Persian
based weblog dedicated to literature and cultural interests author prefers
to be called as Ali Chelcheleh if you are not inranian try myENGLISH SITE
کس کش الان حالم خوب نیست و خسته ام و حرفهایم ته کشیده و اینها الان وقت خوبی است قول می دهم ساکت باشم این خنجر لعنتی را بزن و خلاص کن من را و تمام. بین اینجا بزن بین دو تا شانه من تحملش را دارم قول می دهم نگویم نامردی قول بده ولی که بازی دوباره از سر نشود.
وقتی آدم منتطر مردن است. نمی میرد. یعنی آدم مثلا هزار سال مردن را انتظار کشیده. صبر کرده دعا کرده حتی و اینها و مرگ نیامده. ولی توی زندگی هر کسی یک لحظه ای هست که شک کرده و با تمام وجود آرزو کرده زنده بماند. مرگ در یکی از همان لحظه ها می آید...
به آسمان رم نگاه کرد. "من دارم خسته می شوم علی. قرار نبوده انقدر طول کشیده باشد ماه را برای من آوردی؟" گفت. "اسبی از آسمان می گذشت باز صدای ناله می آمد" گفت " "هر بار که زنی آه می کشد اسبی از آسمان رم می گذرد هر بار که اسبی از آسمان رم می گذرد اسبی بر زمین شیهه می کشد هر بار که اسبی شیهه می کشد گلی می روید هر بار که گلی می روید کودکی به دنیا می آید هر بار که کودکی به دنیا می آید زنی آه می کشد" گفت "دنیا همینطور دنبال هم می آید مثل شهابی از آسمانی و آسمانی از شهابی" بعد گفت "راجع به خنجرت به نتیجه ای رسیدی؟" به من نگاه کرد و خنجری که توی دستهایم می لرزید.
یکجور مخوفی گیجم. نمی توانم انتخاب کنم. نه می توانم بروم نه اینکه بمانم. یکجور مخوفی گیجم. خسته ام از تمام آدمها. فکر می کنم باید کاری کرد. تصمیم راسخ می گیرم که کاری بکنم ولی یک طور مخوفی گیجم...
گفتند "این درخت مثل پروانه است توی شاخه هایش نرو نسیم درختهای اینجوری برای بادهای این جوری بدشگونند" گفتم "این درخت مثل پروانه است توی شاخه هایش نرو نسیم درختهای اینجوری برای بادهای این جوری بدشگونند" گفتم ولی می روم دارم برای بادی که مثل من برای هر بادی نه برای بادی مثل من توی چشمهایش چیزی است و شاخه هایش آرام وقت بوسیدن من را دست می کشند گفتم ولی دارم می روم انگاری
تی ر خام من تی ر خام بور به نور سیای الا تی تین دوسنه دارین هر جان که خاصه می من گین من قربون شما شم من؟ تی ر خام هی درن گونش من گین سلکت کن سلکت کن اولاغ گوش کون مین تی ر خام گات دت؟
برا حیات خرابه دژ گلدون علی مونه یادش نیارید به یادش نیارید از این خونه کهنه کیا رفتن علی مونه خونه اشو نه برا لونه اشو نه برا علی مونه خونشه برا هر طوری
من از غفلت خودم دفاع می کردم آفتاب زده بود با یال و کوپال و بیرق و بارو با نم روی برگها با چراغ ستاره رو کوه با شمع نور بارون تو آینه خواب من از غفلت خودم دفاع می کردم
با قیافه ی رپ خفاشی آقای مردم ملت که شما باشی رفته بوندین سر بون آخر و پر کشینده بوندین تو پرکشینده بوندینو رفته بوندین و توی را مونده بوندینو گریه کرده بوندینو خط سیای چشمو درشت تا که اوساط پی تون کشینده بوندینو آواز غمگین زاری خونده بوندین و حرفای غمگین گفته بوندین و بع گفته بوندین و بع ییهو از تو ستاره ها سوراغ مانو گرفته بوندین آقای مردم تمومی عالم که شوما باشین مام مثل خوابی که آفتو چشممون خورده باشه گفتیم تمونه خانون آخر سوراغ ما ر گرفتن خوشحالیم آقای مردم تمونی عالم که شوما باشین مانه گذاشتین و رفتین به رای جعده انگار نه انگار ما ول هنو مبتلاتونیم
یک گل روی قبرم به قدر دنیا ارزش داشت به قدر خوابیدنم کتابهام و مردنم ارزش داشت یک گل روی قبرم و یک بوسه که من از آن پایین برای سینه هایت فرستادم به قدر دنیا ارزش داشت
این مفهوم بی نهایت چیز غریبی است. لااقل خیلی زیاد که ما الان با آن مواجه ایم. الان از خودم می پرسم که وظیفه آدم در مقابل بی نهایت چیست؟ فکر می کنم اینترنت و ماهواره آدمها را با مفهوم بی نهایت آشنا می کند قبل اینکه بمیرند. واقعیتی که نمی شود از آن فرار کرد این است که ما آدمها حدودا در یک بازه از توانایی هستیم ذهن ما توانایی کاوش این همه را ندارد یعنی در قرن جدید ما به جای غور، مسخ دیدنیم. دیدنی که اطمینان داریم برای دیدن همه اش ناتوانیم. یادم هست یک وقتی فهمیدن اینکه دیگر چی را باید بخوانم یا بدانم پروسه لذتبخشی بود که لااقل یکروز طول می کشید. این همه کس شرات به خاطر این بود که طبر برایم سه تا DVD آورد که همه فیلمهای کاستاریکا تویش بود. یادم آمد که با هر کدام از این فیلمها چه غور و تفحصی کرده ام بعضیهایش را چند بار دیده ام با بدبختی تکه هایی را که نفهمیده ام از روی ویدیوی داغان ریوایند کرده ام هزاربار آرزو کرده ام کاش اوضاعم مثل الانم بود. آدم وقتی یک چیزی را آرزو می کند باید مطمئن باشد که چیز خوبی است و واقعا ظرفیتش را داشته. کلا به مفهوم ظرفیت معتقد نیستم زیاد. ولی حالا که این فیلمها دارد کپی می شوند. و پشت سرم دارد 300-400 کانال برنامه پخش می شود و همزمان هم از یک دیتابیس اینترنتی دارم آهنگ گوش می کنم. دارم به این فکر می کنم که بی نهایت خوب نیست اصلا. و این مقدار از هستی برای من لااقل خیلی زیاد است. و غور کردن توی یک چیز کوچک احتمالا باید چیز جالب تری باشد. یعنی الان به خاطر ناتوانیم در جذب این همه ناراحت نیستم. فکر می کنم این جهان پر از تصویر و کلمه فی الواقع هیچ چیزی نمی دهد به ما. مثل یک شیر آتش نشانی دارد آبی را که نمی توانیم بنوشیم فواره می زند. وقتی به دنیاهای دیگر نگاه می کنم. این همه کلمه که مسلما یک اپسیلونش هم به من نمی رسدعذاب می دهد من را و راستش خسته ام می کند. من گاو نیستم اگر یک سیاره علف به من بدهند احساس خوشبختی نمی کنم توی چشمهایم فقط اشک جمع خواهد شد. کاش می شد توی اصطبل خودم می ماندم...
نشسته بر کوهی و کوهی در اوست. ماه را می نگرد. خنجری در کنارش می گوید "تو هم نمی کشی من را نه؟" می گوید "اگر تو هم نکشی من چه جور غم بی ماه بودن را تحمل کنم؟" می گویم "ماه مال آسمان است ماه را نمی شود گرفت" می گویم "عاشق شو گاهی کمی گاهی شراب بنوش شراب زلال رومی از آنها که در سرسرای سلطانی جنگجویانت می نوشند" می گوید "به آدمها اعتماد ندارم نه آنها که تعظیم می کنند نه آنها که قد می افرازند نه آنکه با من خوابیده نه آنه از من می گریزد دنیا به دست آوردنی نیست مثل ماه دنیا با حسرت نگاه کردنی است" می گوید و آرام خنجرش را روی صخره ها می خراشد. "ماه را برایم بیاور علی ماه را برایم بیاور یا خنجرم را به من بزن و یا ماه را برای من بیاور" شب شب از زیادی ستاره ها مرطوب است. شب همیشه شاه را افسرده می کند. از توی دره صدای خنده می آید "کالیگولا جاوید کالیگولا جاوید" سرش را می گذارد روی زانویش و گریه می کند...
باد سنگ سرد در قبایم افتاده مثل مرده ها تا سنگ می رود آرام در استخوانش - مثال خوبی بود؟ هیچ وقت تا به حال مرده دیده ای؟ - رنگ مرده ها سبز است توی قبر ساکت می خوابند باد سنگ می وزد بر... - جان! جان ادواردز! باد سنگ می وزد بر من باد سنگی مردم باد سنگی شمشیر باد یاد آدمی که می میرد بادی از سرزمین خسروی مرده جان! جان ادواردز! ریشه های درخت بلوط شیرینند ریشه های درخت گز تلخ است ریشه های علف ها را جان ادواردز به جان شما قسم من در عمقی عمیق از آسمان دفنم ریشه علف تا باورکنید من را ادواردز جان جان ادواردز عزیز دندان پیش اسبی ام عزیز گیسوان طلایی بر باد باد سنگ از لای توی کفن هایم جان ادواردز اسم اصلی شما جان است؟ من مرده ام جان جان ولی مردن من هم من هم مرده من هم اسم دیگرش جان است
deal کردن با این دل بریان بیچاره دشوار است and so برای اینکه بگویم چه قدر گیجم قید دشواری است تنها می دانم که از آدمیان دورم و دوری آدمیان من را و نزدیکی آدمیان من را و من کلا
برونکا آخرش شکست می خورد چوبین پیروز می شود مچ بند قرمز روزی خواهد درخشید خرسهای احمق و پروانه های ساده دنیا همین است دره های تاریک و عنکبوتهای فلزی و روزها که می پرند از هم سرخ قورباغه ای در دهان قورباغه ای
فکر می کنم تلاش من برای شبیه دیگران شدن مطلقا شکست خورده است. من دارم شبیه هیچ کس نمی شوم و رابطه های من با آدمها به شدت تخمی است. یعنی یک چیز مزخرف شکننده که خودم اطراف آن تصوراتی که به آن می گویم آدم، ساخته ام. آدمها خودشان را و هم را تبلیغ می کنند. تخریب می کنند. من را ارزیابی می کنند. و مطمئن می شوند که صحیح ارزیابی کرده اند و وقتی پیش بینیشان غلط در می آید. اندوهگین می شوند. و من باید برای اینکه خوشحال شوند همان کاری را بکنم که پیش بینی کرده اند. مثل موشی که برای رسیدن به جایزه اش باید توی همان راهی برود که دانشمند پیش بینی کرده. یک جایی اشتباه می کنم. من شبیه موش های دیگر نیستم و آخرش یک جایی را اشتباه می کنم. نه جایزه ام را می گیرم و خسته می شوم. می روم گوشه قفس و برای خودم فکر می کنم. بذار دانشمندهای ابله به من بگویند موش احمق بگویند موش مریض.
یک تنفس آرام یک ملامت کوتاه "ریدم به این زندگانی" یک افسوس "جدا خیلی محمل بود" یک آرزو "کاش غمهای کوچکی داشتم" و یک تلاش ساده "نه نمی شود امکان ندارد دیگر زنده باشم" بعد هم تمام شد خلاص من رفته بودم
شت از توی دنیا من شت فقط از توی دنیا من من فقط از میون آدما طناب دارو گردن من انداختنو هول دادنم میون دره سنجابای نامرد صدام زدن از میون درختا "کره خرو هوهو کره خرو هوهو"
الان که فکر می کنم این اتفاقی که در من افتاده باعث شده که تمام مردم دیگر غیر از تو که از من متنفر شده ای من را خوش داشته باشند. عادت من به تمسخر همه چیز آزارشان می دهد کمی ولی کم کم با من کنار می آیند. یعنی به این نتیجه می رسند که من زیاد هم آدم بدی نیستم. نمی دانی چقدر خوش دارم که تو مثل قبلا ها کمی دورادور حتی به صورت ملایمی من را دوست داشته باشی. ولی فکر که می کنم می بینم خودم را مثل احمقانه ترین شعرهایم یکبر و یکباره نوشته ام و پست کرده ام. معتقد نیستم که عوض شده ام من فقط سبک عوض کرده ام مدرن شده ام. هنوز هم به سرنوشت معتقدم و معتقدم اتفاقها فقط وقتی که قرار باشد بیافتند می افتند... عجله ای ندارم هر چقدر که می خواهی می توانی صبر کنی...
شک مثل ثعفذ در جا نم نم شعله دوانده ری را پیش من تا کنار ریشه شک به حتی خودم در بیداریم به زنده بودنم به اینکه دوستم می داریم شب به من گفته سعی می کنی از من سعی می کنی من را شب به آنجای مادرش خندید من از رو نخواهم رفت
کمیته نفهمد ما مستیم کمیته نفهمد خندیدیم کمیته نفهمد من کجای شب را بوسیدم و بعد شب عین گرگها با من چه ها کرد کمیته خر است ببیند هم دوزاریش نخواهد افتاد
به خدا بگو علی کل است معتقد است باید نمایشنامه اش را دوباره بنویسی بگو علی می گوید گوساله این داستان زیاده از حد غمگین است و این هیولای آخر که به خواب کوچکش فرستادی زیاده ترسناک بود بگو علی از دنیا مطلقا غمگین است و خیلی شاکی است بگویید حواسش باشد دم پرم نیاید
معنی من را نمی فهمد غمگین است و معنی من را نمی فهمد هر چه می گویم هر چه حرف می زنم چیزی در من او را آزار می دهد باید ساکت باشم باید یاد بگیرم که ساکت باشم
کونت شبیه گلوله برف است دستهایت گلوله برفند و دندانت گلوله برف است و سینه هایت گلوله برف است و قدمهایت گلوله برفند و گیسوانت آفتابی است که شادمان بر این همه برفها تابیده
و نیش می زند عقربی گریان کج در دهان ام با ابروانی کج و فک خون آلود و نیش می زند نیش می زند نیش می زند به آتشت خودش را و زجر می کشد خودش را یخ می زند و می جود انگشت انگشت تا قلبش و تف می کند به قلبی که می نمی که بسوزد و تف می کند خون مانده را به صورت مستی به حالت عق به عق عقرب عق عاقبت مستی به عق سر جوب و عق کمیته و عق می زند عقربی گریان کج در دهانم خودش را ولی در لرزش آخر دوباره جان از تو می گیرد
می رویم حج و روی سقف کعبه می خوابیم ملافه سیاهه را دورمان می پیچیم که سردت نباشد و با گلاب ناب ایرانی دوش می گیریم بعد یکی از این سفیدها بدون دوخت ها سرت کن یکی از این لنگوته ها هم من نه تنها سرم تمام تنم را می تراشم هم نماز می خوانم خیلی نماز می خوانم مقدس ترین می شوم وقتی همه به من ایمان آوردند تو هم لا به لای مردم دیگر می آیی نگاه کن فرشته ها دارند رختخوابمان را روی کعبه می اندازند
هوت هوت هوت هوت جفت گیری مارها در دریا ممنوع است هوت چکمه پوشیدت زنها ممنوع است هوت هیچ کس حق ندارد شورت لامبادا بپوشد هوت سگ حق ندارد گاز بگیرد هوت ولم کن هوت خسته شدم هوت شورش را در آوردی هوت ول کن سگ هوت پاچه من را ول کن سگ هوت... هوت... هوت... سگها گوشی بر نمی دارند
دریل می کنند دریل می کنند کله مرا دریل می کنند زبانم را لای فک ام کلید کرده محکم می بندند و کله من را لاینقطع دریل می کنند و دستهای لرزان من را انگشتهای لرزان من را زانوان لرزان من را
آنقدر به خواهرت فحش داده ام آنقدر اسب برده ام در اتاق خواب مادرت آنقدر گریه کرده ام آنقدر که گفته ام که " بی خیال این که هست آن که هست " آنقدر که گفته ام که کس خواهرش و گفته ام که کس خواهرش آنقدر بی جهت در پیاده رو بغض من شکسته است بر زمین نشسته ام آنقدر شکسته ام آنقدر که هر برای تو فحش های داده ام آنقدر تریپ رفتن و بی خیال باش و در تریپ های بای رفته ام ولی هنوز یاد کس کش تو با من است قحبه عزیز یاد کس کش تو با من است
من عشق شورت پایینم عاشق کس تراشیده من برقم دو گل می زنم به پیروزی باز دو گل می زنم به پیروزی من بالاتر از تمام تیمها هستم تیم دسته آخر با لباس زرد خط دار زرد از عرقهایی که خط دار از هجوم شلاق
روی سنگ قبرم نوشتم خدافظ و رفتم گفتم خدا فظ و رفتم دوس داشتم دنیا رو اما مه اشو وا گذاشتم و رفتم برا من فقط زیادی خالی بو پس رو سنگ قبرم نوشتم خدا فظ و رفتم
اینجا نشسته بودین کسی سراغمو نگرف؟ گف من یه قایق خسته ام مهتاب روی دریاچه یا عکس قوی بی قوی توی مرداب اینجا نشسته بودین کسی سراغ منو نگرفت؟ گفتم شالتون همراتونه؟ هواتون سرده خندید دستی که توی دستم گف من قیافه ام اینه ماه گرمتر از خورشیده اگه شما شمای ما باشین
حدودای بودا طرف رف اونجان آخرش که مردم گفتن علی مرده خانومی که قرار بو رفته چو با یکی دی قرار داشت سختای بختی هیکلای مردای تختی کفشای پاشنه کوتای پاتخت سرفای خز او ور تمون بودا تمونه ؟ میگم تمونه خانوم؟ تمونه تمونه
گاهی وقتا فک می کنم که بی معنی معنیش این نیست که خود اون جمله بی معنیه معنیش اینه که طرفی که اونو خونده نتونسته معنی براش در بیاره. فک می کنم برای یه سازه کلمه زیبا بودن کافیه. بعد فک می کنم این زیبا بودن یعنی چی؟ بعد گه گیجه می گیرم گه گیجه می گیرم گه گیجه می گیرم...
خواب دیدم آب توی کاسه سرم می ریخت خواب دیدم لبات رو لبای من بود شب توی من می ریخت نفس تو نفس ما به هم پیچیده بودیم پستون راستت تو دست چپ علی بود دست راستم برا تو حرفای تازه داشت بزرگ سخت مثل صدای بارون که رو تن زمینه خیس نیس اشکه مث بارونه تابسون که فقط اشکه و بیماری خواب دیدم صدات توی کاسه سرم می ریخت عین آب جاری آب روون توی بیشه
با نگین های سرخ با نگین های زرد شب تاجی است که از آتشی مبهم می سوزد یک شب شب را بر سرم می گذارم و به سوی رودخانه پرواز می کنم یک شب می آیم که خوب دویده باشم و خوب عرق کرده باشم و آنقدر خسته باشم که تا صبح فردا بیدار بمانم
ضربت زدی به من گفتی بمیر من طبعن مردم یعنی اولش افسردم بعد مردم ضربت زدی به من گفتی بمیر پیرنم خونی شد چشمام ام اشک اومد دستام ولی دستاتو گرفتن یعنی نگرفتن فکر کردن که گرفتن یعنی گفتم کاشکی که بگیرم دم مردن بعد اینکه ضربت زدی به من و من مردم و قبلش افسردم و اینها بم حق می دی؟ که مردم؟ و اینکه قبلش افسردم؟ ضربت زده بودی به من آخه مردم دنیا خو دل برام سوزوندن یتیمای حیوونکی شیر آوردن شیر چیده بودن همینطو پشت هم روی آسفالت اونور اونجایی که من زمین خورده بودم و مرده بودم به من حق می دی؟ به من حق می دی؟ واقعیتش رو بگیری حق با من بود
عکس خودم را توی بوردا دیدم طلایی و مهربان آویزان بند کیفی که صاحبش شبیه شما بود من به شما خیانت نکرده بودم من زنان زیادی را توی بوردا با شما اشتباه گرفته بودم من خیانت نکرده بودم من درست نگاه نکرده بودم خیالتان راحت با زن توی بوردا صحبت کردم کیفش را یک روز بهاری روی پله های خانه شما جا می گذارد
مینا خریدم از مغازه آبی فروشها مینا خریدم تسبیح فیروزه چرخاندم دستبند فیروزه بستم آب آبی خوردم اه اه نوشابه نخوردم آب آبی خوردم جانم آبی شد انار آبی دانه کردم دستهام آبی شد اسب آبی شدم تا تک شاخ آسمان آبی دوست من داشته باشد توی مردابم با علفهای آبی شبها آتشم آبی است صبحها مادرم تکه های سوخته جانم را از رختخواب آبی ام جمع می کند تکه های کوچک مینا یادگار اینکه من... یادگار آبی کافور
اشعار ضعیف مثل دامن زشتند اشعار زیبا مثل چشمان زیبایند اشعار غریب مثل دویدن دختر در دشتند اشعار بی پایه مثل دویدن دختر در دشتند اشعار لعنتی مثل سایه توی شبند اشعار مندرس مثل سیگار توی شبند اشعار لطیف مثل جوراب دخترانه اند اشعار با حال مثل هیچ چیز نیستند شعر با حال عین همین شعر است درست وقتی سراغ آدم را می گیرند که از شاعری نا امید شده غریبند ملایمند تنها هستند هیچکس دوستشان ندارد ولی جایی در آنها شبیه دخترهاست
خانوم کوچک ظریفترین و آراسته ترین و دست نیافته خانوم غمگین با ویزی مبهم در گیسوانش از توی شب من را صدا می زد با بوق کوچکی در دماغش و بوسه مهربانی در چشم من را صدا می زد
احساسهای کذایی من را مثل عیسی بن مریم با دستهای بریده عباسی با گلوی بریده حسینی به صلابه می کشند و من مثل مریم تا ابد زجر می کشم زجر می کشم از مردن عیسی
الان اصلا احساس خوبی نسبت به آن کارهایی که کرده ام ندارم. پنج سال پیش فکر می کردم حالم خیلی بد است ولی الان تازه فهمیده ام بد یعنی چه. فکر می کنم پنج سال بعد هم حالم همین باشد. نوشتن دیگر آن کیف چند سال پیش را برایم ندارد و نظر دیگران به طرز بیمارگونه ای برایم مهم شده. توی خودم پیچیده ام به قول خانوم بهار و مطلقا حس خوبی نسبت به آنچه می سازم ندارم. نوشتن برعکس قبل راحتم نمی کند. همه اش موقع نوشتن ملت جلوی چشم من هستند که دارند به من می خندند یا تعریف می کنند. برعکس پیشتر این فکر که ملت هیچ چیز نمی فهمند آرامم نمی کند اصلا. معنی مسخره ایست. مسلما نسبت به پنج سال پیش طرفدار بیشتری دارم. خیلی ها به من می گویند که بااستعدادم. سرکارم هم همینطور. از این که با دیگران قابل مقایسه باشم. از اینکه با دیگران هم جنس باشم. از اینکه کسی جرات کند به من بگوید ما یا خطابم کند شما. از اینکه من را با کسی قابل مقایسه بدانند عذاب می کشم. کلا عذاب می کشم به هر بهانه ای. وقتی از من ایراد می گیرند عذاب می کشم وقتی تعریف می کنند عذاب می کشم وقتی اهمیت نمی دهند عذاب می کشم و عذاب من اصلا کمتر نمی شود. چت که یک وقتی رستگاری من بود به حالت دائم و عذاب من تبدیل شده. کلمه هایم رقیبم شده اند. با هم و با من مسابقه می دهند. فرار می کنند از دستم و چیزهای عجیبی به من می گویند که نمی فهمم. حالم خوب نیست. حال اصلا خوب نیست. از شما متنفرم. بیشتر از مه از این متنفرم که برایم دل بسوزانید...
شما از این پست هیچی نمی فهمید. اصلا برام مهم نیست rsdoran که مرده شاید حالا زبون فارسی بفهمه...
امروز بعد مدتها رفتم فرومی که راجع به کار خودمه و قبلنا که بی سوادتر بودم زیادتر سر می زدم بهش. جدیدن کمتر می رم سراغش. را افتادم تقریبا فهمیدم چی به چیه. امروز یه پست غم انگیز دیدم درباره یه user ی به اسم rsdoran یه دیوونه ای که زندگیشو توی صنعت گذاشته بود و همیشه جواب همه سئوالا رو می دونست خانوم بهار به من میگن همیشه که ما مهندسا هیچی سرمون نمیشه آدمای مهمی نیستیم ولی من میگم اینکه rsdoran صد کیلومتر راهشو تو بیابون نوادا کج می کرد که بره کار یه بیچاره ای رو که اصلا نمی شناخت را بندازه شعره. اینکه خودشو به در و دیوار می زنه که برای یه بدبختی که احمدی نژاد از تموم دنیا بریدتش کاتالوگ گیر بیاره. اینکه برا آدم بنویسه یه پسری دارم هم سن تو که عکسش گوشه آینه ماشینمه. زنش امروز به اسم rsdoran پست آخرو گذاشته بود یه چیز ساده غمگین خالی از اعتماد به نفس همیشگی همراه اسم رفیقم که گفته مرده من اکانت آدم مرده رو چی کا کنم و اینا. خانوم بهار به من میگن هنرمند بودن به این نیست که آدم هنر تولید کرده باشه. برای اینکه کسی رو دوس داشته باشم لازم نیست هنرمند باشه حتما. rsdoran دیوونه هم قشنگه همونجور که آبشار نیاگار قشنگه یا طراحی داس پنج قشنگه یا ماشین بخار. فک می کنم به rsdoran حالا که احتیاجش ندارم بیشتر فک می کنم بهش. حالا که مرده. ما مهندسام آدمیم ما مهندسام حق داریم گاهی برامون یادنامه بنویسن. مث من که الان برای rsdoran می نویسم.
خوب می فهمم بر عکس من حرفهای من تو را لمس می کنند پاپیون می زنند با کلاسند لبخند می زنند دست شما را می گیرند "will you join me my love?" کلمه های لعنتی ام حواسشان هست به موقع می گویند سلام به موقع خدا حافظی می کنند به موقع تعظیم می کنند به موقع لبخند می زنند و اصرار خاصی برای خاص بودن ندارند ولی خاصند کلمه های من رقیب عشقی منند و من را شکست می دهند آخر سر کارامازوف شده ام آنچه از من است بر من شد
من دنیا رو به صورت یه سری کار نمی بینم که آدم باید انجام بده دنیا یه سری داستانه که اتفاق می افته. ما گاهی توصیفش می کنیم. همین. برای اینکه شنیدنش قشنگتر باشه...
یک کت سر کوچه بازار کت روی شو مف توی تف دس روی دس انگش به زنجیل شومای مایی چادر سیای چش روشن رفته از بازا دس بلور سینه غرق عرق کرده "گی با نذریه خواهر" "خودا عمرتون سردار" "خدا عمرتون خواهر" "خودا شرک ای که شوما سایه سر مایی" "مرهون خدابیامرزتونیم" "دعاگوی محبتات" همیشه همین طوره من سفیدتر شده سبیلامو تو چروک شده پشت دساتو قسمت نبوده من بیشتر از چشاتو دیده باشم
گفت همیشه همینطور است تو هم حق داری خیار عاشق گیلاس است الاغ عاشق تک شاخ تو هم من را دوست داری گفت خداحافظ نامرد نبود ولی مثل گیلاس ها به سرنوشت سرخ رنگش احترام گذاشت
صورتی رنگ مهتاب است مهتاب و گریه مال شبهاست الان صبح است خنده ات را بزرگتر بکش هیچ کس نباید بداند پشت ماتیک قرمز لبهای صورتی رنگی گریه های شب را انتظار می کشد
صبح خوابم می گیرد و شب خوابم می برد و ظهر خستهام غروب هم که طبعا غمگینم و خیلی از چیزهای دیگر. می فهمم به عنوان پسر پدرم و به عنوان دوست دوست دخترم ، کارمند رییسم و به عنوان آدمی که قرار نیست بمیرد وظیفه دارم که خوشحال باشم ولی شما که غریبه نیستید غمگین بودنم حد ندارد اصلا و اصلا برایم مهم نیست...
بر کوه شد ، فریاد زد "ضعیفان بیایید و دردهایتان را در زخم قلب من بچکانید و بارهایتان را بر دوش من بگذارید" مردم آمدند و روی او بار گذاشتند به فاک رفت خارش گاییده شد...
گفتند "ضحاک دریایی اسمش اختاپوس است شعور داشته باش از تو ماهی تر زیاد توی دریا هست" گفتم "تقیه کنم نمی توانم / مذهبم را تازه ضحاک پادشاه بندپایان است جای بند پایان دریاست" گفتند "بند پایت سنگین است غرق خواهی شد بگو تا بند از تو بگشایند" گفتم "زنجیرهای من قصر فیروزه منند بی قصر فیروزه ضحاک هم فریدونی است"
چیزی در من فریدون بود و تو دوست می داشتی چیزی در من اینک فرخزاد است و از من بیزاری من همان فریدون اول هستم کمی سیخ تر سبیلم و خنجر ضحاکان در پشت من همان فریدونم کمی لاغرتر کمی بی کلاس تر
با سبیل پنسی عینهون فریدون من توی چاررای هستی واستاده بودم دختران غمگین لاغر می گذشتند شادمان و High و پایه... روز خوبی بود
عینهون یک boss از ته همان خیابان تشریف آوردید از همان که دیگرانش عین مورچه می آیند و از روی من گذشتید عینهون یک bus
در نتیجه برخورد اسب سفیدم له شد سبیل پنسی ام له شد کت کرم رنگ خط دارم له شد و پاهای عین پرگارم توی هم پیچید فریدونم مهربان و رام پشت ماشینتان کشیده می شد درگیر با گوشه سپرهایت...
سفیدی دستهای تو سبزی جنازه من را آزار می دهند و خواب از کابوس هر دو سینه هایت من را
دستهایم شرق است در نهایت سرما و ناخنهام عینهون پروانه ی مرده جدا می شوند از هم در باد سرم درد می کند برایت تا که بازم کنی کلیه دربیاوری استخوان سینه بشکنی از من گره بزنی به هم روده هایم را سرم درد می کند برای ساطور سرم درد می کند برای دشنه برای بریدن انگشت برای انگشتهای مهربانت روی رد تازیانه ها بر من
بر شمار دردها امروزفت شانه گیر از من سفیدی دستهای تو سبزی جنازه من را...
حمید برادر خیلی خفن من برای معرفی خودش یک سایت ساخته و فعلا از فضای akha1.com برای سایتش استفاده می کند. بروید اینجا (+) ببینید سایتش خوشکل است خیلی...
روی دریا نوشتم اسمت را باد بود ستاره بود غروب بود تمام عوامل شعری حاضر بود من بی نهایت احساس تنهایی می کردم و به اندازه لازم مغموم و افسرده بودم غم و تنهایی برای شعر عاشقانه بسیار لازم بود و اینکه تو به قدر کافی محل من را نمی گذاشته باشی اوضا برای شاعری بی نهایت مناسب بود مایو ام پوشیدم و روی دریا نوشتم اسمت را دریا طوفان شد
سهره ها زبان رتیلها را نمی فهمند سهره آواز می خواند رتیل غش می کند توی سوراخش باران می آید و بر صورت رتیل آب می زند "بیدار شو حشره ابله بفهم سهره ها سهم آسمانند سهره ها سهم آسمانند"
کراوات من را بر سفت تر ببند شاید خفه ام زیباتر شد شاید وقتی مردم معنی دنیا را فهمیدم و شاید شد روی ابرها دراز می کشیدم کراوات من را سفت تر ببند و اشک چشمهایم را پاک کن با گوشه های سفیدی کتم را مرتب کن نگران چه هستی ؟ هیچ احتیاجی نیست بوس کردن بعدش مال توی فیلماست
در آن شب تاریک که بوی ماهی می داد و رختخوابم از دریا پر بود کویر من شیزوفرنی باران گرفت و رتیل احمقم تازه فهمیده بود تشنه است در آن روز مشئوم خودم را از چزخ گوشت رد کردم به سیخ کشیدم و روی منقل سوزاندم کوبیده ام هم هنوز تو را صدا می داد
ایمانم را به خودم از من نگیر. ببین این قضیه را بفهم جای بدی هستی که می توانی من را آزار بدهی. یکبار یک داستانی می خواندم درباره اینکه میز خانه مردی به سیاره ای دور وصل بود و هربار که او میخ تازه به میزش می کوبید در آن سیاره زلزله می شد. می فهمم که طبعن کاری از تو برایم بر نمی آید. من کلا خیلی هستم. و ما با هم فرق داریم. فکر نمی کنم اگز مزاحمتی باشد برایت اگر کسی عاشقت باشد. تو احتملا به این بازیها عادت داری. من خیلی آرام اینجا می گذرانم خیالت راحت باشد. هر کاری خواستی بکن ولی ایمانم را از من نگیر. من خدای هستی هستم و برای ادامه بازی به اعتماد به نفس الهیم احتیاج داارم. نمی گویم که من را عبادت کن. می گویم انقدر کفر هم نگو...
ضحاک خودمارم آمیخته در مارهای خودم از مغز خودم نواله ای برای مارهای خودم از شراب خودم پیاله ای برای مستی خود و خسته از حمل پیکر خود و ناتوان از کشتن خویش من ضحاک خودمارم
قیافه می گیرم و از عکس خودم توی آینه می ترسم از گیسوانم که شانه را راست نخواهد شد و از نگاهم که عینک پنسی حفاظ آن از مر و مر از آن نخواهد شد قیافه می گیرم کلافه بودن از منگ بودن از خسته بودن بهتر نیست اما باز قیافه می گیرم
شکوه حرفهایم هم از من رفت و با گفتن اینکه دوستت دارم دیگر از دردهای من چیز دیگری دوا نخواهد شد شکوه هایم هم رفت چیزی برای ابراز کردن ندارم بی حس خسته افتاده ام توی خانه دستهایم عین دیوانه ها می نویسند و می نویسند
نوشتن من از کار افتاده و وقتی که حرف می زنیم زبانم به هیچ کارم نمی آید انگار سنگی که رعد و برق را تاب آورده را باران سوراخ کرده باشد. صبر می کنم. صبر می کنم ببینم چه اتفاقی می افتد. عصبانی نمی شوم دعوا نمی کنم. سعی هم نمی کنم. مثل یتیم ها فقط وقتی حواست نیست نگاهت می کنم. همین هم از سرم زیاد است. همین هم برای من کافی است...
گفتم اینها اسباب تفریح منند مال منند خانه های من را خراب نکنید بچه ها حرفهای من را نمی فهمند خانه هایی که می سازم خراب می کنند تیله هایم را بر می دارند پشتم می نویسند خر و زیرم آدامس می گذارند باید بگردم یک جایی پیدا کنم که هیچ کس نباشد و آنجا دور از تمام بادها و بچه های بد بزرگترین خانه ام را بسازم کارتهای ماشینم همراهم هست تمام کارتهای ماشین را با خودم بر می دارم
زرد مثل سنجابهای فی طور سینا زرد مثل مارهای دریایی زرد مثل آمدن خورشید در بیابان افریقا زرد رنگ جهانی من است رنگ درخشان طلایی نه مایل به سرخ نه مایل به شادی مایل به مرگ مایل به سمت انحنای پیزا کج کانادای بیابان زرد رنگ ملی من است رنگ خاموشی
your pictures are in my pictures and I will look at your pictures when I کلا everyday و فکر می کنم که of your pictures و فکر می کنم به اینکه روزی که نباشی هم I will look at your pictures دلم خوش نیست دل شاعر خوش نمی شود هرگز
احساس می کنم مثل یک بلور احمق بدون اینکه هیچ نظارتی بر خودم و اطرافم داشته باشم تنها و تنها رشد می کنم فقط و به راهم ادامه می دهم و یکطوری به خودم پیچیده ام که انتقادات مردم به من اثر ندارد. یک چیزهایی را زیبا می بینم که دیگران به آن می گویند زشت و یک چیزهایی را می گویم زشت که الباقی به آن زیبا می گویند. یعنی نه کس شر گفتم حقایق حتی اگر در خودم اتفاق افتاده باشند در یک حالت ریلکس از قضاوئتم خارج شده همه چیز به همان اندازه که خوب است بد هم هست. دو روزی است که دارم نوحه های هلالی و حاج منصور را گوش می کنم توی شرکت...
باد را در اطراف من روغن زده گرم کرده با من حرف زده بودی کلن تمام باد را با من سخن گفته بودی و دقت کرده بودی خوار کرده بودی من را و وقتی که اشک آمد ول کرده بودی دقت کرده بودی من سعی کرده بودی بگویی که بودم یعنی بودی وقتی و نیستی حالا و اینها باور نکرده بودم باور نمی کنم باورم نخواهد شد
Tey was born then Key was born first suzan was there then May was born Richard was badly injured and somehow back to safety teddy 40 did not survive they were all kids kids were infants من همه آنجاها بودم
I got that I said و دور او خطی کلفت کشیدم I got that I said و هیچکس ندید من درد ناامید نبودنم را I got that I said و صبر از لبه های من سرازیر است i got that I said ولی تو باور نکن من آدمی خاصم به این سادگیها من به همین سادگیها من
و فیلمهای من را توی یوتیوب گذاشتند و گفتند "آفریرن شما شما آقا شما شاعر معروفی هستید کی می میرید آقا؟ کی می میرید؟ مردم در انتظار جان سپردن شما هستند" و زنها دستهای لاغر و لطیف را روی دستهای من گذاشتند "کی می روید به آن دنیا استاد لباس های سیاه ما در انتظار مردن شما هستند" گربه ها توی ایوان فیگور خواب و گریه گرفتند "نه من به آنها گفتم نه" التماس کردم "نه" آنها دست روی دست گذاشتند و من نگاه کردم صفی از جنده های غمگین را که سروده بودم و همه در کف کردن و دفن کردنشان بودند
من را از میان مردم صدا کردند - and the OSCAR goes to - و همه من را همه من را - نگاهم نکن من زیر نگاه تو من بچه می شوم لاغر و برهنه و کمرو - and the OSCAR goes to - و همه من را همه من را - نه من خنده دار نیستم من بسیار گریه دار و غمگینم این شلیته ها این بزک خاک تو سرم چرا شما نمی فهمید؟ - and the OSCAR goes to - چیزی dark مثل آمدن خورشید روی من سایه می اندازد - وحشت مردم - - فی الواقع همان وحشت مردم روی من سایه انداخته بود فی الواقع و من ترسیده بودم طبعن - ترس چیز غریبی است یک وقتی که حال آدم خوب است دور آدم را می گیرد - کی گفته حال من خوب است؟ چه کسی گفته من خوشحالم؟ - و من درست در همان لحظه فهمیدم از رنگ طلایی دردناکش که سووتمان چیز دردناک لذتبخشی است و من به طرز غریبی ییهو زبان فرانسه فهمیدم به حالت امی و امل مثل ممد که قرآن را فهمید مثل ممد که رفته آن بالا "دیوم دیوم دیوم دیوم دارم میشنوم دارم میشنوم"
اسم ندارم از وقتی مرا صدا کن ایوب و توی جورابهای من کادو بگذار مرا صدا کن یونس ریز ریزم کن و توی حوض بریز مرا صدایم کن عیسی مرا بگذار به عنوان تابلوی دوزخ زشت ترم کن مرا به هم بریز تا مردم از من بترسند ولی نگو که نمی شود هرگز نگو هرگز این حرف ناپلئون است فرانسه را که فرانسه را لا اقل...
باغ طباق من بود خسته و سرد و اینها سرد سرخ باغ عینهون دماغ من بود دلش مثل من سرد بود و یک کلاغ نداشت ندارم حتی چند وقت قبلش حتی مثل دیوانه ها گریه می کردم لنگ رفته بودم تا تهای خستگیهایش باغ با من گفت من با باغ هیچ اتفاقی نیفتاد من چیز تازه ای باغ چیز تازه ای من و باغ عینهون هم بودیم
راحت راحت مثل یک دانه کاه بیر جامه پوچیده مثل نوار مربع روی شلوار سربازی نوار آبی یعنی سرخ مثل دانه عرق روی گردنت آرام فکر کن به من همین کافی است من کاهم یک نسیم ساده هم من را پرواز خواهد داد
از فرانسه متنفرم حالم از فرانسه بیزارم. اذیتم می کنید اذیتم می کنی اذیت می شوم دارم. دلم یک صحرای بزرگ آمریکایی می خواهد با مردهای بزرگ بوی کاه توی هوا آواز سیاه پوستی شادمان. دلم نمی خواهد که توی آن صحرا اسب باشم یا مرد باشم یا دختر هیچ از این چیزهای با کلاس نمی خواهم دلم می خواهد سبک باشم. لاقید باشم. مثل یک دانه کاه توی دست باد پیژامه پوشیده...
دیشب هم دیشب هم یا دیشب هم شما تو خوب دیشب هم من شا دیشب هم نبودم اصلا اشتباه می کنید کس شر نمی گویم چت می زنم همه را به اسم شما صدا می کنم به اسم شما خواب می روم دیشب هم کلا شما توی نه اصلا جرات خواب دیدن ندارم
شب از ماهش کس داده بود دریا را دریا بوی ماهی گرفته نور سنگ مرمر بر دریا زبان شده بود شب زبان دریا می دانست پرنده قایق بود قایق دریا بود سنگ ماهی بود صخره دریا بود با حریر بوی روی کناره کناره دریا زنجیری بر پایش دریا زیر نور ماه برنزه تر می شد
برهنه ی من بر ساحل چه ارزشی دارد ؟ از صدای موجها پرسیدم برهنه ی من بر ساحل ؟ برهنه ی من بر ساحل ؟
حواسم نبود خوب پروانه پیشم بود بوس پیشم بود دانه دانه انگشتهایم هم آمد اشک هم توی چشمهایم گردید ستاره ای توی حرفهایم بود خوب فهمیدی حواسم نبود خوب شب را فراموش کرده بودم چراغ لازم بود مهتاب لازم بود و موسیقی ملایم برای پستانت و تازه لبهایم ترک ترک و خشک آب لازم داشت خراب شد فرصتی عالی را چیز بسیار مهمی را کلا ...
مش رضا به مشهد رفت
رقیه چادری شد باز
بگم طلای تازه گرفت
علی لباس خرید
رضا لباس خرید
مرتضی لباس نخرید
و حسن
شاه داماد است
فردا
زنها
از بوی نان ترش توی کوچه
فهمیدند
سارای
گیس سیای ده بالام
ناکام
به گا رفته
توی دستانت خاک خواهم ریخت و از جای بوسه هایم بر دستت بادام می روید وقتی زاهدانه می خندی حرفهای بیهوده من را توی دستانت آب خواهم ریخت و ازدهایی سبیل دار و ماچینی بر رودخانه هایت اشک خواهد ریخت مثل من وقتی نا امیدانه شبها خنده هایت را
نوشتم هیاط
و ذاکر شدم
الاغها
این هیاط از آن حیاتها نیس
که شما ها دارید
این هیاط
دو تا چشم قلمبه دارد
از درد دسته تایی
که در مقعدش رفته
این حیاط
به وجود همه شک دارد
و اشک دارد
در چشمش
زخم دارد
بر روحش
و دارد قل می زند
در دیگ خودش
و روی سایه اش
بر دیوار خودش
ایستاده می شاشد
گفتم اما
احمقها
این هیاط هم
حیات تنهایی است
یک هفته تمام برای بچه های کارخانه از حرفه ایها گفتم یک هفته تمام به بچه های کارخانه گفتم حرفه ای باشید آدم حرفه ای عین لئون می باشد حرفه ای غمگین نخواهد شد حرفه ای عصبانی نمی شود حرفه ای عاشق نمی گردد حرفه ای حتی به رئیسش هم نمی خندید از حرفه ایها گفتم و آن شب هم یک دختر تنها در حیات نهال کوچک غمهای من را می کاشت
اما من گریه نکردم هیچ گریه مال بچه ها بود گرچه زخمهایم دیگر گرچه دندانم دیگر گرچه من دیگر گریه نمی کنم دیگر سن و سالم گذشته مثل بار اول هم حتی بار اول هم چه فرق می کند گریه مال بچه ها بود به دورها نگاه کردم اندیشناک اندوهناک سر شکسته مغرور عینهون بچگیهایم حالم کمی گرفته است ولی مهم این است گریه نخواهم کرد آخر من بچه نیستم هر چقدر هم که سنگ دل هر چقدر هم که درباره ام مهمل گفته باشی
دیشب خوابم می آمد و اینترنتم کیری بود دیشب اینترنتم کیری بود و خوابم می آمد امشب خوابم می آید و اینترنتم کیری است هم فقط این نوشتن نمی گذارد شبهایم مثل هم باشند
یه اسم بم بده که باش صدام کرده باشی یه جا بساز بلن باشه توش بخوابم یه را بده که ارزش دویدنامو داشته باشه یه دامن بده که گریه هامو بریزم توش هواتو می کنم اما دلم رضای زنگ بیخود نمی شه افتم می آد یه بهونه بده لا اقل چار کلوم تیره با تو...
مثل باد بر برگی من با آرامی و ناکامی عاشقت هستم کارم از زلف و اینها گذشته از دامن و اینها از تمام مجانین دیگر لیلا تر من دارم می روم آرام مثل پر بر مماخ کودکی آرام
به تو با تاپ صورتی فکر می کنم و اینکه از دیدنت در تاپ صورتی گریه ام می گیرد و از قیافه گرم و خواب آلوده غروبت و از فهمیدن اینکه می روی داری فکر با فهمیدن فرق دارد ولی برای هر دو آدم گریه می کند شبها
شولاپیچ هایدای لاغری در دهانم در مستی پیچیده بودم شولا پیچ شولاپیچ رفته بودم از توی باران تا مقابل کاپی چاپ شولاپیچ گریسته بودم خیابان را آتش گرفته بودم روی کوهستان شمع و پروانه بر جانم می گردید آنقدر سگ به من عو زد توی تاریکی آنقدر توی داستان گردیدم که شولاپیچ جنازه ام در کنار پل پیدا شد من مرده ام برایت الان جنازه ام در پزشک قانونی است شمشیرم امامم کج شود اگر دروغ می گویم
رویای کارخانه
سیگار کوچک شکسته
چند ریزه خاکستر
چند دانه شعر
جمجمه / تراش / مستراح
و یک دو دانه لاستیک / پلاستیک
توی تختخواب / تن
کتاب / ان
کتاب من
جوانیم / که دکمه هاش باز
و آبجو
سرنگ / تیغ / تن
و رقص / من
شتر / رتیل / سگ / پلنگ / تیغ / تن
شتر / رتیل / سگ / پلنگ / تیغ / تن
جسد / رتیل / بوی بد
رتیل / تیغ
رتیل / تیغ
رتیل / تیغ / من
که روی تپه های تو / در آب و آبگیر
ورجه می کنم هنوز...
"شب بیداریه" غلاغه با صدای آروم ِ اع نه با قار گفت باد گفت "دونم" ابر گفت "عجب" ماهیه گف با صدای آب "حباب حباب" حوض تکون گرفت آب به پاشویه یه زنی غلتید "بچه ها خوابن؟" یه دستی اومد چشمارو بست غلاغه پرید باز صب اومد
موهارِ با سیاییِ شب بستن
چادرِ به کمر بستن
دستارِ گفتن برید
سینه باز نیست
لبا کار دیگه دارن
دستا پینه دارن
خسّه ان
حسرت تن دیوونه ی
تن مردا رو
به ستون خونه دادن
بوی مرد همسا یه رو شنیدن
گیوه ور کشیدند و
گشتند و
رفتند و
ور نگشتند .
آنها دشمنان خدا هستند شمشیر در میان آنها بگذارید آنقدر محکم گرفتیم هم را تا خون ما شمشیرهای بلندشان را شکست دشت از جنازه نیلوفر و نعش شمشیر شکسته fulfill شد
چای تازه دامادی و آرامش کشمش زیر دندان مادربزرگ ها و دماغ کوچک عروس از لای چادر چینی و سپیدترین دست دنیا که سینی را می گیرد و جوراب نارنجی از زیر چادر پیدا داماد به استریپ تیز حجله می اندیشد
شکایتم را می برم پیش آقا همینطو که با کلاه سبز و شمشیر شاخدار نشسته سرم را می گذارم روی شمشیرش و می گویم آقا لبسنی دیوانه می شوم وقتی دکولته می پوشد و دستهای نازکش عینهو میله های ضریح شماست می گویم آقا ادرکنی تک شاخ تر از ذوالجاح شماست و من عینهون فرات تشنه اش هستم می گویم آقا او خیلی من بسیار می گویم آقا من بسیار
می روم چشم میمالم تمام امامزاده های دنیا را ضریحی به ضریحی به ضریحی...
آقایم هم دیگر مثل او من را پیچیده حتی آقایم هم من را
می روم و لخت روی ایوان پاییز می خوابم و ریشه کردن را به زرد یاد می دهم و رشد کردن را به سرخ درخت سرخی خواهم شد با سپید ترین شکوفه های دنیا و میوه ای سایه درختی خواهم شد که جای ریشه اش را باد که خاک ریخته اش را برگ درخت خوبی خواهم شد به هیچ کس نمی گویم اما تو یادت باشد سرخی که در جهان روییده از برهنه من و ایوان خانه شما شروع شد
شکایتم را می برم پیش آقا همینطور که با کلاه سبز و شمشیر شاخدار نشسته سرم را می گذارم روی شمشیرش روی نور دور سرش دست می کشم و می گویم آقا نمی فهمم چرا دیوانه می شوم وقتی دکولته می پوشد چرا همه چیزم از نو دوباره از پرسپولیس آغاز می شود می گویم آقا دختر خوبی نیست مدام من را می پیچاند می گویم آقا دستبند سبز و ذوالجناحتان را به من بدهید برای گرفتن تک شاخ ذوالجناح لازم است می گویم آقا این رگ را همین رگ را از من باز کنید تا سفید و نورانی روی سجاده ام بریزم و از من جز دستبندتان چیز دیگری نماند کارت تمام است می روم سرم را می گذارم روی زانوی آقایم شکایت می کنم می روم چشم میمالم تمام معابد دنیا را ضریحی به ضریحی به ضریحی
سالها بیمارند و کوچه در صدای صلح پایدارش چکمه های مردی را که رضا نام داشت و کلاه پشمی هم سالها بیمارند و موبد همان و پادشا همان و داروغه هم شمشیر همان و تیربار همان و انگلیس سالها بیمارند و لیوان آبی برای خوردن قرصی و سکس راحتی زیر کرسی که پای آدم به منقل نگیرد سالها بیمارند مردم آرامم سالها بیمارند می گذرند از هم ماهی به ماهی
خیلی عجیب است فکر نباید نمی کنم که این یک اتفاق تکراری است این چیز ساده ای نیست این اتفاق ساده ای نیست ساده نیست وقتی ستاره ای چون من بوم عین آتش بازی توی آسمان نمی ترکد واقعا عجیب است خنده دار است دیگران چرا مرا نمی فهمند
شب که شد من درسده عاشقش بودم عینهون رجز برای یتیما داد ساکت توی سینه چشمه روشن زیر سنگ کوهسون عکس دختر روشن روی سنگ مهتابی عینهو سلیمون شا رقص نو تاچ با شمایل داوود...
چین چین و آهسه اومده بو با بی که تاب توی موهاشو بی که یک بند از تمون اون بندا به ما رضا باشه
اندازه اتفاق های مهیب را از این می فهمم که می شود درباره اش نوشت یا نمی شود درباره اش نوشت. اینکه برایم اتفاقی بیافتد و نتوانم درباره اش بنویسم اتفاق خوبی است. برای حرف تازه زبان تازه لازم است برای آهنگ تازه ساز تازه. بعضی از آهنگها آهنگ گیتار برقی نیست. بعضی از آهنگها قرآن است. سر مزار باید خواند. آرام و مهربان و آهسته. و مثل مین جهنده آدم دردش را زمانی بعد از آنکه پریده احساس می کند. یک چیز پیچیده ای توی دلم دارد از من می رود بالا. یک احساسی که شکل خیلی خیلی خوبی دارد. و شبیه حرفهای آدم های دیگر نیست. یک زخم کهنه ای که باز شد و برنامه ای برای بسته شدن ندارد. چیز دردناکی که می گوید به درک. مهم نیست. و خیلی آرام اتفاق می افتد. زندگی همینطوری است همه چیزها در حالت عمرا و تو رو خدا نه اتفاق می افتد. هیچ چیز آنجوری نمی شود که آدم خیال می کند.
راننده تاکسی خسته بود و معتاد بود و به من حسودیش شد که می رفتم خانه. من خسته بودم و می خندیدم و چون راننده تاکسی خسته بود و معتاد یک چیپس خریدم. درباره کرایه چانه زدیم زیاد گفت خندیدم. حرف زد خندیدم. او هم خندید موقع خنده چانه اش مثل دخترها می لرزید. چون معتاد بود و خسته و اعتیادش چون چون اعتیادش به چانه اش زده بود. برای راننده تاکسی چیپس خریدم و گفت اینجا سینما بود و اینجا هم سینما بود و پاتوق ما بود و من خندیدم و برای راننده تاکسی چیپس خریدم چیپس می خوریم و می خندیم و به هم می گوییم اینجا پاتوق ما بود الکی خندیدم و برای راننده تاکسی چیپس خریدم گر چه به من حسودیش شد که می روم خانه وقتی آمدم توی بیمارستان مریض ها و دکترها همه خسته بودند و جایی برای چیپس خریدن نبود.
آخر خیابون تو توی هر چراغی من با یه سیگار آبی گوشه لبهام تکیه می کردم اون تهای کوچه عین پیغمبر فاب و تاپ مدینه دورم بود مستر اشمیت پره دارتون بودم مهربونتون بودم سوت زنون رو به سوی خونه
کس گفتن خواسته بودم بات حساب من بو که
نقشه امون خراب شد جک پلیسا جای پولا رو فهمیده بودن
و من شات آخر را برای دختری زدم که به خاطر جاجیمی جی جی گردید و او کس آخر را به خاطر من داد که دیوانی دیوانه ام کرد و توی برنامه های و توی برنامه و توی روزنامه و کتابها حتی خبری از ما نیست فقط ما یادمان هست "دیوانه ز زنجیر رهیده است " یعنی چه و "بریم خانه ما فیلم ببینیم " یعنی چه این حرفها بین ما برای خودمان می ماند معنیش را حتی به یکدیگر دیگر نمی گوییم
چهارشنبه روزی کج از هفته های کج خداوند است با پریهای کج خوابیده توی دریا و پرنده های کج روی شاخسار نشسته و تازه مدار زمین هم و خط استوا هم و اینها همه برای شاعر کجی چون من بهانه های کجی است تا بگویم چهارشنبه روزی کج از هفته ای کج خداوند است
خبر جدید اینکه الان رسیدم خانه هول آهنگ ها را بردم پیش محمد . کلی زد توی حالم و گفت صدای خواننده در حد افتضاحی داغان است و آهنگ هم برای کامکارها یک کار خیلی معمولی است. و من بیخود جو زده شعر آهنگ ها شده ام. پنج شنبه را بگو که چقدر بیخود تحقیر خواهم شد. خاک تو سرم حال می کنم به هم می خورد از خودم بسکه جوگیرم...
من الان در اثر برخورد با آلبوم "خورشید مستان" گروه کامکارها ترکیده و در گوشه ای پریشیده جامه عزلت به سر کشیده عمیقا مشغول به های های گریه می باشم. احتمالا دکترم امروز از شنیدن صدای شرق شرق در کله ام سکتن خواهد کرد. مولوی مثل غولی که به چراغش دست کشیده باشند در آمده ریده به ما و دزدیده و خندیده و پریده انگار نه انگار کله ما آکنده از صدای شرق شرق و برقث درق زره اش... من می خوام اینجوری بنویسم.... گوسفند دیوس بی شرف مادر قحبه کس کش منم می خوام اینجوری بنویسم...
دید موسی یک شبانی را به راه کو همی گفت ای خدا و ای اله تو کجایی تا شوم من چاکرت؟ چارقت دوزم کنم شانه سرت؟ دستکت بوسم بمالم پایکت وقت خواب آید بروبم جایکت ای فدای تو همه بزهای من ای به یادت هی هی و هیهای من
آن نفسی که با خودی یار چو خار آیدت و آن نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت آن نفسی که با خودی خود تو شکار پشهای و آن نفسی که بی خودی پیل شکار آیدت آن نفسی که با خودی بسته ابر غصهای و آن نفسی که بی خودی مه به کنار آیدت آن نفسی که با خودی یار کناره می کند و آن نفسی که بی خودی باده یار آیدت آن نفسی که با خودی همچو خزان فسردهای و آن نفسی که بی خودی دی چو بهار آیدت جمله بی قراریت از طلب قرار توست طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت جمله ناگوارشت از طلب گوارش است ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت جمله بی مرادیت از طلب مراد توست ورنه همه مرادها همچو نثار آیدت عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد از مه از ستاره ها ولله عار آیدت
یا کالمینا یا حاکمینا یا مالکینا لا تظلمونا یا ذا الفضائل زهر الشمائل سیف الدلائل لا تظلمونا یا نعم ساقی حلو التلاقی مر الفراق لا تظلمونا فی القلب بارق مثل الطوارق بین المشارق لا تظلمونا نادی المنادی فی کل وادی لا بالعناد لا تظلمونا افدیک روحی عند الصبوح یا ذا الفتوح لا تظلمونا هذا فادی فی العشق بادی فی الحب عادی لا تظلمونا اسمع کلامی نومی جرامی عند الکرام لا تظلمونا عشقی حصانی نحو المعانی هذا کفانی لا تظلمونا العشق حال ملک و مال نومی محال لا تظلمونا
بیایید بیایید که گلزار دمیدهست بیایید بیایید که دلدار رسیدهست بیارید به یک بار همه جان و جهان را به خورشید سپارید که خوش تیغ کشیدهست بر آن زشت بخندید که او ناز نماید بر آن یار بگریید که از یار بریدهست همه شهر بشورید چو آوازه درافتاد که دیوانه دگربار ز زنجیر رهیدهست چه روزست و چه روزست چنین روز قیامت مگر نامه اعمال ز آفاق پریدهست بکوبید دهلها و دگر هیچ مگویید چه جای دل و عقلست که جان نیز رمیدهست
در میانه درس و مکاشفت یکی از شاگردان سر از عزلت بیرون کشیده فریاد زد "انا الحق" بچه ها خندیدیم گفت "منتهای هر کس این جواد بازیها باشد از ما نیست" بعد پرسید "کسی از بین شما هایزنبرگ نخوانده است؟"
می گفت عشق مراتب دارد گفت مرحله اولش آن مساله دار زدن و سوختن و به باد دادن خاکستر است گفت"تذکره الاولیا کتاب آمادگی است بزرگ که می شوند همه داستان من را می خوانند" دیوانه ایست برای خودش فرهاد...
همین هیکلی را که و دستهایی را همین فکر مهملی را که و لبهایی همین را اگر روی هم بگذاری و اضافه کنی به آن کمی از زبانه های تلخ گیاهان تیغ دار و هلهل ریختن عسل روی بوته های توت فرنگی و لغزش پای برهنه روی برف سرد و خواب گربه در ظهر تابستان و خواندن بلبل قبل از صدای تیر می شود دیوانه هایی مثل من عاشقش باشند
یکی دو جا تا من یکی دو جا سمبلیک گفته باشم آه خیلی خیلی از جوجه ها توی تابستان مردند به قدرت بسیاری باد بر دشتهای فلان وزیدن گرفته باز و کهنوج از توابع دیگر کجا شده است هستی راه ملایم و سختی و کلی بدبختی کشیده تا یکبار یکی دو جا در یکی دو جا من سمبلیک گفته باشم آه
از او بالا کفتر میایه سرد و یخ مث بارون اومده تا شب تگرگ رفته تو خوا آرزوی ریخته کفتر جنازه میایه با پر پرای سفالی پرای ریخته از بالا بر گربیای منتظر تن کفترای مرده میایه تن سیا پا سیا پر سیا گربیای سرزمین سگ میو منتظرای بارونان گیر کردن ولی توی کولاک کفترای مرده
همان صبحی که ارواح کشتیان مغروق از آسمان می گذشت سرد من به تلخی رو به سوی آفتاب و سرما گریستم و من به آسانی و من به ندرت به تنهایی همان شبش که عروسهای دریایی سرخ و اسبهای دریایی و صخره های دریا همان شبی که ارواح کشتیان مغروق از آسمان گذشت سرد من یاد تو افتادم که چشمهات خط چشم زشت ارغوانی داشت و ارواح سرد از صبح و شام دستهایت می گذشتند همان صبح زود امید را برداشتم و بر زمین گذاشتم
روی دریا مرغی ماهیخوار است که هراسان و نگران دریاست روی دریا مرغی ماهیخوار است که می رود این سو تا و جیغ می کشد و نگران هستی است نگران دریا با اسبها و ماهیها و ملخهایش نگران انسان با تیوپها و مایوها و کشتیهایش روی دریا مرغی ماهیخوار است که جای ماهی غصه خورده غصه خورده غصه خورده غصه خورده غصه خورده غصه خورده غصه خورده غصه خورده غصه خورده غصه خورده غصه خورده غصه خورده است
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست تا نگویند رقیبان که تو منظور منی دیگران چون بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
یک شعر مسخره درباره فاطمی و چیز تقریبا مثل مصدق و نون
میدان فاطمی از من شاکی است چند سالی است من درسهای چیز را نمی خوانم و یاد چیز را نمی افتم و خایه هایم جفت است برای گفتن چیز میدان فاطمی شاکی است توی ایوان خانه می نشیند و چشمهای عین گربه اش برق می زند لای نرده های فولادی و دود سیگارش مثل تاک از میان نرده جوانه می زند چیز در میان چشمهای میدان فاطمی بسیار دور و غمگین است
زیاد درباره هپروت می پرسی هپروت هم جایی مثل الباقی دنیاست فقط بندهای تو آنجا صورتی ترند آسمان کمی و رودها کمی و من هم کمی همین توی هپروت همه چیز عادی است اشکالش فقط این است که آدم توی هپروتش تنهاست من با هپروتم می سازم باور نمی کنی ولی به هپروتم می آیند گاهی دخترها...
وقتی یک نفر به آدم می گوید خوشگل است قد بلند است ولی تنهاست. و دلیلش را بعدا به آدم می گوید. اگر آدم از حرفهای طرف اطمینان داشته باشد که باهوش است. و اخلاقش هم زیاده از حد گه نیست. آدم که اهل باور کردن حرفها و رویا پردازی است. پیش خودش فکر می کند طرف احتمالا دو جنسه است. و این را به طرف می گوید و آن طرف حالش گرفته می شود و کیری که نداشته را نشان آدم خواهد داد. برنامه شام دیشب را لعنتی کنسل کرد...
احتمالا دلیلش پیر شدنم است ولی به صورت مطلق اعتماد به نفسم را درباره شعرهایم از دست داده ام. یعنی نظرم به نظر دیگران زیاده از قبل موکول است احتمالا مربوط به همان قضیه introversion ام است که به شدت Extrovert شده . دارم روی یک مساله ای فکر می کنم. فکر می کنم درباره شاعری هر چه introvert تر بهتر جواب می دهم. یعنی تاثیر و تاثر از اطراف صحیح است ولی به اذهان تحلیلگر دیگران و حتی خودم نباید در این مساله تکیه کرد. باز هم راجع بش فکر می کنم یعنمی چون مغزم کلا با حرف زدن فکر می کند باز هم راجع بش می نویسم. ولی الان در حال حاضر فکر می کنم بهتر است دیگر درباره اش فکر نکنم تا بعد...
خوب است آدم هر چند وقت به چند وقت تست آی کیو بدهد. جدیدا مردم خیلی به من تکه می انداختند (به خصوص حمید) که پیر و درب و داغان و اسکل شده ام راستش وقتی محمد گیر داد که یک نیم ساعتی تست آی کیو را بزنم یک کمی می ترسیدم دهنم هم تا آخر تست گاییده شد. یک کمی کند شده ام ولی به هر حال هنوز بسته به انحراف معیار محاسبه بین صد و سی تا صد و چهل ام. خیلی مسخره است ولی این مساله باعث شده کمی اعصابم آرام بشود . آدمهای دیوانه ای مثل من به اعتماد به نفس شان برای دیوانگی احتیاج دارند...
به صورت تمرینی شعری سرایم می در باره بایزید بسطامی و شاتی زنم می به افتخارش که خدا بوده و درباره خداشناسی کتاب چاپ کرده است می میو گربه واق داگ داگ سگ داغ آهن بر کفلهای اسبهای خیلی خسته به فریادم برس بایزید بسطام کجاست حواست هست ؟ علی کلا حرام شد
صراحی می کشم پنهان و مردم دفتر انگارند عجب کز آتش آتش دشمن می آید دارد این زرق دارد می کشد ما را رییسم خوشحال است که در دفتر نمی گیرد خیال کرده خوار ما همه گاییده خواهد شد
فیلمهای خیلی بد آغاز روزهای خیلی خوبند فکرهای خیلی بد معمولا خیلی خوبند وقتی آدم تفریحی وقتی آدم تفننی وقتی آدم تلقین نمی کند نکند به خودش نرود نمی رود نخواهد رفت می مانم من سر حرفم به حرفهای شما گوش نمی دهم هرگز
هزارپای غریبی می رود از قامت من بالا و آهنگ غریبی در مایه دشتی می خواند هزار گایی بر پایش جوراب رنگارنگ یک نفر برنامه دارد من را یک نفر می خواهد برای کلاغ از بالا پنیر بیاندازد
توی همین چند شب از لحظه ای که قول دادم ستاره باشم تا وقتی که توی همین چند روز خاص که مادر ریحانها را چید و ماتیک معروف قرمزش را زد توی همان عصر خوشحال پنج شنبه که بابا مثل همیشه روزنامه ها را از اتاق جمع کرد من توی همان سال لعنتی مردم که من و تو را از کوچه صدا کردند چاییمان دادند صورتمان را شستند به حرفهای شیرینمان خندیدند و به ما گفتند بازی فوتبال توی تاریکی خطرناک است بعد آن دیگر هیچ چیز یادم نمی آید
برای یک نفر داستان یک موزاییک متوسطی را تعریف کردم که کوچک و زرد بود و برنامه داشت در آینده موزاییک قرمز بزرگی باشد و خیلی غمگین شد وقتی فهمید همیشه موزاییک ها را بر حسب سفارش می سازند و همان موقع که دنیا آمده همه چیز زندگیش و اینکه قرار بوده کجا نصب شود معلوم بوده از اول و خودش هیچ تاثیری در سرنوشت خودش نخواهد داشت...
کوهی بود که جای شیر گربه داشت و جای گرگ سگ داشت و سگ هایش گربه هایش را و بسیجی هایش جنده هایش را توی آن کوه حوالی ایستگاه پنج خسته و مانده "دختری دختری دیدم که ماتیک تیک تیک می کشید" در همان کوه
باریک بود و پشمهای پایش را باریک بود و دور لبهایش را
گفتم ای دختر که آتیش تیش تیش می کنی توی اعصابم داری جیش جیش جیش می کنی
گفت کله ات آقا موهایت بوی خوبی گرفته است گفتم این بار آخر است دیگر اینجا نمی آیم کوه که خانه خالی نیست
"دختری دیدم خجالت لت لت لت می کشید از غم از غم شوهر ملالت لت لت می کشید"
شوهرش شدم تا شوهرش آمد با پاچه های بالا از توی رودخانه با پشمهای پایی که هرگز نمی تراشید
و دزدی هست در شکاف کوهی و دردی هست در سری و موی انبوهی و خانه ای هست و دزدانی که با موی انبوه از کوه خانه را می گیرند دزد شمشیر دارد و دهقان خون و شمشیر بر خون همیشه پیروز است
تا حالا نشده بود اینهمه بنویسم و پاک کنم درباره این خبر نوشته بودم و جایش
به گفته رييس پليس امنيت عمومی استان تهران، پليس کرج روز پنج شنبه ۳۲ دانشجو را در يک ميهمانی در اين شهر دستگير کرده است. براساس گزارش پليس، دستگيرشدگان همگی از دانشجويان دانشگاه تهران هستند که در جشن مدال آوری يکی از همکلاسی های خود که در يک المپياد جهانی مدال گرفته بود شرکت کرده بودند. بر اساس گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران، ایسنا، پلیس می گوید که در این مراسم ۱۱ دختر و ۲۱ پسر دانشجو حضور داشتند که به دلیل مصرف مشروبات الکلی در حالت «غیر طبیعی و نیمه عریان» قرار داشتند و پس از هماهنگی با مقام قضایی، توسط نیروی انتظامی دستگیر شدند.
خایه پابلیش کردن نداشتم ولی عمیقا می فهمم برنامه نظام برای کرج و حومه تهران چیست و فکر می کنم خیلی ساده دلند که فکر می کنند می شود اجرایش کرد. یادم آدمد که آن برنامه کنسرت را هم در کرج گرفتند...
جمله اول را فرهاد گفت گفت "کم می نویسی کمتر دوستش داری" جمله دوم را من گفتم "برایم مهم نیست مردم چه فکر می کنند" جمله سوم را فرهاد گفت "آخرش یک روزی من را از روی کوه پرت می کنی" جمله آخر را من گفتم "به اخلاصت حسودیم می شود"
گیس کوتاه هم مثل گیس بلند چچیز جالبی است تازگی به نظرم رسیده که گیس کوتاه یکجور برهنگی است. و گر چه گیس بلند خوشبوتر است ولی گیس کوتاه هم قشنگیه خودش را دارد...
وقتی آدم یک لینک می گیرد از محمد بدون هیچ توضیحی و با امری که از زمان سربازی در کلمه هایش مانده "دان لود کن" و منتظر است که یک جوکی چیزی باشد بعد صدای دایی پرویز می آید که می گوید "نوزدهم آبان 64" روح آدم خبر ندارد که بعدش تو می آیی و آدم را می بری توی دنیایت. "بنشین به یادم دمی / تر کن از این می لبی / که یاد یاران خوش است" و من که با تو آمده ام با تو می آیم با صدای آواز غمگینت که ژوست نیست ولی از تمام دیگران دوست ترش دارم یک چیزی که شاید به خاطر اینکه زمان خاصی از عمرم بوده و یا به هر خاطری دیگر توی جان من مانده... و آن تیپ لامصبی بی اند او که از کمد خانه بزرگ تر بود و تو می گفتی هیچ کدام از سی دی های جدید کیفیتش را ندارد جدا این را یعنی این آهنگ عجیب را به چه فکری خواندی؟ و آن کس کش بعد خندیدنت چرا قطع کرد؟ خنده تو از آوازت قشنگتر است کس کش نمی شوم چرا باید بگویم بود خنده تو هست خیلی از آدمها هستند که خنده شان هست و هیچ وقت بود نمی شود کلا خودت هم هستی بدون رابطه با اشیاء یعنی وابسته به چیزی نه. از ترس مامان، بابا همه چیزهای مربوط به تو را قایم کرده ولی خودت هستی بیرون اشیاء هیچ چیز خانه دیگر به تو مربوط نیست لباسهایت را بخشیدند و چیزهای دیگر را فروختند یا ماند پیش دایی منوچهر که چند سال بیشتر نماند. با همان صدای راسخش که "برق من را نمی گیرد". و مردن تو پایان بچگی من بود. دوران خوبی بود خسرو بچگی دوران خیلی خوبی بود. اینکه تمام ترس آدم از دنیا آدمی مهربان مثل تو باشد. که توی خواب تمام رازهای زندگیش را به مامان می گفت. تمام کتک هایی که خورده بود عرقها زنها کتکها دعواها... من می خواستم راجع به چیزهای دیگری حرف بزنم حواسم نبود رفتم توی خاطرات بچگی. محمد می گوید ما هم باید یکی مثل این نوار ضبط کنیم که اگر مردیم گوش کنند. شاید ضبط کردیم ولی اگر ضبط کردیم صدای خنده ها را هم می گذاریم بماند. خنده های ما مثل تو نیست که وقتی که نیست بماند...
زنگ می زنم به جهان دوباره مثلا - فوت فوت فوت فوت می کنم به خواب دنیا فوت قطع می کنم زنگ می زنم قطع می کنم زنگ می زنم من مزاحم دنیام خواسگار دخترش فاسق زنش رفیق ناباب بچه هاش هیچ از من دنیا آسایش ندارد - الو آقای دنیا؟ گوشی دستتونه ؟ ناراحتم روانم نژند است معلم دینی احمق گفت - الو آقای دنیا؟ گوش می کنید آقای دنیا ؟ تا خسته می شوم زنگ می زنم به خانه دنیا مثلا - الو ؟ با شادی شما کار دارم چرا ما توی خانه شادی نداریم ؟ الو فوت فوت من وحشی ام الو من میت وانتد ام هانگری عظیم فر بلاد آف یو آی ریلی وانت یور اتنشن دنیا آی ام پور آی ریلی ام لاست فر تاک آی ام دور کن وی تاک باز؟ کن وی ت...اک؟
بیایید دکتر ها من را ورقه ورقه کنید رنگ کنید و روی لامل بچسبانید بیایید دکترها تمام چیزهای تیز را در من فرو کنید و تلخ را در حلقم بریزید و دست را به تخت ببندید و تمام چیزهای ببا علامت جمجمه را لوله بکشید توی رگهایم به هم بگوئیید حیرتا بگویید عجیب است جالب است باید نگاه دقیقتری بیایید دکترها من تسلیمم من تسلیمم نماز ببندید باور نمی کنید اما من در کنار مامومین نماز غفیله خواهم خواند
توی دیوان آخرم بخوان که بات تو باتر است و تلخی تو تلخی ودکاست و اسمیرنوفی آبیست شورت قرمزت که در قبیل از آن شبها می پوشی بخوان که تازه من بوی الکل را و حسرت پک را و خیارشور بامزه را زیتون بزرگ را چ ِت از توی ایوان پریده ام توی آن نوشته ام که زیر هر ایوانی خیابانی است و از کمی زیاد از خون روی پیشانی و طعم بسیار دردناک دندان پیش شکسته توی دیوان آخرم نوشته ام و بغض کرده ام و پاک کرده ام و چاپ هم نکرده ام که بات تو باتر است و تلخی تو تلخی ودکاست خیالت راحت باشد هیچکسی نمی فهمد
اینکه بنده در تاریخ 8 آبان 86 به قول خانوم بنفشه خودم را خاص اعلام نموده ام به هیچ وجه به این معنا نیست که من از سخن تمسخر و تحقیرآمیز ایشان جو گرفته گردیده ام. بلکه من معنی سخن پر فضل و پر مایه ایشان را گرفته و به اندازه ای که ایشان منظور داشته اند رنجدیده گردیده و عذاب کشیده در تنهایی فغان عقرب از خود صادر نموده اشک توی چشمهایم گردیده است و از همان جهت آن مطلب را بدانصورت تقریر نموده ام. از اینکه مطلب را بگونه ای لغو نگارش نموده ام که خانم بهار دچار سوتفاهم گردیده و به خانوم بنفشه معکوس انتقال داده و خانم بنفشه را تا حدودی شاکی نموده است. شرمسارم...
@ نخست ما بود first در اوایل what we talked @ سووتمان روح ما بود ستاره محفل برای عقربای از جمیع آنچه در جامه مان تارانتولیده @ نقطه پایان ما بود @ فحش دنیا به ما بود پیچیده در خوابیده با گفته با @ تمام آن چیزی بود که می ترسیدیم @ در آغوشمان گرفت و @ لب بوسمان کرد
به بهانه باران گاهی
به بهانه پاییز
به بهانه غروبها
یا آهنگ غمگینی
که یاهو گذاشته
به بهانه آدمهای دیگر
به خاطر آهنگهای رمانس فرانسوی
به بهانه خاطرات بچگی
یا
دیدن محمد در خواب
به بهانه
آچارهای فولادی مکانیکها
و به بهانه تیرهای برق
و گیلاسهای زرد و طولانی
تو هر شب یادم می آیی
تو هر شب یادم می آیی
آمد به هر کسی فریاد زد آرامش داد و درد را برید دکان مرگ را تخته کرد و دانه دانه تمام جوجه ها را غذا داد و دمب اکثر گربه ها را برید با ما صحبت کرد فکر کردیم ما کمی و با مشاورت ایشان به هستی پایان دادیم
خواب آلوده یعنی آلوده به خوابهای مردم بیدارم به زنگ تو احتیاج نیست هیچ کدام از این همه وعده هایی که می دهی من را بیدار نمی سازد ساعت خسته تصور نمی کنم بیخود نمی گذارم در خیالم بیاید صدای دوش بگیر بخواب حیوانی بیا و عددهای بی دلیل را شمارش کن
امروز یکشنبه نیست با خودم گفتم امروز چارشنبه است مانده تا یکشنبه با خودم گفتم تا چشم کار می کند حرفهای تکراری است گفت بی خیال افق تکراری نمی شود پروانه هفت هشت غروب تکراری نخواهد شد کس می گفت افق تکراری است و گروانه های سیاه هفت هشت جهان تکراری است دلم به این خوش است که از این بیشتر خسته تر نخواهم شد
چند وقتی است یک مرض جدید گرفته ام از کارهای جدیدم به شدت بدم می آید و هیچ حس خوبی راجع به آن چیزهایی که می گفتم بشان کار جدی ندارم. احساس می کنم قبل از اینکه جدا رویش کار کنم نصفه اند و بعد اینکه کار می کنم ریدمان می شوند. احساس خیلی بدی است. آدمی مثل من تمام چیزی که توی زندگیش دارد آن چیزهایی است که می نویسد. احساس می کنم که آن رابطه صمیمی و مهربانی که با خودم و با دیگران داشته ام قطع شده. من هم افتاده ام توی چاله لفاظی و بین خودم و خودم پر از مدارهای واسطی شده که هیچ کاری جز کند کردنم و گیج کردنم انجام نمی دهد. کلاس صالحی را جلسه پیش نرفتم. از نمایش دادن خسته ام و نمایش را دوست دارم نمی دانم کدام ور می روم دارم. چیزی که می فهمم این است که به طرز غریبی به قول بنفشه خاص ام و به طرز غریبی به آدمهای دیگر شبیه ام. هر دوتای این چیزها عذابم می دهند. ولی این احساس دارم ریدمان می زنم توی اعصابم است همش. احساس می کنم کسی را کشته ام. یعنی می سازم می گذارم و می بینم خوشگل است و بعد یک هو کار وا می رود قافیه هایی که یک ساعت پیش هدیه الهی به نظرم می رسیده یک هو عین کیر مصنوعی زنها می شود همین شعر پیش آنقدر دست خورد که کلا به گند کشیده شد. نسخه اصلش را دارم که آن را هم دوست ندارم. یعنی احساس می کنم به ویرایش احتیاج دارد و بعد ویرایش هم احساس می کنم مثل این زنهای بوب جاب کرده شده. و از همه بدتر این کلمه لعنتی "بد نیست" است. من از این کلمه بیزارم. مردم به آدم عادت می کنند سریع و تمام تریک های جالب آدم برایشان ساده می شود. تو هم به مخاطب هایت عادت می کنی ولی می فهمی که نمی توانی راضیشان نگه داری. شاید این هفته زد به سرم شاید یک شعر عجیب خواندم و به کیرم هم نگرفتم نظر دیگران چیست. شاید هم اصلا شعر نخواندم. خواننده برایم خیلی مهم است و اصلا مهم نیست دنیا مهم است و اصلا مهم نیست من دارم توی وهم های خودم و توی آدم های خودم حل می شوم من از بودن متنفرم از نبودن هم همینطور. من کلا راضی نیستم حالم خوش نیست و از کمک هیچ کس هم خوشحال نمی شوم. وقتی به دیگران می گویم بهترینم گریه ام می گیرد از این قسمتش بیزارم. وقتی به دیگران می گویم بهترینم گری ام می گیرد.
طبقه های بندی نویس های پیش کارهای خود و عیونی که بی کاف خیره در منند حرفهای گاف من اضاف من پله پله بالا تا ملاقات ذات قاط هستی داداییست ترین شاعران مریض دنیا لحظه های خیلی عرفانی لحظه های خیلی عرفانی آشنایی یک بچه کوچک با کیر و فهم اینکه راز خلقت لحظه های خیلی عرفانی آشنایی عینک با شمشیر و آشنایی مداد با پرینتر لحظات لرزان خیلی عرفانی شعر من تمام شد ولی آشناییم هنوز ادامه دارد
دیشتی خواد دلم صبونه ی زوری خواد دست گرم وقتی سردم دست سرد وقتی گرمم خواد دلم سوای دلای دیگه اس جای دیگه اس سراغ مردمون شما رو نمی گیره دیشتی خواسته دلم دشت سبز خواسته دلم جاده خواسته دلم دریا و کوه و اینا نه از همینا از اون خواسته دلم اصلن اذون خواسته دلم طوری با ربنای پشتش با شعر افتضای سعدی خیلی خیلی خواسته دلم به کمتر از اینم اصلن راضی نمیشه
هیچ دقت کرده اید ؟ قدیمها یک چیزهای مسخره ای به اسم ایمان وجود داشت و ما با آن سرگرم بودیم و اینها. نمی فهمم این معنی ها چطور توی هم رفت و داغان پاغان شد و اینها. یعنی الان یک احساس مسخره ای همه را گرفته که همه دیگران و حتی خود آدم دارد مطلقا "کس" می گویند. فکر می کنم این "پایان" دنیا نیست این "گایان" دنیاست...
با خودش می گفت توی میز بغل مردی با بازوان ستبر فراوان و طرح اژدها روی بازویش و آستین کوتاه تنگ آبی نشسته که دخترانی که از توالت آمده از چارای وی گذرند می با چشمهای رو به سقف و سینه های نوک تیز آویزان بی هوش می شوند با خودش می گفت در خیابان زنی با تنگ ترین مانتوی جهان و زیباترین کون دنیا با خالکوبی کمر باریک ایستاده است که مردانی که از پارکینگ آمده و از چار رای وی گذرند می با چشمهای تار و سبیلهای سیخ ترمز کشیده توی شیشه برخورد می کنند و با خود گفت زنهای چشم بر سقف بر زمین افتاده و مردهای ترمز کشیده توی شیشه خورده هم با خودش گفت به درک ما هم گفت ما هم دنیای خود را داریم سبیلش را تاب داد زخم سرش را بست دست دخترش را گرفت و به او عینک آفتابی و کرستی مناسب داد
درد می کنم و من با سختی و با غمهای مربوط به بدبختی و طعم خیلی زجرآور شبیه تلخکامی پایدار پن وقتی بفهمد ادیسه هرگز بر نمی گردد و اینکه دنیایش از بوی تعفن زیر بغلهای نتراشیده خواستگاران قزوینیش پر خواهد بود مثل طعم چیز کیک مانده در هوای آزاد یا طعم گنجشک مانده در برف برف توی گلها گلی که اسب توی آن ریده باشد من با سختی و اینها حواست هست؟ سختی و اینها روزگار هم می گذرد ولی دلم هرگز خنک نخواهد شد حتی توی آفتاب تابستان
اگزازپام دکمه خواب من است لووکس دکمه استراحتم آمانتادین دکمه بیداری و تو دکمه دوست داشتنم هستی دکترم می گوید دکمه ها را و اگر نه می میری باور کن می میرم کس کش چرا نمی آیی؟
خیلی ساده کون تو خیس خیس که بر روی صندلی عرق می کند من را و سینه های مهربانت که بر هم من را و دستهای چاقت که تیک تیک من را من تو را گر چه دیگر وب کم هم حتی
تب کرده ام ساده نیست مثل تهاجم یک دسته پروانه می ماند تبم مثل ریختن منجوق تب می کنم دوباره و خستگیهایم پلق پلق مثل تاول می ترکند خسته نیستم دیگر تاب می خورم می گردم پرواز می کنم می خورم در دیوار بر زمین می افتم و رو زمین قطار می کنم خون حرفهای تازه را جویباری به جویباری به توانم تمام نیست من به توان بی نهایت رسیده ام خدایش هم توان جذر من را ندارد کی گفته من مشتقم ؟ من اولم پایه هستی و خورشید هستی از آتش نهفته و اینها و جهان همه حتی خدا از من پرگار است من خورشیدم سیاره ها جان حق دارید دور من می گردید
هی من را صدا می کنند بادها دارند هی من را می پرسند "علی جان خسته نباشی علی جان سئوالی نداریم علی جان ولش اصلا..." هی می آیند در خانه سراغم را می گیرند زنگ می زنند بادها زنگ مخفی در را که توی گوش آدمها زینگ زینگ زینگ در می روند بعد با صدای خنده ها و با خیال کرده اند یک روزی گوش شان را می گیرم اشکهایم را پاک می کنم یک روزی و هر چه در خودم دارم پرچم می کنم داد می زنم هوی هی و بادها در من می پیچند و تمام آبادی با من آواز می خوانند فالگیر دروغ گفته سرنوشت من سیاهی نیست من آخر داستان رستگار خواهم شد
وقتی قورباغه ها خانه می سازند معنیش زمستان است وقتی سنجاقک خانه می سازد معنیش دیوانگی است. با خانه نمی شود پرواز کرد اینجور نیست سنجاقک؟ بار آخری خودت گفتی یعنی خودت که نگفتی من خواندم. به تو هم گفتم. تمام دنیا خانه سنجاقکهاست. سنجاقک باید شاد باشد و پرواز کند همین. خانه ساختن و پارو زدن روی برگ نیلوفر کار قورباغه است. تازه اگر برگی در کار باشد. نباشد هم شنا کردن و به خورد مرداب رفتن کار قورباغه است. خانه ام را ولی خراب می کنم آخرش یعنی کردم. بعد دلم گرفت سردم شد. بعد دوباره ساختم. از تنها بودن نمی ترسم تنهایی شغل غورباقه هاست. از بی خانمانی می ترسم. از اینکه یک روزی هیچ سنجاقکی نیاید سراغم. و اینکه برف بیاید. نگو که برف نمی آید هیچوقت اینجا. اینجا برف زیاد می آید یعنی کم ولی گاهی. وقتی برف می آید هیچ چیزی از زیر سقف نبودن بدتر نیست. خیلی تنها هستم سنجاقک خیلی. خیلی از تنهایی می ترسم...
به عصایش تکیه کرد عصا شکست. افتاد توی چاله پرهنش خیس شد. خورد به من و سینی غذا از دستم افتاد. همینجور که توی جیبهایش را می گشت گفت "عصای موسی را که شکستیم.پیرهن اویس هم که به گا رفت. مائده آسمانی ابراهیم هم که ریخت ندیدی انگشتر بی پیر سلیمان را کجا گذاشتم؟"
این خیلی بد است که آدم می تواند وقتی درباره یک چیزی استدلال کرد برخلاف آن چیز هم استدلال کند. لنی راست می گوید کلمه ها دشمنمند و من جنده اردوگاه دشمن ها. این را خودم فهمیدم البته این اصلا حرف لنی نیست...
شورت شاش شبنم شتر شاه بیگی اگر درست یادم باشد این یکی اسم دکتر من بود یکی از تمامی دکترها گفت تا تمام خونم را برای چند آزمایش نا چیز شین شمال شلغم شجر شاپ شهر شاد شادی اسمش آشناست کجا دیدمش یادم نیست؟ نخوابیدمش یادم هست پس چرا مدام هی شادی من را یاد شورت می اندازد؟ ش کلا حرف خوبی است کلا از شین راضی هستم
میرزای یاکریم دزد توی تق تق گاری بولوار طولانی لامپهای قرمز و خاموش دختر دختر دختر لیمو موش گربه دختر راه طولانی سیمین کیک و نوشابه ول گشتن توی چار را لشگر چای شیرین زوری و آرامش عسل آنجا که مامان روی نان با آن شکل می کشید و گربه ای که تا گفتی پیشت توی سوراخهای زیر در گم شد...
یک وقتی هست زندگی سیگارش را روشن می کند و نگاه می کند با اندوه در زنش که سوزنش را نخ می کند هنوز...
خدا کور است دست می زند به تاریکی و در خودش می یابد خود را خدا گنگ است حرف می زند با خودش فریاد می زند در خودش خود را خدا کر است گوش می کند به آوای آرام راک آرام صدای پلکهای خودش خدا گمنام است هیچ کس نمی شناسد من را
ریکشای ساده من را به تبتی ببرید که کوه داشته باشد و زائر داشته باشد و کله طاس داشته باشد آبشار و ابر داشته باشد ریکشای ساده من را پیش هانزو برید که شمشیرش خدا را برید و خواهش کنید من را ببرد و آنوقت جنازه ام را از کوه پایین بیافکنید تا در میان مه صبحها پرواز کنم در آرامش
راستش توی حالم خورده احساس می کنم اعتماد به نفسم در مورد کلمه را دارم حالم به هم خورده احساس می کنم اعتمادم را دارم حالم به هم خورده احساس می کنم مطلقا که حالم به هم خورده از همه تان حال حرف زدن حالم به هم خورده چندبار فکر کرد ام با خودم حالم به هم خورده چندبار و گفته ام به خودم راستش ضد حالید همه اتان هیچ چیزی نمی فهمید برای هیچکدامتان ارزشی قایل نی...
دوستت دارم کسی من را و هنوزم دلم تنگ می شود برات و بوس بوس روی پات و آب می شوم که نور می دهم هم مثل شم و کور می شوم و دور می شوم دستهات را و چشم هم که و چشم هم حتی چرا نمی بینم پ ؟
به درک که مردم می میرند به درک که آمریکا مرگ بر شوروی زنده باد لامبادا اسلام آمریکایی تسلیت تسلیت به درک کیرم به کون همه زنده ها و مرده های دنیا spice امشب فیلم مورد علاقه من را دارد
کمی به اتفاق دیگری که قرار بوده فکر کن و به این که مثل ماست از تو کیسه ی هستی چکیده ای ناامید خواهی شد جهان تو را ناامید خواهد کرد کمی به اتفاقات افتاده و نیفتاده کمی به تلخکامی مادر قحبه ها بیندیش به آواز تار گربه های بهاری به چهچه کلاغ در تابستان دنیا دلیل زیاد برای مردن دارد بعد به برگ گلهای رز التفات کن و مزه تلخ اسمیرنوف آبی و کونی که آنقدر که توی دستهایت حتی کمی درباره جهان اشتباه می کنی که فکر می کنی گاهی شعر بگو بی خیال باش
تکنو دانس و لانس لاس ته قلتبان ان فکاک من شده سقط من که گفته بو چرا سقط من که گفته بو ولی فکر حرفهای دیگری ولی تکنو دانس و لانس و لاس ته قلتبان ان فکاک من شده
شناسنامه من مال تو هر کجایش را خواستی خط بزن هر کجا که خواستی دایره بکش عکسم را بکن و تویش عکس خر بچسبان هی همه را ازدواج کن با من و هی دوباره از من طلاق بگیر جای اسمم کنار آقای بنویس خر من توی صفحه آخر یک ضربدر بگذار شناسنامه ام از آن تو بادا من سقط شدم روزی که قرار شد نمی آیی
خوب من دوباره فکر می کنم راجع به حرفهای دیروزم درباره زنها. و سعی می کنم ذهن هرتکیم را جمع کنم. خوب چه چیزی تغییر کرده؟ آیا معیاری برای خوبی وجود دارد؟ یعنی می شود گفت این عنصر در زنهاست که من را جذب می کند یعنی عنصری که از بوی خوب کمی آنورتر باشد؟ فی الواقع می شود یعنی ممکن است کسی بوی خوب بدهد و من دوستش نداشته باشم؟ یعنی بوی خوب معیار صحیحی برای قضاوت آدمهاست؟ فکر می کنم بوی خوب یکجور بهانه است لااقل برای من. پس اصل قضیه کجاست. یعنی می شود در این باره یک جمله مطلقا بدون حتی یک استثنا گفت؟ فکر می کنم نمی شود. یعنی معیار دقیق و قابل تعریفی برای زیبایی روحی یک زن و کلا انسان وجود ندارد. زنانی را دوست داشته ام که بهره هوشیشان از من بسیار کمتر بوده. کمتر مطالعه داشتند. دروغ می گفتند و حتی دیر به دیر حمام می رفته اند پس اینها معیار درستی به آدم نمی دهد. پس من چه جور می شود تغییر ادراکم را توضیح بدهم؟ فکر می کنم توضیح دادن خیلی از شعر گفتن کار سخت تریست. وقتی که آدم شعر می گوید دلیلی ندارد که دیگران بفهمند آدم چه می گوید ولی وقتی توضیح بدهد و دیگران نفهمند برای چه توضیح می دهد؟ فکر می کنم باز راجع بش و باز درباره اش می نویسم ...
از دنیا عصبانی ام غمگین نیستم افسرده نیستم عصبانیم حق ندارد جهان نباید نمی شود اینقدر مهمل بود و ما توی گردابش چرخ خوردیم و چرخ خوردیم و ما را غرق نمی کرد
فکر می کنم مملکت دارد به فاک می رود. همانطوری که در دویست سال اخیر رفته. ولی در زندگی هر جنده ای دو تا لحظه تلخ هست لحظه اول وقتی که ویرجین است و سکس به زور با بابا در یک شب متوسط که مامان مسافرت است اتفاق می افتاد و دومی بیست سال بعدش که وقتی به DP با دو تا مرد غول راضی شده به خاطر پولش. با یک صدای دردناک جیغ جر می خورد و هیکل نحیفش شروع می کند به زنده زنده توی جوب پوسیدن. فکر می کنم مملکت و ما الان در موقعیت دومی هستیم...
این حرف توی گلویم گیر کرده. گر چه خیلی به نفعم نیست. این حرفی که گفتم درباره دوست داشتن تمام زنهای چاق اشتباه است. این قضیه قابل تحمل بودن زنها در تمام موقعیت ها اشتباه است. یعنی مسلما یک زن احمق از یک مرد احمق به مراتب قابل تحمل است. ولی در کل مصاحبت یک زن ابله به هیچ وجه لذتبخش نیست. فکر می کنم باید حقیقت را بگویم که برعکس این کس شعری که می نویسم که زنهای احمق خوبند و اینها. هر چه دارم دنیا را بهتر می شناسم می بینم که حرفهای قبلیم یک مقداری اشکال داشته. یعنی اگر من چیزی را احترام می گذارم. زن بودن نیست که فی الواقع زنانگی است. یعنی کسی که پستان دارد و کس دارد ممکن است زنانگی کمی در او باشد. هنوز نتوانسته ام درست کنار بیایم باهایش و حل و فصلش کنم برای خودم. فکر می کنم باید بیشتر راجع بش فکر کنم. نمی دانم شاید بهتر است آدم قبل فکر کردن حرفش را بگوید. درباره این هم فکر می کنم.درباره فکر کردن خودم هم که هیچ وقت به هیچ جا نمی رسد هم فکر می کنم. و البته مثل همیشه درباره هیچ. هیچ لذیذ دست نیافتنی. هیچ خوب که تمام هستی است...