Persian based weblog dedicated to literature and cultural interests author prefers to be called as Ali Chelcheleh if you are not inranian try my ENGLISH SITE 

 
  صدای بال چلچله ها ابرا رو برونه یه روزی
 

 
 
 
دوست داشتم
خیلی زیادتر بودم
که دادن هر چه دارم به تو
زیاد طول می کشید
خیلی بیشتر از حد فعلی
خیلی زیادتر از همین
هر شب
شعر تازه
قدمهای لنگ
 
خودت هم متوجه شده ای که جدیدن داری لباسهای خیلی مسلمانی تری می خری و انتخاب شورتهات هم کاملن مودبانه شده؟
 
شب از نیمه هم
گذشته
دارد
به نیمه ی گذشته اش
و ماه نصفه دارد
به قسمت تاریکش
ستاره ی قرمز
به پیشانی دختر
و دختر دارد
به مرد رویاها
مرد رویاها
در کنار رودخانه
ماهی می گیرد
قسمتی از همان شب گذشته
 
مرتیکه ی نامسلمان کون نشور شمشیر در پلقه ی کله

من از سمانه
مسلمانی را
و از حضرت محمد
آداب اجتماعی را
و از حضرت علی
راه درست نماز خواندن را
یاد گرفتم
 
یک نفر آدم سیاهپوست
از من پرسید
"از آقا خبر تازه نداری؟"
مردی از سمت حواریها
با سبیل مخمل آبی
مسلسلش را
دست به دست نمود
سایه ها به هم می گفتند هیس
پیرمرد چاقی
در گوشم گفت
"بهترین همبرگر دنیا
در کافه ی کنار خانه ی من است"
گروهی زن قرمز
خندان از چراغها
بیرون پریدند

 
شاید این جمعه بیاید 7

در انتهای دسته ی شمشیرش
الماس سرخ داشت
و روی پیشانیش
دانه ی درشت فیروزه
تنش سنگی بود
و با قدمهای سنگین
تق
روی آسفالت قدم برمی داشت
از ردیف
ماشین
از روی جوب آب پرید
موزاییک پیاده رو
زیر پاش خرد شد
به من که نشسته بودم گفت
"سیگار تازه نداری؟"
 
مهدی

"زیاد نشستم"
شلوارش را می کشد پایین
"کونم درد گرفته
کمی برایم
لوشن بمال دوباره"
باور نمی کنم
بعد سالها غیبت
امام من
از فضا برگشته
 
بامبوی سبز
گیاه شادمانی است
ولی
نزدیک های گلویش
پیچی غمگین دارد
 
دلدار من دارد
ادای جوجه می آورد در
و من که روباهم هم
با پاچه های ورمالیده
باید
خودم را فش
به ساقه های درختها بمالم
از لای بوته ها
با چشمهای سرخ
ابروی درهم
باغ باید زیبا باشد
باغ همیشه باید زیبا باشد
 
می میرم
برای جور استواری که
مردهای دیگر
ایستاده اند
دستی به شانه ی همسر
نگاهی به دور
سینه ی ستبر
کلمات تازه
حافظه ی درست
فکر باز
با قصه ی مناسبی
برای هر اتفاق دیگر
آچار بزرگی برای هر پیچی
چاره های گنده
برا مشکلات کوچک
حقم است
سرنوشتم این است
باید بمیرم

حیف که قول داده ام که
زنده بمانم

 
کلی جمله ی مزخرف درباره ی یک رودخانه ی لاغر

شط
پر از ماهی است
پر از دختران آبادانی است
پر از طعم نفت
کافی است اول برهنه شوی
کنارش بخوابی
قول داده
دیگر
طوفان نخواهد شد
برای احتیاط می توانی سفت
حالا خودش گفته
ولی ممکن است
ماسه ای
صدفی چیزی
شط پر از طوفان است
شط برای خودش دریاست
شط پر از عربهاییست
شط شبیه شتر خواهد بود
ولش بکن نخواب
شط
باز هم خطرناک است
 
زیر آب زدن

لاکی بامبو های خانه رقیب های نامردی هستند. وقتی که آفتاب زیاد است من پرده را برایشان می کشم ولی سرظهر این نامردها یک لیوان آب نمی آورند که من قرصم را بخورم. بیخودی محبت می کنی به آنها. بیا به من محبت کن...
 
من هم
مثل دنیا هستم
می شود رو به من خوابید
یا می شود
پشت به من خوابید
ولی نمی شود
از سرنوشتی که
برایت در نظر می گیرم فرار کرد
 
خیلی احمقانه بود دنیا
قانع بود دنیا
قاف
و قاف گیر کننده
گلوی دنیا را هم
چسبید
 
ماه من
طناب من است
ماه من را بیاور
و نور تاریک من را
من سکوت می کنم
و با سکوتم از شب
می روم بالا
برایت آفتاب می اندازم
و وقتی که بالا می آیی
کلمات دیوانه
عین
گیگیلی های
پر پر
بر سرت می ریزد
یادت باشد
موقع آمدن بالا
لباسهایت را
در آورده باشی
مد آسمان های من
لختی لختی است

 
سمانه کریسمس را
جشن می گیرد
و بنده سمانه را
و این عید مبارک
یکجور آشنای
سکسیانه
مثل هرشب عید دیگری
یا شب دیگر
خواهد گذاشت
 
هی مردمک هایم را
توی کوچه می اندازم
مردمک هایم
برایم تکثیر می شوند
بال می زنند
و مثل مورچه
می روند بالا از دیوار
و من از روی دیوار
از توی مردمک هایم
تمام کوچه را می بینم
 
رو به آسمان کرد و گفت "خیلی نامردی" آسمان گفت "کی؟ من؟" گفت "آره پارازیت بازی در نیار من خودم آخر این بازیها هستم"
 
اجاق کور گوشه ی خانه
نویسنده ی ریش دراز بیکار
فکر کرد با خودش
"راستی چرا جهنم شبیه جهان است؟
و راستی جهان جهنم زیبا نیست؟"
 
انا غریبن بصخرای کربلا
انا دستام بریده
اسبم شهید
انا رفتم
تشنه ام خسته ام شهیدم حسینم
داستان علی یادت نیست
داستان مسجد کوفه
تیغ دشمن؟
من تشنه ام
شیر برام بیار
شیر برام بیارید
میگه
"موش مردگی بسه
ظرفا رو کی می شوری؟"

 
خیلی تخم می خواهد آدم اسم یک قطعه ی موسیقیش را بگذارد سکوت. همیشه شجاعت کار آن کس هاییست که ادعای تخم داشتن ندارند...

مهم تر این است که آدم یکطوری یک قطعه بسازد به نام سکوت که دیگر کسی برای سکوت تخم نداشته باشد...
 
باخ

چاق و هوشمند
از فراز مزارع گندم
تشنه
مثل الیاف آفتاب
مثل اینکه دشت
در کنار آدم نشسته باشد
با تمام ساس های راحت
ملخهای کوچک
پرستوی شاد
مثل یک زن چاق
که اعتقادی به
اپیلاسیون ندارد
 
پوزیشن هایت

اداجیو
عمیق تر
و گرمتر است
باخ
عزیز
مهربان
و گرم مایی
توی کار فورته های محکم
پرستوی شتابنده
ولی یادت باشد
آداجیو
عمیق تر و
مهربانتر است
 
سراغم را نمی گیرد
مثل فرعی پنهان
توی اطرافم را
پیچیده
ولی
سراغم را نمی گیرد
من
صدای فش فشش را
از تمام دیوارهای خانه می شنوم
نازک و فرز و
مهربانی
 
تصویرهای ذهنی شاعر
از پشم و پیل ریخته ی پاریس
از دستهای مهربان عابر به همدیگر
بوق ترسناک پلیس
ترسیده های آژیر آمبولانس
تصویرهای ذهنی شاعر
از لک و پیس
مردم عابر
بیدار شدن از
خواب تابستانی
آغاز خوابیدن در
زمستان
تصویرهای ذهنی شاعر
از فیلهای ابرهه
تصویرهای عاج
و صحنه ی نشتر
مال فراهانی
یا صحنه ی ضربت
توی مسجد کوفه
تصویرهای ذهنی شاعر
روزهای دنیا را می سازد
مردم تنها
بهانه های کوچکی هستند

 
عبث
مفهوم خیلی مهمی است
عبث
با بیهوده فرق دارد
عبث آدم را یاد تلاش می اندازد
و بیهوده آدم را
یاد زندگی
عبث با بیهوده فرق دارد
 
سمانه دارد
درس می خواند الان
و خیلی تنهاست
من هم الان خیلی تنها هستم
درس خواندن یک کار کیری است
درس اگر نداشت الان
روی همین کاوچ کوچک
دو نفر و نصفی می دید
 
برای اینکه درباره ی برف بنویسم
احتیاجی به دیدن برف ندارم
برف یکجور بلور خاکی است
به شکل گل
گل سفید
گل سرد
پر از ریزه های
در حال آب شدن
پر از بیا بخواب
پر از کفشهای سرد
کفشهای گلی
احتیاجی ندارم به دنیا
ولی دوست داشتم رفته بودم تو
چونکه دنیا من را
یاد خاطراتم می اندازد
 
بد یعنی خوب
خوب یعنی بد
و پله ای برای پا گذاشتن ها نیست
و بالایی برای رفتن ها نیست
و خستگی های آدم را
صندلی برای نشستن نیست
به دنیا عادت کن علی
به دنیا عادت کن
 
زندگی همیشه با احساس های دلپذیر و اینها کلک می زند به آدم بعد یک طور سفتی می کند آدم را بعد دوباره احساس دلپذیر و خر می شود آدم و زندگی باز، می کند آدم را...
 
دستمال شیء عجیبی است همین که فکر می کند آدم به کارهای مختلفی که روزانه می کند با دستمال یک احساس دلپذیر و ملایمی درباره ی زندگی بشش دست می دهد.

 
خیالم از
بابت دستهای تو راحت است
از قلبت
و از چشمهات
و از
دستهای تو
نگرانم
از قلبت
و از چشمهات
مثل اینکه نور
توی ساعت عابر
می لرزد
هم روشنم
هم خاموش
 
اکثر آدمها از تنهایی بیزارند. برای همین فکر می کنم تنهایی یک اتفاق بدیهی همیشگی و عمومی در دنیاست. امکان ندارد سیستم اصلی بهانه ای به این وحشت انگیزی را برای عذاب دادن آدم از آدم دریغ کند...
 
کوری

گله ی زنها
در سکوت
لخت می شوند
کیف های کهنه
شورتهای نازک
بر زمین می افتند
صدای هق از گریه های نازک
و صدای نفسهای بی دلیل دیوها
از توی تاریکی
پشت در
صدای ضجه می آید
صدای خنده های تاریک
صدای شکستن
یک نفر شمشیرش را
خاضعانه بر زمین می اندازد
 
شب
برهنه می پوشد
گرچه رنگهاش دیده نمی شود
شبها
شب
برهنه می پوشد
 
روزهای سال
مثل دانه های برف
از آسمان
بی التهاب دیتون می ریزد
سمانه دارد
بزرگ می شود
عین کپه های برف
عین بامبوهای
خوش شانس
 
شعر نمی نویسم
شعر نوشتن کار پاره ای است
روی کاغذ سفید
درخت های سیاه کوچکی می کشم
که تمام زمستان را
سکوت می کنند
در گوشه های کیف های کهنه
در میان چراغهای خاموش

 
کار تکنیک آخرش به رونالدو ختم می شود
دندان آدم می زند بیرون
و موهای آدم می ریزد

کار ایده
آخرش کسرایی است

علافی
ولی
آخرش منم
 
چقدر به التهابهای خودم نزدیکم
به چیزهایی که
نمی پوشی
چقدر از نظر احساسی
به کوچکترین لباس تو نزدیکم
به پدهای سفید
که توی گنجه
برای نوبتشان التماس می کنند
چقدر به احساس آب نزدیکم
وقتی هنوز دوشت را
باز نکرده ای
چقدر به آفتاب نزدیکم
وقتی چهار ساعت ممتد
انتظار کشیدن پرده را می کشد
برای سلام خواب آلود
زندگی را ادامه بده خواب آلو
برای تو
صبر می کنیم
 
مورچه ها
از آفریقا
سوار کشتی ها
چون آمریکا
درخت زیاد داشت
و بوته های شکر
و فک مورچه ها
از حرص چرخیدن
منقبض می شد
کشتی
به دشتهای سبز پهناورش فکر می کرد
به لمبر زنان رقصنده بر گرد آتش
به ساعت آشتی شبانه
به گاوهای لاغر
خرناسهای شیر
و شب
موجهای دریا را
می شمرد
 
چیزی از رنگهای دنیا کم شد
یکی دو رنگ
مثلن
از آن رنگ اصیل های قالی یا
نارنجی الیگودرز
یا زمرد شیراز
یا فیروزه های اصفهان
دنیا
هنوز هم
همانطور است
فقط تکه هایی از آن
کم شد
 
فورالیز

به صورتی
رنگ مرتضی علی است
چشمهاش
صورتی است
سیاه قیل
و قلب مهربان
اسد
پلنگ صورتی است
صورتی است
رنگ دانه های صورتی است
بلور صورتی
توی تاس بیح صورتی است
به صورتی که
توی آفتاب چشمهاش
توی جنگ بدر چشمهاش
به صورتی که
عبدود
آفتاب صورت علی
توی چشمهاش
و صورتی که
رو به آفتاب
دانه های ریز صورتی
سیاه ذوالفقار در نیام صورتی
و هه
نگاه صورتی
به صورتی
که عبدود عمر
دونیم شد
 
یک چیزی از دنیا اشتباه است
و آن یک چیز
که اشتباه است
اسمش دنیاست
سیاه است
غمناک است
و تنهاست
و اکثر چیزهای خوبش
خوب نیست
و پر از این چیزهای خوب نیست زیاد است
باید
در انتخاب کلماتم
دقت کرد
چون یک
چیزی از حرفهام هم از دنیاست

 
همیشه از کلمه ها فاصله بگیر علی
برای سلامتیت بد است
دور و بر هر کلمه ای بچرخ همینطوری
و ساکت بمان
حرف نزن
مردم اینطور
بیشتر دوستت دارند
راجع به بدیهای دنیا هم فقط با خودت
حرف بزن
 
الان از اینکه انقدر سریع چهار بعد ظهر شده اینجا کف کردم. خدا تایم دنیا رو فست فروارد کرده اینجا...
 
دست به کلام بزنی
ریشاتو می کشم
اگه رو به رو شدیم
همین یادت باشه
 
صبحانه را باید
نان و زیتون خورد
خیار شور تلخ
و قلپ قلپ ودکا
نه به خاطر مستی
فقط به خاطر اینکه
برای بدن ضرر دارد
بعد صبحانه
روی مبل باید خوابید
بعد
آب جوش توی سوپ آماده ریخت
و برای بستن ظرف
کتابهای خیلی مهم را
چند دقیقه
روی جعبه گذاشت
بخار باید
پنج دقیق توی ظرف بماند
این را نباس باور کرد
ولی
پنج دیقه گشنگی خوب است
 
کدخدای محله
به بچه های محله
شیر می دهد
و افسر مدام
دور لوچه هاش خاردار کشید
خرها
لباسهای توری را
از روی بند رخت خورده اند
باس فکری به حال دریا کرد
باس
فکری به حال دریا کرد

 
اینک چیزی در ما به هم رسیده است
ناخنم کوتاه است
مطیع و مطبوعم
حواسم به ظرفها نبود
که الان تازه یادم افتاده
 
روزیکه
پرنده ها
بدون عصبانیت
به بادهای وزیده تسلیم می شوند
روز پایان باران تابستان است
از اول آنروز
آبروی ارشد دخترها
شروع می کند به ریختن

کلاغ ها
گلاغ های بیچاره
سمت تیرهای برق نروید

روزیکه
گربه ها
بدون جیغ ترسناک
به پوزه های سگ تسلیم می شوند
روز پایان ظهرهای تابستان است
و هر غروب
از سر ملافه منیژه
برای مادربزرگ های رفته اش
کفن می دوزد

گربه ها
گربه های آواره
سمت چارراه لشگر نروید

 
روز مادر مبارک

من هیچ وقت نمی دانستم روز مادر چه روزی است یادم بود که پاییز است و توی ماه آذر تولد کی بوده؟ فرح یا فاطمه؟ روز مادر همیشه من را یاد یک روز قدیمی می اندازد راه برگشت از دبیرستان به خانه یادم هست تقاطع خیابان کارگر با نصرت شرقی همانجایی که سوار تاکسی می شدم برای مامان یک کارت پستال خریدم که یک سماور نقلی داشت و قوری جواد و انار مصنوعی و خوب پیاده آمدم خانه به چپ و راست کردن کلمه ها برای خوشحال کردن مامان خوشحال کردن خودم
خیلی وقت پیش نوشته بودم راجع به تیستو راجع به اینکه یک زمانی فهمید خیلی از چیزهای دنیا را نمی شود درست کرد نمی شود گاهی چیزهای غیر ممکن را ممکن کرد
واقعیتش این است که الان داشتم برای خنک شدن دلم کارت پستال نگاه میکردم برای نوشتن همان دو جمله همان نوشتن رو به هیچ همانی که مامان می گفت هیچی نمی فهمد و دایی پرویز هی می گوید زیباست بیخودی می گوید زیباست از خیلی از وقتا پیش از زمانی که اولین شعرم را سر هم کردم
دوسال آخر کارت را با سمانه خریدیم این بار هم سمانه یادم انداخت سمانه همیشه دارد عین عینک دنیا را می بیند بعد هم یادم انداخت از اینجا هیچی نمی شود فرستاد تهران ابدن اصلن امکان ندارد مطلقن این را با قیود مختلف مجبور شده هی بهم بگوید
اینجا توی آمریکا ظرفشویی هیچ وقت نمی گیرد آخر ظرفشویی ها یک پروانه ی بزرگ هست که هر چی برود تویش بعد کمی قرقر می کند پایین راه آب را باز می کند. گلویم الان تا بالا پر است تا بالای بالا. دلم برای تمام جاهایی که تویش بوده ام تنگ شده
برای هر دو تا خانه ی آتی ساز خانه ی میدان توحید خانه ی نصرت خانه ی اصفهان هتل کوثر هتل کاوه ی ساوه برای دبیرستان برای چیزهای دیگر برای محمد برای حمید آیدین کمودور دسته ی گوش کوبی معمار امید
چشمهام را می بندم مثل همیشه می گویم "خوب شد گفتی سمانه فردا برای مامان کارت پستالش را می خریم"
ظرفشویی های آمریکا هیچوقت نمی گیرند
 


به عکس این یارو روی دیوار خانه حسودیم می شود. نه به خاطر اینکه پشتش به دنیاست و گیلاسش دستش نه به خاطر اینکه زمینه ی قرمز دارد و اصلن سردش نیست و اینکه از نیمرخش هم پیداست خوش تیپ و خونسرد است و پایش بیافتد تایجیتسو اش هم بد نیست. می دانی چرا حسودیم می شود؟ این یارو یک زن داشت خودم دیدم یک زن داشت و تو آن زنه را گذاشتی همانجا توی مغازه بماند این یکی را خریدی که صورتش همین طور غمگین که هست بماند. من قیافه ام اصلن غمگین نیست نمی فهمم جدیدن چرا انقدر خنده ام می گیرد...
نمی فهمم از قیافه ی غمگین این یارو چه می خواهی

Labels:

 
ضمنن اصلن مهم نیست که چی پوشیده باشی

از امروز من به دنیای زنده ها برگشته ام
امشب اگر بیدار شدی
به لبخند شیطانی ام
در گوشه ی لبها
دقت کن
زیاد تکان نخور ولی
شیطان
وقتی که حالش خوب است
شبها نمی خوابد
 
یادم باشد
یک داستان شاعرانه بنویسم
درباره ی هستی
گلها
درختها
که جانب زنها نرود
و اگر هم رفت
لااقل سمت تو نپیچد
خوب ضایع است نباید بپیچد
شعر باید برای اعصار آینده
راهنمایی بشر
ترکاندن تاریخ
کار دارد شعر
تو مثل گوساله ها
با خنده کونت را
به سمت من می لرزانی
و من احساس می کنم
عمیقن
که سقراط همان
کالیگولا بوده است
 
یزید پزیده است
یزید ناپز پزیده است
و بوی زهم جهنم
ظهر عاشوراست
این حیوان
گلوی دختر مردم
را تپ بریده است
الان پزیده است
و انگشترهاش
در قلپهای آش دارد
می آید بالا

ببین حسین جان
حواست باشد
اگر نجنبی
گربه دیزی را خواهد برد
 
اگر روزی
دستهام خسته شد
و از نفس افتادم
و کلماتم رفتند
- همینجور که صبح ها آمدند
و الان رفتند
تاکسی خیلی چیز خوبی بود
شب چیز خوبی بود
موقر بودن -
اگر تمام کلماتم رفتند
چیزهای خوشگل اطرافم
لباسهای تیتیش تو
جورابهای صورتی
با نوشته های قرمز
جورابهای خاکستری
با خطوط زرد
جورابهای خاکستری ساده
شورتهای سفید

آنوقت لخت لخت
به تو
یک چشمک ضایع خواهم زد

 
پنج بار اولی که ایمان آوردم
پیغمبرش تخمی بود
بار آخر هم
بعد ایمان کافر شدم
و کس کش ها
اعدامم کردند
 
از گرفتگیهایم
نمی توانم برایت بگویم دکتر
اوضاع زندگی خوب است
خوب ایرانی
گود خیلی تلالو دارد
خوبم
یعنب ابدن گود نیستم
شبیه گودهام
ولی گود نیستم
 
Haries dry

جوراب شیرین صورتی
روی تاقچه
دست نزن بچه
حواس مامان هست
عصبانی خواهد شد
 
خوب من بهتر شدم یعنی الان می شود آپ کرد و اینها الا وکیلی این آمریکایی جماعت که گفته بودم همه چیشان گنده است سرما خوردگیشان هم گنده است جای شما خالی به گا رفتم این چند روزه خنده دارش این است که تا آدم دکتر نرفته باشد به آدم آنتی بیوتیک نمی دهند و تا به گا نرفته باشد آدم هم دکتر برای آدم آنتی بیوتیک نمی نویسد
 
امروز خیلی بیشتر از کمی سرما خورده بودم الان حالم بهتر است کمی

 
امروز سرما خورده ام کمی حال آپ کردن ندارم

 
سه تا لاکی بامبو خریده ایم برای خانه و من هم روی صندلی نشسته ام سمانه گاهی کمی آب به من می دهد گاهی برای بامبو ها آب می ریزد. گاهی به من قهوه گاهی به بامبوها قطره می دهد. گاهی به من توجه می کند و بامبوها حسودی می کنند و گاهی به با مبوها که من. هر دومان خوب و سالم و ساکت رشد می کنیم رشد می کنیم رشد می کنیم...
 
آن چنانکه فیلها
در میان رودخانه
می گذشتند
حواصیلی از میان رودخانه گذشت
با لرزش ارغوانی و ظریف
در کنار گلو
و گامهای استوار
قلب رودخانه را
به کام گرفت
و بالای رودخانه
در شعاعی مهیب
دایره شد
 
نشسته بود روی ایوان و هی به اتفاقات دنیا فکر می کرد گفت "دشنه ای را که قرار بوده، هر روز نگاه می کنم گاهی رگی از خودم باز می کنم روی پوست سفید خون قرمز زیبا می رود پایین و درد قرمز زیبا می آید بالا" بعد پرسید"چیست در زنها که مرد را بی قرار می کند؟" گفتم "دردیست" گفت"راست گفتی دردی است" و بعد گفت "ماه را آخرش نیاوردی"

خیلی حیف است سزار آدم با کاف شروع بشود
 
و گفت "می پندارم مردمانی از شما هستند که معنی پندار را نمی دانند" یکی از آنها پرسید "یکی از آنها به ما نشان بده اینکه می گویی یعنی چه؟" گفت "می پندارم که شما هم از آنان باشید"
 


تلمبه ی در تکرار

به آنها هم گفتم
نگاه من نکنید
مار نابینایم
بنفشی من را
گزیده است
او با
نقشهای بی راه تن در
میان نخهای آبی
پنهان شد
و از فرصتی که آمده بود
لخت از لا لباسهاش جهید
و من
مثل پنتی تنهاش
حریر
حر
و نرم
بر زمین افتادم
چهره ام
به رنگ بنفش مقدس
سفیدی چشمهام
سقف را
روشن کرد
توی نور خوب
نگاهش کردم
مار ریغ ماسی من
دیگر
بینا بود

 
این ثانیه ها
مثل شیر سرد
از ریختن در طاسها
خسته می شود آخر
و آرام می افتد به چک چک
عینهو پرنده های داناتر
عینهو کلاغهای خیلی خسته
 
به همین سادگی آدم مال هیچ جا نمی شود
به همین سادگی آدم
خسته می شود
به همین سادگی خوابش می گیرد
به همین سادگی می خوابد
 
یک ساعت خسته ای هم هست
که چراغ قرمز هستی نگاه خسته می کند
آنقدر
آدم را
که آدم از ایستادگی های مطلق
در برابر هستی
خسته می شود
جدولش را کنار می گذارد
و پشت فرمانش
می خوابد
 
مهاتمای لاغری
با چشمهای خسته
و ریختن برگهای آرامش
و باران گلیرگ
و قدمهای بی دلیل آهسته
به چار زان
در انتظار کشتی
بزرگ انگلیسی ها

دریا آرام است
دریا خیلی آرام است
 
از روزهای جمعه عزیزم
فقط
پنج شنبه هایی کوچک مانده
از عمر کوتاهم
مقادیر خیلی زیادی
به اکثر آرزوهایم رسیده ام
و خوابم می آید
تو بیدار بمان خوب
بیا بخوابیم

 
کیوت
کیوت
راه نرمی دنیا
حرفهای تازه ی من بود
اینکه
هر چه می گویی
"وحی تازه ی من باشد"
و وقتی که ساکتی
کشیک تکان خوردنهات
سربازیم
گاهی چپ
گاهی راست
 
تو لنگهای من را
کش می دهی
و من باید
از این غروب
تا غروب بعدی دنیا
فلکسیبل باشد
و این نرمی
بچه دار اتفاق آرامی است
که در حوالی سینه ها هم
می افتد
تیک تیک آرام ساعت
کشش های بی دلیل
بوسها
کوسها
بغل کردنها
و اینکه دیگر
من و تو
برای هر کاری
هر جا
زیاده از حد صمیمی هستیم
 
شرط شعر

همیشه یک دعوایی در پس زمینه ی شاعری هست سر این که کی شاعر است و کی نیست و چی شعر است و چی نیست. خیلی وقتها شده من ریده ام به کسی که اینی که نوشته ای شعر نیست و برعکسش یادم می آد خیلیها سر این قضیه ریده اند به من. خودم فکر می کنم شعر یک پدیده ی ادبی بدون مرز است در نتیجه تنها چیزی که می تواند شعر نباشد یکی چیزهایی است که ادعای شعر ندارند دیگر هم چیزهایی هستند که ادعای ادبی ندارند فی الواقع مطلق شعر متنی مطلقن و اختصاصن و تنها ادبی است که به شدت بر شعر بودن خودش تاکید می کند. ولی این نیست اتفاق دیگر شعر مخاطب است. مخاطب یک موجود غیبی است هر کمس است می تواند انتخاب شود یا شعر را انتخاب کرده باشد . می شود دیوانه ی پریورتی باشد که دنبال گزاره ی "شورت بزرگ مامان کون گنده ام" به شعر رسیده باشد. یا علاقه مندی که برای تفریحات دنبال شعر تازه می گردد. اتفاق اصلی شعر در ضمن خوانش این فرد از شعر حتی اگر شعر شعر مطلقی باشد که درباره اش گفتم هم اتفاق مطلقی نیست. خواننده ممکن است برداشت عاشقانه از شعر داشته باشد و لذت ببرد یا با تصویرهای سکسی تحریک شود و جق بزند. هر اتفاقی که در خواننده بیافتد همان شعر نیست شعر فی الواقع این آتشی است که از خواندن هیچ در اجتماع آدم می افتد در نتیجه شعر بی مخاطب تا وقتی مخاطبش را نیافته شعر نیست...

حالا شاید کمی ساده تر باشد جواب اینکه شعر چیست و کی شاعر است. اگر اتفاقی در متن منتج به شعله کشیدن کلمه در جامعه ی انسانی شدو رویه اش مطلقن ادبی تر بود شعر خالص تری است که طبیعتن ناممکن است. با این تعریف شعر "بی تو مهتاب شبی" مشیری تا وقتی برایمردم استفاده دارد و مردم برای حتی زدن مخ هم و زدن تلمبه از آن استفاده می کنند عوضش می کنند به زبان خودشان می برند شعر است. تلقی اینکه آیا شعر زیباییست فورن به این سئوال بدیهی ختم می شود که "از نظر کی؟" و سریعن به این سئوال می رسد که "چه نگاهی دارد؟" و به مقوله ی مخاطب می رسد و داستان مولف مرده و جوابش فقط بیلاخ است...

تلاش دیگر برای تعریف شاید برای من دلنشین است. بیهوده بودن این گفتن و شنیدن شاید مقوله دیگری را وسط می کشد که لذت شاعر است و لذت مخاطب می شود شاعر را اینطور تعریف کرد که بیچاره ایست که از تعریف این متن مطلقن ادبی ناشی از خودش ناچار است و از آن لذت می برد هم. چیزی شبیه رفتار جنسی خردسالی پسرها و این رفتار فی الواقع ممکن است کاملن بیهوده باشد ولی اگر محیطی پیش بیاید که ذهن مخاطب است ممکن است آن رفتار بیهوده به چیزی خجسته تبدیل شود

همین
 
اسلام مسیحیت یا یهودیت، با یکی می گفتم مقایسه ی اینها با هم فی الواقع مقایسه ی نه محمد با مسیح که مقایسه ی ایت مسیحیت با ایت اسلام است. آن چیزهایی که آدمها دور این مفهوم بی شکل که فی الواقع نوشته شده ی دانش زمان خودش بوده بوده. طبیعی است که چون در زمان قرن بیست ایت مسیحیت در مکان خجسته تری اتفاق افتاده ایت خجسته تری باشد. حتی اگر که این ایت خجسته در ذات مسیح ابتدایی ایت گجسته تری باشد. طرف چیزی از حرفهام نفهمید. بهش گفتم که متوجه شدم که کس شعر گفتم. اینجور زندگی راحتتر شد برای هر دومان
 
دارم برای خودم تکراری می شوم. این فکر ساده که من. فی الواقع دارد گیج می خورد. گم شده و گیج است و این کار صعب را تو کرده ای. من جایش سر جایش ساکت بود. هیچ جا نمی آمد. از خودش راضی بود تکان هم نمی خورد اگر چه حق تکان خوردن داشت. منی که من الانم یک من ناراضی است هم زمان مثل کوه ایستاده دارد از تو تکان و ترک می خورد برای بزرگ شدن و اینها. بزرگ شدن که نه تغییر کردن. آفتاب شدن برای اینکه تو لم بدهی تویش. این پیشرفت من نیست. این تغییر من است نه برای پیشرفت حتی تو. این مثل این است که زمینی خودش را صاف بگیرد تا درخت فلان در سینه اش صاف از خودش بیاید بالا. سبز از خودش در بیاید...

معنی حرفهام را نمی فهمی؟ خودم را ولی می فهمی همین کافی است

 
سمانه امروز کشف کرده که ویکتوریا سیکرت غیر از شورت و کرست لباسهای خوشگل دیگری هم دارد و بعد فکرش یادش رفته
سمانه چند روز پیش هم درباره ی فلسفه ی پرواز سنجاقکها به نکته ی مهمی رسیده بود که آن هم یادش رفته
من چند سال پیش به یک نکته کلن درباره ی سمانه رسیدم که هیچ وقت فراموش نمی کنم
 
"جهان بی فایده است خیلی" این را با صدای بلند گفت و آرام گفت "کیف می دهد ولی یک قسمت هاش" بعد گفت "نباید مردم همه چیز دنیا را بدانند"

گفت "دنیا باقی نیست حتی تا لحظه ی آخر" و آرام گفت "ولی بعد آن دیگر" بعد دوباره گفت "نباید مردم همه چیز دنیا را بدانند"
 
خوشحالم که
لباس مورد علاقه ی من را
خایه نداری
برای دانشگاه بپوشی
 
یک راهنمایی
درباره ی زندگیت دارم
آن اتفاق سکسی دیشب
که هر روز این هفته
امشب هم
و فردا شب هم
هر شب با اتفاقی تازه
هر شب
به صورتی جدید
گفتم که
آماده ام باشی
 
امروز
خانوم سمانه
جلسه داشتند
و خانوم سمانه
حالشان خوب بود
خیالهاشان تخت
من می توانم الان
در آرامش
تل
ویزیون ببینم
 
هشت هزار و
چارصد و بیست و هفت بار
من درباره ی هستی نوشتم ها
هشت هزار بار
درباره های دنیا و
حالا
فقط سرماست
فقط سرما

 
جمجمه ای
روی جمجمه ای
روی جمجمه ای
روی پوستی
من
هر شب
توی خوابت می خوابم
جمجمه ای
روی جمجمه ای
روی پوستی
با رد نازکی از سیمان
روی فرق سرم
و رد فلز
روی دندانهام
زنجیرهام را جویده ام و باز
راهم بدهی
راهم ندهی
بدهی ندهی
من به بش هایت
می خواهم
 
مثل یک درخت پر از پرنده
هنوز
ریشه های تو
چفت
بیخ چانه ام چسبیده
سبز تا پوست
و از پوست به بعد سیاه
سیاه و آبی
در قلبم
وقلبم آخرین جای من
زنگ نخواهد زد هرگز
من تیر سیمانی کنار باغم
زنگ نخواهم زد هرگز
 
یخ بیرون
یخ خیلی بد
یخی به علامت اینکه
دیگر اینکه
یخ بیرون
منتهای نفرت
هم
صدای همهمه ی موجهای شب
بر دیوار
یخ بیرون
ابتدای افسردی است
می آید از
زنگ هم بالا
نه تاریخی
نه تکراری
ولی سیاه و آلوده نیست
آه
سیاهی تهران
سیاهی تهران
 
ریدن

روییدن
بالیدن
خشکیدن
فلاکیدن
خاکیدن
پاشیدن
 
نماز را باید
با تمام چیزهایش خواند
وضوهایش
دست به دامن هایش
غسلهای ارتماسیش
با تمام چیزهای سختش
زوایای حاده
کلمات مقرنس
تمام سغفرها
سب سب ها
تمام این ها و اد
نماز را که کامل خواندی
شب می آید
شب که خوابیدی
گناه های کبیره را هم کردی
فردا
نماز را باید
با تمام فرایضش
با تمام چیزهاش

 
هر چقدر تشنه بمانم
دیوانه تر خواهم شد
تشنگی
برای فهمیدن دنیا
خوب است
راجع به "گاه کفشی و "اینها را
بیخیال شو
از زبانت صحبت کن
هر چقدر تشنه بمانم
دیوانه تر خواهم شد

- گاه زخمی که به پا داشته ام؟
شوخی داری با من؟
من مسخره هستم؟
حتمن باهات باید اینطور صحبت کرد
بدو
بیا بخوابیم -
 
زندگی بشکن بود
و جهان مثل پروانه
دور آن بشکن
می رقصید
 
یک احساسی
ورای احساس دیروزم
همانکه هیچ وقت سکسی نیست
به سمت تو
سوار دو چرخه شد
پای تند تند
باد توی گیسهاش
به سمت تو
به سمت هاگت
به سمت دستت
پر از سبدهای Bagles
به سمت Closet
داستان شورتهای نازک آویزان
احساسم
سوار دوچرخه
روی تکچرخ
کوخ را بالا
همه گفتند
واو عجب استقامتی
همه گفتند
خوش به حال اوی
پای زد
پای زد
و تا به تو رسید
سراسرش سکسی شد
چونان صنوبری خسته
همان شکلی که
همیشه هر روزم
 
فقط شیطان
زیر شلوارش
شورت نمی پوشد

توالت از
تمام فرشته ها خالی است

فرشته ها
خوشگلند خیلی
ولی اصلن
سکس نمی دانند
 
چارشنبه مردم
به دیدار برگها رفتند
و دستهای بیهوده
آبی تر
دشت از

- سلام مامانی من گم شدم
نمی دونم اینجا کجاست

و لبخند رضایت اسب
که با هر
اسب دیگری فرق داشت
نمی شود ولی
نویسم جایی

- این سیب ام که برات گذاشتم
حتمن بخور

فکر می کنم
توی کله ام
اتفاق مبهمی افتاده
مگسها دارند
دنبال
کلمه می گردند
و برای تعریف
حال مگس
توی کله ام خالی است

- بازم که سیبت رو نخوردی

کله ام
پر از
هوار پروانه است

 
چه جور یک واقعیتی می تواند انقدر تکرار شود
و هنوز انقدر فکر آدم
مشغولش باشد
نگرانش باشد
دلواپس اش باشد
چه جور آدم می تواند؟
چه می شود در آدم
آشوب می شود در آدم
و آدم
هر چه یاد گرفته را
سریع فراموش می کند
 
حدقه های چرخان
تیله های سبز
تیله های آبی
تیله های سرخ
دینگ یخهای پراکنده
من
مثل شمشیری
در میان کافه ی دشمن
لخت می شوم

حال بچه ها خوب است؟
 
این همه ابر
این همه باران
این همه خوشبختی
این همه هزیتیشن
برای اینکه پایت
برای اینکه دستهات
این همه دنیای یک جور دیگر
این همه ناامیدی تازه
این همه تفریح های جدید
 
چه برگردی این وری
چه همان آنوری
برنامه های خیلی جالبی برایت دارم
می توانی درباره ی اینکه چه جور
زیاد فکر کنی
 
پنج شنبه اتفاقی بود
دست اتفاقی بود
کوچه اتفاقی بود
شانه اتفاقی بود
زندگی اتفاقی بود
مرگش اتفاقی بود

حرام شد
حواسش به دنیا نبود اتفاقن
 
با اعدام شهلا جاهد مخالفم

فکر می کنم براش دادگاه درستی برگزار نشده. درست باهاش رفتار نشده و این نشده ربطی به این نداره که کلن با اعدام مخالفم. کشتن یه آدم مثل یه جوجه تحت الحفظ توسط یه دولت یه کار مطلقن کیریه
 
همیشه وقتی که توی چارراه هستی
چراغای روبرو سبزه
وقتی آدم داره از
توهای چار را
همیشه یک
تریلی بزرگی می آد
آدمو می بره با خودش تو
خیابون بعدی
یا می اندازه آدم رو دریا
همیشه همینه
همیشه همینطوره
 
خوشم می آد از این طرز اتفاق دنیا

یه روزی بود، یعنی یه شبی بود همه دور یه روزنامه نشسته بودیم حتی روزبهانی هم بود چیپس بود با درینکی چیزی فک کنم همین بود فقط تو شمال بود. من حرفای عالمانه زدن راجع به دنیا رو دوس دارم. یه جور دپرس کننده ای به همه گفتم حالشو ببرین این اوضا عوض می شه همیشه من به همه گفتم خوشحالیا زود عوض می شه. بعد همه راجع به دلایلش صحبت کردیم راجع به اینکه من همیشه بیخود خراب می کنم حال همه رو صحبت کردیم و اینا...

همه ی چیزایی که آدم تخیل می کنه براش اتفاق می افته، لااقل برا من که اینجوریه اتفاق می افته. بامزه اش اینه که یه جوری اتفاق می افته که فکرش رو هم نمی کردی..

 
Baby
چراغ را بزن
تمیز باش
پاشو
قهوه را بیاور
سر صدا نکن
حواست به هیچ جا نباشد
غیر از این
توی اعصابی
 
حضرت
مسلسل ندارند
بودجه ی کعبه کافی نیست
کتابهایشان فروش ندارد
اسب ها لاغرند
خوراک مناسب ندارد
ذوالجناح مشکل پریدن دارد
قطعات یدک کافی نیست
آخ جون
شیعه فعلن زمینگیر است
می ماند پاپ
و الباقی مشسکلات دیگر دنیا
 
توی راه پله جا می اندازم
پیش گربه ها
توی شاخه جا می اندازم
با پرنده ها
و شبها
در قطار می خوابم
ایالت به ایالت
دنیا را می گردم
و وقتی که
دنیا تمام شد
کتاب شعری را که
دنیا
منتظرش بوده
توی دریا می اندازم
 
جنس فروخته شده پس گرفته می شود

این اعتماد به نفس این ملت کس خول من را کشته و این تضادی که کلن در اطراف عالمشان می بینم هر جا ننوشته باشند که این کار را نکنید. شما می توانید آن کار را بکنید. تقریبن روی تمام صندلیها می شود نشست تمام جنس ها را می شود پس داد ولی اگر توی بیمارستان سوت بزنید شما را دستگیر می کنند و اگر زنتان ازتان شکایت کند که موقع حشری شدن به او گفته اید جنده بکش پایین دستگیر می شوید و اگر خاک سیگارتان را تو خیابان بتکانید جریمه می شوید همه چیزشان بر عکس است.
 
آب نبات دایره ای حتی
دیگر
علی را خوشحال نمی کند
و ظهور امام زمان
براش
اتفاق تازه ای نیست
می تواند
توی جوبهای آب بخوابد
لای حرفهای مردم
بین اشکهای خودش
علی
قوی شده
بدون وزنه زدن
بدون خوب شدن
دنیا
برای علی
مثل بالهای ماهی قرمزی دور است
به این
مرد لاغری که
لای سینه هات خوابیده
اعتماد کن

 
اشکال آمریکا
فقط این نیست
که شنبه
دوشنبه است
و چارشنبه فی الواقع
سه شنبه است
و تمام روزها قاطی است
آمریکا زیاد اشکال دارد
ولی خوشبختانه
اوضاع شبهایش عادی است
روزهایش هر چه
پاتی باشد
از دنیا
شبهایش
برای من کافی است
قول می دهم که
روزهاش
بچه ی خوبی باشم
هر چه قاطی باشم
 
How?
How did I?
دیده ای من را ها؟
هاه ها هاه؟
How did I
من واز
سو ناز
و آوازی در
مایه های پروازی؟
It was me
then it was me
and I was me
and me
got
got
got
قطعه شد
 
Happy?
Happy

قرار شده من و سمانه از امروز برای بهتر شدن انگلیسیمان با هم انگلیسی حرف بزنیم همه اش امیدوارم اینطوری زبان هردمان مزخرفتر نشود. ببینیم تا کی دوام می آورد...

شرط می بندم الان سر توالت دارد به جمله ای که باید به من بگوید فکر می کند...

من هم همینطورم. من داشتم فکر می کردم چطور می شود راجع به ساعدی به انگلیسی صحبت کرد چه جور می شود نعره را که حتی به عربی ترجمه نمی شود به زبان انگلیسی گفت؟

خوب کار سختی است نمی کنیم بی خیال
 
پنجره
به شدت
مناسب افسردگی است
سمانه می گوید
سرد است
من
مثل بچه های روزهای مدرسه
با حسرت
درخت را نگاه می کنم
 
روی همین کوهی
که گردباد من را آورده
قلعه می سازم
مردم ببینند من را
بعدن قلعه را بجورند
ببینند
روی پیشانی قلعه
یک زمرد سبز چسبیده
علاوه بر آن
توی پنجره
دو تا کلاغ
پرواز می کنند

 
عکس بی بی سی

برای غلامحسین ساعدی

و این
تابوت
گمشده در دریا
سزاوارگان هق هقی آرام است

مثل دشتی از موجهای گندم

مثل
دختری آشفته
با بغضی

یا
مردی تنها
با بغضی

یا
بغضی

می رود تابوت
در دریا
و این دریا
بسیار
تابوت شکسته دوست می دارد
 
از همون
درخت اول فهمیدم
این جنگلی که قراره
با تمام جنگلای قرمز دنیا
فرق داشت
به جاهای قرمزش که رسیدم
تازه فهمیدم
خیلی
از قبلنهاش
توی سبزای اولش
سوخته بودم
 
تمام رختهات را
دانه دانه
خسته خواهم کرد
 
خسته نخواهم شد
این دفعه
هرگز خسته نخواهم شد
می توانی
اگر دیدی
که خسته شدم
من را
همینطور عرق کرده
به دزدهای دریا
حتی
به جانی دپت
بفروشی
ولی
خیالت راحت
من
خسته
نخواهم شد

 
اگر
سینه های
آیدای بامداد
ستاره اند
تو
کلن
منظومه ی شمسی هستی
 
بگید علی شعر نداره
علی
حال شعر نداره
علی
خسته است
بگید
علی ساکت
دنیا رو نیگا می کنه
ولی
خوشحاله
نمی دونه از چی
ولی خوشحاله
علی
راحت
خوابیده
آروم
آروم
آروم
آروم
آروم
آروم
آروم
آروم
آروم
آروم
آروم
آروم
آروم
آروم
ساکت ساکت
بدون صنعت اضافی
 
جوونیام
همیشه فکر می کردم اینجا یه شبه خصوصیه پر از روحای غمگینه. جوونیه دیگه آدم خیال می کنه دیگه چی می شه چکار می شه کرد
حالام
دیگه فک نمی کنم که
 
درباره ی کلمه

چرا آدم باید راجع به شعر گفتن بنویسه به جای اینکه شعر بنویسه؟ چرا باید آدم سعی کنه دیگرون بفهمن وقتی می دونه فهمیدن ممکن نیست. و اینکه کلمات همینا که دوون این سو و اون ور دنیان رفتنین. کمرنگ می شن پاک می شن. نمی مونن. این همه ستونای کلمه این همه حرفای عجیب که آدما با چشای برق زن و اینها می نویسن.

دوس دارم درباره ی دنیا بنویسم راجع به سمانه که داره مقاله ی خفن می خونه. راجع به این کچلی که الان از زیر پنجره رد شد. دوس دارم تو ساحل دریای خودم بخوابم موج این همه کلمه هی بیاد از روم رد شه. هیچم مهمم نیس نگاه کنه کسی نکنه کسی. همینش خوبه...

الان توی این لحظه احساس کردم باید راجع به کلمه بنویسم. راجع به اینکه کلمه های دنیا یکین همه. درخت عین کلاغه. کلاغ همون گنجشکه کوه همون درخته جنگل همون درخته و پر از درخته همینطو درخت درخت درخت درخت...

ولی مثل جنگل وقتی درخت درخت درخت کاشته باشی کسی تا ته. یه چیزش شبیه هیچ جنگلی نیست یعنی به چشم آدمش یه چیز تازه اس. می شه تموم زندگی یه آدم جنگل باشه...

دوس ندارم زیاد بنویسم. نوشتن دستامو خسته می کنه. بیاین بیاین موجای عزیزم. من دیگه نمی نویسم نوشستن آدم رو خسته می کنه...

سمانه رو ندیدین؟ الان همینجا بود...
 
یکی
مثل شب
میره از شب بیرون

یکی
مثل دزدا
از شب کم میشه

اینو
مردا
گفتن

یکی از زنا خندید
فقط زنا می دونن
سرنوشت آدما شب بود

هر چی از شب رفته
بازم شب
شب
هنو
شب بود

 
مثل باران می بارد
وقتی که غمگین است
غمش را نگاه کن
تا خوشحال است
غمش را نگاه کن

باران همینجور عین هو
می ریزد
و تو
خوشحالی
این برای خندیدن کافی است

"اوخی
علی این صندلیها رو نیگا کن"
 
مردهای غمگین توی سایه
پله های دلبری های
کوچه های ترک دار
رو دیواری

مبلی که من می خواستم
سیصد دلار بود
شده بود دویست و پنجاه تا
دو باره شد سیصد تا

نازک نگاه آینه
مرد خم
جرینگ آویزهای لخت روی هم

این عین مبل مائه

ترنم ستاره های اتفاقی
مابین
کرکره ی شب
وقت مردن الان؟

فعلن نمی خرم
صبر می کنم ارزونتر میشه
 
یکبار یکی از دخترها را با خودم آوردم دفتر، بچه ی خوبی بود. نقاشی قشنگ کشیده بود. درس خوانده بود. شاگرد اول بود. گفتم حقش از همان صد آفرین های مستطیلی است. دخترک را خوشحال آوردم دفتر کشو میزم را کشیدم یک دانه هم کارت توی میز نمانده بود. منطقه باید همیشه می فرستاد. جنگ بود حواسشان نبود پول نداشتند نمی فرستاد دخترک مانده بود توی دفتر رو هوا من مانده بودم تو هوا. اوضاع بدی بود
 
عمر
عموی مختار است
ریش بلند
شمشیر طولانی
و جغ جغ پر
لای خودهاش

عربها
نمی جنگند
دست عرب شمشیر است
دست دادنش بریدن
مهمان ما باش
مرد کوتاه ایرانی
 
الان که این را می نویسم
مردم
نماز جمعه خوانده ظهر
خوابیده اند باهم
در تهران
و رادیون قصه های نصفه شب می خواند
با صدای ملایم
صداهای آرام
الان لابد
بچه ها
از ساندویچی ها
ساندویچ های کلفت خریده اند
سینمای روشنفکری دوازده رفته اند
و بعد
فکر کرده اند فردا
زندگی سخت است
الان که دارم این را می نویسم
فکر می کنم کاش الان
تهران هم
پنج بود
تلوزیون
برنامه کودک داشت

 
اینجا
لهجه ی سنجابها تگزان است
و بسکه دویده اند
سینه های کوچکشان بازی است
و اکثر ملت
سگ دارند
سنجابها
اکثرن از سگ می ترسند
و باقی ملت
معمولن
از موش
بیشتر از سگ می ترسند
موش هم که
یکجور آرامی
سنجاب است
و سنجابی هم
برای خودش یک جاب است
اوضاع جاب های ملت
سگی شده
و سگ همش خسته
پای در خمیازه می کشد
یازه می کشد
یا
 
گفتم
آقای خارجی
بنده
آمریکانو
نمی دانم
دوست دارم
درد دل کنم
ولی
اصلن
آمریکانو نمی دانم
 
سمانه درخت من است
برگ دارد
جوانه دارد
ریشه هایش را هی
بند می اندازد
و شاخه هایش را
دور من می مالد
سمانه
باغبان من است
موهایم را صاف می کند
ابروهایم را صاف می کند
و وقتهای تنهاییش
دور گردنم
دست می اندازد
ولی من
سمانه را توی باغچه می کارم
و وقتی خسته است
برای او قهوه می ریزم
 
شام آخر عیسی
محقر و اینهاست
شراب کوچکی
نان کوچکی
کاهوی ساده
حال عیسی خوب است
نگران این چیزها نباشید
همه
رستگار خواهیم شد
 
از روزهای بهاری
به این بی خبریهای دلتنگ کننده
و نا امیدیهای خستگی ها
و اینکه دستهای آرام شب
توی دستهای ماه است
و اینکه ترکیب بی حساب
داستان با پروانه
مگس های پا نازار
خار ملت مرذدم را گاییده
به رنگ سیاه بگو
کمی دیگر
موقع طلوع آفتاب رسیده

 
نشسته بود
سمانه
کنار آبشار
آرامش را
از میان گیسهاش
شانه می زد که
او را دیدم

عشق من برای اینکه وقتی او را دیدم کنار جوی مشغول شانه کشیدن گیس هاش باشد نمونه ی خیلی خوبی بود. حیف شد همه می دانند سمانه همیشه افشان است

خوب پس
سمانه
دویده بود
می دوید
در میان کوهها
که او را دیدم

کی ؟ سمانه؟ دویدن؟ شوخی می کنی

باد از روی شانه
اش می وزید
تا سرم
سرم
سنگ غلطان رودخانه اش شد
که او را دیدم

خوب این هم بود ولی مال یک کم بعدش بود

او را
توی کافشاپ دیدم
خیلی داف خنده داری بود
درباره ی دکترایش صحبت کرد
صحبت کرد
صحبت کرد
سعی کرد تو همان کافشاپ من را بپیچاند
بار اول که او را دیدم

خوب این جوری راحتتر شد. وجدان آدم راحت است لااقل این طوری
 
یک انتخاب سخت هست توی زندگی آدم. انتخاب های سخت خیلی چیزهای خوبی هستند چون همیشه یا به زور خودشان اتفاق می افتند یا اینکه اصلن اتفاق نمی افتند
 
الان سمانه دارد یک برنامه ای توی تایرا شو می بیند که مخ من را به هم می ریزد از این ها که همه را به اینکه موجودات خوبی باشند تشویق می کند. موجود خوبی بودن کار خیلی بدی است. و این دست زدنهای مداوم برای حرفهای بیمزه ی مردم و خدای من این گریه کردن ها . از نمایش بد بدم می آید از چیزهای باور ناپذیر. سمانه دارد سعی می کند با این کارها انگلیسیش شبیه آمریکایی ها باشد...
 
کنار مرداب خودم
نشسته بودم
و یک سنجاب کاغذی
لای شاخه هایم بود
باد
توی آب می چکید
و سنجاقک فلزی همیشه
لا به لای نی ها
بازی می کرد
یک چیزهای کوچکی
غیر عادی بود
کل داستان
یک اشکالی داشت
سنجاقک فلزی عادی است
سمانه هزارتا از این ها هی
آن عادی است
سنجاب کاغذی هم
خوب
این تخیل است
پیش می آید گاهی
ولی یک چیزی
در کل این زمینه غیر عادی است
آخرش می فهمم
آخرش معنی دنیا را می فهمم
 
زیاد دوستم ندارد گاهی
زیاد دوستم دارد گاهی
و من
با نون این دوست داشتن ها
امروزم را
به فردایم می رساند

 
حیف که نمی دانم امروز چند شنبه است که درباره اش بنویسم. حال نگاه کردن ویندوز را هم ندارم ترجیح می دهم درباره ی اینکه نمی دانم امروز چند شنبه است بنویسم. واقعن الان یادم نیست چند شنبه است. اینجور که یادم می آید امروز ناروتو آپ نبود پس پنج شنبه نیست. سمانه رفت دانشگاه پس شنبه یکشنبه نیست الان یادم آمد که سه شنبه است. خوب که چه؟ سه شنبه روز سمانه است مال من که نیست. راستی چی شد سه شنبه روز سمانه شد و پنج شنبه روز سمانه شد و هفته مال سمانه شد و اینها. حالت خوبه علی؟ خوشحالی؟

خوشحالم یک طور آرامی خوشحالم یک طور ملایمی مثل باد که از کنار دنیا رد می شه رد می شم. هوی تو
لبخند بیخودی نزن
برا بقیه نسیمم
بادم
تو رو ببینم اگه
تا ابد تورنادوم
از همونا که آخرش لباس تن هیشکی نمی مونه
همه
داغ می شن و برهنه
عین باد
عین باد
 
یک سیاهپوست غریبه
خرم را گرفته
از همان دماغ پهن ها
پشمالوها
از همانها که خیلی
می ترسم
خرم را گرفته
گفته
"خاک تو سرت علی
این چه وضع زندگی است
کام آن
موو یور اس"
من از آن سیاهپوست
دماغ گنده نمی ترسم
دماغ من
از تمام سیاهپوستها بزرگتر است
 
سمانه خسته است
سمانه وقت ندارد
سمانه مهم است
سمانه رفته دانشگاه
سمانه امتحان سخت دارد
سمانه خوشحال است
سمانه حرف می زند
سمانه عصبانی است
سمانه قهر است
سمانه زیباست
زندگی زیباست

اوکی
فکر می کنم به زندگی ادامه خواهم داد
 
یکی از مشکلات بزرگ زندگی کردن در آمریکا برای فقیرها و ثروتمندها شرکتهای لعغنتی بیمه اند ثروتمندها برای اینکه مواظب پولهایشان از بیمه ها باشند و فقیرها برای اینکه مواظب اعصابشان از آگهی های بیمه باشند
 
امروز تمام امتحان هایت را می دهی
یعنی امشب دیگر
تا یک ماه دیگر
بیکاری
واقعن بیکاری؟
جدن؟
 
دل دریا خون است
هزار مرد قایقران
توی سینه ی دریا هست
هزار زخم لنگر
هزار وال دیوانه ی
سوی ساحل برگشته
دل دریا خون است
ظهر ها که گرم می شود
صبحها که یخ
بخار آبی
بالای کوهها این را می گوید

دریا اگرچه آرام است
اما
دل دریا خونی است

 
جهان خیلی جای غمگینی است
جهان خیلی جای غمگینی است
جهان خیلی جای غمگینی است
جهان خیلی جای غمگینی است
جهان خیلی جای غمگینی است
جهان خیلی جای غمگینی است
جهان خیلی جای غمگینی است
جهان خیلی جای غمگینی است
جهان خیلی جای غمگینی است
جهان خیلی جای غمگینی است

چند هزار سال بگو
شاد خواهی شد

اگر نشدم؟

گوزیدی
شک داری؟
 
یک صفحه ی سفید دست ما داد و گفت "متن اصلی راز طبیعت نسخه ی ارجینال را به شما می دهم بروید مطالعه کرده وقتی فهمیدید برگردید " چند از ما هر هر خندیدند گفت "آنها که خندیدند بمانند الباقی گورشان را گم کنند چون زیادی اوسکول هستید" بعد کمی فکر کرد و گفت "آنها هم که خندیدند هم بروند شاگرد شنگول نمی خواهم" می گویند مردم که رفتند از مردم یکی بود که ایستاده بود.
 
کلی چیزهای مختلف است
که من گم می کنم
و سمانه پیدا می کند
و می زند تو سرم
به خاطر آنها

یک چیزی هست
که سمانه گم می کند
و همیشه پیش من است
و من اصلن
به روی سمانه؟

نه
رویش قشنگ است
لازم است
زیرش هم
همینطور
 
برنامه ای که سمانه ریخته فعلن
این است
که باس
اس او پی بنویسم
و ادمیژن بگیرم
و کار کنم
و نگران دنیا باشم

هیچ از برنامه اش را
دوست ندارم
تلافی اش را
نه سرش
که تهش
در خواهم آورد
 
پنج شنبه
روز اول مستی است
روز جمعه
روز داستانهای بیمزه است
روز شنبه هم
که لابد کار
نمی روم بیرون
همینجا
در همین
ویب ٍ
لاگم
می مانم
 
سگ های واقعی
نه به خاطر سوت صاحبشان
بلکه فقط به خاطر
دیدن
گردی لبهای صاحبشان
با زبان آویزان
می دوند سمت خانه

 
مامان من خیلی پارک لاله رو دوس دارم

سیاه بود
بلند بود
و ساده بود
توی راه بیراهه می رفتند
همیشه از راه بیراهه می رفتند
همیشه از لای شالشان
های های
خاک خاوران می ریخت
آنروز هم
مثل همیشه
سیاه بود ساده بود
بلند بود
و خاطره داشت
همه از ایشان خاطره داشتیم
بچه هایمان
خرمای شبهایمان
شوخی
خنده
می آمد از راه بیراهه
حتی بغداد
می آمد
سر ایوان
مثل دزدها
نرمک
مثل اینکه صخره بر دریا
نگاهم کرد
یعنی که
هان از جانم چه می خواهی
از همان بیراهه ها هم رفت
وقت رفتن
وسایل رفتن داشت
بودن
مثل یک قناری زرد
از شانه ی آخرش پرید
و از آنهمه سیاهی
فقط شب ماند
خدایش بیامرزد
 
این سی ان ان لعنتی تا آمریکا نیامده بودیم همش فیلم های خوشحالی لاس وگاس نشان می داد حالا که بعد بدبختی آمدیم اینجا. صب تا شب راجع به خاک بر سری های اقتصادی حرف می زند و آمار سکس ترافیکینگ بالا. خل و چلند اینها
 
می توانی
سنجاب خوشحال درختان باشی
توی کله ی ملت فندق بزنی
روی یک شاخه بنشینی
بگی به خودت
شاخه ی خودم
ولی همینکه گاهی که می آیم
نگاه می کنم درخت را
و از صدای دویدنت خوشحال می شوم
معنیش این است
که تو
سنجاب مال منی
حالا هی روی تک درختهات بال بزن
خوشحالش باش

- سمبولیسم را بیخیال شو
آخرش که امشب کنار من می خوابی
(حال کردی مودب را؟)
 
شلوار بنفش
و تی شرت سیاه
عشق من خیال می کند
برای دانشگاهش
لباس جدی پوشیده
 
شبهای بهمنی ها
چیزهای زیادی برای ترسیدن دارد
فکر کارهای نکرده
اتفاقهایی که
همه
قرار بوده بیافتند
چیزهای ساکت محدود
فکرهای لامصب
شبهای بهمنی ها
پر از کابوسهای زمستانی است
نگاههای خیره به سقف
پر از
دستهای روی پیشانی است
 
اوضاع هوای اینجا قره قاطی است ما داریم مداومن خودمان را گرم و سرد می کنیم یک روز باران می آید یک روز برف می آید یک روز آفتاب می شود شدید و سمانه شلوار های کوتاه معروفش را می پوشد. ک روز به قدر مرگ باد می آید. یک روز ابری است. فعلن همه چیزی قاطی است تا بعدن که قرار است سرد و برفی شود اوضاع

 
گفت "خیلی ها که فکر می کنند می فهمند نمی فهمند" به خودش اشاره کرد بعد گفت "خیلی ها هم که فکر می کنند نمی فهمند هم نمی فهمند" و به ما اشاره کرد بعدش دوباره فکر کرد گفت "خیلی ها هم که اصلن فکر نمی کنند هم نمی فهمند" و گوسفندها را نشان داد
 
چاره ای ندارم الان
یا باید در
باره های تاریخی چیزی
یا که
فلسفه ای چیزی
یا قر کمری
یا
شورتی
سینه بندی
جنده خانه ای جنده ای
یا
شکلاتی شربتی شاهدانه ای عرقی
یا همان عرق
می تواند از کشاله ی ران باشد
با آن
می توان به خیلی از جاها
تازه مستی
تازه مستی
دنیایی است
و من همیشه در
وسطهایش هستم
همیشه یکی مانده
تا شات آخر
حواس جمع
دهن به لکنت افتاده
همیشه باید
نمی شود فهمید

همیشه در میانه ی مستی
حتی میانه ی مستی
یک زنبق کوچک آبی رنگی هست
که نمی فهمی

تو
عین احمقها
روی آن
زنبق آخر
نشسته ای
با نیش کلفت عقرب
در ته کونت
 
اگر اجازه می دهید
عاشق شما باشم خانم
شمشیرم هم
خوب فعلن
شما گیستان را بیاندازید
شاید رادیون
موسیقی رزمی ویژه پخش کرد
شاید اسبم
همان سیاهه را می گویم
شاید چی چی دیز من
از دور دستها آمد
شاید شمشیرم ژیدا شد
شاید
فرصت شد
اژدها را هم کشتیم
فعلن شما گیستان را بیاندازید
 
سکوت
التیام نا پذیر است
در بر می گیرد آدم را
خسته می کند آدم را
هلاک می کند آدم را
و آدم در برابرش حتی
یارای سعی ندارد

 
هیچ وقت معنی این مردم را نمی فهمم


David Alan Harvey, USA. Beaver Creek, Ohio. 2006. Suburban hip-hop fans

عجیب نیستند و هیچ علاقه ای هم به عجیب بودن ندارند

Labels:

 
سمانه دارد
درباره ی یک چیز پیچیده
پر از معادلات موهومی مبهم
و یک چیز ساده
پر از رنگهای شاد و خنده دار نارنجی
فکر می کند
من هم به اینکه سمانه دارد
چکار می کند
مدام
فکر می کنم
 
اگر یک روزی
مردم
روحم هر شب
می آید
دم تخت خوابت
و التماس می کند که
او را ببخشی

"معذرت می خوام عزیزم
خودم هم نفهمیدم
چطور اتفاق افتاد
واقعن معذرت می خواهم"
 
شب از
تمام چیزهای قرمز دنیا
می ترسد
از التهاب قرمز هر ستاره
از لبخند خون آلود گلها
از تکه های پراکنده ی ماتیک مردم
و از نور سیگار مردهای تنها

- مستی ام درد منو
دیگه دوا نمی کنه -

شب از شراب سرخ
از نگاه سرخ کلاغها می ترسد

" آو سرخی برای من بد است
سرخی من را
به عطسه می اندازد
و این اصلن
کنایه از چیزی نیست "

آخرش هر شب
ماه دامن شب را می زند بالا
و سفیدی را صاف
توی صورت شب می پاشد
چون شب ترسو ست
و از چراغهای قرمز می ترسد
 
خسته
از این همه
کلمات خنده دار اروپایی
خسته از آفتاب این
سرزمین لرزان
سرزمین لرزیدن
لرزیدن از سرما
از اینکه نا کند
حرفهای مردم را
ناکند که
مردم
جرفهات را

- ول کن علی
کی کسی اصلن؟
تو که کلن
اینجا لااقل مردم-

نمی فهمم
نمی فهمم

 
بسیار خوشحالم که الان دارم ادامه ی مطلب را با کامپیوتر خودم می نویسم. خیلی سختی کشیدم تا بالا آمد. خیلی از خودم ممنونم...
 
از زخمهای باز
احساس خون آلودی
به هر کسی دست می دهد
از دستهای باز
احساس وهم آلودی
دستهای باز من
زخمهای باز من اند
 
گفت "خاک تو سرتان این همه لاطائلات خوانده اید هنوز از مفهوم آزادی چیزی نمی دانید" و یک مشعل بزرگ . دستش بود گفت "به راستی که آزادی..." کلامش نصفه ماند. زنش صدایش کرد
 
خم که شد
با خودم گفتم
"به به به بع"
و آنقدر
در خودم گفتم "به"
که به در من بع شد
 
دیروز توی کتابخونه ی دانشگاه کامپیوترم مرداوضاعش یه جور نا امید کننده ای شد که حوصله ام از تنفس مصنوعی دادن بش سر رفت یکی دو ساعتی وقت داشتم. مثل بچه های آدم رفتم تو کتابا گشتم بوکوفسکی خوندم بعد مدتها. یعنی خوندم بعد مدتها یه فصل از یه چیزی خوندم که اسمش آشنا نبود ولی قشنگ بود یه صد صفحه ای خوندم شاید بعدنا یه تیکه هاییشو ترجمه کردم خوندم. کتاب یه چیز قدیمی هزار سال پیشی بود مثل دیوان حافظی چیزی مردم خنده دارین که بوکوفسکی شون شبیه حافظه یه داستان خوب و ساده ای بود از اینا که وسطاش شعرم میگه یارو راجع به یک آدمی از بچگیش که بزرگ می شد هی و هیچ اتفاق عجیبی براش نمی افتاد و ...هیچ کار مهمی که دیگرون دوست داشته باشن نمی کرد. شاید بعدن یه تیکه هاییشو ترجمه کردم چیز خوبی بود

 
فکر می کنم بهترین راه درآمد برای شرکتهای بیمه این باشد که ماهی یه کم از ملت بگیرند دست از تبلیغ کردن وسط برنامه های تلویزیون بردارند
 
از کلمات مختلف
دلم درد مداومی گرفته و
آمده از تنم بالا

با خود خدا هم گفتم
کل مشکلم این است
 
روی سینه ی شب
سرت را گذاشته ای و خوابیده ای
و صدای تپیدن شب
توی گوشهاست
و دستهای شب آرام
با تمام سوراخهای تو
حرف می زند

در گوشش گفتم
"نگران من نباش آفتاب"
تا صبح می توانی بخوابی
فشارت نخواهم داد
 
یک پیژامه ی راه راه به من بدهید
یک چای کمرنگ
هوای عصر تهرانی
و یک اذان توی اعصاب
یک سبیل مصنوعی تشنه

خوشحال خواهم شد

بیلاخ
اینترنت براد بندم را
به شما نخواهم داد
 
من از این عادت ها ندارم
یاد باغچه نمی افتم
هیچ وقت باغچه ای نداشتم

- حالا که فکر می کنم
چرا
باغچه داشتم
یک چیز گنده ای هم بود
و کلی گل داشت -

الان حواسش
یادش افتاده
یاد هندوستان افتاده
شکمش را نگاه می کند
و فکر می کند فیل است
در حالی که
یک ماری است
مثل یک ماری است
که پرتغال خورده باشد

هاه هاه ها
هاه هاه ها

 
بهشت

سمانه
چکمه ی پشمالویش را خریده
به آرزویش رسیده
و خوشحال است
 
راه کربلا
از راه مکه جداست

راه مکه جداست
سربند حلقه دار می خواهد
حلقه ی سیاه
یا قرمز
ولی
راه کربلا را
با سر کچل هم می توان رفت
حر این را فهمید
حر
این را
زیبا فهمید
 
قناریهای
زرد
سم دار
تخم دار
پیتیک
از پشت تپه می آیند
لب حوض اندیشه تر می کنند
بالهایشان را
گیگیل کوچکی می زنند و
به سوی...

من که
سم ندارم
آواز می خوانم
 
تمام دنیا درباره ی من نگرانند
تو هم درباره ی من نگرانی
تو
نگران چیزهای خیلی دیگری در من هستی
برای همین
من
عاشقت هستم
 
تنها مشکلم این است که از این دیوانه تر برایت دیگر به ذهنم نمی رسد. اشکالی ندارد تا فردا ایده ی جدیدی خواهم داد
 
Ghariboonioni

الو الو
از صحرای کربلا
به دشت محشر
حالتان خوب است؟
قناریهاتان
هنوز هم
کاکلی هستند؟
کلیه ها فروش رفت؟
دست رو دلمان
الو الو
آقا
دلمان
دست رو دلمان
دلمان نمی خواهد
ولی
همش
در انتظارهای
روز حمله
کیه؟
دشمن؟
کیه؟

توی خوابم همه
سیاه پوشیده بودند
علی اکبر هم بود

 
اگر من را
یادش بیاید هم
آسان نیست
زن من است
دیوانه
با خودش
حرف می زند
زند
می زند
زند زند
و حرفهاش خودش را هی
دیوانه می کند
حواسش به من هست
نگاهم نمی کند
گاهی
پرتغال پوست می کند
به من نمی دهد
دلش راضی نیست
حواسش نیست
حواسش هست
هست
نیست
هست
هست

هر جا هم
من همین نزدیکیها هستم
 
- چرا نگام می کنی اینطوری باز؟
- هیچی همینطوری؟
 
امروز از توی حمام دیدم و جواب سئوال دیروزم را فهمیدم. صبر کردن خوب است. سفت وایسادن خوب است. سکوت کردن خوب است
 
سردش نباشد
لباسش کلفت بود
بود
ولی
سوراخهایی درشت داشت
اینجا تهران نیست
باد می آید
همه چیزی مدام
گرم می شود
سرد می شود
سردش نباشد
 
شل می کند
و شل نمی کند
می خواهدم
و نمی خواهد
من سفت مثل همیشه ایستاده ام
حتی اگر تمام درها
قفل می شوند
 
شب نمی آمد
شب پشت درها ماند
شب
از درختها ترسید
آمده بو او بالا
پشت کوها قرمز
می آمد
نمی آمد

 
نمی دانم الان چی پوشیده و خایه هم نمی کنم بپرسم
این اصلن موقعیت خوبی نیست
 
زیاد از کلمه های اینجا خوشم نمی آید
زیاد از خنده دار ها خوشم نمی آید
زیاد از این قیافه ها خوشم نمی آید
حتی اگر که راست می گویند هم
 
اولش احساس خستگی است
یک درد کوتاه است
احساس خستگی است
و صدای ریزش
مایع سیاه همیشه
چک چک
و درد از سر شانه
تا وسطهای سینه
و تشنگی های قلب
برای تپیدن
بعد رنگ آبی است
یعنی قبلش
بوی تند یک چیزی است
شبیه کندر
مثل اینکه آدم
چیز بسیار
خیلی
تلخی را خورده باشد
بعدش
گفته بودم
آبی است
مثل رنگ مینا
با دانه های درشت ارغوانی
و تیله های قرمز
بعد یک لگد به تو بزند شاید
تو را بیاندازد
شاید هم
تو را هم باز
در هوا نگهدارد

"آ خدا نگه دارد
آ خدا نگه دارد"
 
ارغوانی تریپ جدید باران است
و تنها مرغابی خیره
معنی ارغوانی را می فهمد
معنی عبور نازک ابر
از توی سورمه ای
و تابش آرام زرد
یعنی که
"گرم باش
باش
خورشید اینجاست
جاست"
 
مثل یک
پروانه ی سیاه
توی خانه پرواز می کند
توی آشپزخانه
ظرفها را سیا ه می کند
زیر دوش آب را سیاه می کند
توی خواب
می نشیند
روی پیشانی آدم
و آدم می فهمد
"آهان امشب هم
سزاوار کابوسم"
بعد
یک جور لرزانی
در کنار آدم می خوابد
و توی خواب
لبخند می زند
خیالت راحت
پلکهاش
آرام است
پروانه ام خوابیده

 
تنهایی

Alex Majoli
DEMOCRATIC REPUBLIC of CONGO. Kivu region. Goma lake. Fishermen. 2003.

دریا سرزمین قایق هاست
پیش دریا می مانم

Labels:

 
شب ابری چیز است
تنهاست
مثل ماه بی ابری
ماه سرما
و آسمان نمی بارد
شب ابری
ظاهرن تنهاست
ولی
ماه گنده ای
زیر پیراهنش دارد
 
گفت "این وسیله این شبیه چنگک این بیل شیطان است و این سیخ عین تیر تکه هایی از دم اوست" پرسیدیم "شیطان چی شد؟ شیطان کجا رفته؟" گفت"شیطان شیطان است تا دمش را گرفتم عین مار مولک در رفت دمش توی دستم ماند"
 
هی قطره قطره ریختم تو چاله
ریختم تو چاله
تا چاله دریا شود اگر
من
آسمان شده ام
 
نموری توری

وقتی دنیا
دانه های ماه کوچکش را
از خودش آورد

- اینجا یک صحنه ی زیبا اتفاق افتاده
ابدن اینجا
اصلن
کار فرم نیست
سعی کنید دانه های ریخته از آسمان را
تصور کن
هلالهای کوچکی که ریخته
بعد آن وسطها
طبعن می آید
با دکتراهایش
وینگیل وینگیل
هلالهای ریخته از موهاش
و طبعن لخت
یا بعدن لخت
یا اتفاقن لخت
یا دقیقن لخت
سمانه توی قید نمی آید-

مثل باد
از روی آبها رد شد
جای پاش
دوایر کوچک
بر آب

- آب باید اینجا ساکت باشد
برای دیدن موج کوچک از
ریختن ماه
و برای شنیدن دینگ
دینگ شعر خیلی مهمی است
مثل تیک تیله
تو طاس
صدای دینگ مهم است -

بعد رد شد
دوان تیله های و قطره ها
به دنبالش

" می روم دارم دریا
برنامه ای برای آینده ات داری؟

هوا
واقعن هوای سرخ شدن بود

 
متروگلدین مایر یادت هست؟
مردهای تمیز قوی
زنهای موطلایی قرمز
فیل های بزرگ
نوارهای خسته ی آپارات
شامهای گنده ی مامان
سیاره ی میمون
دستهای بزرگ خسرو
چشمهای در شت جیمبز باند
بریژیت باردو
شیر کله کج رو دیوار؟

هه
ورشکست شد
 
هر شب دعا می کنم
نوبل بگیری
و فکر می کنم
آماده می کنم
خودم را
که وقتی
نوبل گرفتی
یک دعای تازه برایت بسازم
 
توی مکزیک باندهای مافیا انقدر پلیس کشته اند که دیگر کسی حاضر نشده رییس پلیس باشد بعد یک دختر هینگیل بیست ساله فقط تنها داوطلب این کار بوده. موجود بامزه ای است
 
خیلی اتفاقای بامزه توی دنیا افتاد
مردم دنیا
خوشحالند
خیلی عالی هستیم
و اینجا آمریکاست

تنها چیز راست دنیا بدبختی است
آن را هم
درباره اش نمی گوییم
 
دختر خیلی مهربانی است
دستش را داد
ماچ کردم آنقدر
تا دلش گرفت
گریه اش گرفت
بعد با هم
گریه کردیم
داستانش قشنگ است
من برای همین گرفتمش
 
آم
دربارهی این چه میگویی؟
اولش
دینوسور بودی
بعدن
به تو گفتن
یک فیل
بار بعد که مردی
دنیا که آمدی
خر بودی
یک شیر خوردت
پس بار بعدی
بچه شیری بودی
زیر پای فیل ماندی
بعد خرگوش ها شدی
عمر خرگوشها کوتاه است
توی زندگانی بعدی
سنحجاب خوبی بودی
بعد رفتی
توی قالب حشرات
داستانش طولانی است
مورچه
مورچه
ساس
مورچه
زنبور کوچک
مگس
پشه
حالا هم الان
برای خودت
میکروب هستی
این داستان تو را قانع کرد؟

- ...

- خیله خوب پس
یک داستان دیگر می گویم

 
دلم نمی خواهد آمریکایی باشم
خوشم نمی آید ایرانی باشم
خوشم می آید
روی یک دستمال خاک زندگی می کردم
در انتهای دریا
که آب و غذا نداشت
و در همان اوایل
از گرسنگی
صعف می کردم و می مردم
ابلهانه نیست؟
 
قدی از درختی کشیده به آسمانهاست
دامنش
و هواری از کلمات زبرجد
روی پیشانی
با اندوه های کوچکش می آید
غم های کوچکش
نگرانی هاش
می گذارد من
توی شاخه هاش
گم باشم
 
تلویزیون های اینجا کلن چیزهای خیلی جالبی است برعکس ایران که برنامه ها برای تخدیر است اینجا برنامه ها مدام آدم را تحذیر می کنند
 
گفت"وقت مردنت نرسیده" گفتم"می دانم" گفت "حالا چی؟" گفتم "همینجور صحبت کنیم باشد؟" گفت "باشد ولی هنوز وقت مردنت نرسیده" حرفهام تمام شد گفتم"حالا چی؟ حالا که حرفهام تمام شده حالا چی؟" سکوت کرد بعد گفت "یک کمی دیگر صحبت کن"

 
کاش آدمها یا کاملن عاقل می شدن یا کلن عقل از سرشان می پرید همه در نتیجه خدا می ماند و حوضش و خیال من راحت می شد
 
چرا اینها انقدر علاقه مندند جوک بامزه تعریف کنند؟ مشکلشان عین من است وقتی آدم زیاد پشت هم یک کاری را بکند آن کار نتیجه ی عکس می دهد وقتی زیاد جوک بامزه تعریف کنی آدم به گریه می افتد وقتی هم زیاد پشت هم حرف غمگین بگویی مردم خنده شان می گیرد
 
شولایش را بالا زد دستش تا شانه بسیار پشمالو بود و اصلن نمی درخشید لبخند زد و یک دکمه روی دستش زد و دستش روشن شد. تمام یاران خندیدند
 
اینجا هوا خراب که می شه آزیر می کشن وقتی صدای آژیر می شنوم حالم بد می شه یه بابای ام از تو بلن گو داد می زنه مواظب باشین و اینا من مواظبم یعنی نبودم سمانه زنگ زد از دانشگاه گفت همه ی لباساتو بپوش دم در منتظر باش نحوه ی گفتارش ترجمه ی حرف به حرف یه آمریکایی ابله بود ولی من پوشیدم خوبه آدم به حرف سمانه گوش بده خوشحال می شه سمانه خوشحالیش آدم رو خوشحال می کنه
اینجا من دارم توضیحات ابلهانه ی تلویزیون رو گوش می کنم. چیزی که برام جالبه اینه که عجیب نیست اگه من از همچین چیزی بترسم من بار اولمه این همه باد و بارون می بینم ولی نمی فهمم اینا چرا انقد خودشونو به در و دیوار می زنن این یارو که الا گزارش می کنه احتمالن امسال هفتاد هشتاد بار لااقل این کار رو کرده احتمالن چون هربار بلده انقد هیجانزده شه برا این کار استخدامش کردن
طوفان کلن رد شد خونه تکون نخورد اگه ایران بود مامان احتمالن در بالکن رو می بست می گفت "بو عجب باد و بارونی شده بعدشم می رفت رو پله می شست می گفت بوی ولایت میاد"
برنامه تلویزیون ام عادی شد. داره تبلیغ قرص ضد استرس می کنه. واقعن خنده دارن این آمنریکاییا واقعن خده دارن
 
جای پای تو
روی شن مانده
دریا غمگین
با تف
شن را
خیس کرده بود
آفتاب بسیاری
بعد  ٍ از دویدنت
تابیده بوده بر من
و باد بسیاری تلخ
در ضمن این سالها
از روی سینه ام گذشته
تو اما
خیال اینهایت نباشد
جای پای تو
روی شن مانده است هنوز
درسهات تمام هم نشد اگر
زودتر بربگرد خانه

 
شت
احوال دنیا شگرف است
باد
همیشه از سمت قبرستان
و بوی مرده از سمت
پوشک بچه
وسطهایش
دعوا
دویدن
کتک خوردن
تنهایی
دویدن
تنهایی
تنهایی
دویدن
تنهایی
تنهایی
تنهایی
 
یکی از خوبیهای اوهایو این خوبی صندلیهای خالی اوهایو است. اینکه همه جا حداقل چار برابر آن چیزی که لازم داری چیز هست مثلن توی ماشینی که دو نفر نشسته قشنگ هشت نفر جا می شوند یا توی سینما هم همینطور. کتابخانه اگر توی یزد بود لااقل هشت برابر الان توش آدم بود و تا آدم خسته می شود کلی صندلیهای خالی برای نشستن هست...

خوب شما معنی صندلی را نمی فهمید. یعنی یک کم می فهمید ولی دقیقن نمی فهمید
 
جدیدن یک سری آدم می آیند یعنی دو نفر تا حالا و کل وبلاگم را سر تا ته دیده اند این یک کمی عجیب است احتمالن باید داون لودری چیزی باشد
 
تو را
به عنوان عینکی از آجر
بالای بینی گنده ام گذاشتم
و به
مطالعه ی داستانهای دنیا پرداخته ام
 
آزمون جی آر ای ام
می خارد
و تخته ی پشتم
و فکر می کنم
درختهای دشت هم
می خارد
شانه هام هم
و سنجابهای مرده ی توی جاده
دنیا دارد می خارد
دارد

این شعر مال توست
وارد مباحث دیگر
ولی
نمی شوم

 
اگر پروانه می شدم
پروانه ی سیاه می شدم حتمن
و دور تو می گشتم حتمن
و می ترسیدی از من حتمن
اگر درخت می شدم
درخت لاغری بودم
درخت کوچکی بودم
بدون سایه ای برای کسی
تشنه تشنه
آنقدر که کویر داد می زند که
آنقدر که باد داد می زند که
آنوقت دلت می سوخت
آبم می دادی
چاقم می کردی
و توی سایه ام
می نشستی
اگر صدا بودم
صدای آرامی بودم
یک آه آرام
از آنها که
خیلی دیوانه ات کرده

- اینجا می توانم بگویم
هم صدا هستم
هم درختم
هم پروانه
ولی بیلاخ
نمی گویم -

ولی هستم

 
در این دو ماهه
هیچ شورت تازه ای نخریده
خیلی به فکر زندگی می باشد
و اصلن حواسش جمع است
رفتارش عادی است
فقط گاهی شبها
بیدار می شود
و توی خواب
قایم
گازم می گیرد

- هر چقدر بشوری هم
باز هم بوی آنجایش را می گیرد -

خوشحالم که
عادت
شورتهای تازه خریدن
از سرش افتاد
 


اوهایو هانه

سرما اتفاق کوچکی است
توی جاده
تپه هم
سنجاب کوچکی است
زمازم مردم
دیگر اکنون
به گوش تو آشناست
و اینکه
خوابهایت را
انگلیسی می بینی

- توی خونه بودیم
سمانه بود مامان بود ممد بود حمید بود بابا بود
سمانه شکایتم را کرد
بابا نصیحتم می کرد
حمید ملامتم می کرد
محمد پرسید
واس آپ
- واس آپ یعنی خوبی؟
-منظورش همین بود
وگرنه من که
خبر نداشتم
بابا
راجع به دکتر پرسید"دید یو گو؟"ه
یس
الکی گفتم یس
جواب بابا همیشه باید
یس باشد
مامان همش چیزهای
خوردنی آورد
نان
خودش
ماچ
دریا
هندوانه
حمید هم
لباس تازه خرید
هنوز تحویلم
نمی گیرد
من برای سمانه بوس فرستادم -

شبهای اینجا
ماه نیست
پشت ابرها
سکسی
ولی غمگین نیست

ماه سالم است
من ولی
همیشه تا
پاسی از شبها
نگران آسمان خانه ام هستم
 
"اشکال ندارد
تو هم بیا
خودت را بشور
شیطان نباش ولی
دستهای شیطان سردند
غروب نباش ولی
غروب رنگ
آب را
قرمز می کند
و تلخ نباش
مزه ی آبی که
آدم خودش را با آن
شسته
توی بهبود آدم
موثر است
نگاه کن
آن دور ها
نزدیک های در کشاله ی آبی
نوری موثر است
سهراب باش
به نورهای سبز از گوشه ها
رستگار شو"
 
در باره های آمریکایی

گفتار همیشه یک قسمت مهم از من بوده یعنی معمولن آدمها تا با من حرف نزده اند یک قسمت خیلی خیلی خیلی مهمی از من را ندیده اند. فکر می کنم آن چیزی که برای هر کسی از جمله خود من شاکینگ است این رفتار نیمه زهوار آمریکایی با واقعیتی به نام کلمه است. استفاده از کلمه به عنوان یک وسیله و فقط یک وسیله چیزی است که آدم تازه اینجا می بیند و ابدن توی فارسی نداریم فارسی اصولن به خاطر هر علتی زبان کنایه ها و تفاسیر است زبان مکالمات پیچیده در هر سطح صحبت با فارسی می گویی نه و گفته ای آره و یا برعکس و این را به شدت لطیف تر از هزار زبان دیگر گفته ای. من شخصن هیچوقت نمی توانم با انگلیس این کار را بکنم و چیزی هم که از آمریکا دیده بودم غیر این بود. یک نگاهی به فرندز بیاندازید کلمه توی فرندز دارد در سطوح مختلفی از معنا کار می کند ولی ساده تر تا همه بفهمند. توی تمام فیلمهایی که دیده بودم هم همینطور. بیشتر که حرف می زنی متوجه می شوی که نه، آدمند اینها ولی با تو حرف عمیق تر نمی زنند یا وقتی که می زنند نمی فهمی. تو داری از روی کلمه ها رد می شوی تاریخ کلمه ها را نمی دانی جالبش این است که آنها هم نمی دانند ولی یک حس مداومی که در طول سالها برایشان ایجاد شده انتخابی را درشان شکل می دهد که تو می فهمی سریعن که نمی تواتی. تو می آی چکار می کنی؟ یک آدم جدید می سازی که اینجا زندگی کند یک آدم محافظه کار ترسو که قیافه اش معتمد به نفس است. همیشه چهار تا کلمه ی اول را تگزان می گوید و سعی می کند بیشتر از آن از گلویش در نیاید. بعدتر از باهوشتر بودنت استفاده می کنی "کانسیدر ایت دان" می افتد توی صحبتت. یک خوبی این مملکت این است که برای زنده ماندن احتیاجی نداری که خوب انگلیسی بدانی...

یک کتاب حافظ اینجا دیدم به زبان انگلیسی از یک آدم خوش تیپی که بیچاره آنقدر خوانده بود که کلن چروک بود. سعی کردم از روی ترجمه ها اصل شعر یادم بیاید بعد به هراس افتادم از اینکه واقعن چقدر این دو دنیا از هم فاصله دارند. با حافظ انگلیسی فال گرفتم خیلی بامزه بود دقیقن به آدم می گفت بکن یا نکن. آمریکایی ها نمی توانند فارسی بدانند...

یک چیزی ولی که این مملکت را خوشگل می کند این همه آدمند که سعی دارند می کنند مدام که تعریف تازه اشان را تعریف مکزیکی چینی عرب ایرانی شان را از آمریکایی بودن ارائه دهند و این جالب است...

 
اوهایو دارد
سرد می شود
اوضاع اینجا سنگین است
فیلم های ترسناک همش
پخش می کنند
سگ خور
می توانی امشب
تا علامت نداده ام
آن لباس لعنتی تنت باشد
 
شیر
در غروب غمگین است
غروب هم
غمگین است
غمگینی
تفریح کردن غروب هاست
از آن بالا
شیرها را نگاه می کند
و دشت را
و آنقدر یک شب
چیز غمگین می بیند
که برای یک سالش کافی است
غروب
برعکس شیرها
چشمهای تیزی دارد
 
شب
اتفاقی نیفتاد
مثل همیشه بود
سقف را نگاه می کردیم
تو از گوشه های چشمهات
نگاه می کردی
حتمن
خوابیده باشم
من
مثل روباه های چاق خوابیده
لبخند می زدم
هنوز تا شب روباه
چند ساعت مانده
 
من از تو
معذرت می خواهم دنیا
انقدر که
از من انتظار داشتی
بچه ی خوبی نبودم
هیچ کار خوبی نکردم
به گدا ها کمک نکردم
وقتی که
مامان نبود
توی گلدان شاشیدم
و وقتی سمانه نبود
جای درس خواندن
در اینترنت پلکیدم
معذرت می خواهم دنیا
معذرت می خوام

خوب
حالا نوبت توست
کی می خواهی
از من عذر بخواهی؟

 
می دانم
که خیلی پر حرفم
و نباید
درباره ی این چیزها صحبت کرد
به هر حال ما
الان
واقعن زن و شوهر هستیم
حرفهات روم
واقعن اثر گذاشت
می روم جی آر ای هم
می خوانم
اینجا هم
فقط
درباره ی کلوخها
راجع به سنگها
ولی می شود
هر وقت پریودی
اینجا
راجع بت شعر بگویم؟
 
درخت دلش می خواهد
همینطو توی آسمان لمیده باشد
لیوان آب حوض جلوش
راز بقای گربه های کوچه ببیند
درخت
عشق خواب پاییزی است
ولی این بهار لامصب
این خارش
لامصب از پایین
تمام تنش ریخته باز هم بیرون
باز هم جوانه جوانه
کاشکی
تبردار واقعه
زودتر می آمد
 
هر ملتی فرهنگ خودش را دارد

فرض کن اینجا
دیار کارهای غیر اخلاقی است
فرض کن
مردم کلن
هیچکدام اینها
دلیل نمی شود ولی
که تو شبها
لباس پوشیده بخوابی
 
به جز همان قسمت
که اصل
مطقن
اوایل زندگی است
و من می توانم
رک
با تو ارتباط داشته باشم
الباقی چیزها
توی آمریکا
برعکس ایران است
 
واقعیت شب این است
که این ماه لامصب
تا طلوع یکماه دیگر ادامه دارد
و دیگر اینکه
لای شاخه از
پریدن پرنده ها خالی است
و این صدای شلپ
که مثل توی آب رفتن زن لخت است
به خاطر یک سنگی
واقعیت شب این بود
که ما همینجا گفتیم
- این جمله
تنها
برای پایان شعر بود
وگرنه شب همینطور
عین لحد
ادامه دازد-

 
اصلن مزاحم نشو بزار بخوابم
این جمله خیلی خنده دار است
 
برای اینکه یادت نیفتم
وقت مرتب کردن خانه
حواسم هست
چیزی را
روی بالشتها نگذارم
با چیزهای نرم کار ندارم
چیزهای خیس
و چیزهایی که
بوی مبهم دارند
مثل کاردستی ها
بیرون از تفکرات بیخود
درس می خوانم
و اینکه می گویی
لباسهات همیشه بهم می ریزد
احتمالن
باد است
باد هم من را
باد ولی من را
باید اعتراف کنم
الان
فقط گاهی
باد
من را
یاد نفسهایت می اندازد
تند تند
بریده بریده
بادهای فربورن
مرا یاد نفسهایت می اندازد
 
تا رفتی
یعنی بعد اینکه رفتی
گشنم شد
حالا که یادت افتادم
گشنگیم بدتر شد
ولی این اصلن دلیل خوبی نیست
احساست اشتباه است
هیچ چیز بین ما سکسی نیست
من واقعن
عاشق مطالعاتت هستم
 
سمانه دوش گرفت رفت
توی وان
بوش هست هنوز
ولی
سمانه دوش گرفت
رفت
 
این ملت
درسته بارونشون بیشتره
ولی کارون ندارن
مردمای کارون نون ندارن
نون سخته
نون همه جا سخته
نونم که اومد
دیگه لام
کارون باشی
بارون باشی
دیگه لام
 
همه چیز سریع شده انقدر که دیگر پرت می شود حواس آدم. نمی فهمم من دارم هی کند و کند تر می شوم یا سمانه به صورت جوگیری سریع شده می گند یریع می شوی تو هم می گویم هه معمولن به اکثر چیزهای دنیا می گویم هه واین هه از نظر خودم خیلی معنی دارد...
 
از جنایات من / پیاده

یه روزی تو راه
یه درخت دیدم
که دو تا برگ داشت
برگا
خیلی با هم
زرد و هپی بودن
یکی از برگا رو کندم
که حال اون یکی برگه
گرفته باشه

 
خانم مرضیه سر مزار آقا بنان

کامران جبرئیلی
بی بی سی

یک چیزی از این قوم زایل شد یک زحمتی در تن خیلی ها شاید تمام مردم گذاشت که حتی با مردن زایل نمی شود

Labels:

 
باید از
ebay
یه رادیو
و یک سبیل بخرم
و یک عصا
نه عصا رو بی خیال
گرون
ولی سبیل خوبه
رادیو رو بزارم بگم
گلها بخونه
نخونه؟
می خونه
می زنم تو سرش
می خونه
بعد بشینم روی صندلیم
بعد پاشم
گلای باغچه رو هرس کنم
دون دونه

توی آینه دیدم
هی
چقد سفید سفید شده
کله ام
هی
 
یک خال دیگه هست
که نه می شه اینجا راجع بش بنویسم
تو شعر
نه گذاشتی نشونت بدم دیشب
حالا اگه درس نداشتی امشب
اگه درس داشتی که فردا
یه کم می شه فرصت داد
ولی از یه کم زیادتر نمیشه
 
هر چی بزرگ شی
دستای من
درازتر می شه
نمی تونی
از توی دستای من
بگریزی
- به به چه کلمه ی خوبی آخر شعرم گذاشتم-
 
با یه زنه توی وال مارت صحبت کردم مسئول صندوق بود اونجا می گفت امشب تا یازده و نیم باید اینجا باشه فردام پنج صب بیدار شه باید انگار پرسید کجایی هستین؟ گفتم ایران گفت مادر ناتنی منم ایرانیه من خیلی سعی می کنم بهش زبان یاد بدم چار پنج تا کلمه ی فارسی ام من یادش دادم آدم خوبی بود با سمانه اینام آخرش گفت مرسی بعد گفت کدافظ سمانه سریع یه داستان سکسی رو کرد می گفت احتمالن پدره به مادره خیانت کرده و اینا از طرز فکرش خوشم می آد همه چی رو می تونه به همه چی ربط بده
 
طوفان که میشه
ماهیگیرا
میمونن
خونه
سقفا رو نیگا می کنن

هیشکی آواز نمیگه
ساکت و صامت
وخت طوفانا
دریا
به مردای دریا
مجال صحبت نمیده

 
روی دست چپش یک خال قهوه ای و کوچک دارد
و چند جای دیگرش هم
مثلن روی گردنش
درس زیاد دارد
هوم ورک زیاد دارد
و خیلی آدم جدی است
دوست دارد نوبل بگیرد
اسمش سمانه است
خدایا
می دانم که این دعایم تخمی است
و اصلن وجود نداری
ولی دقت کن
حواست باشد
هیچ دوست ندارم که یک کس دیگر
که خال دارد و اسمش سمانه است
نوبل بگیرد
الان کنار من نشسته
خوب نگاهش کن
زیاد نه
زیاد نگاهش که می کنند
یک جوری می شوم
خودت که می فهمی یعنی چه
 
سمانه
ژاکت کافی دارد
و قهوه ی کافی دارد
و خانه ی کافی دارد
و بخاری کافی دارد
و سرما نخواهد خورد
من هم سالم می مانم
چون جز سمانه
راه دیگری برای سرما خوردنم وجود ندارد
 
توی پای چپم یک ندای لرزانی می گوید
قرصهات را نخورده ای
می خورم
می خورم
بگذار وظیفه ات را
انجام داده باشی
قرص بیچاره
گر چه خیلی احمقی
 
خدا خانم مرضیه را بیامرزد

پنجره باز بود
در قفس باز بود
وقت پریدن بود
گربه نبود
و سهره پرید
 


داستان به گا رفتن یک قهرمان

- یک مردی
توی دریا می رفت
- خوب شنا می کرد
توی دریا رفتن افسانه است
- نه
مرد افسانه دوست دارد
مرد
عاشق افسانه است
- اوکی اوکی
داستان توست
- مرد توی دریا شمشیر پیدا کرد
- هاه؟
- شمشیر شمشیر
از همین ها که می برند
- حالا چه احتیاجی به دریا بود
آنوقت
من هم این داستان را می خواندم
- دریا مهم است
دریا برای همین دریا شد
مردها بروند تویش
دنبال شمشیرهای تازه
- هان
- خوب
- خوب؟
- خوب مرد توی دریا رفت
وقتی که شمشیر تازه پیدا کردی
باید دنبال یک
اژدهای تازه باشی
- بعد؟
- بعد مرد توی دریا
یک شمشیر تازه پیدا کرد
- دوباره؟
- دوباره
- خوب
بعد به اژدهایی رسید
که مناسب اولین شمشیرش بود
- شهید راه علم شد یعنی؟
- هان
شهید راه علم شد
- خدایش بیامرزد
- هان

 
باید آدم دست از دعا کردن برداره خدا اگه وجود داشته باشه احتمالن دست تنگ و غمگینه. اگه وجود داشته باشه با هم زیاد حساب داریم اگه کاری ازش بر بیاد حتمن انجام میده برام
 
مهتاب
سوار تاب بود
با ملیله ی باد
در های دامن سردش
مهتاب
آرام بود
آرام و سبز
مثل اینکه در ملافه سبز
سمانه خوابیده باشد
مشق هایش نوشته
درسهایش خوانده
استادش راضی
مهتاب
سوار تاب بود
 
یه شرکت ابلهی برای من قرار بوده دوربین بفرسته. دوربینش خوبه باتریش اشتباه بود توی دوربین نرفت ولی برام باتری درست رو بعد کلی وقت فرستادن. بعد اینکه باتری رسید شارژر قبلی بهش نخورد بهشون گفته بودم که شارژر اشتباهه احتمالن خود خرشون هم می دونستن توجه نکردن. باتری رو فرستادن حالا باتری به دوربین می خوره ولی به شارژر نمی خوره زنگ زدم می گم هلو کس کش من گفته بودم به تو خر که باید شارژر هم بفرستی فک کنم کلن همین یه یاروه اونجا می گه گفتیم کانون بفرسته حالا می آد کاش انگلیسیم بهتر بود برا جی آر ای نمیگم برا این میگم که کاش می تونستم یه طور فحشش بدم که یارو داغون شه...
 
یه روزی تو کویر به یک دری رسیدم
می شد از کنارش رد شد
فک کردم می شد از کنارش رد شد
گاهی آدم خیلی خره
فرق آسمون و در رو
نمی فهمه
اینو بعدن
فرشته ها به من گفتن
 
یه جایی (+) نوشته بود طرفدارای تراکتور توی ورزشگاهشون می خوندند که: گلین گداخ آغلیاخ/ورمو گولون دولدوراخ(بیایین برویم گریه کنیم و با اشکامون دریاچه خشکیده ارومیه رو پر کنیم)

یه حس خوبی داره. بهم چسبید

 
سمانه
پر می کند مرا سمانه
می آید از گردنم بالا سمانه
و یادم می آید که سمانه
و دنبالم می کند سمانه
و فکر می کنم سمانه
که سمانه
خاطراتم را سمانه
یادم داد که سمانه
و همه اش حواسم به سمانه
و کجا رفته سمانه؟
نکند سمانه
دوست داشت سمانه؟
حواسش بود سمانه؟
می خواهد امشب سمانه؟
بگویم یعنی به سمانه؟
موافق است سمانه
قرص دارد سمانه؟
روز چندم بود سمانه؟
دردش می آد سمانه؟

راستش از اینجا به بعد
زیاد فکر نمی کنم
 
آشغالهای کشتی را
و دوست های دخترتان را
بیاندازید توی دریا
ملوانهای قد بلندم
بادبان را بلند کنید
حلقه هایتان
توی گوشها
شب را
به سمت فهمیدن
ادامه دهیم
چند تا برده هم بگیریم
زنهایشان را لخت
شلاق می زنیم
پرت می کنیم تو دریا
شلاق می زنیم
پرت می کنیم تو دریا
به تمام کشتی ها
به جزیره ها
به نهنگ ها
ملوانهای دیگر
تجاوز می کنیم
هر جا که خسته شد کسی
توی ننو می خوابیم

شب رادیوی کشتی
آهنگ راک غمگینی
و صدای خش خش ننو ها
و غصه ی اینکه آدم
نمی تواند هرگز

شت
شعرهای جدیدم
پر از دزد دریایی است
 
احساس خوبی درباره ی اوهایو دارم اوهایو خیلی جای خوبی است این همه چیزهای تازه دارد و هیچ چیزی را هم از من نگرفته هر چه داشتم هنوز دارم. محمد هنوز هست با لباس سربازیش حمید هست با لباس عجیب تازه خریده. فری هنوز هست و مدام تکرار می کند که اوضاع خوب است و تشویق می کند به حال و حول بپردازیم لاله برای اصلاح من به یک فکر تازه رسیده محسن ساعت دوازده به وقت شرق آمریکا می رود خانه و مریم هنوز هم نگران طبر است. طبر هم دارد راجع به یک دستگاه تازه فکر می کند. خیلی خنده دار است ولی آدمها توی کله ام همینطور می مانند یعنی سن و سالهای مختلفشان با هم توی کله ام زندگی می کنند پنج سالگی آیدین می رود توی اعصاب چل سالگی مامان پنجاه سالگی بابا برای تمام بچه مدرسه ای ها کتاب می خرد. همه سعی می کنند به بیست و یک سالگی علی بگویند که حالش خوب است به بیست و دوسالگیش بیست و هفت سالگیش همه حواسشان هست سی ساله ی علی استرس نداشته باشد آرمین دارد سعی می کند مخ یک دختری را بزند که کنار ساسا نشسته و چارسال پیش ساسا هنوز دارد درباره ی هات چاکلت بزرگ حرف می زند. من هنوز هم توی آن ساختمان کذایی در کرج مستم. توی آن مهمانی کذایی گراناز توی خانه ی طبر اینها زمان پوکر توی شمال طبر کس کش مدام دارد شب عاشورا از پنجره توی کوچه می آورد بالا و علی سوسن هشت سال پیش هم دارد برای مردم جوکهای تازه می گوید. بعد تازه مردم از منی که این همه چیز با تمام اطرافش با هم توی کله ام تاب می خورد انتظار حواس جمع و تلاش بیشتر دارند. هشت سال مداوم است که بچه های نورد دارند با گایدها برای راه انداختن خط کار می کنند بچه ها خسته اند باید امروز کار را تعطیل کنیم تازه جدیدن قاطی تر شده سی سالگی ممد و سی و سه سالگی طبر رفته اند توی اعصاب بیست و شش سالگی هایم دائم تذکر و اینهاست. نامردی است اگر به همه ی اینها فکر نکنم حیف است که یکی از این خاطرات بمیرد همه حق دارند زندگی کنند تمام فکرها. بیخود هی می آیید می گویید حواست پرت نباشد ذهنت را متمرکز کن. دیوانه اید شما. برای پنجاه نمره بیشتر اینهمه آدم را بدهم به گا؟
 
اخلاق سنجابهای اوهایو هم مثل طبر است تمام سوراخهای دنیا را سر می زنند بدون اینکه توی کله ی فندقیشان بیاید یک لحظه که برای سیر کردن شکم به آن کوچولویی توی این سه ماهه ی زندگیشان کلن به چار تا فندق احتیاج دارند
 
هوای اوهایو من را یاد سمانه می اندازد. اول آفتابی است با صدای جوجه و بلبل بعد یک دفعه سرد می شود ده دقیقه بعد با صدای خش خش باد بعد دوباره بلبل و اینها و وقتی که می آیی بیرون که حال و حول کنی یک طوفان لعنتی هستیت را می ریزد توی کوچه. شبهایش معمولن ساکت و آرام است اولهایش واقعن خیلی آرام اتفاق می افتد

 
نه
کی گفته وحشی؟
من همیشه
مهربانترم
تازه نازت می کنم گاهی
عرقهایت را
پاک می کنم
و می گذارم دوباره لباس بپوشی
 
با کله زد توی آبگاش
بعد نشست روی سینه اش گفت
در می آریش یا خودم بکشم پایین؟
پاییز اینطور
با درختها رفتار می کند
 
پرزنتیشن یعنی
من یک ساعت
حرف می زنم با خودم
و فکر می کنم با خودم
و نقشه می ریزم برای وقتی که برگشتی
پرزنتیشن هم
باید
چیزی
شبیه نباشی های دیگرت باشد
 
چکار کنیم رییس؟
کجا بریم رییس؟
می شه من؟
هان؟
واقعن می شه من رییس؟
 
مردم اینجا
رنگ دیوارهای مهربان جنوبند
کمی روشن تر
دیوار های کاهگلی نرم
از آنها که
روی آن
باران باریده
مردم اینجا
مثل جنوبی هان
فقط تشنه نیستند همه
خسته نیستند همه
همه کولر دارند

 
اگر یک درختی خیلی بلند شود کلاغش جای بالاتری نشسته ولی دیده نخواهد شد. همین کلاغ بودن زیباست...
 
مردم قبیله ی من
غمگین و پر زورند
به تمام آمریکایی ها گفتم
شما
گنده اید فقط
ولی زور مردم من بیشتر است
شما خنده اید فقط
ولی زور مردم من بیشتر است
چون مردم من
شاعر با کلاس فهمیده ی
مخلص
فروتنی
مثل من دارد

 
الو
سلام
کلاغهای پارک لاله هنوز سالمند؟
هنوز دردمند حواسشان به توپ بازی بچه ها می گردد؟
سلام
الو الو...؟
 
اهل غرق

راه دور
مثل احضار ارواح است
زنگ می زنند
و تو
بی تابانه آنجایی
کجایی؟
"حال همه ی ما خوب است"
خوبیم
شما چه خبر؟
و صداهای پق گریه
حرفهای کوچک
مرده ها را آزار نکن عزیزم
مرده غصه ی خودش را دارد
ولایت بوسلمه
زیاد هم بدنیست
آب خاکستری
بهترین جای دنیاست
می خوابی
فراموش می کنی
ملت آدم را فراموش می کنند
 
می شود آدم
هر چقدر می خواهد
روی باد بنویسد پرنده
ولی هیچ کس نمی تواند
باد را
توی قفس بیاندازد
 
من از ساعاتی قبل از رفتنت
دلم برای تو
تنگ شد
و حالا که رفته ای
تنگی
آمد از گردنم بالا
حالا
شلوارم را می کشم پایین
و توی تنهاییم
به پشم های غمگین پاهایم
نگاه می کنم
 
Disco Disco Partizane

و در قبیل همین ساعات
به سوسن از جنسش
تجاوز شد
به رگ های دانه ی آبیش
زیر دستبندهای سیاش
به نازک صداش
به کله ی دوار از رو
به روی پله ها پایین
برای دانه دانه از جیغ هاش
تجاوزگرهاش
سیگار برگ داشتند
و بندهای سیاه از شلوار
شلوار چارخانه ی پایین
و سبیل
- سبیل از لحاظات مردها
در تمدن اکنون است -
داستان
از خواستگاری و اینها شروع شد
از بریدن گل نیلوفر
بستن دستها
به نقره های بدل
به رنگ سیاه
همه چیز
از پریدن کفتر شروع شد
بعد ِ چای
در قبیل از همین ساعات
سوسن را
سوار شتر کزدند
گرمی شتر لای پای زن
زن را دیوانه می کند
سبیل مردها
زن را دیوانه می کند
و نقره جات بدل
زن را دیوانه می کند
فکر جات نباش سوسن
همینجا بمان
بخواب
بخواب
بخواب
از همین امشب
آهنگ بعدی شروع شد

 
اگر آدم به قدر کافی باهوش باشد. یک اتفاق ابلهانه ای که در زندگی آدم می افتد انتخابش خیلی سخت است چون توی زندگی آدم صب تا شب فقط اتفاقهای احمقانه می افتد.
 
هلو
یو اس پی اس؟
آی هو ان اردر پلیز
پلیز
سمانه را
پیک آپ کن
بهش نگو کجا می بریش
صاف بیار اینجا
نباید
بداند که من خوابیده ام
گفته بوده
توی خانه درس بخوانم
هان؟
نه برادر
خوابده ام را ببیند
بعد
با هم
مشکل چندانی نداریم
 
عشقم را می دهم به یو اس پی اس
آنقدر که دور نیستی
دور از من
دور از یو اس آ
یک کیلامیتر که نزدیک است
می دهم بیاورد برات کتابخانه
یک کامیون شعرهایت را
و تصنیف هایت را
و بوسهایت را
و بالکل چیزهای خیلی تخمی را
که
می نویسم رویش
"خانوم دکتر پلیز"
مردک ابله خودش می فهمد
هیچ کس دیگر انقدر ابله نیست
نداند تو
خانوم دکتر من هستی
جای کونت
روی زانوهایم هست
 
مهاتمای من
از روی کوهها طلوع خواهد کرد
و در میان کوهها فرو
و من
با ماهاتما
درباره ی
نانوشته های کاماسوترا
عمیقن
بحث خواهیم نمود

 
یک بابایی آمد در خانه خوش تیپ با کلاس زرد گیر داد به من مودبانه که هشت دلار بده محض خیرات و هی هم می گفت انجمن سرطان که قلب من به درد بیاید ولی اصل قضیه اشتراک یک مجله ی تخمی بود من هم آن وسطها داشتم تلفن هم حرف می زدم و کلن طرف توی اعصابم بود هی بهش گفتم پول ندارم تو کتش نرفت گفتم زن ذلیلم زنم خانه نیست تو کتش نرفت گفتم حال این کارها را ندارم تو کتش نرفت مخم ریخت بهم آخرش در خانه را باز کردم گفتم بابا من خودم محتاج صدقه ام صدقه بدهم چی؟ نمی خوام نمی خوام نمی خوام طرف سرش را انداخت پایین رفت. آمریکا یک خوبی که دارد این است که خودش قانونهای خودش را به آدم یاد می دهد
 
بعد اینکه بچه مان را کشتم
تمام دوستهات را می کشم
و تمام استادهایت را
بعد می روم با خیال راحت
روزنامه می خوانم
انگار نه انگار اصلن
اتفاقی افتاده

تو هم مثل من سفاکی
راستش فکر می کنم
از حسادت من
زیاد هم بدت نمی آید
 
پنج روز اولی که دریا مرد
ما فکر یک درخت دیگر بودیم
بال تر
پر ماهی تر
بعد داستان حوضهای غریبه پیدا شد
چرخش قفل ها
در کلیدها
خنده های زیرکی
زیر لب
عشوه های طولانی
روز هفتم
طبعن
انتهای آفرینش بود
رزمناو دشمن
تا در حیات مان آمد
گیسهای طلاییش
و شلوار جین تنگ
مادرم زیر زیرکی می خندید
همه فهمیدند
رزمناو دشمن گی بود
گیر داد
گفت
"دریای من را
کجا بردید؟"
تمام زنها می خندیدند
رزمناو دشمن گی بود

 
بیا
باز هم بخوابیم
خسته ام
دلم می خواهد
چشمهایم را ببندم
و وقتی که بیدار می شوم
چیز گنده ای از تو
راه نفسهایم را
بریده باشد

گنده باش
گنده تر باش
 
چرا آتئیست نیستم

اعتقاد مثل یک مقامی است یک پوزیشنی که من را می منزجراند این فکر که نقطه ای برای بند کردن خود هست و می شود دوباره دنبال یک بیلیفی بود آرامش خوبی است من اگر آرامش احتیاج داشتم تریاک می کشیدم مزاحمتش برای دیگران دود آن است که کیف ملایمی هم برایشان دارد بگی نگی. تازه می گویند سکس را هم بهتر می کند و خیلی خوب است. به نظر من اعتقاد به وجود نداشتن یک چیز نابود کن فلسفه ی بی اعتقادی است به آدم آرامش می دهد ولی آدم را به لجن می کشد.
باید اعتراف کنم که نسبت به الباقی آدمهای خرافاتی آتئیست ها موجودات بهتری هستند حتی بهتر از یهودی ها ولی اگر آدم بیشتر دقت کند می بیند (منظورم از آدم خودم هستم همیشه منظورم از آدم خودم هستم) نکته ی اصلی هر دینی خدای آن دین نیست که همیشه مطلقن بی آزار است و اصلن وجود ندارد مشکل دین ها خرافاتشان پیامبرانشان کشیشهایشان لباسهایشان و مراسم دینیشان است. اینها نه تنها پیامبران خودشان را دارند که مشخصن دارند اجتماع خودشان را هم دارند و همه شان هم را مرتد می دانند لباسهای خودشان را می پوشند کتب نوشته ی خودشان را دارند که معمولن خودشان هم کتابهای خودشان را نمی خوانند. تمام چیزهایی که دین های مختلف و از جمله آتئیسم دارند اعتقاد پیروانشان به یک چمله است و شاید کوتاهتر از یک جمله...

آتئیسم یک دین قرن بیست و یکمی است که در مرحله ی رشد و نوآوری و ایجاد تمدنهای تازه است. نوبت خونخواری و کشتارهای آتئیست ها هم می رسد مثل بودایی ها یهودی ها مسلمانها یا مسیحی ها. ترجیح می دهم از دنیا ناامیدیم را ببرم و غرورم را. تا اینکه به امیدها و روشهای حل و کثافات باقی آلوده تر باشم...

فعلن که می توانم اهل هیچ خرافاتی نخواهم شد
 
آدم یک مدتی داد می زند "خدایا خدایا کمکم کن من خیلی تنها هستم" بعد صدایش ساکت می شود و می فهمد خیلی بیشتر از آنچه فکر می کرده تنها ست
 
پیراهنهایت رسیده نگران نباش تا نپوشیده باشیشان میلی برای پاره کردن آنها ندارم خیالت راحت فعلن تا برگردی سالم می مانند
 
باورکن تنها دلیل اینکه چروکیده نمی شوم این است که نمی خواهی چروکیده شدن کار مورد علاقه ی من است من واقعن خوشم می آید شبیه ماهیهای توی بالکن با چشمهای سفید و نفسهای از شماره افتاده چروکیده شوم و بمیرم از تشنگی. تشنگی از دنیا برای من یک جورهایی لذتبخش است چروکیده می شوی ساکت می شوی میمیری. ولی چروکیدگی از تو یعنی تشنگی از تو صافم نمی کند عصب هایم کشیده می شود و شروع می کند به لرزیدن و این تشنگی اصلن احساس خوبی نیست
 
یادم می آد
اون زمونی که من
تو حیات خدا
یه نقل ریزی بودم
روی قالیچه
زیر پای مردم
یه چیزای کوچیکی یادم می آد
تا یکی داد زد
"مادر این قالیچه رم
یه آبی بزن حالا"

 
خوبه آدم همیشه یادش باشه از چی دنیا خیلی بدش می آد اینجوری سرش به اون یه چیز گرم می شه یادش می ره هیچ چیز دنیا رو دوس نداشته
 
یه تیکه از طناب سرنوشت
گیر کزده تو انحنای گلوم
سرش تو چسبیده بودی
من تو کار مکیدن تو ام همیشه
حالا دنیا
درم بیاره
جرم بده دنیا
چار تیکه ام کنه دنیا
ولزم کنه
به تخمم
حتی اگه چشامو با تخمام در آورده باشه ام
به تخمم
من تو کار مکیدن توام همیشه
حتی اگر که یائسه باشی
 
کاش عینکت هم بود
تو کتابخانه
همه می فهمیدن
چقدر گیک تشیف دارید
 
شب
دمدمای صبحه میفهمه
آخ
خیلی از غروب گذشته
پروانه هاشو جمع می کنه دور هم
می گه الان
وقتشه
صبح نزدیکه
باید وصیت کرد
دوات بیارین
قبل اینکه دوات بیارن
تک و تک
صب نیومده میرن
بیارن هم
قبل خورشین بیان
ما رفته
 
از همین حالا
حاضر باش
تصمیم گرفتم
امشب هم
مرتیکه باشم

 
داره سایه های من رو
دنبال می کنه همش
خاطرات من همیشه یادشه
لااقل وقتی
اومد خونه یادش می آد منو
اگه نیومد
در هر قوطی رو باز کنه
خودم رو توش گذاشتم
در هر کلوزتی
من قایمم
یکی توی هر طبقه
بعد یادش می آد منو
حتمن
یادش می آد منو
 
عمامه اش بنفش بود
و دائمن
توی کوهها می نشست
سه چار بار جبرییل آمد
دو بار خدا تمرکزش را به هم زد
گریه کرد
"این مردم ابله چرا همش باهام
تماس می گیرند"
 
KISAME

یه راه آرومه
از فردا تا دریا
تو فردا
ماهیای درشت هست
سنگای تیره
تو دریا
اتفاقای گنده هست
سرنوشتای بد
ماهیگیرا
می رن فردا
از دریا
ماهیای تیره می گیرن
زناشون
رو اجاقاشون
ماهیای تیره می زارن
دود تیره از اجاقا بالا
هی بالا
تا فردا
که ماهیگیر
می ره سراغ ماهیای تیره تر
تو دریا
 
خیلی اتفاقای خنده دار می افته
که اصلن خنده دار نیست
خیلی از جر خوردنا هست
خیلی از صداهای آخ
صداهای ریز خنده
که باید آروم
همونجا که هست
لای پتو ها بمونه
یه چیزایی بیرون هست
که مال مردمه
بزا مردم
با همین چیزای کوچیک
خوش باشن
لباسم مهم نیست
مگه این شورت کوچیکا که می پوشی
دونه ای چند دلاره

 
سیفون جهان کشیده است
تهویه روشن
شورت راه راه پایین
دنگ
.
.
.
آه
در مستراح بارگاه
نشست
"بنویس
ابتدای همه چیز"
مکث کرد
"می نویسی؟
اولش
کلمه بود"
و خطوط عرق روی پیشانی
صدای نفس
و بعد
"کل...مه
بود"
و گفت
"هاه
از این به بعدش آسان است"
 
پیتر پن، پن ساله بود

توی هر هزار کتاب
نوشته هزار پام
پرواز می کند
"من چرا نمی پرم مامان؟
پیتر پن
وقتی پرید
چند ساله بود؟"

چینی ها اعتقاد داشتند
هزار پا
برای پریدن
باید سبیل داشته باشد
"من چرا نمی پرم مامان؟
پیتر پن
وقتی پرید
چند ساله بود؟"

درختها اعتقاد داشتند
برای پریدن آدم باید
بال داشته باشد
تا سوپرمن آمد
و باکلاس درختها ضایع شد
"من چرا نمی پرم مامان؟
پیتر پن
وقتی پرید
چند ساله بود؟"

انقدر بهش گفتند
ورپریده
تا آخرش پرید
دو تا پره ی قرمز به گیسهاش
با دو تا پهن باد کذایی چادر
در حمایل شانه
"من چرا نمی پرم مامان؟
پیتر پن
وقتی پرید
چند ساله بود؟"

دلم برای دویدن تنگ است
آخرش باید این را می نوشتم
دلم برای دویدن تنگ است
"من چرا نمی پرم مامان؟
پیتر پن
وقتی پرید
چند ساله بود؟"
 
- کاری با من نداری؟
- نع
- برم سر کارم الان؟
- نع
- حالت خوبه الان؟
- ...
- این یعنی نع؟
- نع
- پس یعنی چی؟
- ...
- ...
- باشه برو
 
دوباره
با لباس سیاهش اتفاق افتاده
با گیل گیل گیسو بر
روی پیشانی
و تند
تند
تند
آنقدر که هر ناتوانی دنیا را
مثل سنجاقک
مثل پروانه
من
آرام
از میان شب
گذشتم
مثل ماه
نگاهش می کردم

- به به چه جالب چقدر سکسی اتفاق افتاده

کشیش ها خوشحالند
گالیله بدبخت شد
ماه در کمال بی رحمی
پق
توی پیشانی شب
ایستاده بود

 
نگار کم عقل من


سمانه را کلی از سرمای اوهایو ترساندم و گفتم که به جای این لباسهای اجق وجق و نیمه عریانی که خریده برود برای خودش یکی دو تا پولیور انتخاب کند خیلی جدی حرفهام را تایید کرد بلند شد رفت پشت کامپیوتر و یک نیم ساعتی به اینترنت ور رفت بعد یک لینک برایم فرستاده می گوید "علی جونی این به نظرت خوبه؟" من واقعن این دختر را خیلی دوست دارم
 
دیوانه ها شاخ و دم ندارند، سبیل دارند

شیطان دیوانه نیست
خداست که دیوانه است
با همان سبیل حنایی
چشمهای قرمز
خداست که
همش
توی کوچه
تکیه می دهد بر دیوار
به آخوند محله می گوید
"سام لیک"
به همسایه های چاق محله می گوید
"سام لیک"
و برای دافهای کوچه
کلاهش را برمی دارد
شیطان
در اتاق بالاخانه
در طبقه ی هفتم
توی تنهایی پارتی می گیرد
راک قهوه ای
صدا می کند برا خودش
مشروب ارزان می ریزد
و هر چه خدا
با سبیلهای آویزان
توی در می کوبد
خدا را راه نخواهد داد
خدا خودش هم می داند
دل تمام دافهای کوچه
پیش شیطان گیر است
 
ترسم از این نیست
که یک روزی نتوانم
خودم دیگر
شلوارم را بکشم بالا
هراس من از این است
که روزی
وظیفه ی
پایین کشیدن شلوارت را
به من ندهی
 
تاریخ
باند پیچی ملایم نیست
تاریخ برای
کشور مرده
یک دیلدو بزرگ است
که هرگز او را
باردار نخواهد کرد
 
به هیچ وجه از بدبخت شدن و خاک توی سر شدن خوشم نمی آمد ولی اگر یک روز صدا بزنی پایه های بدبخت شدن به پیش کاپشن پوشیده دم در منتظرت هستم
 
خداوندگار آدمهای کس خل، دیوانه ایست که گوگل را برای "اشعار کیری" سرچ کرده بعد توی سرچش تا صفحه ی دهم رفته و بعد آمده توی بلاگ من، من جدن به همچین آدمی احترام می گذارم
دیوانه تر سه تا از رفقای عشقی منند که راجع به "اشعار عشقی درباره سمانه" سرچ کرده اند و آمده اند اینجا

 
اقیانوسی سرد با تراکتورهای وحشی

توی دریا
به عنوان کشتیبان
یعنی دیده بان کشتی
من یک
تراکتور دیدم
توی دریا پریدم
بچه ها گفتند
داد زدند
خندیدند
"دزد دریایی برگرد
دزد دریایی احمق برگزد"
دستمالم از سرم افتاد
تراکتور
به من لبخند زد
و برایم دست
تکان می داد
با هم رفتیم
به مزرعه ی دریاییش
مرا شبها
روی تخت
کنار لاستیک هاش می گذارد
 
درخت
در تنهایی
توی باد ایستاده بود
سفیدی باد
لای گیسوانش
و نرمی پرنده در
لای شاخه هاش

درخت
توی تنهایی
ایستاده بود
 
هیچکس پستای بلند من رو نمی خونه بهتر این رو برا خودم نوشتم

داشتم فکر می کردم چطور شد اسم اینجا رو گذاشتم چلچله؟ اولش یعنی هشت نه سال پیش که اینجا رو شروع کردم به خوندن حرف هودر بود که شروع کردم پرشن بلاگ تازه وا شده بود. خوشم نیومد از پرشن بلاگ و بعدش اومدم بلاگ اسپات آهان الان یادم اومد یکی توی گویا یه چیزی نوشته بود فک کردم دوست دارم جواب بدم دادم قبلش برا یکی نظرم رو راجع به شعر نوشته بودم که خوب الان که می خونم برام خنده داره. بعد نظرم رو راجع به کتاب شمس لنگرودی نوشتم اینا هنوز ربطی به چلچله نداره. الان همزمان دارم نگا می کنم آرشیوم رو. پست بعدی ام باز جوابه به یه وبلاگی فک کنم توت فرنگی بود. کار خوشگلیه ربطی به هیچی نداره. هنوزم ربطی به چلچله نداره

بعدی سیاسیه راستش اون موقع یه دو سه سالی بود که دانشگاه سیاسی می نوشتم. یا برا تک و توک هفته نامه های تخمی اسمش یادم نیست. دوس داشتم سیاسی بنویسم سیاسی بودم یک جورایی مث همه ی بیست و دوساله های عالم می خواستم تعریف خودم رو از سیاست درس کنم. شهاب بیچاره نوشته بود توی راهپیمایی فلان دولت هیچ کس نیومده بوده همه جا ساکت بوده که نبود...

"راستش شهاب حرف منو بخواي دلگيرم خيلي از اينکه هنوز ميشه اينهمه آدمو جمع کرد که نپرسن که چي ؟ کجا ؟ ولي گول زدن خودمه اگه بنويسم نبودن وقتي هستن ، اگه بنويسم که کم بودن وقتي زياد زياد زيادن ، مردممو ميشناسم بد بد بد بد بد شدن، ته بد، ولي مردم منن بيايم بالا بريم پاييين همينن که هستن، صبر کنيم بايد نگامونو بيدوزيم تو چشاشون تا که يه روزي خدا اگه خواست گريه اشون بگيره..."

تا اینجا و دو تا پست بعدش مال پرشن بلاگه بعدش اومدم بلاگ اسپات احتمالن چون فکر می کردم پرشن بلاگ جواده. اون موقع هودر یه راهنما برای بلاگ نوشتن تو بلاگ اسپات نوشته بود. دمش گرم نمی دونم آدم کدوم طرفه شاید اینجور که اینترنتیا میگن هر دو طرف ولی به هر حال من خر کلگیه نوشتنش رو دوس داشتم و اینکه همیشه مثل طبر دوس داشت کار تازه بکنه.

بعدی رو برای راشدان نوشتم اون موقع لینک شدن تو گویا رو دوست داشتم اینکه ییهو یه روزه هزار و پونصد تا هیت بخوره به آدم خیلی خوب بود اینم اول چلچله نبود ولی. نمی دونم اول چلچله سر شعر نوشتن با شهرام بود گرچه سه سال بعد بود اون موقع. قبلن گاهی دیوونه می شدم یکی دو تا پست بیشتر بزارم یه کم بعد شروع بلاگ بود که رفتم اصفهان ولی آپدیت همیشه یکی دو روز یه بار بود تو حد یه پست گاهی ام کمتر.

بعدش این دیوونگیه نوشتن شروع شد این نوشتن بی وقفه و بلا انقطاع درباره ی هر چیز تا همیشه یه چیزی که هیچ جوره تموم نمی شد. از اون به بعد دیگه هیچ جا جز تو وبلاگم ننوشتم وقتی که تعطیلش کردم نوشتم وقتی که محدودشم کردم نوشتم زیاد نوشتم و همیشه نوشتم. بهم گفتن این ولنگاری لحن آدم رو خراب می کنه ولی من خودم رو شعرم رو به ولنگاری نسبت به دنیا تبدیل
کردم...

حالا روی کلمه های خودم وای سادم روی نوشته شده ی خودم تاریخ نگاری همه ی چیزام. می دونم وقتی اینجا رو شروع کردم خیلیا می نوشتن ولی تا حالا هیچ وبلاگ یک نفره ی غیر اتوماتیکی رو به هیچ زبانی ندیدم که انقدر نوشته داشته باشه. گاهی می شینم خودم رو می خونم جوونیم رو می خونم بزرگ شدنم رو می خونم


گاهی می شینم نگاه می کنم توش که چه جور عاشق شدم چه جور انقد به سمانه خودم رو مالیدم تا چ ی چلچله به سین سمانه چسبید. سمتنه من رو اینجا دیده بود. گاهی میام اینجا از سر سمانه رو میخونم...

این خیلی خوبه...

راستی واقعن چطور شد اسم اینجا رو گذاشتم چلچله؟ کی این شعار "دست خودم نیست زنا رو دوسشون دارم" اختراع شد؟ موهبتیه که آدم خودش رو فراموش می کنه ...

 

   
 
  Susan Meiselas / Magnum Photos 
 

USA. Tunbridge, Vermont. 1975, Carnival Strippers

 
 

  Goolabi , Roozmashgh(Peyman) , Deep-hole , Sepia , Forb. Apple , Vaghti Digar , Pejman , Ahood , Bahar , Banafshe , Halghaviz , Hezartou , Last Jesus , Ladan , Costs , Tireh , Goosbandane , Tabassom , Aroosak1382 ,   Shahrehichkas

 
        Zirshalvari
        Welbog 
 
       Bi Pelaki (Me & Shahram)
 

   SHAHRAM