کشتن ندارد
راضی است
نگاه کن
فواره ها را نگاه کن

- جک گفت
وعده داده
امشب می آید گرگ
حتمی تنت را
از میان پوستین احمقانه ات می یابد
و رگهایت را
به فواره های زیبای قرمز
تبدیل می کند

سوزاندن سرخس
و ریختن روغن کافی در آب
و نگاه به اشکال بی آرامش زرد
که توی رودخانه می رود

 

تمارین (فندک/ قلاده/ پلنگ)

ماده گرگ
رفته است شمال
تا کنار گرگ های شمالی
برف ببارند
و سیگارش را
که فندک سیگار خرگوشها
 بوده را
انداخته
 بر برف های خونین
 و رفته است
و باد بی انصاف وزیده می
مست
تف های برف
 بر زبان و دنبالش

- پالتوی بلندی از خاکستر
و ماهیچه های غیر پیچیده...
شک ندارم
آزمایشات نشان می دهد شما
ماده گرگ داشته اید
برف بوده لابد
تلخ بوده لابد
و در شما کمی
رد دندان و جر خوردگی مشهود است
نمی شود دقیق نظر داد
ولی حتمن
روی سینه های شما
یک قلاده
خرسی
پلنگی
گرگی
یا جنگلی
زندگی کرده
و البته این دانه های برف
آه این دانه های برف
و فنجان قهوه
چقدر زخم های شما را زیبا می سازد
فکر می کنم
دردهایی دارید
راستی
ماده گرگ بسته در حیات اتان کجا رفته؟

ماده گرگ
رفته است شمال
تا کنار گرگ های شمالی
برف ببارند
و جنگلی
از جنازه ها و زامبی خرگوش
سیگار افتاده اش را
خاموش
پوزه می زنند

 

تمارین (مرنجاب/آرنولد/ مامان)

احتمالن وقتی
کیر سیخ می بینی
من اولی نیستم که یادت می افتم
احتمالن آرنولد
تو را یاد غول دیگری می اندازد
و احتمالن
هر بار
گفته ام در آغوشت
"مامان"
مرد دیگری خیلی
کردیت گرفته از تو
چون مثل من
لوس و ضایع نبوده است
احتمالن هر بار
تخت سینه ام
تو را
یاد دشتهای دور انداخته
پنجابی
مرنجابی
مصری
بیروتی
و احتمالن از من
امید زراعت نداشته ای
همیشه همینطور است
عابران تشنه
صخره های ظریف و تلخ را
نمی بینند




 

تمارین (مرنجاب/آرنولد/ مامان)

سرد نیست که
مامانش آمده است
و دست صورتی رنگش را
زیر پهلوی بچه گذاشته
و تپ تپ زده روی پشت اش
ارام
 با نوک انگشت
 سفیدی را
از کنار لبش  پاک کرده است
گفته
"بچه ام
بچه ی عزیز سفید من
آرنولد"

کویر مرنجاب
مثل بچه های لوس
اصفهان را نگاه می کند
اتوبوسی از بچه های اصفهان
در تمام جاده هاش
دختر و پسرهای تکیه داده به هم
عرق کرده
که گیس را
تو به صورت هم
ریخته اند


 
لطیفه

گفت "این لشگر
این جمع بچه سال های تشنه
زن های غمگین
داف های گریان
جوان های راس کار شهادت
و من
پشت و پناه اش عباس است
عباس هوای ما را دارد
آب می آورد
ناز می کند
برادر است
و جمع می کند غم ها را
و عینهو بابام
شبها
غم را
توی چاه ریخته
و برای خودش هر بار
رفته است دشت
شمری
یزیدی
سعیدی
چیزی
شکار کرده است و آورده"
گفت
"تا مرا برادر هست
که همیشه هست
همیشه باید باشد
وگرنه کی را؟
که را صدا باید کنم داداش؟
تا مرا برادر است
لشکر خدا
شکست نخواهد خورد"

آسمان را نگاه کرد گفت
"داداشم
داداشم
آخر داستان زنده می ماند نه؟
زنده می ماند نه؟"

 

جهان
 ترکیبی از خلاصت من
و اسارت توست
مجموع مایعات دو بدن
من های دست های به دیگری در
 پیوستهمیزگرد مدام پایین کشیدن و بوسیدن
هر چه را
هر چه را
تمام آنچه را
بچه را
که گفته ای نکن
به نیش کشیدن

هیچ
تناول هیچ
تناول یک لا قبای هیچ در فرهاد
صدبار
هر بار
برهنه ات کنم
لباس بپوشی
و باز هم
برهنه ات کنم تا
 از
سموم بوسه هام یا
نبودن لباسهات
 عارق و برهنه شوی
و هرگز آرام نگیری
 

ناتوانی کلمات از ابراز آنچه می خواهم
و نارسایی دستها و زبان برای آنچه تن ات را
صاد دق دقانه گفتن
مثل دامنی کوتاه
که توان ایستادن
در برابر پاهای نازک دختر را ندارد
یا
شیشه
که به قدر کافی
برای عبور مگس خالص نیست
دیوارهای عزیزم
محدوده های کثافت
که هستی من را

 

اولش رحم کن
من شاعری نادارم
توی شعرهای من
گاهی باد
گاهی دریا
کمی شن
و سنگریزه های سبز و تخته سنگهای صبور
فقط تنها
توی شعرهای من
پری های کوچکی مانده استت
که مثل تو
صبور و دانا و کم عقل و وحشی اند
و تو
مدام
به چیزهای جالب تر
تبدیل می شوی
شورت های تازه می خری
از دوستهای بیشمار روشنفکرت
 وید هدیه می گیری
کثافت
 من
ساحل غمگین پایان بیافته
چطور
قدمهای نازک
و شورت های صورتی رنگ ات را
afford کنم؟
چطور از این آسمان ابری
ستاره بیارم برات؟
خورشید
چه جور جور کنم برات در پاییز؟

رحم کن بر ساحل
دریا بیا
و رحم کن بر
کدورت ساحل هاش


 

بدتر از احساس بد داشتن به دنیا احساسی نداشتن به دنیاست. یک ابر مزخرفی می پیچد توی کله ی آدم بعد کلمه ها وصل نمی شوند به هم و جمله نمی شود. یک چیزی مثلبی حسی است که خیلی اعصاب خورد کن تر از درد است. حالم در همین حالت لیمبویی است الان. الان آن طوری ام فی الواقع


 

لابد باید در حیات خانه باشد
هر چه از من مرده لابد باید
هر چه از حیات من رفته
نگاه ها
کلاس ها
قدم زدن دن ها
باید همین الان
در حیاط خانه باشد
باید الان من
قهوه نوشیده
با کت زردم
مشغول دور روشنفکرانه
گرد حوض خانه باشم باید
آنچه از من
جا مانده
جای دوری نرفته باشد


 

و با مرور پلک هات
زبان کوچک من تازه
معلم کلاس می شود
فرم می گیرد
توی شعرهام دویده تازه
تو را تازه تازه
باز و
مزه می کند


 

هر وقت گفتم که دوستت دارم
در پاسخ ام طور سردی بگو
"هان"
هان تو
امپراطوری بزرگ چین است
هان تو
رگبار بوسه های چرب زوری است
هان تو
شمشیر می کشد
و درحرمسرای سلطان
و توی حوض
عر می زند دنبال دخترها
هان تو
قتل عام زیبای زیبایی است
هان تو
دلاوری حمام نرفته است
که دختران سفید دیداری
ورا
از اطراف انگشت هاش
با تنفر
به نیش می کشند
هان تو
می تواند از تمام سلسله ای که فتح کرده ای
زیباتر باشد
 

مثل وقتی هنوز
مانده تاکربلاش
بچه ها را
خوابانده
پرده های خیمه را کشیده
علی دارد
مثل زینب
گریه می کند
برای روزهای بی آقاش
 

تمارین (زامبی/دریا/شهربازی)

من را نجات دهین
من را
از مردم مرده
من را
از اشتهای فواره دار زامبی ها
مرا
از رفتن به اعماق دریا
از
به یاد آوردن  مهره هام
 تیله هام
دوست های دخترم
زنم
و کفش هام
نجات دهین
مرا
از من
از کوتاهی پدر در استفاده از شادی
از التهاب زخم های شهربازی نرفتگی
و از خواندن کتاب های تلخ
نجات دهین
برام نوشابه ی قشنگ سرد چرب بگیرید
و توی سینه هام بستنی بگذارید
و روی بستنی هام
چتر
مرا
مثل ابروی ریخته
از صورت جهان بردار
رهایم کن تا
چند ساعتی
برای خودم
پرنده ای غمگین باشم

 
لطیف و ملایم
مثل اینکه اصلن نباشد
بی توجه و ناامید
انگار مهم نباشی
تکه تکه از جانم را می خواهم
بخواهد

 
جهان
تنها
امتناع بی جانی است
بهانه ای برای اینکه
حرفهام را به آن بیاویزند
جهان تنها
حفره های غمین گینی از بی تابی
روی سینه های توست
چوب رختی که جای لباس
بچه ی شیطانی را
آویخته اند به آن
از بند هیکلش
 
مثل آمبولانس غمگینی
که بروس لی را می برد بیمارستان
مثل دکتری
که دنیا را
از دستهای امیدوار ام جی
ناامید کرده است

- دلم برای خودم و مادرم تنگ است
انگار هر دو
مرده باشیم 
یا
زنده باشیم در جای بسیار دوری از اینجا
دلم برای فریادهای بروس علی تنگ است

- چاره ای نبود 
باس
بچه را بیهوش می کردم
داغ بود بچه
خواب نداشت بچه
چشم هاش
قشنگ بود بچه
خوشبخت نبود بچه

مثل آمبولانس غمگینی
که
مریض اش را
در ملافه پیچیده
به سردخانه می برد
 

هراسین از اینهمه حرف
اینهمه رنگهای بیخود کیری
حرف های عیال وار
بچه دار
حرف های لاغری که
توی پاکت
برای خانواده
پرتغال خریده
از کار آمده و اینها
به درس های بچه می رسند

 

از آتش
 بترس پرنده ی گرسنه
از اژدهای بال دار نپر بترس
از حوض کوچک فواره های سیب
از آبشار طلا و مروارید
رخ می شوی در مردابش
غرق می شوی در غم
اژدهای مرد در
در سکوت و تنهایی

از آتش حضر کن پروانه
آتش
لبهای خیس ات. را بوس می کند
و در خودش می پیچد
خسته می شوی از نور
ولی دیگر
 سوخته
رفته ای



 
از من بگریز
و باز گرد به سوی من
مثل مرغ های پریشان
هی
این ور و آن ور شو
عرق کن میان دست هام
من دو سوی تو را
مثل هر دو بچه هام
بوسه بوسه
دوست خواهم داشت
 
تمارین (ماركو پولو/ذوزنقه/شیر)

مارکو
مارکو
صدای شب را شنیده ای مارکو؟
شرق دارد از شیرهاش
که منقرضش شده اند
و از عمود بر
عرشه های ذوزنقه های کشتی هاش
صدا می کند تو را دارد
دریا گرفته ای؟
زن گرفته ای؟
کجا رفته ای مارکو؟
جنده های دربار
تو را
میسد کرده اند مارکو
و عموهابت
و بابایت
عرق خورده اند
و مست
توی کوچه افتاده اند مارکو
سیسیل
مگر چه دارد که شانگهای نداشت؟
کرمان
از کرملین
مگر
چه کم دارد؟
بیا مارکو
چین
دیوارهای بلندش را
مثل ران های فاحشه ای چاق
برای خش خش ریش نیم تراشیده ات
گشوده است

"عقیق سرخی به من داد
و شال سیاه
و بوری های من را
به سمت سیاه غمگین هایش
شانه کرد باد"

 

خواب من مثل ماهی است
و تو چشمه ای
و خواب های سیاه کوچکم
با باله های لرزان نارنجی
مثل بیشمار دسته ی ماهی ها
که سرنوشت شان فراموشی است
توی برکه های تو
دور دیوانه می زنند
مثل پولدارهای ناامید جواد
عینهو جوادهای تشنه
که دور می زنند تهران را
دور دور فراموشی

خواب من نهنگ است
و تو دریایی
سینه های کوچک تو
نهنگ گرسنه را سیر می کند
و نمک سود تو
زخمهاش را
زیبا می سازد
زیبای سرخ خون آلود
زیبای قاچ قاچ صورتی

خواب من دریاست
و آسمان مثالی تکراری است
و شاعران قبل از من
استعاره را جواد کرده اند
تازه آسمان
سوتین دارد
خشک و نرم نیست مثل تو
و مثل تو
بوی شورت غمگین نمی پوشد

خواب من
تنها
دریایی است
و دماغ کوچک اش در تو
شبها
کرال سینه می زند
 

یادت بیافتم
و بوی ملایم ات
بپیچد در من
کاری ندارم جز اینکه
یادت بیافتم
و بوی ملایم ات
بپیچد در من
 

تو
تو که از من بهتر می دانی
و از دکترا خوان اتریشی
دوس پسر داری
و اسم تمام مردمی که توی کتابها هستند را
بهتر از من می دانی

و دیالوگ های
تمام فیلم هایی که دیده ای را از بری حتی

و هر چه من
فکر می کنم هرگز
نگفته ام را
حرف به حرف یادت هست

تو که خوب
فرق دیمیتری را
با ویتیا می دانی
و  احتمالن
شعر مورد علاقه ات
مال شاعری است که من اسمش را نمی دانم

تو
تو بگو به من
به شاعر عمله
یادم بده چطور بپرسم چگونه
می شود با تو بیشتر بخوابم ملافه ها را؟


 
همینجور نرم
در آغوش من رویید
مثل پاستیل لاغری
که وقتی حواست نیست
در جیب پیراهنت روییده
و انگشت های لاغرت را
نوچ کرده است
 
تمارین (سارامون/ آینه/ خرما)

و نخل های گمنام آسمانخراشانه
با دختران کوتاه غمگین موخرمایی
که ازپشت پنجره های آینه دار آبی
کلاغ های لاغر را
برای خواسگاریشان
انتخاب می کنند

وکوه های غمگین آتش فشانانه
با ارک های شمشیردار زمخت
تمسای فیل های بی اختیار
و باد
باد سیاه تلخ
 که درمیان جامه های پیرمرد پپچیده


 
تمارین (ونگوگ/مهمان‌خانه/شلوار ورزشی)

ونگوک هم احتمالن شلوار ورزشی می پوشیده وقت خواب
یا پیژامه ای
شورت کوتاهی چیزی
و وقتی که از توی شلوارش
کیرش را می دیده
از قرمز هاش
به شدت خجالت میکشیده
"آخر آخر
چرا باید ؟
چرا باید کیر آدم قرمز باشد؟
چرا بین این های بدبخت ها من؟
چرا من؟
من باید قرمز باشم؟
می توانستم
نقاش خوابیده ی کلیسایی یا
نگهبان گنده ی مهمانخانه ای باشم
می توانستم
توی کافه ای
پیانیستی تنها باشم
یا آواز خوانی خوشبخت
روی عرشه ی کشتی
چرا من آخر؟
خدایا چرا من باید
توی این شب کیری
من باید
تمام شلوارم را
از قرمز
پر کرده باشم؟"
 

و تابستان
که کوتاه و غمگین
گذشته است
با سوت های بی خیالانه ی خیابانی
و زنجیرهای چرخنده ی ارزان
تابستان هم
همانطور غمگین که وعده داده بوده اند گذشت
و باران که قول آمدن داده بود روز
تا شب نشد
گریه اش نگرفت
و توی قاب تصویرها رخنه نکرد تا
تابستان
گذشته نبود تا
ولی
پاییز خوب آمده
وکیل الله
پاپاییز
مثل مامان آمد
نرمالود
مثل اینکه قرار بوده بیاید
کم عقل
مثل اینکه بنای رفت ندارد
تلخ
مثل اینکه چاره ای از او نداری


 

کلماتم اینجا نیس
و از من ناچیز
تنها همین
تن بی حال لاغرم مانده
دو تا کفش داغان هم بود
که همان
نرسیده
به تخت تان درآوردم
برادرم هارون هم هست
که با خودم نیاوردم
پدرم هم بود
که توی را پله ها
در آوردم
حالا که آمدم
اما
کلماتم اینجا نیس
و من
بدون آبشار حرف هام
مرد لاغر کوری دونده ام
که دستهاش را
و عصای سه لاش را
به باران و
چارراه و
چشمک و چراغ شما بخشیده



 
تمارین (کاترینا/گروشنکا/میتیا)

باید برات
پیش بند بگیرم
که دستهای خیس و سرد پاک کنی با آن
گروشنکا طوری
خیانت کنی به من در آن
گروشنکا طوری
دودر کنی من را در آن
گروشنکا طوری
و گریه کنی در آن بعدش
گروشنکا طور
صدام کنی
"میتیا
میتیا
بهترین دوست پسرهای سابق ام
میتیا"

باید برای خودم
خرابه ای چوبی بسازم
با زحمت زیاد
باید
میان باران
برای خودم
خانه ای تلخ و چوبی بسازم
و آتش روشن کنم در آن
چای بگذارم در آن
سیاه پوست شوم
 در آن
هیزم شکسته داشته باشم
و لخت بخوابم همیسه
با آنکه کلبه ام سرد است

باید
نیمه خوابیده در کناره ی سیلاب ات
سیاه مرده از کاترینا باشم
وقتی که طوفان ام دیگر
با پیش و پیش بند سفید
به شهرهای دور رفته است



 
هر چه ازمن بگریزی
توی دام من تر خواهی
و من
مثل مرداب نکبتی در لیورپول
تو را چون
گوزن بی گناهی
ببین حالا

 
باید اکنون حکایت ام کنند
انگار عارفی پشمالود و عبرت گرفته باشم
بدون کتاب
بدون خرقه و دستار
توی بازار مسگرها
که دارم از صدای چکش خودم
بر خودم
می رقصم

باید
اکنون
حکایت ام کنید
 

تمارین (اخوان/پیچک/۱۹۸۷)

در 1987
که یک وقتی آخر دنیا بوده
سالی عزیز بوده لابد
اخوان
هواپیمای زمین ندیده ای بوده
حیران خیل دختران فرودگاه
و هر پلی براش
گیس تابدار گناهی بوده
و در نمازهاش
گریه ها کرده برای آن لابد

در 1987
که یک وقتی آخر دنیا بود
و الان اول دنیاست
اخوان
قایق کوچک امیدواری بوده
عکس ها می گویند
با پیچک ناامید طناب لنگر
دور بازوهاش
و لرزش آرام مژه های طلاییش
و فکر ماهی ها

حالا ولی
رزمناو خسته ای میان آب ام
با صدف های چسبیده بر سینه
جنده ای تتو شده هستم
که دیگر
مادرش حتی
توی فیلم هاش
نمی شناسد او را

 
افسوس کوچکی مانده که حتی زیباست



Peter van Agtmael
USA. Queens, NY

Labels:

 
از نامه های بیست برای سیندرلا

یادت باشد
لعنتی بودی
و عرق هایت را
توی سوراخ حمام ها خالی
و مستهای کوچه را تشنه
 رها کردی

یادت باشد
بیست دقیقه تمام من
جز ملافه های تمیز
چیزی برای بوییدن نداشتم
و تو
در تمام آن وقتهای سخت
مثل دژخیمی لخت
آرزوهای من را
با صابون
از سفیدی شورتت می شستی

یادت باشد
این همه آفتاب بود
و تو
عین جنده ها
از سایه ها رفتی تا
 عرق نکنی
خبر  دارم

یادت باشد
صابونی و
لعنتی بودی
معفن و
باطل
و تا تف ات نزدم
تمام جاهابت
هنوز
غیر قابل خوردن بود

 

حرفی که مردم نمی فهمند را
قایم کن
مردم بعدی هم
و مردم بعدی هم
و مردم بعدی هم طبعن نمی فهمند
حرفهای تو
مثل اجساد موشهای مرده
گوشه ی جعبه ی میوه می ماند
بو می گیرد
تلخ می شود
و رد دستهای کنجکاو بچه ها
روی حرف هات
واقعن طرح شعرهای خوبی خواهد شد
 


مثل دختری
که درگیرودار ماشین ها
جوراب های مزخرف می فروشد
وقتی حواسم نیست
از تمام شما زیباتر هستم
 
تمارین (پله/ چهارخونه/گربه)

با من صنما
بیا
از همان دکمه های تلخ چارخانه ی آبیت
و تلخی پرز دار جوراب های خاکستری رنگ ات
بیا و با من
دلت را

- وقتی که شاعری مثل من
که با کلاس و مدرن و گروتسک است
وقتی که "من" می گویم دلت
منظورم
یک کف دست جای دور نافت نیست
شاعری مثل من
به تمام حدود دلت
ذکاوت دارد -

بیا
با من اما
که دلت را می شناسم
تا دانه دانه های موی پایینش
یا رد آبله مرغان زیر خط کمر
و سرمای آرامش نبخش بی تفاوت برو گمشوش
با من اما
با نباه گربه های روی پله
قدم های بی تفاوت داف بگذرنده باش
پاشنه دار
بی صدا
خوار کننده
اما گرم
سبز
با نوار طلایی نیمه چسبیده
با جای دردناک زخم سرخ
روی انگشت دوم پات

ما گربه ها
حتی ما گربه ها هم
که دکترا نداریم
چیزهای کوچکی
از قدمهای تو می فهمیم




 
تمارین (البو/خط‌کش/ دامن)

مثل فیلم های خیلی سکسی
مرد چاق داد کشید
"Put your elbows on the chair"
و دامن دختر را
با نوک خط کش بالا داد

خانه ای که من بودم داشت
از صدای جیغ های دختری که من بودم
می لرزید

 
حرف
در حروف بی صداست
مثل کاف خسته ی ساکت
حراف کاف های تو
یا باء بی تصور لب
خشک
انگار
توانسته باشد
که دوست
نداشته باشد
لام
انگار
لام لای کشاله هات رفته باشد
تشنای بیرون کشیدن با دال
انگال
اشکای تو در چنگال
من به غین غنیمت رسیده
قاف غیبت
- شت -
غین غیبت را
بسته باشم به حای حضورت
بدون تای هیچ کس
دویده
بی صدا
خانه تان رسیده باشم
با کاف تیر کشیده
با تای توی قوریت
با سین سرنوشتی که
روی حای حرف هاش ایستاده است



 
اجتماع میارزوهای  غمگینم
و میاهستگی های غمگینت
و برخورد اندوهگین
آرزو با تلخی
زبان با تن
متاتن
رقیق و شعلان و آتش گرفته
در تمام لوله های خانه
تشنه ی جرقه ی گاز
تشنه ی آنکه دیشب
لای لاش هات
عرق خورده
از هم
باشیده باشوی
 
مار را
از زبان دوشاخه اش
بدون فیوز
وصل کرده اند به برق
و رنگ بنفش چشمهاش
جرقه های طلایی دنیا دارد
چی را نگاه می کنی توی چشمهام جنده؟
چیزی نبوده اصلن
جوگیرم
مار را
از زبان دوشاخه اش
بدون فیوز
وصل کرده اند به برق
و رنگ بنفش چشمهاش
جرقه های طلایی دنیا دارد
 
و لابد پرنده ای بوده
وگرنه
چطور پریده
رنگ صورتی
که آبی نمیشده است
و لابد ماری بوده
وگرنه
چطور
لحتمالن خزیده لای ملافه هات
و بر تنت
زبان دو شاخ کشیده
 
cling کنم
مثل بچه های عقرب
کوچک
سینه هات را و
بیا ما موزم
 ازت
آنچه نمی دانی را
سیاه کنم تو را از خود تر
از نخواستن دنیا ها و
خواستن تن
و اصرار شامش بو
بر سفر سفره های
آنچه مردم نمی گویند
بیا
اوراد من کامل است
من
شیطان را
توی نلبکی های جبراییل
احضار خواهم کرد


 
تمارین (لپ تاپ، تلفن،لامپ)

بدون اینکه اصراری داشته باشد 
مرگ
روی لپ تاپ اش
اسم من را دیده
در نور صورتی رنگ وحشتناکی خندیده
و خرت خرت رفته است
به اتاق منشی ها
با خنده ی ریز و
چشم های درخشانی

بدون اینکه اصراری 
داشته باشد مرگ
دنبال من گردیده
پرده ها ها را کشیده
لامپ را روشن کرده
و به فکر
مرگ دهشتناک من افتاده

بدون اینکه
اصراری داشته باشد
روی شمع دست کشیده
آه بلند کشیده
تلفن زده به مغازه های لباس فروشی
و گفته است
دیگر
برات
لباس توردار نفروشند

 

مثل پیرزنی معتاد
در گوشه های خرابه ای
تریاک می کشد
می خندد
چرت می زند
چرک می شود
و تریاک را
معتاد کرده است
به مس لب هایش
 
تمارین (ژاکت/ خاج/ غوزک)

هر ژاکتی
سوراخ های کوچکی دارد
که زبان می رود از لایش تو
و سرما می رود از لایش تو
و غم
می رود از
لای سوراخ هایش تو
و آدم را
مثل کشتی سرد
 قلپ قلپ
می دهد پایین در پاییز
سرد می شود آدم
پوسیده می شود
و از سمت ژاکت سردش
غرق می شود در پاییز

و او زنی
مثل هر زنی تنها است
پره های صورتی رنگ لای پا دارد
خط باریک بر کفل روی سنگ چون پری ها دارد
و زخم روی غوزک از بی حواسی هاش
کاملن
 مشکی و عادی است
ظرف می شورد
مایتابه بر می دارد
قر می زند
گوز می دهد
اشک می ریزد
با خودش
سرد می گوید مغروق
"حتی
این کچل هم
احتمالن
زنی عادی است"

پاییز
با تتوی سرخ رنگ خاج
روی پیشانی اش
شادمان
ورق های آدم را
 پلک می زند
قهوه می ریزد برای وراجیش
 و مرد بسیار مرده را
غرق و
غرق و
غرق تر می سازد


 
- دقت کن پسرم
- خوب
-بببین تو خوب می نویسی
- خوب
- والان می خوای یه چیزی رو تعریف کنی درسته؟
- اوهوم
- و اصل اون اتفاق چیزجالبی بوده درست؟
- آره خوب
- خوب مردم باید رویا ببینن؟
- خوب آره می بینن زیاد رویا می بینن مردم گیر کلمه نیستن مردم مث من دیوونه نیستن خودم دیدم رویا می بینن
- ولی کس کش رویایی که مردم می بینن در اثر تعریف تو نباس کمی شبیه اصل داستان باشه؟
- ...
- فکر کن یک کم وقتی می نویسی
- وقتی که فکر می کنم مردم دیگه رویا نمی بینن
 
بی تابانه و
ناکامانه
مثل فریادهای یک مگس
پشت شیشه های سرد مغازه ی لباس فروشی
زیبا بینم تو را
و نورانی و چسبناک
همان که دوست دارم
و خیابان سرد
 من را
فعله و
 سرد و
انقلاب می سازد

شب می شود
لامپهای هزار عوض می شود
مگس احتمالن
می میرد از امشی و یخ بندان

شب می شود
و هیچ احتمال مفیدی
برای نتایج روشنفکری
و حتی جنازه ای وجود ندارد

بی تابانه و
ناکامانه
مگس وجود نداشته انگاری فردا
مگس وجود نداشته
 
بی تاب کلماتی مبهم بودن
بی تاب تورهای سفید ظریفی
که پیراهن سفید ساده را
عطری تازه می بخشد
داستان کوتاهی
که مرد بی تابی را
می خواباند
و یا چند دلنگ تخمی کوچک
که با غرور
بین باخ
و رودخانه های پایین تپه
ایستاده اند

- ببخشید آقا
من شعر کوچکی داشتم
همه گفته اند خوب بوده
تحت تهثیر گذاشته دنیا را
ولی رها شده در آب باران رفته
 راستش دلیل ول کردنش این بود که کاغذها
جیب شلوار جین را
آزار می دهند
راستش آقا آقا
چیزی از من در دریا
احتمالن در دریا رفته
ببخشید آقا
اسم من ها را
در کتاب کلاس پنجم بنویسید

تازه بالغ
و بی تاب کلماتی بودن
که مثل زنهای لخت چاق همسایه
دیگر
به رویای تو
برنخواهد گشت
 
ببین
 ما با هم تفاهم کامل داریم
من
شاعری بعضن
درونگرا هستم
و سینه های تو هم
نوکش
غمگین و رو به تو ست
و چیزی در تو انشالله
اگر خیال عامی نباشد
و ترسیم بیخود نکرده باشد
توی خواب های من از خود
احتمالن
کمی
داناست
و من بی دریغ
مثل رودخانه ها
مردی احمق هستم
و تازه پاهات کوچک اند
و در دهان من جا خواهد شد
می شود مرا
مثل بچه ها و  رودخانه ها
پای تخت بخوابانی
و پات را
مثل بچه ها و رودخانه ها
توی آب بگردانی
غروب شویم با هم
خورشید بیاد غروب کند در من مثلن طوری
و ما
با هم
ارتباط جامعی باشیم
تو هم مثلن
"غم سنگینت، تلخی ساقه ی علفی که به دندان می فشری. " و اینها باشی
و من هم که آن پایین رودخانه و ماهی واینها باشم
بعدش
"به خیال سست یکی تلنگر"
رودخانه آشوب شود
تمساح بیاید
گاز گاز بگیرد تو را
وقتی خوابی

 
تمارین (خرگوش/تخت طاووس/جوان)

تخت پادشاه هنوز
با دانه های بزرگ جواهرش
و رنگ طلایی غمگین
شانه بر شانه ی بهشتی است
و دختران جوان
مثل خرگوشهای کوچک هنوز
به مردهای سالمند ناامید
لبخند می زنن

- من از سلین چیزی نمی دانم
تولستوی زیاد خوانده ام ولی
و کابوسهام
توی مایه های
فیودور داستایوفسکی است
علاوه بر آن
تعداد بسیار زیادی از مدرک
و کمی هم غم دارم
مرا به شاعری بپذیز
مرا به شاعری بپذیر

تهران
اندوهگین
چشمهای تشنه ی شاعر را
بوس می کند

 
زیر باران دارد
نفس نفس میزند تهران

تهران به تف عادت ندارد
قرار تهران و ابرها
تف نبود
کمی بوس عاشقانه ی تیک های قرمز
کمی شورت های غمگین کوچک
بعد هم خواب شبانه
ولی حالا
عرق کرده تهران
خجالت کشیده تهران
و فکر کرده تهران
نباس وارد ارتباط های اینجوری
با بخارهای زشت آسمان می شد

 


و نوشیده می شوی
از سوراخهای کوچک ات
آهسته
و سرخ می شوی

- زیرا تو روشنفکری
و تقلیل روشنفکر
به حد جسم
به حدی از تیله پیله های لغزانی از کلمات
سرخ میکند آدم را -

 - باید
بر من
برمقام زن
به دانش جیز
که حضرت زئوس
به من بخشیده
باید اعتراف کرد
راستی چرا دیگر
کتاب نمی خوانی؟

هرگز
هرگز
هرگز
چنین بارانی
بر تهران نباریده


 

 تمارین (جنگ/بالش/نارنگی)

نرم طور
نارنگی و هندوانه تا
تشنگی نماند را ماننده
جنگی برای بردن ندارد
آمده
دیده
بریده من را از من
و رفتیده

من
هیولای  حلقه دار خسته
با دقت
بالشت می گذارم زیر لمبرهاش
لنگهاش را
گشاد می گذارم
از هم
نفسهای منخرینی تند می کشم
و بی
 تابانه تا...
مفتون
به دیوارهای طویله می کوبم



 
بازت کنم از هم
و تو را از نو
با میل های داغ انگشتم
پرده های تور ببافم تو را طوری

بازت کنم از هم
و چشمهات را
جوجه های  خیس  از خون را
ناز کنم
و به دست دشتها بسپارم

بازت کنم از هم
و با زبان
- من شاعری نام آور هستم
و زبان من
تلخ و
کاریزماتیک و
پیچیده است -
بشناسم تو را
به خودت
چون کم عقلی

بازت کنم از هم
و از تو
راه راه زرد و سرخ ببافم باید
مثل خشم آفتاب به پنجره ها یا
عکس خورشید روی دریا طوری




 
تمارین (کنجد/پیچک/حوله)

کم عقل است
بوی  کنجد
توی
لا به لاش
زرد و کم رنگ است

"همینطور نرمالو
 در همینجا باش
در کنار خاطرات مردهای دیگر
که حتمن از تو بهترند
خوش صداتر اند
سالم ترند
قوی ترند
و
وقتی  ترند
دوش چکه می کند ازشان
انگار
آتنای کوه
دور خود
حوله پیچیده
آخ
یاد مردهام بخیر
ببین چطور من
به روز تو افتادم"

کم عقل است
بوی  کنجد
توی
 لا به لاهایش
زرد و کم رنگ است



 
تمارین (جی‌آر‌ای/ دستکش/تاکسی)

عرفان را
باید از امتحان شروع کرد
تافلی
کنکوری
یا همین
جی‌آر‌ای منحوس
باید به همین تلخی ساده فکر کرد
که آدم را
تکه می کند از آدم
و می برد آمریکا
برای اینکه در آمریکا
دستکش توپول بپوشد
شورت زیبا بپوشد
...نباشی برای بوسیدن تو
تا  کسی بشود باید

 
تمارین (موکت/ابن یمین/وقیح)

ابن یمین بیچاره
ترکی نمی داند
می خواهد
وقیح باشد مثل مردم دیگر
خجالت می کشد اما
ساکت می رود
 روی موکت های مسجد می نشیند
از لای پرده نگات می کند
و حال می کند
با گل حول های اول نمازی
که تو
آهسته در دلت می گویی


 
تمارین (نخ دندان/سهروردی/دلقک)


انگار
گرگی نیاسوده شب از سگ
باشم
راهبی
با نخی از دندان
به جای آلات زیور
و چشمهای براق مست
که دیوانه وار
خدا را
و دختران شیطان را
دوست می دارد

دلقکی
دهان گشاد و کشته ی بت من من
انگار من
در میان ظفر ها و جردن ها
سهره ورد لنگ مغروری باشم
با نوار جنده های ارزان
مغازه های ارزان
تی شرت های ارزان

انگار
پروانه ای تنها باشم
که در شبی تاریک
بالهاش را
روی برگها گذاشته
به سوی ماه گریخته است


 

خوب بگذار با هم کمی صمیمی باشیم
مشکلات رابطه بسیار عمیق و این صحبت هاست
تو
شورت تور دار نمی پوشی
اصلن عرق نمی کنی شبها
و لای پات تا یک ماه
 بوی من 
و درد و صابون می دهد بعد هر استحمام
و تازه
کم بوس می کنی من را از وقتی خوابی
و پاهایت
به جای ناخن قرمز
ناخن سیاه و
خوراکی هستند
و تازه سینه هات 
-عکس هاش هست-
یک روز هم
زخمی و قرمز نمی مانده
و وقت برگشتن 
هر بار
مثل بی نزاکت ها
چیزی از تو جا مانده

- دکتر هلاکویی گفته
این حرف ها را باید گفت
چیزی نباید بماند در دل آدم
دکتر هلاکویی
توی برنامه هاش هست پرسیده
چرا؟
آخر چرا؟
واقعن چرا
بوس نمی کنی بیشتر  من را؟
چرا باز رفته ای حمام؟
و چرا شورت تور دار نمی پوشی؟





 

و اما مجنون
نخل کاشت جای لیلی
و آهنگ تلخ گذاشت جای لیلی
و غصه خورد خیلی

و داستان مجنون
در چهار جلد ها
چاپ شد
پر از ستونهای نظامی غمگین 
فهرست نویسی ها
اساس فیبا ها
شعر فارسی ها
قرن تخمی ها
و خطهای فاصله

و اما مجنون
نخل کاشت جای لیلی
و اسم لیلی را
روی ساحل نوشت
و بوس فرستاد
برای تمام دریاها

و دریا
توی فکر مردم ساحل نیست
و دریا
توی فکر مردم دریا نیست
مجنون و دریا کلن
برخلاف نظامی ها
کاری به دنیا ندارند
 
هرولا

حسین شبها تشنه است
و بچه هاش
صبح ها
از او
 نیاگارا می خواهند
رفتن
مقصد دنیاست
جامه های سبز و خونین
توی صندوق های تلخ
تلنبار و آماده است
اهل بیت آواره
گریه می کنند
توی برفها
عروسی قاسم
حالاست

هیکلی ترین سوارها عباس
ویزا را
با لب و دندان آورده
حبیب
پیر و تیرخورده
 نگاهبان ستون مردهای خوابیده است
علی اکبر پاک
چاک خورده است
و از چادر
صدای های های
زینب می آید
"رودم
رودم
کجا رفتی رود؟
چرا میان برفها رفتی رود؟"





 

اگر کسی از من نامت را پرسید
در دهان او خواهم زد
و خواهم گفت
"گم شو مرتیکه ی عن
مگر خودت خوار و مادر نداری؟"
و بعد توضیح خواهم داد
که  غیرتی هستم
و بیخود می کند 
که اسم معشوقه ی عن مرا می پرسد

 

تمارین (عینک/فرنچ/قارچ)

و روز های تلخی خواهد بود
که فیلسوف هات
 مثل قارچ های کمیاب فسفری
ریشه می زنند در کنار ریشه هات
و قاب عینک ات مدام
از کلاس بالات
زرد می شود

-به رنگ قاب عینک توجه کن
تمام زنهای روشنفکر عیننک دارند
به عینک ات
به رنگ سیاه قاب عینک
وشورت های نازکی که می پوشی
عمیقن توجه کن-

و روز های تلخی خواهد بود
روزهای
پژمردن نوار گلهای صورتی
دور چشمهات
تکدیر آفتاب ناخن
قطعی برق لب های ات
و شانه کردن موت

و روزهای تلخی خواهد بود
روزی که
آدم خواهی شد
عقل پیدا خواهی کرد
و مرا
در میانه ی شب کازا
بلانکا خواهی کرد
بدون کت سفید
بدون فرنچ آسمانی
بدون کلاه


 

وقتی آدم توی چل سالگی درگیر مسائل پریود کسی می شود احساس می کند که باز به جای خوبی رسیده. از خودش راضی می شود و توی آرامش چشمهاش را می بندد و صدای نفسهای طرف براش معنا خواهد داشت
 

تمارین (شاذ/ تشک/کون)

دماغ یعنی مغز
شاذ یعنی برجسته
و منظور من از کون
هستی و دنیاست
و وقتی که می گویم

"شکرانه ی دماغ عظیم ام خدای را
کز بخت نیک شاذی کون را برابر است"

شعرم عرفانی است
و ربطی به جای خوابیدنم بر تشک ندارد
 
تمارین(میلکا milka/پنگوئن/خط)

اگر بچه دار می شدیم
بچه ات
حتمن
 در خیابان می ماند
چتر می خرید
و عینهو اسوالد
 تشنه  و پنگوئن می شد
اگر بچه دار می شدیم
بچه مان قانع بود
در همان فاضلاب ها
بی مادر می ماند
و برای خودش آرام
رابین و بت من می کشت
بچه  ات حتمن
زود می فهمید
سینه ها
و تمام میلکهات مال من است
و خط روی پهلوهات
جای دردناک تنگی شلوار
و تکه ی دردناک روی مچهایت
و تلخی گوشه های چشمهات مال من است
بچه خوب می فهمید
بابایش
که مثل یک پیچک سمی
دور مادر مهربانش پیچیده
و دارد دا
از تمام رگهایش می نوشد
صاحب صاحب صاحب
اینچ اینچ مامان است
مزاحم نمی شد بچه
زر نمی زد بچه
بچه ی من فهمیده است
بچه ی من
حتمن
بچه ای فهمیده است

 
تمارین (چیپس/سیبیل/مرد خنگ دبنگ)

و پاهای لاغرت
پاهای لاغر زردت
با نوارهای باریک صورتی
و طناب های خشمگین قرمز
پاهای نازک زردت
با بوی تند نمک  آلود هر جا که رفته ای
پاهای نازک زردت
توی جوراب های پلاستیک
دانه های چیپس های من اند
داغ خریده ام از مغازه
نفس زنان خریده ام از مغازه
شادمان خریده ام از مغازه
مال خودم تنهایی است
اندازه ی دهان خودم تنهایی است
چیپس های من را
به مردهای سبیل هیکلی
به بچه های خنگ دبنگ
نده
بگذار همانجا بماند برام
توی کفش
گرم شود
عرق کند
حاضر شود
کم کم
گوشه ی مغازه
توی تنهاییش
 
عین کپه ای برف
دستهاش را
و من کپه ی برفش را
براش
روشن کردم
آهو پرید از توی دستهاش
خرگوشهای زیادی
خوابید توی دستهاش
و گرگ های تشنه ی بسیاری
از فراز دستهاش
زوزه کشیدند

عین کپه ای برف
دستهاش را
و من
مثل قطب
یله دادم به گونه های در انقراضم
و نگاه ناامید خوشبختم را
به جفت وال هاش دوختم
که لای موج هام
غلت می زنند

عین کپه ای برف
دستهاش را
و من
غلت زدم روی برف
توی برف سینه پهلو کردم
تب کردم بر برف
و توی برف
رستگار شدم
 

ولووانه
ایستاده است آرام
و مسافرهاش
از رودخانه آب بر می دارند
و زنهایش
خسته
بچه هاش را پشت درخت هام سر پا می گیرند
بوی شاش بچه ی نوپا
در تمام دشتهام پیچیده
احتمالن
خیلی
احتمالن به زودی
بسیار بوسم خواهد کرد


 
تمارین (کاساندرا/خورشید/قلعه)

کاساندرای سرنوشت
آن سوی شیشه است
و ردیف نیزه دارهای بدجور اسب
پشت نرده ها صیحه می کشند

- عاقبت دنیا نابینایی است
عاقبت
 قلعه ی اسد
 خراب خواهد شد
ولی تو
تو
عاقبت تو
تابوت است
تو حتمن در میان مردهای زشت
پاره پاره خواهی شد
تو هیچ وقت معنی عشق را نمی فهمی
و تو 
تو را می گویم
عزیزم پسرم آیاس
تو را می گویم
عزیز دل دردمند و غمگین ام 
چیز تلخی
در اعقاب تلخ توست
در لهجه ات
تلخی و انیگما می بینم
به زودی از سمت روس ها
عقاب می آید
و با اتوبوس ها سرباز
به زودی دمشق آرزو می کند 
تمام این سی هزار سال
نبوده بوده باشد هرگز

کوه ها می رود پایین
ولی خورشید
از شرق
بالا نمی آید

 

تمارین (قره‌نی/بیرق/ قرمز گوجه‌ای)

شمر را
سر بریده اند
اسب ها
شمر را
سر بریده اند
 جهان
پر از بیرق سبز است
و دیگر کسی
توی جنگ
قرمز گوجه ای نمی پوشد


شمر را
سر بریده اند
توی کوچه دسته است
اویس اول دسته است
لباس قرمز پوشیده
و حرف های حکیمانه می زند
قره نی طوری

شمر را
سر بریده اند
و پیراهن محمد
خاکی
توی کوچه افتاده





 

تمارین (بهمن/ نخاع/ جوراب)

شمات
شمات
بوک شمات
و از سینه های کوچک ات
جوراب توی خانه بسازم
با نوک درشت قرمز
چرم بادوام انگشت هام

بوک شمات
بوک شمات
و تکه تکه نخاع ات را
از لای دنده هات
در بیاورم
و دور بندازم

بوک شمات
و از تو
خرس خوابیده روی پارکت بسازم
خوابیده ی غمگین
با دهان نیمه باز

بوک
شمات
و کشتمانده ات
 از سمت تابستان
تا انتهای بهمن
بویناک
بر زمین بماند
برای مگس خواهش طوری

تلخ نگاهت کنم
و تو
با خجالت از صحنه
مدام
قهوه ای تر شوی


 
تمارین (ژیلت/پتو/لیوان)

تاک پولک
توی لیوان ودکا
ماهی
ساپریس تلخی از سیاه تای قهوه
جنده گاه کون و پتو
گاهبان تلخی نسیم ها و سیم ها
که در پیاده راه های تخت خواب ها
به سالها
اتو ببوس بوده است
زاغ
توی چشمهای ماه
نگاه کرد

"ژیلت نمی خرم
برای پشم هام
ولی زبان تو
برای تیغ هام
ملاحظات لازم است"
 

هی مای
ماهی
ماهی
ماهی
مای ماهی دریایی
دو بوسه مانده از دریا
بیا و من را
پیرمرد و دریا کن
مرد پیر تنها
حتی
قلاب کوچکی ندارد

 

این ور جهان
تو
هنوز هم بی عقلی
و زلف هات
مثل شمشیر زنی بی دست
که زلف های خنده دار داشته باشد
توی چشمهات ریخته است
و من
مثل کوهی خسته
بغل کرده ام خودم را
و
هنوز هم بی عقل ام
و ما
برای بودن "مان"
به بی عقلی "مان"
عادت داریم



 
تمارین (سیم/بلبل/گچ)

حوض مرده پر از
شیاطین غمگین از گچ  را
که رد کنی
جاده می ماند
علف های تازه ی نچ
توی جاده می ماند
و ردیف غریب از
کلاغ های روی سیم
و گردش مغفول ماهیان در حوض
دیوارهای قصر سیاه شده
و از دریچه های طویله
آتش و
شعله می آید طبعن
و صدای ضجه می آید طبعن

حق با جادوگر ها بود
نباس بلبل را
در طویله می بستی


 
تمارین (هولاهوپ/چادر/نرگس)

نرگسی شده مریخ
باد خورشیدی
دلش را برده
آتش اش زده باز
و نرگسی شده
مثل ات

و چادری شده ماه
اسیر آقا زمین
چای صبح
خواب ظهر
سکس شب
جاروی روزانه

زحل
بزرگ شده دیگر
و بچه نیست
و توی کوچه های دنیا دارد
برای خودش
هولاهوپ می زند

زهره اما
برای خرج عطارد
جنده شد تهش
قشنگ بود قدیم هاش
الان ها ولی
مدام
دنبال مشتری است

پشت دیوارهای دنیا
غمگین
دو شاعر کوچک
توی برف ها
غمگین نشسته اند

 
تمارین (لیمو/لامپ/بچه)

و شاهزاده
تمام باغ را
درخت های کوچک لیمو کاشت
و کالسکه خرید
و برای درخت ها
لامپهای داغ
و هرم پشه خریذ

و پادشاه
بچه اش را
یادگار
هرم داغ پشه اش را
یعنی
بچه ای که بوده اش را
در میان درخت ها گذاشت
تا تمام پادشاهی اش
عطر تلخ لیمو بگیردی

 امپراطور کالسکه ها
که بوی لیموگرفته بود
برای درختهای لیمو
تبر خرید
و درختهای لیمو
هم را
در حسرت
شاه  بگذشته از میان لامپ ها
قاچ قاچ
سر بریدند



 

خیس می شوند
و چکه می کنند
از تمام منافذشان
شره می کنند
چشمه ها و رودخانه ها
ولی
کوه ها
بی علامت و ترتیب
زلزله ها را
بغل می کنند
و شانه هایشان مردانه
می لرزد
و ترک می خورد

 

از تن سخن بگو
و از کلمات
و من را به یاد آور
که ستون بی تابی از کلمات آسان ام

از من سخن بگو
یا از خودت بگو
انگار تو
داستان دیگر من است



 
تمارین (بالش/چراغ قوه/ کنجد)

زلیخا
کارد خریده برای یوسف
تمام باغ هاش را
پرتغال  کاشته است
و با چراغ قوه
توی کوچه های قاهره
که برق ندارد
و خاموشی است
خرت خرت
دمپایی قرمز کشیده است

- قاهره بود نع؟
زلیخاجان؟
قاهره بود که دنبال معشوق خوش تیپ ات میگشتی؟-

- دوباره رختخواب خریدم
 یک بالشت
یک ملافه
یک فریاد
تا باز کنی آش و لاش مرا از تخت
با کبودی تلخ طناب بر مچها
نازم کنی
و مرا آرام
بوس کنی
و توی روغن کنجد بگذاری

- قاهره بود نع؟
زلیخاجان؟
قاهره بود که دنبال معشوق خوش تیپ ات میگشتی؟-




 
شاشیدن در بندری در دریا یا تجاوز به شاخ مترجم ها

تو را مست خواهم کرد
و از روی داربست شانه هات
توی دریا خواهم شاشید
چاق ات خواهم کرد
پیرت خواهم کرد
زشت ات خواهم کرد
و کوتاه و جنده و
خرابه خواهم کرد
ودر خرابه هات
مستراح خواهم ساخت
توالت قشنگ
با کاسه های زرد چینی
با چشم های تنگ و غمگین
با دهان باز

آخرش
از تو
مستراحی خواهم ساخت
تلخ تر
 از چشمهای تشنه ام
مثل کلبه ای کهنه
که دسته ی مستها
روی پله هاش
گریه می کنند

 
تمارین (کاغذ/ شنل/ تعمیر)

مثل بطالت کاغذ شاید
از دو وار لنگهات گرفته
پاره پاره ات کنم
و ریز ریز هات را
رها کنم در هوا طوری تا
فقط من
 تنها
چیز میز هات را بدانم

مثل قلافت قلاده ای
استخوان در دهان
ماده ای
سگ شاید
تکه هات را
بو کنم تو را
و با زبان و تف
تو را
دوباره بچسبانم

شاید شنل شوم
- شنل هم شبیه قباست
یا تاپ
یا دامن
یا هر آشغال بی غمی
فقط کمی
عجیب تر
و بی کلاس تر است
و من اینجا
مجبور بودم بگویم شنل
ولی شورت خیلی بهتر است
دل نازک است مثل من
و سوراخ های تو
توی قلبش جا دارند-
شاید شنل شوم یرا
جای
 دندان و
 دوخت های روی شانه هات

ولی فرانک
گوش کن فرانک
تو دیگر هرگز
تعمیر نخواهی شد

 

نه می پرسم
نه می دانم
نه تنها می توانم شد
و این ناشدن تنهایی
قسمتی بی شمار از من هاست
تکه ای که نمی شود شمرد
دنباله ای سخیف از می ها و
 خواهم ها
که من را
بر تو
بی نیاز و نیازمند می کند
مثل تکه ای هار از سگ
که مثل خوک های چاق
به ران ساطور ها
 عطش دارد
تکه ای که وقتی که نیستی هم تنهاست
وقتی که هستی هم تنهاست
تنها تو را می مالد
و اندیشه می کند
باره ات در
در تنهاییش


 

اگر جهان به قدر کافی زیبا بود
اگر صدای خنده ی دخترها
آبشار را ساکت می کرد
مته ها را ساکت می کرد
و موتورهای برق را ساکت می کرد
ترافیک را ساکت می کرد
و فغان کلاغ ها را ساکت می کرد
و صدای مسلسل را هم

اگر جهان به قدر کافی زیبا بود
تو پیراهن چیت سکسی ات را می پوشیدی
و من غم های ام را
برای روزهای بعد مردن ام می گذاشتم



 
تمارین (خیار/ناود‌ون/آینه)

سیگاری سفید رنگ
به رنگ پرهاش خیره شد
حوض را نگاه کرد
حوض عین آینه بود
باغچه آینه بود

- همان بوته های کوتاه فلفل همیشه
جالیزهای نازک از خیارهای کلفت
و ناودان بی دلیل
که قطره قطره بر ایوان می شاشد

فکر کرد
لحاظات دنیا
برای زنده بودن کبوتری سیگاری کافی نیست

- عمر دست خداست
تفنگ ساچمه ای
در کمدهای خدا قفل است
و گربه کار خداست
باید از ارتفاع سقوط کنم

بر زمین
جنازه ی خونین کفتری گردن شکسته
مگنای تلخی از ناامیدی هنوز
در دهانش

 

مثل حوضی آبی
خسته از تمام برگهاش
که آب هاش
ابر بالای خانه است
و دیگر
برای بچه های تشنه
فواره ای ندارد
آخرش برای همیشه گم خواهم شد
و افسوس مردم
مثل زنهای لنگه جوراب گم کرده
در جستجوی من
خانه را
از تشنگی پر خواهد کرد
می دانم
می دانم
می دانم
من هم
آخرش
گم خواهم شد
و توی تنهایی
با چشمهای بسته ی جورابی
تلاش بی امان دنیا را
نگاه خواهم کرد
به تاریکی تکیه خواهم داد
و خاطرات تلخ ام را
توی آرامش
مرور  خواهم کرد

 

می خواهم در
دلم می خواهد که
باز دریا شوم ولی
شیرین
میگو بجنبد میان شاخه هام
شور
سرنوشت خرچنگهای دردناک شوم
و روشن کند مرا
 صورتی رنگ اشباح  دریایی

می وخواهم که
موج بردارم باز
و گردش مداوم طوفان ها
و جای باله های دردناک ماهی
شرحه
شرحه ام کند

می وخواهم که
زنده باشوم دوباره
حی تپنده ی فواره
بِی تاب بریده شدن
ماهی
لت
روی اسکله
التماس اینکه
من را
روی سنگها بکوبی
 
تمارین (دکمه/گزاف/عقربه)

دین
دیلین
دین دان
این ردیف متواتر از گذشتن نور
از خلال عقربه ای باریک است
با دستهای لرزان صاف
روی نرمی گردن هام

 کمان دردناک  زرد سرخ سبز
تصور رگهای دیوانه
که دشمن سلامتی آدم هاست

احتمالن این رنگ ها
آغاز دردناک یک نیش است
حواله ای گزاف و منتظر
بی تاب
با سیاهی زهری
که عقرب را
 بی تاب کرده است

احتمالن این پلکیدن
این گردش خموشانه
هول دکمه های لباس ام
و بو کردن دانه های عرق
نشانه ی مرگی آبی است

آی درد
آی درد
الان بکش مرا و هلاک کن
قبل اینکه بمیرانی

 
تمارین (زهره/ اسلام/ خسرو)

باید از یزید ی
شمر ی
پیر استعماری
به حالت فرهادی
انتقام تلخ گرفت
عقرب جراری باس
بگزد ظالم را در
وقت شاشیدن
و صحنه ی مردن ظالم
باید
ضایع و
تنها و
بی کلاس
مثل من باشد

پرچم قرمز اسلام
دستمال سفره نیست
شهیدی دارد
سربندی دارد
غمی دارد
احیا و
گریه ای
دارد

پرچم اسلام
آخرش شیرین را
در می آرد از دست خسرو
و دانه های بلورین پیشان را
پاک می کند از فرهاد

اسلام آخرش
باور کن اسلام
آخرش
کفر را نجات خواهد داد

 

دیوانه ها برام قلاب می گیرند
صندلی می گذارند
پاسبان ها برام دست می زنند
ویولون می آید
و نغمه می زند
و اگر شلوارم
به نرده گیر کرد برام
پیژامه می آرند
نقشه ی فرار از تیمارستان
راست
نقطه چین از میان تو می گذرد
دست من را می گیرند
و مرد دیوانه را
که آبسردکن بیمارستان را کنده
و قرص هاش را نخورده
و لایق شوک الکتریکی است
می آورند تا کوک اول نقطه چین هایت
و من آنجا تا
بالهام را
باز می کم


 
تمارین (عنکبوت خارج دماوند)

نگام کن
ببین
من
دماوند تابستان و
در آتش
خارج از تمام حرف های حسابی دنیا
مثل عنکبوتی تلخ
زفت پیچ
در میان تارهای خود
هرگز
تنهاتز از همین و
از خودم
بلندتر 
نخواهم شد

 

پاییز
که زنهای در خیابان
مردهای قلاده دار را
شادمان
با طنابهای در لباسهایشان
در خیابان می گردانند
پاییز
سگ کشی را دوباره ببین
و یاد من بیافت
یاد پودل
مریض کم موی ات
 
اگر خط سینه هات را بگیری
به من می رسی
 اگر رفیق شوم باهات
دیگر
قلاده خواهم داشت
و پیدا کردن من آسان است
اگر رفیق شوم باهات
از دندان پیشم
عو عو
به نخ های تو
بسته خواهم بود
 

یکی یکی
لباسهای خاکستری و قهوه ایت را باید
دربیاورم
و باید برات
سینه بند تنگ سیاه
دامن خیلی کوتاه
و جوراب های بلند بگیرم
شعرهای غمگین بافته بسازم
و نگذارم
آدم ام کنی
خجالت ات بدهم
کثیف ات کنم
و تو را
ترزای بچه زای مادر را
کامپلیت کنم
دقیقن همان که
خودت می خواهی
ولی نمی دانی
 
و تو غمگینی
و من تنهای ام
این قانون دنیاست
تنهایان
می روند روی وال غمگین ها
و عکسهای آنها را
هزار بار می بینند
 
اگر آمدی به خانه ی ما
حواست باشد
آب کم بود
درخت چنار خشک شد
و خانه ی ما دیگر
درخت ندارد
اگر آمدی حالا
شب بیا
چلچراغ کذاشته ایم
با فلورسنت های غمگین ارغوانی
و عکس شهید
و بوی گلاب
بیا و
برای من دعام کن
و روی قاب عکس هام دست بکش
و گریه نکن
چون من
رفته ام کربلا
و با حسین و امام و آهنگران محشورم
اگر برگشتی
به حرفهای مردم
توجه نکن
شهادت توی ذات من بوده
و از همان زمان کودکی
عاشق تو و
شهادت بودم

 
به شب که رفته است  بگو که برگردد
به ماه هم بگو که تازه بپوشد  قمر گردد
به بامداد بگو که زود آمدی کس کش
که یارمن تازه برنامه دارد که خر گردد
 

وقتی که خوشحال است
راه راه خاکستری می پوشد
و وقتی که مستی
در کنارت می نشیند
و منتظر می ماند
تا برای شماره اش التماس کنی
دنیا
دختری است مثل تو
که سینه های غمگین دست نخورده دارد
سینه بندش را شل می بندد
 خاکستری و قهوه ای می پوشد
 غصه می خورد
و یاد من می افتد
 
هما

آتش گرفته است

و زنی مدام
که مرده است مدام
داد می کشد در سرم
با صدایی که شبیه بی خوابی دخترهاست
داد می کشد سرم
"بگو
بگو
علی
بگو"
و علی
که دختر لالی گمنام است
با حاطرات تلخ مادر مرده
می گوید آرام از دنیا
و می گوید آرام از دنیا
و می گوید آرام از دنیا
و می گوید آرام از دنیا
و می گویدا...

فروید لبخند می زند
تماشاچی لبخند می زند
و مادرم
ساکت
می رود به تاریکی
انگار
پرنده ای کوچک از خوشبختی را
برده باشد
 
بادی بودینگ

باد
در دامنت پیجیده باد
و من نیستم تا
گوشه هاش را بگیرم
تور
در تمام گوشه هات رفته تور
و در هیچ جای اندامت
ردی از نفس های من دیگر نیست
انگار در
در تمام آنچه بوده
من
نبوده ام
انگار
هرگز نکرده ام تو را
و عشق ات نبوده ام
کیف به دوش و لنگان
نیامده ام خانه
و غمگین و انگار
عاشق نرفته ام از خانه
انگار باد
دستهات را
و قصه هام را
گرفته
برده باد
وزلف های کوتام را
توی صورتم زبان زده
پرنده پرواز داده
کشتی برده
با زحمت انگاری
تمام نمکهای دریا را
ریخته بر 
 ساحل و
رفته است باد

 

مثل تا شده از
 سفید های دخترانه
بیا
تا
تورا
بو کنم
و بمان



 

RnOld

اشتباه می کنی که فکر می کنی ضعیف ام
قلب من هنوز ضعیف نیست
می توانم تو را
بو کنم تا صبح
و تازه صبح هم هنوز
کمی زنده باشم هم
 

غم
درخت می شود
ریشه می کند را
 میان سنگها
و سبز می شود کناره ی چشمهاش
و هر چه آدم
نگوید یا
بگو
ید یا
کافی نیست
غم
تباه می کند جور خوبی
روی هره می نشیند
و لای لای
تکان می دهد
پای برهنه اش را
غم
نه می گوید
نه می شنود
نه
برای خودش تنها می ماند
ایستاده می ماند
و بعد آخر شعر
تا مدتها
زنده می ماند

 
گفت
"همه چیز تمیز و تازه خواهد بود
من
می روم دنبال بهتر از تو
و تو
قول می دهی که زنده می مانی"
گفت
"قول بده تابوت
حتی اگر مردی
باز هم زنده می مانی"
خاک را توی صورتم می زد
نکیر دنیا آنجا بود
من در کفن
دنبال تابوت ویژه می گشتم
 

یک شمشیر در برابر صدها هزار
لشگر آمده است
با تمام یزید ها
عمر ها
شمر ها و
هروله های بیابانی
با تمام دیوهای وجود دار و ندار و
قاتلین خیابانی
و مکر های قطام و عایشه دار
از همان که می دانی
تمام resource دنیا برای بد کردن
مهار کردن
خواباندن
تمام جهان آمده با تشتی
برای بریدن سر
و تیر دانه دانه نشاندن به ذوالجناح
علی ولی
هنوز
بر سر همان چاه است

 


عطر گوسفند
طویله را پر کرده
و تفنگ کشاورز
سرشار از گلوله های لذتبخش است
پاییز آمده
و جهان
جور زیبایی
بیهوده است
بزغاله ها هنوز
التماس خورده شدن دارند
و فولاد گیره های توی جنگل
فریاد وا گرگ اشان پیداس اما
چشمهای بیمار گرگ
سنگین است
و جهان جنگل
بدون گرگ بی معناست

- کاش باد بیاید
و عطر مزرعه را
لای تک درختها
بپیچاند

- کاش باران بیاید
تلف کند مرا
 از غمگینی

 

می آیند
غصه  می خورند
و پاک می شوند
جملات بیهوده
بدون اینکه
نظر داشته باشند
درباره ی دنیا
شعر های کوچک می سازند
خجالت می کشند
و دور می شونداز دنیا
انگار
برادران آدمی مهم باشند
که سالهای سال پیش
نوبل گرفته است
و مهم بوده
و خاک و خاطره گشته
و به گا رفته پیشتر


 

درد عزیز پیشانی ام
بهبود یافته است
روی پیشانی ام حالا
تنها
سرگیجه ی خالی
و خمیازه ای بیهوده دارم
قرار با دکترم همین نبود
قول داده بود سرگیجه
که نگذرد از من
قول داده بود بماند
و تا ابد
من را
تشنه را
کنار رودخانه نگه دارد
 

نرم
مثل دختری
که گفته بر نمی گردد
و هیچوقت برنگشته
ساکت
با بوی ماندگی کمی
و خش خش آرام لباس های اضافه دار
بی صدا و لاغر
در گوشه ای از اتاق نشسته
انگشت های پای برهنه اش را
مدام
جمع و باز می کند
نفس می کشد
توی شعرهای آدم
و حتی وقتی رفته
آدم را
ترک نمی کند
 

یادت افتاده ام
عینهو سیاهچاله ها
که یاد ماه دوردست افتادند
و دردی غریب
جان سنگین 
پابسته ام را
به سمت افق های دور
فریاد می زند


 
freaked

همه اش نگران ام
دوس دختر آینده ام
عرق نکند
مهربان نباشد
یا هر روز
تنها برود حمام
همیشه می ترسم
تمام شود جهان تابستان هاش
می ترسم از اینکه
 بوس بلد نباشد
یا مرد کم موی گریه ئو
 دوس نداشته باشد
خیلی از دنیا می ترسم
خیلی از
 اتفاق های عجیب دنیا می ترسم
 
سوشیاییل

در ردای سپید
و گیس و ریشهای سپید
با کونه ی عصا
در خانه ی من را زد 
سلامش  کردم
بی مقدمه گفت 
"دنیا بهتر خواهد شد
و زمین زیباتر خواهد شد
و زن ات 
من خواهد شد
می رویم شبها شکار خرگوش
و شبها خرگوش های اسیر را
رها می کنیم 
تا در تمام حالت ها
توی حال خودشان باشند"
گفت
"اه اه
وضع آب جویبار کافی نیست"
آب جویبار را دوباره 
تصفیه کرد
و با خود گفت
"به به
به به
به این میگن آب"
و شعر های من را هم
دوباره نوشت
عاشق شعر های من بود
می گفت حق من
بسیار بهتر از این هاست
آواز هم می خواند
ساز هم می زد
اهل رقص هم بود
نگاه ملتمس ام کرد
انگار من
آسیابان با کلاسی
و او
داف مهربانی باشد
انگار شهر
که در چند مایلی خانه بود 
نبوده
مشتری های آسیاب
هرگز نبوده اند
و من
هرگز
زن نداشتم
انگار
من
هیچ وقت موبلند نبودم
و تمام بلندهای عالم
ریش سپید خودش بوده

امروز گفت
"بر می گردیم"
اما نگفت
باید
به کدام خراب شده ای برگردم
 
جهان همانطور که پیشتر بوده
ادامه داد
خلاصه اش اینکه
چای سرد شده
هنوز روی ایوانست
و اسمیرنوف در باز 
در هوای استنشاقی است
هیچ چیز عوض نشد برام
هنوز
همان دیوانه ی قدیمی ام هستم
فقط چند سالی است
دختر تلخی هستی
به دختر تلخی بودی
تغییر کرده است
 

زن ها
مثل دریای از ماهی گذشته
بی خیال شهر اند
بی خیال زنبیل های توی دست شان 
و بی خیال مردم عبوری
زیرا جهان
در زنان اتفاق می افتد
در عبور بندهای دردناک 
از زخم شانه ها
و در فشار مداوم فاق  های جین
جهان
جان جهنم جهان
توی پیشانی زن ها
اتفاق می افتد

 

مردی که
بسیار شبیه تو بوده
و چشمهای سیاه خشمگین داشت
من را
از دستهای مادرم که
بسیار شبیه تو بوده
و گیسهای وینگیل بی دلیل داشت
 ربوده
قلبم را
دزدیده
و جنازه ام را
توی سطل آشغال
انداخته است



 
شرح فقار

تقابلن
به حد کاملی
غمی
مقابلن
تناول بغوض دائمی
و رفتن از ملالتان به آنمی (anemi)
تصادفن
بخور ابر های برق دار
تصادفن 
تلاطم پتوی صورتی
تواترن
عبور مرگ روی سرنوشت
و خش خشی
که پوستین مرگ و داس
بر پیاده راه ها نوشت
تفاضلن
نگفتن تمام داستان
و رفتنی تنی
برشته از زمان باستان 
توت عنخ آن
چنان
مومیایی جهان دیگری شدم

 

از همان روزی که دریا رفت و
من هم
از همان روزدی که دیگر
جزیره نبودم
و خشتکم بادبان شد
و فلس دارهای کون قشنگ دریایی
نی لبک زنان
رفتن در باد
از همان روز اول که من
رابین سون شدم
و آب نارگیل قوت لایموتم شد
از همان روز غرق کشتی
که تو
در لفافه
کیرم را
روبان زده
دستم دادی
از همانروزی که
نمی فهمم کی بود
من تازه
برای انتخابات شهری که دور بود
پاپیون زده
با خودم
debate گذاشتم

 
سگ ها
در جواب لگدها
قروچه می کنند

زنها
در جواب کتک ها 
بچه می کنند

اسم مردهای مرده را
در جواب مسلسل
کوچه می کنند

خوب؟

با کسی که ها
هوده بی مرده است نا
چه می کنند؟
 

دربار تو کجاست پادشاه عزیزم؟
بنده ات کجا بیاید؟
 با کاغذ لوله طور منگوله دارش
سرش را کجا بگذارد؟
کجا تسلیم شود؟
کجا بیاندازد خودش را؟
صلیب عزیزم کجاست؟
میخ های من را
در کدام کشو گذاشتی؟
چکش گذاشت؟
خون زیادی نمانده ازمن ها
گفته باشم ها
 
مراحل کشتن یک شاعر

اولش نگاش نمی کنی
همین



 
فرقی نمی کنی


Michael Christopher Brown
DEMOCRATIC REPUBLIC OF THE CONGO

داستان زندگی شان دو تا طوفان تعداد زیادی جنگ یک نوانخانه تعداد زیادی جنده خانه و حتی یک کوه آتشفشان دارد. نکته ای که توی این عکس جالب است لبخند فاتحانه ای است که روی لب های دخترک است انگار قرار است سرنوشت تو از الان تا مردن توی دست های سیا سفیدش باشد

 
هنوز هم باران می بارد
هنوز هم
توی باران
امامزاده های روشن  سبز
در سکوت
به لرزیدن شانه های مردم نگاه می کنند
هنوز هم گاهی هوا سرد می شود
هنوز هم گوزن ها
به تلاش لرزان مردهای ریشو از برف
نگاه می کنند با لبخندی
هنوز هم گاهی پاییز است
هنوز هم مردم
توی بازارها
دنبال چنگال و
 شلوار تنگ و
پیژامه می گردند
هنوز هم رودخانه
جای بسیار بسیار دوری از کوه تشنه جاری است
هنوز هم من
مثل مست های خسته ازدویدن
در مه
دنبال
رد پای پروانه های توی کوچه می گردم
 

هنوز هم بوی لباس فروشی ها
من را
یاد چشمهای درخشان و
خنده های تو می اندازد

هنوز هم
وقتی که باران نمی آید
و ترافیک است
تو خسته تر
از گوشه های مختلف ام
فریاد می زنی

هنوز هم
از حرف زدن با دخترها
از تو می ترسم

هنوز
مثل سگ
هنوز هم
عین سگ ها
 
و سرنوشت توست علی
راه راه کردن جهان
و عذاب دادن دنیا
تا دنیا

و سرنوشت توست علی
آتش گرفتن از دنیا
و سوزاندن دنیا
تا دنیا

و سرنوشت توست علی
خوابیدن
بر کناره ی دنیا
و موج زدن بر دنیا
تا دنیا

و سرنوشت توست علی
پریدن  در جهان
و بال زدن در دنیا
تا دنیا

بچرخد بچرخد
و غلت زنان از تو بگریزد
 

دون کیشوت سفید خنده آوری را ماننده
روی تپه چرخنده
و ردیف آسیاب های توی دره را که
هجوم آورنده اند
یه بنده
می بینید؟

 

مدیونتان ام
قط قطار قطبی کل کلمات
مدیون زنجیر شما هان ام
گرد گردنام
و دنگ دنگ بیهوده اتان در گوشام
مدهوش هلاهل اروا
حو
وداورد بی دلیل محسن محمد مهدی مهاتما مهتا
وب
وداورد بیهوده ی ژیلا کامیلا
مدیونتان ام ای قطار کلمات
ممنون ام
از اینکه شبها می آیید
روی پنجره ها گلدان می زارید
کنار گربه ها می خوابید
غلت می زنید عین پیشی ها در مهتاب
مدیونتان ام اگر
از آنچه وحی می شود حتی
یک تف
کمتر بنویسم
 

پنکه ی خاموش
دلگیر تابستان است
دلگیر استخر های ندیده
زن های آرام خوابیده
در
جه های تند
چرخش دیوانه ی کله
مصرف برق
پنکه ی بیچاره
دلگیرانه
خاموش است
در غروب تابستانی

 
در میانه ی اطاق
مردی سر بریده
با التماس
از مردن
سرباز می زند
انگار مرگ
مردن ذره ذره ی یاخته ها
فساد شعر
دست شاعر است
انگار شاعر بیچاره
می تواند از این پس
باز هم شاعر باشد
و مغز فاسد
تاثیری
روی شعر شاعر ندارد

در میانه ی اطاق
همیشه
مردی
با سر بریده ایستاده است

 
روشنافکرم
و هر چه با
کتابها
را ورق می زنم

- ورق زدن خوب دلیل روشنفکری است روشنفکر بیچاره چاره ای جز ورق و قدم زدن ندارد -

روشنافکارانه
ورق می زنم 
و لای هر کتابی
گلبرگ صورتی رنگی
از توست
 

اگر شهید شدم
و پیراهنم را برایت آوردند
جدی نگیر
ما گرگ ها به این سادگی نمی میریم
خون هم اصلن
نمی رود از ما
داستان کلن
همان دو تا قطره ی قدیم است
که از جای زخم ناسورت
از شانه های من
می ریزد کثافت
 
یک نفر شبیه تو 
درمان من نیست
من
یک نفر
شبیه خودم می خواهم
قد بلند و گیر
که زارپ
دنیا را
از گریبانش
چی؟
پیده باشد
یک نفر
شبیه 
حالتی که از من گرفتی
گل آلوده
پاک کردی
یک نفر از آن جوری
که در زباله انداختی


 
‏در روزی بزرگ، به تو می رسم؛ به شانه‌یِ تو
دست می‌زنم، که به پس بنگری و ببینی
که نمی‌خندم.

بیژن الهی
 

به قدر یک بوسه ی کوچک
از تو فاصله دارم
و این بوسه
کاش بودی و می فهمیدی
این بوسه
الان 
عجب دره ی
عمیق گشاد هراس انگیزی است


 
اسبی تنها بودم کاش
توی شعر
شاعر سبیل دار گمنامی
از آنها که
یال های بور و
چشمهای تر دارند
کاش دویده بودم
و رفته بودم
بر نگشته بودم
و حتی
توی آخر کتابش هم
نایستاده بودم
 
گاهی
یادم نمی افتد
تمام
امیدم این است
که هنوزهم گاهی
دلش نمی گیرد
ولی
یادم نمی افتد
 
اسبی تنها بودم کاش
توی شعر
شاعر سبیل دار گمنامی
از آنها که
یال های مرطوب و
آزادی افزون دارند
کاش می دویدم
و هرگز
به آنسوی دنیا
نمی رسیدم

 

از مصیبت بریده ای
دویده ای ورجه ورجه تا دریا
و اشک هات را
شور
به دریا دادی
 در ساحل دیگر اما باز
بدبختی
چهار زانو
در کنار موج ها
نشسته است
 
دخترک فرشته است
ولی اکثر فرشته ها
توی یک سنی
شوهر عزیز تازه می خواهند
عزراییلی
جبراییلی
میکاییلی
ارواح تازه ی چسبناک گورستان
زامبی پیرهن پاره
باید
لاغری هاش را
علاج تاج تازه کند

دخترک کول است
ولی گرم می شود کم کم
پای کوچک بچه می بیند
قصه دار ظرف های شکسته می شود
و فکر می کند که کول
برای شوهر آدم بودن
کافی نیست

دخترک شاد است
تا ابد اما
شادی نمی ماند
تو خسته می کنی مردم را
و خاکستریت
به رنگ پوست هیچ کس نمی آید


 

subscribed
بر زناجیر مصایب دنیا
تن
نحوه می سازد از
طریقت دین یا
در دنیا
چه باشم؟
چگونه باشم؟
چرا باشم؟

و هر چه آدم پست می کند کس کش
لایک نمیزند
کامنت نمی گذارد دنیا
 
جواد شده دنیا
باندراس پیرمرد شده
مارلون براندو مرده
شاعری تعطیل است
حتی تو هم
با کلاس شده ای
دکترا می گیری
لباس بسته می پوشی


 
بهترین جورابهای دنیا
جورابهای بلند ابریشمی
با تور حمایل رو ران ها نیست
بهترین جورابهای دنیا
جورابهای شنگول کوچکی هستند
که تنها
پوشیده می شوند
 
قرار بر مردن مرده ها و
رفتن آرام رفته ها نبود
قرار نبود مثل آدم باشیم
سر بزاریم
به لمس لباسها
هر چیزی
میان ما و تن زیادی بود
مثل دریا
که از شنای ما زیادی بود
یا کلیپس
که از گیسو هامان
قرار نبود قابل اتفاق افتادن باشیم
قابل پریدن تا
و قابل لمس
قرار بود بپیچیم دور هم
و بالا بالا باشیم
داستان مردم دیگر اضافه بود
مردم چای های ابله
توی نلبکی های ساده
مردم کار فرم
کار ادامه دار
کار با ترتیب
آمدیم
عوض نکنیم
ولی بی خیال شویم دنیا را
قرار هم همان  هنوز
ولی تو رفته ای  کس کش


 
یکی پرسیدش که: راه چیست؟
گفت:‌برو

  تذکرت الاولیا

  شاید شعر گفتن هم همین است نگاه نکردن به نقشه ها به گارد ریل ها و سیم خاردار ها هروله رفتن چون توی این بیابان سنگلاخ لاخ بی جاده هر آف رودی راه است هر بیراهه ای منزل و هدف نه رسیدن که شهادت به راه یابن سبیلی است. کنار جاده ننشینیم از عابران به دریوزه ی سکه

فقط مثل دیوانه ها بزنیم بیابان صدای پرنده بشنویم  آواز بخوانیم
 
کلمات تلخ من را
مثل نفتالین
لا به لای زیر جامه های ظریف ات
در کشو بگذار
حرف های من
نوزادهای پروانه را
خواهد کشت
و جامه های تو را
رستگار خواهد کرد
جامه های تو وفادار من خواهد شد
و با دستهای مردهای غریبه
جرقه خواهد زد
طور آرامی

 

و دهان دریا
هنوز از چشمهای تو تلخ است
و سفیدی تو
آرام نمیکند دریا
دریا
ظریفانه
چین های لباس تو را صاف می کند
و نگران غرق شدنت دیگر نیست
زیرا آدم دیگر
از این بیشتر غرق نخواهد شد
دریا
مثل مامان جنده ی فیلم
تو را روی ساحل می گذارد
و با چشمهای اشک آلود
به جای زیباتری می گریزد

 

فراموش شده بودن
هیچ احساسی ندارد
فراموش نشدن رنج است
و از فراموش نکردن
غم بزرگتری است

فکر کرد با خودش
بد کردید به من لعنتی ها
فراموشتان نمی کنم

 

یک چیز احمقانه ای که مردم از آدم انتظار دارند مدیریت آن چیز چرتی است که مردم به آن زندگی می گویند. مدیریت رابطه مدیریت عشق مدیریت رفتار و جهان پر از مدیرهاست. ملت بی تفاوت کراواتی  روشهای مذاکره در همه چیز و کنترل همه چیز و آدمهای وحشی و معصوم کسانی که می خواهند خود کچل خودشان باشند در میان چرخ دنده های دنیا کرانچ می شوند. ولی اگر شما آدم اهل منطقی هستید اگر توی حرف زدنتان ترتیب اختیار کرده اید رابطه تان با مردم اطرافتان را منیج کرده اید و خوشحالید از اینکه مردم اطرافتان از شما راضی هستند هیچ احتمالن خود اصلیتان که اسباب تفریحتان بوده را ندیده اید. خود اصلی آدم خود سک آدم چیز جالبی است

 
مثل سربازی کچل
که در شب
گلویش را بریده باشند
صدام نمی رسد به تو
ولی قلپ قلپ دارد
از من
خون می ریزد
 
ها
.
تقدیم به دختران تهرانیم که جای مامان من هستند
.
قیامت تنها بود
به سبزی بهشت هاش
قیامت تنها بود
با جهنمش
که خدا وعده داده فی القرآن
طیبه
لفافه پیچیده
باد را نوازش می کرد
و پلک پوشیده
چشمهای برهنه اش را
طواف مردم می داد
راضیه
مولوی شده بود
با صدای بلبل هاش
مارهای لغزان در مچ
سگهای در قفس اش
الهه
ساکت و
هق هق
دنده را
حکیم و چمران کرد

 تهران
 لجوج
 تا نیاورانش را
به میدان بهمن داد

 

توی چشم راست ات
پودلی کوچک خوابیده
که وقتی که باز می شود
پاره می کند آدم را
پودلی فرفری
که شبیه اژدهاهاهاست
و با تمسخری بزرگ
سواران درب غار را نگاه می کند
. قرمز است نگاهت
مثل عقرب بی چشم
که نگاهی
مسموم و قرمز دارد
باید افسارت زد
به پایه های تخت بست
و پشمهای پودل ات را تراشید

- چه معنی دارد پشم
داشته باشد آنجایش دختر
در قرن بیست و یک؟


 
کار سنگ ها شکار آهو نیست
سنگ فقط
مکان سرد و تاریکی
برای لمیدن آهوست

سنگ قلم ندارد
و کار سنگ کشیدن آهو نیست
سنگ فقط باید
ازدور دست
توی تصویر آهو بماند

سنگ دست ندارد
و کار سنگ اصلن
گرفتن آهو نیست

سنگ باید
نگاه کند به نقاش ها و آهوها
ببیند چطور
می شود
نرم نبود
وعاشق نبود به آهو ها

 

بیشتر از یک جا
 برای مردن ندارم
زیرا تو
 تنها
دو تا سینه داری


 
و ساقهای چاق
علامت پنهان ران های چاق اند
ساق های چاق را دست کم نگیرید
شاید
فرعون لاکی لاغری باشید
و مقبره  اتان
در میان شن های داغ تپه ای باشد
 

قلب ام
مرگی
ماهیچه ایست
و تنها دلیل زنده بودن من
سکته های کوتاهی است
که زن ها
دلیل آن هستند

 

می روم اصلن دریا
می پرم اصلن دریا
با چشمهای کاملن بسته
غوص می خورم
و گرمی بنفش رنگ عروسهای دریا را
گوش می کنم

از آن هم آنور تر
می روم دریا اصلن
چشمهام را باز می کنم
و قطره ای سیاه
از خود زهرآگین را
توی چشمهای خود می ریزم

 

 
کس کش جنده ی مادرقحبه یک تکست می زند و دیوانه می کند در خودش آدم را
کس کش جنده ی مادرقحبه یک تکست نمی زند و دیوانه می کند در خودش آدم را
 
دنیا را به دنیا بخشید جز سنگی و تلقین کرد "و ذات هر آتشی مردی اسن و هر مردی روحی از آتش دارد" سوار اسب شد و رفت دورها بعدها که پرسیدیم گفتند آتش گرفته بوده
 
هیچ وقت دیوانه را نمی فهمی

دیوانه گشتن بر خود
مثل کوسه ای دوساله
توی استخری از خون
که عطر دیوانگی
دیوانه اش کرده خواهم
بیاشوبم بر خود در تو
وقتی عرق زیاد کرده باشی
 
بدون تو
شب
جنده خانه است
با ستاره های لاغر غمگین عرق کرده اش
با چراغ قرمز ایوان
شب تها
جنده خانه ایست
ایستاده بر قبیل قبل
مردهای منتظر
و هیچ
بدون تو دیگر
حتی
برای ده دقیقه حتی
از ستاره ای ژتون ندارم

 
کمی حرف جویده
کمی تف
فقط همین مانده ام
می نمی بری به درک
همین کلمه های سیاه پوشیده
حرف های عریان
لب خزینه با
ساق سیخ سیخ
نتراشیده ام
صاف نکرده م نبوسیده ام خود را حتی
و می نمی بری به درک

 
درد
تو دردی
و درد برای زندگی
لازم است دردت به جانم
زخم
تو زخمی
و چاک چاک
 خون از تو می ریزد خون چکانم
صبر
تو صبری
و صبرم بریده از تو دوان دوان ام
و مرگ
تو مرگی
دستی برسان ام
همین
حالا


 
مثل بی پرده های بسیار بحرانی
من آرزوی غمگین ام را
از لای پای patent دار تو
نجات خواهم داد
چشمهای بی قرار تو را
آرام خواهم کرد
و مدارهای گردش تو را
دور هسته هام
مرتب خواهم کرد
به تو محبت خواهم کرد
گل خرید هم خواهم
و  تو را
ادب می کنم مرد زندگی طوری

مثل دیوانه ها طوری
اسم تو را
لیلا خواهم کرد
تو را
از تپش های ناشناخته ات
واینکه تراشیدن ریشم را می دانی
برای آیندگان
ثبت خواهم کرد

و مثل شعله ای بیابانی
لخت کردنت را
از کفش هات
شروع خواهم کرد

به تو وحی خواهم کرد
و دقت خواهم کرد
پر رو نباشی
تو را
مثل سگ کتک خواهم زد
وبرای گناهان نکرده
مجازات خواهی داشت

مثل دیوانه هایی که بودم
تو را
خواهم پرستید
و در آتش سوزان ام خواهم
عزیزم
عشق امSuzane

 

و باد
باد ریش دار غمگین لعنتی
گیلاس های شکوفه را
کمیته می برد
و روی صندلی های بدرنگ و بیهوده می کارد
اگر چشمهام را بستم
باد
باد گیس دار لعنتی
استکانی می کارد از گل
روی حدقه هام
فراموش می کند
و ترک آغوش می کند من را
اگر
لباس ام را درآوردم باد
باد هیز لعنتی
تاچ تاچ
من را 
کاویده خواهد هر لحظه 
و اگر بمیرم باد
بوی جنازه را
خواهد دزدید
انگار خودش
 شاعر تنهای مرده 
بوده است
 

یک زن برهنه
با ویولن سلی بزرگ
و لای پای ناتراشیده
چشم های سرمه کشیده
روی تپه است
در هوای بارانی

با وجود اینکه نرمال ام
ولی زنی هر شب
در چمن زارهای دلم
 ساز می زند
 
باید به یادت بیایم
همینطور
  که مثل الاغ ها
در اتاق ها
ریلکس کرده ای
و باد ها
در میان یال هات
می وزند
باید به یادت بیایم


 

شت

امشب
شب هست
شراب هست

اما تو
خوابیده ای
 

مثل باران تمام شد
مثل یک پنج شنبه ی عالی
از همان ها که قدرش را
روز شنبه می فهمی


 

اگر فراموش نمی شوی
نمی میری
زیرا که فراموشی مرگ است
و خاموشی مرگ است
و شمع های بسیاری
مصر بر خاموشی
تا قیامت و غمگین
جسور و روشن می میرند

 
گریه کردن در بالشت

یک روز
پیراهنم را
باز می کنی دکمه دکمه
می بری  من را
و دمر روی تخت می خوابانی
بعد من را برهنه
جای دشنه را روی پشتم می بینی
وهراسان می پرسی
"ای  وای !
اینجای پشتت را کی اینطوری کرده؟"
من آرام سرم را بر میگردانم
لبخند می زنم
و قول می دهم
 به زودی
خوب خواهد شد
 
و شب خواهد آمد
در انتهای تمام روزها
و از سینه های جهان خواهد نوشید
چشم سرخ یگانه اش را
به چشم جهان خواهد برد
خواهد خورد
و طبله خواهد شد
و فرو نخواهد افتاد
مثل زالویی
که فکهای استخوانی اش
تمام خون جهان را
کافی باشد

 
دانستن
دردغریب دانستن
داد درد دندان از ریشه
 و درد ریزش دال
ماتم ابدی
انگار چارده ساله باشد آدم
تردو قدبلند و دیرجوش
و پیرمردی حمام نرفته
شبهای تابستان
مدام بکاود آدم را

و زخم عظیم ندانستن
خونریز و لت
زار فواره های از شانه
ندانستن
انگار چارده ساله باشد آدم
زشت و قد بلند و پرجوش
بسوزد برای کردن کسی
و حتی
فرصتِی کوتاه
برای جق زدن نباشد



 
می نمی آیم آخر
می نمی بینی
و آخرش این
حرف های زاریات بی تر
ترجمان دنیا خواهد شد

می نمی آیم آخر برایت پیشت یا هر جات
و دستهای لرزان ات را
می نمی گیرم

و میگویم
ببین آخر
دست کشیدماندم از با تو

می نمی گویم
چقدر
ها نبودم تن ات را
چقدر
بیدن می نمی خوا
هم  با تو
چقدر یاد این نه
می افتم
از شستن
خوابیدنی
گریستن با تو

می نمی گویم درباره ات حت اص لن من
می نمی گویمیت ها رگزمیشه
خیالوات آرام
خیالوات همبشه

خداحافظت
فعلن
بوس
 
اگر مثل سگ از تو نمی ترسیدم
و اگر از گریه کردنت قدر مردنم
جمع نمی شدم در خود
شاید باید می گفتم
همانی که از سر کوچه برداشتی را
سر کوچه گذاشتی و رفتی
و او که گلدان کوچک بی خیال همیشه بود
همان همیشه می ماند
کمی
کمتر آفتاب تابستان دیده

 

درمان بیداری
درمان پلک های خسته ی نخوابیده
خوابیدن در تنهایی است
خوابیدن
و خواب مغز پوک تو را
بر شانه ام دیدن



 
گاهی وقت ها شبیه وقت های دیگر نیست
گاهی از وقتها
برای مدت کوتاهی
ساکت است جهان
تو را نگاه می کند
و از خودش می پرسد
"این مرتیکه ی خر کجا رفته؟"
 

وقتی هوا طوفانی است
و مه 
برای دیده ناشدن کافی است
ارواح مرده های دریانورد
در میان طوفان می گردند
با رد شور نمک 
بر جانشان
 که پیدا نیست 
و دل هاشان
که اینجا نیست
و غم هایشان
و سیگارهای نصفه ی کم نورشاان
 که دریاییست
محو 
توی باد 
زوزه می کشند چون بدون آنها دریا
هنوز هم دریاست
و اینکه آنها بی دریا
تکه ی خاکستری رنگی از خلاء هستند

وقتی هوا طوفان نیست
و وقتی گاهی طوفان است
دلم برات تنگ می شود
و مردهای بی دلیلی
در تمام ساحل هام
فریاد می زنند


 

مثل سایه آمده خانه
تکیه ها زده دیوار
سیگرت کرفته از توی سیگارهای بابا
و با شعله ی روشن
دود کرده توی خانه
و دود تلخ سیگارش را
یکی یکی توی صورت ما فوتانده
و آجر آجر
تکه های خانه را
کنده
با خود برده
خاکسترش را
در تمام ظرف های خانه ریخته
بر تمام ملافه رد انگشت گذاشته
و هر وقت کسی دنبالش کرده
نبوده انگاری
ولی من 
ازپشت پرده
پای برهنه اش را دیدم
و چشمهاش را در آینه دیدم
و گیسهاش با باد
ازمقابل پنجره
رد می شد
باز هم
چار زانو
نشسته بر موکت
و مصر و مصرانه
زل
نگاه می کند من را
 
سلطان شاعران را
از بند بند کلماتش آویزان کردند
و روی چشمهاش
بوس داغ نابینایی دادند
و بیهوده بود دنیا را
پارچ پارچ
در گلوش ریختند
و زماد و پمادش را
توی یخچال خانه جا گذاشتند
پادشاه حرف های نگفته
اندوهگین
به فکر هیچ چیز نبود
 

قسم به تمام دامن ها
که جز تو کسی نمی پوشد
و قسم به تمام جیغ های جواد
که جز تو کسی گردن نمی بندد
و قسم
به گردنت
که بالاتر از قسم است
که من حماقت تو را
قدر ماهتاب دوست خواهم داشت
ای جنده ی احمق
 

به اولین فرصت مرگ
دوباره چشم توی چشم نگاه می کند آدم را
هر فرصتی که پیش آمد
و یاد آدم می آرد
که هنوز هم نمرده ای
هنوز دستهای زخمی تو
تایپ می کنند
و هنوز هم گاهی
یاد کودکی هایت می افتی
بعد دست می اندازد گردن آدم
و می گوید
خیلی نگذشته
هنوز به قدر کافی خیلی نگذشته
 
دلتای درخشانی
همچنان رودخانه های نادان من را
به دریای سیراب تو
وصل کرده اند
همچنان
گاو آهنها
با چشمهای بسیار درخشانشان
شخم می زنند
و همچنان داس ها
از دانه های طلایی من
کپه می ساند
هنوز همهنوز
سینه های دشت
افراشته  و گسترده است
هنوز هم مردم گندم می کارند
آسیاب می کنند
نان می پزند
عروسی می گیرند
اگر حتی
تو
رفته باشی
و خیل ماهی ها
در ساحل ات به حال له زدن باشند

 
یک قافیه به من بدهید از دنیا
و من دنیا را
با میله ای دراز
از حرفهای بی خیال محکم
بلند خواهم کرد

فقط
یک قافیه به من بدهید

 

محبت
رفته بود از تو
و من
به گا رفته بودم
اواخر فصل چلچله بود
من برای التماس
حال کافی نداشتم
و شال کیری تو
هنوز
دور گردن من بود
احساس قوری شکسته بودن داشتم
احساس آی فونی ال سی دی شکسته
که فکر می کرد
بیشتر از دویست دلار
در گلوی زخمی غمگینش شکسته است
من احتیاج به تعمیر داشتم
به رها نشدن در کشو
فکر کرده بهم شده بودن
و گریه نکرده برام شده بودن
انتظار سیم کارت داشتم
و حسرت استفاده شدن من را
بی تاب کرده بود
مردم نگاهم می کردند
و فکر شکستن قوری
خانه را ابری می کرد
از همان ابرها که نمی بارید
محبت رفته بود از تو
محض دایرگی
و من مستقیم سیخ
در میان خود ایستاده بودم
 

نگاهمان کرد ابرهای جهان در پیشان وی بود کج کج نگاهمان کرد از من پرسید "چرا من حرف تازه ای برای گفتن ندارم؟ چه می شود در آدم؟ همه چبز دنیا همان است که بود و من پاک قلف کرده ام" گفتیم "حالا اگر یک روز پیام عرفانی نداده باش چه می  شود مگر حالا؟" گفت "همین مثیل حالا شما دست از نوشتن برمی دارید سئوال های مزخرف می پرسید"
 

- درد عمبق بی کلماتی شاعر که...
.
- قرار بود از کجا بیاد حرف؟
از شاعر؟
از مردم؟
از شدت بدبختی؟
قرار بود چگونه بیاد حرف؟
.
چیز براقه ای گم شده است درمن
حرف های قبلی ام می گوید
کلمات تری رفته اند از من و من حالا
با سکوتو سپیدی تنهام
با شکستن گلدان بر پله
و با پله هایی از حرف های چرت
که نمی شود از آن به طبقه ی دیگر رفت
یادش بخیر احساس می کنم هنوز
یک زمان دوری شاعر بودم
.
سفیدی چشمهای مرد نابینا
پلک های لرزان مردی که
دیگر نمی بیند

 
گرچه آدم باکلاسی هستی
ولی تو هم
شورت های ظریف می پوشی
و قصه های طریف
قلبت را
در تپش می اندازد
گرچه آدم باکلاسی هستی
از آنها که خانواده افتخار می کنند بشان
وبرای بچه های کوچکشان مثال می زنندت
یادت باشد
تو هم مثل الباقی ما گیمبو
در توالت
سنده های خشک گنده می اندازی
 

و این کلمات بسیار شکسته
فدای اینکه دنیا ادامه  نیابد
چون اگر یابد
باید
چاره ای از نو
جهان را را کرد

و این دلی دلی های پکسته
فدای اینکه زمین گردیده و
دیرو
ار دیده دادم به تو یار
مال تو بود یار
رفیق عزیزم
بزن توی کله پاچه
 دیده ی من را
بزن توی سنگک
بگذار
داغی سنگک
چشم های ناامید من را
لقمه ها سازد
جمله های چرب
از کاف لام های بسیار شکسته

 
فرهادگر سوارکردن سر میدان با وانت

برای من 
کلنگ
به دیوارها بزنید
فر های ددیوانه هاویه در جانوان عزیزم
عطش
هم را 
توی بادیه ها
استامبولی کنید
و طوشت طوشت
سرخ  انار
در دردومند جانم بشکانید
مثل سی گوان بی دلیل  شکنج دار شیرین ها
 که صخره صخره در من شکسته اند
مثل خسرو که ببر بود
ماه دید
پرت شد
 و مرد
براومای من
دداستان تازه بساززید نظامی ها
تکه تکه تت کنید من مرا و از من باز
آوازهای تازه بساززید
که من 
هر چه تیشه توی ریشه و 
توی فرق می زنم
خون نمی آید
و اینهمه
ریخته خونتا در میان جام ها
نان نمی شود مرا
آجر نمی شود
اصلن
برای من
اصلن
آتش گرفته ها
من را
شیپورزن را
 کلک کنید
لباس پاره بپوششید و
من
علی دکل
شما ورا
از این جزیره
پپارو پپارو
سیراب
نجات خواهم داد
 
بدون پله تا ملاقات خدا

هر بار دعا کردمی گفتم گفتم "خداویا مرا بلند مراتب شاعران کن پشت به دیوار تلخ پیشینیان تمام جهان مرا از من بگیر و من را همین ده که می خواهم بگذار رگهای من گشوده شود شیار شیار و من فواره فواره برجهان ببارمی" گفتم "تمام جهان ات مرا کافی نیست تمام این خروار سنگهای چرخنده ات حشرات و تمام این طوایل از مردمت اقطار" گفتم "برای من غمی بده به حد توانم که بیکران دریاهاست و سینه را زورقی کن که از ساحل پارو زنان بگریزم" شب بود کوچه بود و الباقی افزار لازم برای مناجات صدای خدا در جان گریان ام لرزید صدای خدا همیشه همینطور است تلنگری که گیلاس های جان آدم را می زند به هم تق و شیراز آدم را سرخ بر زمین می ریزد صدای تلخ اینکه "چشم" تلخی تمسخر آمیزی در صدای آهنین خداوند است. نگاه کردمی و جهان به رویش نیاورده بود که من خدا را دیدم.  و من مثل همیشه فهمیدم حتمن پاره ای از دعا را اشتبا خواندم وگرنه در دعای شاعر فرصتی برای اجابت نیست برای اجابت نیست و هر چه راست پرسیده اگر باشی نباید و اصلن جوابت نیست جوابت نیست

 
و شاید که رز ها به روز
باد را
ماچ های گنده کنند
مثل ماچ های تو

و یا کاردها
هندوانه را
قاچ های گنده کنند
مثل قاچ های تو

ولی دریا
فقط دریاست
دفتر شعری خالی
که اسم ندارد
قایق ندارد
ناشر ندارد
و خواننده نخواهد داشت
 

ای وای من
شاید
باز هم بهار بیاید نیامده باشی حتی
شاید بهار بیاید و یادت نباشد که
نیامده باشی

ای وای من
شاید دنیا
لبریز از بریز و بپاش های ما دنیا
یادش رفته باشد از ما
تنها
تو را تنها
شاید دنیا
یادش بیاید دنیا
که تو
زنی افسانه ای
با سینه های بزرگ
و کون صاف کوچک بیاید یادش دنیا
و من را
شاعری که شعرهای تخمی نوشته یادش باشد دنیا
و اصلن دیگر
یاد ما نباشد
و شاید اصلن دنیا
نباشد دنیا
همان داستان قبلی که
ما
در آن هم را
ماچ می کردیم
 

مرگ آیا می آید آخر
و خاموش می کند آیا
تله  پرامپتر من را؟
و آیا انگشتهای لطیف لاغرش آخر
التماس دوکمه ی آن و آف مرا تاچ خواهد کرد؟
آیا آخرش رکابی و پیژاما
به رختخواب و خواب من هم خواهد شد؟
آیا مرا هم از زلف های پیشانی گرفته خواهد
مرا هم رو به قبله آیا؟
علاج خواهد کرد؟
مرگ آیا آخرش من را هم آخیش؟
دستهای من را هم
ساکت خواهد آیا؟

 

   
 
  Susan Meiselas / Magnum Photos 
 

USA. Tunbridge, Vermont. 1975, Carnival Strippers

 
 

  Goolabi , Roozmashgh(Peyman) , Deep-hole , Sepia , Forb. Apple , Vaghti Digar , Pejman , Ahood , Bahar , Banafshe , Halghaviz , Hezartou , Last Jesus , Ladan , Costs , Tireh , Goosbandane , Tabassom , Aroosak1382 ,   Shahrehichkas

 
        Zirshalvari
        Welbog 
 
       Bi Pelaki (Me & Shahram)
 

   SHAHRAM