جوجه
جوجه
جوجه
جوجه
تر شدم
و ریختم از
توی آسمان پایین
تو
رد رودخانه های دنیا یم
گربه بودی
[+] --------------------------------- 
[0]
گفت "این پرنده را نگاه کن" بعد خندید گفت "این پرنده ی آسمان است اگر بیاید همه زنده می شوند و خوشبختان دست دیگر گرفته رو به سوی او داریم ما همه که خیلی مرد خوبی است و یکجوری خداییست برای خودش" بعد گفت "این پرنده نبود اشتباه می کردم"
[+] --------------------------------- 
[0]
شوم تاریکه
موجام پیر و خسته
نشستم
تا بگن مردم نشسته
[+] --------------------------------- 
[0]
هی باد
هی باد
فکر کن
این رشته ها که به پایت گرفته
علف بوده
چکار داری
من
سردار سبیل دار ابرو مشکی
توی دشت چندم افتادم
هی باد هی باد
هی باد مشکی
باد دشتستان
چکار داری تو؟
فکر کن این
یعنی من
یعنی این
که یک زمانی من بوده
آدم بوده
وجود نداشته هیچوقت
فکر کن خودرو
سرقتی بوده
فکر کن من
تپه ماهورم
خون خشک می شود باد
خون خشک می شه بادی بادی
بادا جون
[+] --------------------------------- 
[0]
رفتم
سرم را گذاشتم
روی میز کتابخانه و خوابیدم
خوابم نبرد
کتابها با هم
صدای حرف این کتابهای لعنتی با هم
صدای ضجه های زنها
از توی فیلمها
صدای شکستن استخوان
دوباره من را
دیوانه ام کرده بود
پس رفتم
سرم را گذاشتم
روی میز کتابخانه و خوابیدم
[+] --------------------------------- 
[0]
ناخن ناخن
از من تراشیده شد من
و ریختم
تو خیابان
خیابان
سرد بود
پاییز بود
و به شدت تهران بود
تنها بودم
[+] --------------------------------- 
[0]
شب ترمه ایست
روز هم
دیگر
[+] --------------------------------- 
[0]
پیجامه ات را بپوش
واقعن اگر دلت می خواهد
برایم مهم نیست
نازک است
جر دادنش اصلن
کار سختی نیست
[+] --------------------------------- 
[0]
گفت
"نگاه کن
ببین
این زمرد است
ولی تشنه"
گفتم
"تشنگی؟
هان
الانه هم که
عاشوراست
موقع مردن"
گریه کرد گفت
"دلم می خواهد
بروم دیسکو
دوست ندارم تو"
گفتم
"پیر شدی علی
بچه های مردم
می روند مدرسه
بچه دار شو"
با خودم
فکر می کردم
چقدر کارهای دنیا تخمی است
نگاهم کرد
"نگاه کن
این زمرد تشنه است"
[+] --------------------------------- 
[0]
ماه دایره ای غمگین است

Antoin D'agataLabels: image
[+] --------------------------------- 
[0]
ماه دایره ای غمگین است
که قطره قطره
به ستاره هایش افتخار می کند
سکوت
لحظه ی تامل است
زمان آ......م
برای اینکه
حرف آینده دیگر باشد
سکوت بی فایده است
حرف آینده حتی هم
دیگر نخواهد بود
[+] --------------------------------- 
[0]
هویج دکلمه شدنی نیست
هویج را باید خورد
مخالفم
خرگوش بودن تنها
دویدن نیست
[+] --------------------------------- 
[0]
حدست درست است
امشب هم
مثل تمام شبهای دیگر خواهد بود
روانشناسها
درباره ی کاهش تعدادش بعد از سال اول
دروغ گفته بودند
[+] --------------------------------- 
[0]
وقتی نمی آیی
ماه دایره ای غمگین است
و چشمهایم
سنجاقکی خسته
من
مثل یک مرداب تابستانی
سرما گرفته و
اینها هستم
"امیدوارم از اینکه اینجا گفتم اینها
سوء برداشت و اینها نباشد"
و من به تو فکر می کنم
"آه بدتر شد
بدتر شد
چقدر آدم
جواد باید باشد و اینها
که از مرداب یاد نیها باشد"
...
...
...
...
...
...
...
...
...
"واقعن که خیلی حشری هستی"
[+] --------------------------------- 
[1]
نارنجی های تو
هر شب
دانه های در من را
به روییدن
سقلمه می زند
[+] --------------------------------- 
[0]
شاشیدم به این انقلابتان
دشت پر از دانه های شبدر بود
شبدر آبی
و پروانه های پر چانه
و رودهای سرد
به چمنها گفتم
"فکتان بسته
الاغهای خندان
لنگهای باز
کلاغی که
از مترسک انتقام بگیرد
"تراکتور است
عکس ماه
مثل شعله
توی آسمان می سوخت
سربازها
زیر پای اسبها رفته بودند
[+] --------------------------------- 
[0]
"سگ یعنی واق
احتیاجی به پارس کردن ندارم
کافی است
روی پله فقط بنشینم"
بولداگ با خودش می گوید
"او خودش می داند
صاحبم می داند
من همیشه اینجا هستم
ساکت
صامت
چون که سگ
یعنی واق"
[+] --------------------------------- 
[0]
از کونوها امروز
نینجای جوانی
کشته می شود
دوست های
دختر داشته
و الزامن با
روابط سکسی
غروبها
فلوت محزون
صبحها
springtime of youth
و شبها
خواب خسته از
آن همه
جوتسوی خشمگین
رودخانه ریخته
برگ سبزی توی دامن دخترک می آید
و قوری چای
چرق
ترک خواهد خورد
سوناده با خودش می گوید
امشب
دوباره از کونوها
نینجای دیگری می میرد
[+] --------------------------------- 
[0]
فکر می کنم جدیدن که وقتی که می گفتم که از دنیا رهیده ام و دیگر دنیا نمی تواند من را غمگین کند یا بترساند خدا شنیده و پیش خودش گفته "هه" بعد تو را فرستاده مثل سنگ گنده ای که برای کندنش اهرم لازم بود. حالا با اهرم تو خدا هم می تواند غمگینم کند هم اینکه من را بترساند. البته از حق نباید گذشت بعضی وقتها که حالت خوب است. من خیلی خوشحالم...
[+] --------------------------------- 
[1]
شتر
خوابهای خوب دید
و رفت توی دشت
دشت
توی فکر مردم بود
باد می وزید
با شن اضافه
عین فیلمهای سینمایی
شتر
با خودش فکر کرد
"خسته نیستم
ولی
به دلایل تکنیکی
بهتر است
همینجا بنشینم
و اسکلت شوم همینجا
آرام آرام"
شتر توی فکر مردم بود
[+] --------------------------------- 
[0]
این همه
این دیوانه ها
به پای ما می پیچند
نمی فهمند ما هم
دیوانه ایم
و پیچیده ایم
به پای دنیای دیوانه
بگو دیوانه ها
ما را
بی خیال شوند
[+] --------------------------------- 
[0]
گفتند اینجا جای مهمی است
بشش گفتند
حواست باشد
دقت کن
نخند
ساندویچش را خورد
شلوارش را بالا کشید
و لبخند زد
[+] --------------------------------- 
[0]
رد پای یک
روباه زخمی
توی برف
جای پای یک
آدم خندان در دنیا
آخرش کسی
توی های های گریه
غرق خواهد شد
[+] --------------------------------- 
[0]
اگر غصه ها آمد
دور هم می پیچیم
و پتویمان را هم
جای دست را
خودت انتخاب کن
[+] --------------------------------- 
[0]
یاد مردی افتادم
که موهایش
سفید و
فرفری بود
و دنبال کبوترهایش رفت
[+] --------------------------------- 
[0]
خاموش باش
ستاره ی آبی
غروب نزدیک است
نگاه کن به دریا
ببین چقدر تنهاست
چرا تو بیخود برای درختها آواز می خوانی؟
[+] --------------------------------- 
[0]
کاش من درخت بزرگتری بودم
کلفت تر
تو روی من تاب می بستی
زیر دوش باران
زیر برگهایم آرام
خورشید را
داغ می کردم
به افتخارت بر پشتم
پروانه ای یک بالم
پریدن به اطرافت را
به طور خند داری فقط
می توانم
[+] --------------------------------- 
[0]
حبیب
حبیب دو تا سپر باید
داشته باشد
دو دست
دوچشم باید داشته باشد
ارغوانی و قرمز
حبیب باید اصولن
عین ذواجناح بال داشته باشد
"برای خودم
نه برای حسین"
حبیب باید
در میانه ایستاده باشد
عباس بیچاره دست ندارد
علی دو پاره است
حبیب در میان سپرهایش باید
ایستاده باشد
بی خیال گردشی از باد
لای جامه های کویری
و دویدن اسب
و صدای خاطره های نفسهایش
توی سینه ی لخت
یا سینه های لخت
وقت سکس
مرد با زن چه فرقی دارد؟
"هزارتا باشند
صد هزار تا باشند"
طبق هر کدام از روایتها
"حسین مرده باشد حتی
حبیب مرده باشد حتی"
حبیب همچنان ایستاده است
تکیده به کمانش
راست
با دو سپر
از دو سوی
[+] --------------------------------- 
[0]
گفت
"جلبکها تشنه هستند"
باید برای جلبکها
و گلهای آبی
و ماهیان اقیانوس
آب می بردیم
پرسیدیم
خیلی زیاده از حد پرسیدیم
جوابمان را نمی داد
فقط سرش را روی سنگی گذاشت
گریه کرد
"بجنبید جلبکها تشنه هستند"
یک کوزه آب بود
بحر لایموت
موت
وبعدش
آب برای جلبکها بردیم
آب گوارا
صدای او در گوشم بود
"جلبکها تشنه هستند"
[+] --------------------------------- 
[0]
منتظری عاقبت بخیر شد خدایش بیامرزد خوش به حالش
[+] --------------------------------- 
[0]
دلم درد می کند
سرم درد می کند
درد می کنم کلن
و معنی دنیا را نمی فهمم
این فقط جمله ای اخباری است
[+] --------------------------------- 
[0]
حرفهام را
توی دستهام نوشتم
اگر کسی نشنید
اگر که دوستم ندارند
حرفهام را
توی دستهام می نویسم
روی میز
دل من جای غمگینی است
حرفهام
پژمرده می شود
همینطوری
[+] --------------------------------- 
[0]
"بیچاره
بیچاره
بیچاره ی غمگین"
دلم برای خودم سوخت
بعد یاد تو افتادم
[+] --------------------------------- 
[0]
هیچ چیز دیگری جز من
هیچ چیز دیگری جز تن
از من
نمانده است
تو
اوروچیماروی ناامید من
روحم را خوردی
تنم را هم
بگذار آرامش باشم
[+] --------------------------------- 
[0]
منظور از گل خود ناقابلم هستم
اگر
وقتی که روی بالکن می آیی
گل پژمرده ی خوبی نبودم
اگر به آتشی که
مچاله بر کله ام می سوخت
توجه نداشتی
و آب هم نریختی
و
حشرات بالدار رنگینت را
به سوی من
پرواز ندادی
اگر گلدان من
سرد بود از پا
آمده بو تا
بالا
و دستهایم را
اگر برف آمده بود
برف سرد بهمن
از آنها که تو
بهتر می دانی
سرد بودم سرد بودم
سرد
من را
دورم نیاندازی
من فقط پژمرده ام کمی
خودت بهتر می دانی من
نمی توانم بی اجازه بمیرم
[+] --------------------------------- 
[2]
روی مبلهای خانه
جای لمبرهایت مانده
و دوتا از جورابهایت را
برای فردا که
حتمن قهر می کنی
یک گوشه کاشه کرده ام
با خیال راحت
قهر کن با من
من سرنوشت تلخم را
با شهامت می پذیرم
مهمات من کافی است
[+] --------------------------------- 
[2]
اسب من
دردهای من اند
جاده طولانی است
جاده خیلی طولانی است
[+] --------------------------------- 
[0]
اینجا من
تمام
تمام
تمام
تمام
حرفهای دنیا را
نوشتم برایت
هنوز چیزهای کوچکی مانده
مثل تار موهای روی پیشانی
موچ آرام زیر گردن
جورابهای صورتی رنگ گوشه ی اتاق
شلوار پایین کشیده تا نیمه
کس گفتم
هنوز خیلی از حرفهای من مانده
[+] --------------------------------- 
[0]
گفتم اسم این
مرد مرده را
بگذارید شهریور
جوش می زند
و از دیگ
توی آتش می ریزد
توی آتش ساکت
بعد دود نارنجی
بعد صدای خنده
بعد نبودن هوا در اتاق
و بعد
گفتم بعد
اس شب را خواستی
اسم دشت را اگر
یا اسم دخترت
را
اسم دنیا را
بگذار شهریور
مرد
مرد نارنجی
دنیا را
بالا بیاورده است
[+] --------------------------------- 
[0]
مثل شب
آرام است
و مثل دریاها نارام
اسم من را
با حروف عبری فهمیده
کارم رفت
یعنی خراب و داغان و اینها و
اینکه
دل گرفته ام را هم
و اینکه حتی نمی داند که
یعنی می داند که
ولی دلش نمی خواهد
[+] --------------------------------- 
[0]
دارد
دوش می گیرد
وقتی که می آید خانه
و با من قهر است
دوش می گیرد
حواسش هست
تمام نقاط ضعف من را می داند
[+] --------------------------------- 
[0]
روح سامورای های واقعی
شمشیر سامورای دیگر می شود
یا سبزی روی برکه
این قانون طبیعت است
یکی عاشق می شود
و حق ندارد
یکی همیشه حق دارد مثل جلادها
به آدم بگوید دروغگو
و این دروغگو
مثل باد توی کله ی آم می پیچد
حتی اگر
عنصر اول آدم
از آب باشد و
اینها
مثل یک گرداب آدم را می کشد پایین
[+] --------------------------------- 
[1]
فلوت کوچک من
می گفت
"من
سامورای خوشنامی بودم
و شمشیرم
کریستال بود
و اردکها
توی حوض خانه ام ورجه می کردند
اما..."
فلوت کوچک من می گوید
"برکه ای..."
به من می گوید
"برکگه ای تو را
بیچاره کرده است
او
به شمشیرت آرامش خواهد کرد
و از عنصر بادت
آتش خواهد ساخت
و عنصر خاکت را با
آبی
آرام خواهد کرد"
می گوید
"عنصر خونیت
آب و آتش است
و سوختن
برای تو
بی معناست"
می گویم
"فلوت عزیزم
لااقل تو بدان
لااقل تو بگو
سوزناک و حزن انگیز
صدای من که
در نمی آید"
[+] --------------------------------- 
[0]
کوچه
چیز باریکی
شبیه الباقی خیابانهاست
من هم
مثل مردهای دیگرم
دستان لاغرم
چشمهای غمگینم
زبان درازم
مثل الباقی آدمهاست
می دانم آنها
اکثرن دوستت دارند
نامه می نویسند
گریه می کنند
ترمز می کنند
با شیشه های پایین
و تو
هیچ دلیلی برای
ماندن با من نداری
من راه رفتن تو کوچه های پاییزی ندارم
حرفهای با کلاس و بامزه هم
و دستهای قوی برای برخاستن
هیچ چیز دیگری هم برای هدیه دادنم نمانده
جای حرفهام هم
خیالی نیست
می شود دروغگو
و پشم
دلم می خواهد بگویم اما
می فهمم که یک
"اما" آخر
مرا نجات می دهد همیشه
مرا نجات خواهد داد
[+] --------------------------------- 
[2]
کوتاه
کوتاه
کوتاهی دامن کرم رنگت را
دراز
دراز
دراز
یاد چیزی نمی افتی؟
[+] --------------------------------- 
[0]
درختی دارد
مثل غصه دارها
به الوارهای روی آب نگاه می کند
[+] --------------------------------- 
[1]
چلوار
آرامش
تکان های دست توست
و دستهات از من
و من دارم
و تو در من
و این بساط خیاطی
تا ابد هم
ادامه
خواهد داشت
[+] --------------------------------- 
[0]
دنیای من
دوباره خراب می شود
نفسهاییی که
به باد داده ام را
مثل یک
قطره باران
توی صورتم
و دستهایم را
از پشت
من دوست دارم
مثل الباقی
شمرده شوم
دنیا
ولی مرا
بیخیال شد
شلوارش را
بالا کشید و
پشت کرد به من خوابید
[+] --------------------------------- 
[1]
پیتر پروانه
وقتی که
از رودخانه گذشت
فریاد زدم
"مواظب پاچه هایتان باشید
پاچه هایتان
مقدس است"
خندید
گفت
"یکی باید برود در آب"
و آب از محاذاتشان
آمد بالا
از پاچه های مقدسش
و از کناره ی رانها سرد
و او
خندید
"سردم شد
سردم شد"
و ماهیان جویبار شادی کردند
و آب از کمرگاهش
آمد بالا
تاپ لس شد
و امواج
هول
حجابش را رعایت کردند
نگاهش کردم
که شلوارش
توی رودخانه ها می رفت
کله اش پیدا بود
بغل وا کِرد
"بیا غرق شو علی
نترس"
فکر کردم موقعش درست الان است
اسلام هم گفته بود
باید
در او
جنابت می گرفتم
تا چشم روی هم گذاشتم
بکارتم
بازگشته بود
[+] --------------------------------- 
[0]
یادش بخیر ولی
زندگانی من
راهروی پیچ
تونل غمگین
با شعله های لرزان رو به دیوار
و صدای دویدن تپ تپ
در قدمهایم
جاده ی سیاهی بود
با تمام منهایش
که تو آن ته
لخت
بدون حتی برگی
برای ستر عورت
لخت
تک شمع ایستاده بودی
و من
با آن همه
کتابی که خوانده بودم
فکرم این شد
مبادا شمعت
سینه های لختت را بسوزاند
[+] --------------------------------- 
[0]
داستان عشقی نگوییم
هر چقدر هم که
دختر خوبی باشی
هر چقدر مهربان بوده باشی
رابطه ی غیر جسمانی و اینها
فیلم دیده باشی
درس خوانده باشی
مقاله داشته باشی
با من
شبها
نمی شود با
پیژامه بخوابی
بجنب
شلوارت را
در بیاور
[+] --------------------------------- 
[0]
خونی که
از
شمشیربازهای دشت رفته
فدای
قیامتان آقا
فدای آن
که گفته اند
سوار اسب سبز
سوار قورباغه می آیید
یک تار موی گریخته از شما
در باد
آرزوی گیاهان تشنه است
آرزوی جوالهای پروانه
بادها گلبرگ
خیالم دارد
مثل شب
تا شما می گریزد
سرم
روی زانویتان
با گریه
خوابیده ام انگار
[+] --------------------------------- 
[1]
نسیم
صورت علف را
به باد زده
علف
رفته
توی دشت داد زده
شب پره
روی گلها پریده
شاد زده
"آفتاب نشی باز"
روی کوه های نرم و سبز
نشسته است
غصه رفته است
خوابیدم
مطمئن از اینکه
اگر اینجا
زیبا نباشد
به دشت دیگری
پرواز خواهم کرد
دویدن خیلی خوب است
دویدن خیلی زیباست
باید علی باشید
تا بدانید
[+] --------------------------------- 
[0]
بگذار
ابله ها
فکر کنند
علی تمام شده
تو که بهتر می دانی
رعد و برق را
توی شیشه کرده ای
تا توی تاریکی
بسوزد
برایت
آرام
[+] --------------------------------- 
[1]
برای الاغ ها
علف خوردنی است
و سینه دیدنی است
ما آدمهای روشنفکر
علفها را نگاه کرده
سینه را می خوریم
اگر در بیاوری
[+] --------------------------------- 
[0]
اینکه اسمش را
گذاشتی ماشین
دلکوی غمگینی است
که جای تمام بنزینها
فقط جرقه دارد
جرقه ی غمگین
[+] --------------------------------- 
[0]
درخونگاه
عذاب اول مسمار
عذاب کوبش چکش
عذاب رنج حدیده
قلاویز میخ در گلو
عذاب دوم
عذاب دوری آب است
عذاب قطره های
چکیده از دم
عذاب سوم
از خاک و اینهایی هاست
باز هم دمیدن بر آتش
باز هم لیزی از
چربی مفرط
عذاب آخر
عذاب نبودن بود
اینکه لخت ایستاده باشی
گیمبو
کسی برای کردنت نباشد
سرما
بیاید از
انحنای پشتت بالا
تر شده باشی
ریخته باشد از تو
کسی برای کردنت نباشد
خالی
خالی
خالی
خالی
[+] --------------------------------- 
[0]
خواب دیدن
خوب است
خواب ندیدن هم خوب است
اگر آدم
روی تو
خوابیده باشد
[+] --------------------------------- 
[0]
میوتاییل
یکی آمد
خلاصه ی حرفهاش چیز عجیبی بود
کمی غم
توی صدایش داشت
از وقتی که آمد دائم
چیزهای کوچکی غیب می شوند
و موهایم هم
دیگر نمی ریزد
آدمها سراغم را
نمی گیرند
و کسانیکه قرار بود
دیگر نمی آیند
و جهان تکراری شد
سعی می کنم
که یادم بیاید که او
چی گفته
ولی کلن
به یادم نمی آید
همیشه خوابم گرفته است
همیشه خوابم می گیرد
[+] --------------------------------- 
[1]
یادم می آید که
آسمان رنگ ارغوانی بود
و سیاره های قرمز
نزدیک زمین بودند
و من تا
آسمان را نگاه می کردم
زمین خوردم
یادم می آمد
که تقویم مایاها
مهم نبود برام
ولی محمد آمد
شاید هم
حمید بود
خوش تیپ تر شاید
آمد گفت
"همینجا بنشین
اوضاع دنیا طوفانی است"
و درباره ی
تقویم مایا ها
و اینکه
و چیزهای دیگر
حرفهای مهمی زد
گفتم
"سمانه رفته دانشگاه
کارهایش خیلی مهم است
اگر یک وقتی
هوا بد باشد
استادش به او
Recomm نخواهد داد"
گفتم
"سمانه ی غمگین
بیشتر از
حلقه های زحل نزدیک است"
این بار کسی آمد
مطمئنم
محمد بود
" همینجا بنشین
رو همین پله
تو سربازی نرفته ای
دنیا برایت
زیاده از حد غمگین است"
مطمئنم
تاریخ داشت تکان می خورد
حواسم به دنیا بود
به درسهای سمانه
به قیمت بنزین
دست همیشه
پس گردنم آمد
"خوابم می آد
بریم باز بخوابیم علی جونی؟"
"میشه؟"
[+] --------------------------------- 
[0]
گفت "بهتر است خدا و بنده علاوه بر روابط عاطفی گاهی سکس ملایمی هم داشته باشند" و بعد گفت "البته سه بار توی هفته دیگر زیادی است"
[+] --------------------------------- 
[1]
جورابت را که می پوشی چاق
فکر کن
که چیزی از
تمام جورابها
به کشاله ات نزدیک تر است
اینجور
کش جوراب را راحت تر تحمل خواهی کرد
[+] --------------------------------- 
[0]
و نوشابه ی کوکا
سیاه است
تا وقتی نخورده ای
وقتی خوردی
سفید
و یا زرد خواهد شد
درخت کوکا
برگهای سبز بزرگی دارد
[+] --------------------------------- 
[0]
وقتی حریر صورتی می پوشد
گریه ام می گیرد
وقتی نمی پوشد گریه ام می گیرد
وقتی خسته است
و روی من خوابیده
و وقتی که خسته نیست
و زوری با من خوابیده
وقتی که صبح گیسش
می رود توی گوشم
و وقتی که مست دنده عوض می کند
که یعنی بیدارم
وقتی که پیراهن سبزش را پوشیده
یا شلوار لعنتی خاکستریش را
نمی توانم انتخاب کنم
در کدام یک از این صحنه ها
بهتر است آدم
توی غصه های کوچکش بمیرد
بهر حال مهم نیست
یک بار که پیراهن قرمزش را می پوشید
مجبورم کرد
قول بدهم
که هیچوقت نمی میرم
[+] --------------------------------- 
[1]
یک نفری
میشه از
توی خاک ها
صدام می زند
می گوید
کنار کشیدن
و بی خیال شدن
خوب است
ولی نمی داند که
خدای کثافت موفق گردیده
و من
گیر کرده ام
به چیزی در دنیا بدجور
[+] --------------------------------- 
[0]
تکرار لب زدن
از من
پروانه های کوچکی ساخته
بی صدای بال زدن
مبادا که
"برق برقیهای آسمان بریزد"
تکرار نرفتن
من را
به آمدن بادی
معتاد کرده است
که از ریشه هایم مدام
به تکرار ناباوری
عبور می کند
و در هر
کشاله اش
- آه اریدیس
کشاله هایش
تو معنی حرفهای من را می فهمی؟
- رفتن که ساده است
می وری
پله را بالا
بالا
بالا
بالا
بعد
بال در می آوری
- آه اریدیس
یار وفادار
اینها معنی کشاله را نمی فهمند
- برو عزیز
برو مامانی
و نگاهش نکن
انگار نه انگار که این
سرنوشت آخریر توست
- به به
عجب داستان زیبایی
این را
نخوانده بودم
[+] --------------------------------- 
[0]
"پروانه چیز خوبی بود
خوب و خوشمزه
اووووووم"
پروانه فکر می کند دارد
حالا که
خورده شده
فرصتی بیشتر
برای پرواز کردن دارد
[+] --------------------------------- 
[0]
کاش
وقتی که
این قامت آخری را بستم
کاش
تکبیر من
بلندتر باشد
یکجوری که
حتی
بفهمد
به صورت کامل
[+] --------------------------------- 
[0]
خدایا
کمک کن به من
که او
خدا باشد
و دنیا عین چیزی که
دوست می
خدایا کمک کن به من
به خودت
که بنده های خوبی برایش باشیم
[+] --------------------------------- 
[0]
بی با باب
این یعنی
نوکیای کوچکی
به شدت گشنه است
و دارد از بی آداپتوری میمیرد
برای مرگش کسی غصه نخواهد خورد
کسی خسته نخواهد شد
کسی توجه نخواهد کرد
که آنکه دوباره زاده شده
دیگر
موبایل دیگری است
[+] --------------------------------- 
[0]
اگر درختها نبودند کلاغهای خسته توی برگها غرق می شدند
[+] --------------------------------- 
[0]
تمام
داستانهایت را نوشتم
و جلد کردم از فوت
دفتری
نازک و شفاف
شبیه دستهای خودم بود
[+] --------------------------------- 
[0]
لطیف ترین کلماتم را
مصرف کردم
تا دست گرمت را بگیرم
دستت خراشید و
خونت
دلم را
آتش گرفتم
آتش گرفتم
[+] --------------------------------- 
[0]
شم راش
شمشیر داشت زار می زد
و من
چاره ای نداشتم از
کشتن عباس
تشنگی می گفت
و از کشتن رستم
و از کشتن رقیه
کشتن اسماعیل
و رد ناباوری را هم
که روی صورتم ترک می خورد
من
من قرمز
دسته دار
کتل آور رفته
هیولای لب تشنگی
قاتل عباس
من
بی اراده
توی لشگر
اشقیا بودم
[+] --------------------------------- 
[0]
رفته بودم
به قصد هارا
که ناغافل
کسی
دست ما را گرفت
[+] --------------------------------- 
[0]
من
ساده ی
ساده ی
ساده ی
سادهی
سادم
برنامه ای برای کشتنم داری ؟
آمادم
[+] --------------------------------- 
[0]
یک ساقه نیلوفر
توی گلدان شیشه ای
سمانه
زیر دوش ایستاده است
[+] --------------------------------- 
[0]
درخت
قدبلند بود
و ساده بود
و به همراهی باد
عادت نداشت
گیسویش را تراشیدند
نفسش را بریدند
و اسمش صندلی شد
[+] --------------------------------- 
[1]
تمام زندگیم را می دهم
هر چه بلد بوده ام
تمام شعرهام
برای مرد بی آرزو
درباره ی آرزوهایت صحبت کن
[+] --------------------------------- 
[0]
به خاطر اینکه این یکی خراب نشد یکی دو تای دیگر هم می نویسم
[+] --------------------------------- 
[0]
یک عالمه شعر نوشتم و خراب شد حالم گرفته شد
فکر می کنم
دیگر دوباره ننویسم امروز
[+] --------------------------------- 
[0]
کاش تو
یک کارتون بودی
و من در تو
می خوابیدم
نتراشیده و
کثیف و
عرق کرده و
بالغ
[+] --------------------------------- 
[1]
جای خالی تو
زیر پیراهنم سوراخ است
در تمام
آن شبها
که کونت به سوی من
خوابی
[+] --------------------------------- 
[0]
جهنم
خیلی نزدیک است
بهشت
خیلی دور
برزخ هم
مراتبی دارد
[+] --------------------------------- 
[1]
ادامه دارد...
- وقتی
از مردنم
خبر آوردند
دخترم
چار ساله بود
- گفتیم
یعنی
گفتم
مجید
یعنی بابات
رفته است بهشت
رفته آسمان...
- گر چه اعتقادی نداشتم
سبیل داشتم
- بابات
پایه توی کار ودکا بود
خوشگل بود
آس دانشگا
چشم هاش همیشه قرمز بود
می گفتند
شبها همیشه دارد...
- و آسمان را من
نگاه می کردم
تا چشم راستم
سوزش گرفت
و اشکم جاری شد
- باور نمی کنی لیلا
آسمان هم
مثل اینجا بود
یکی نشسته آن بالا
یکی ریخته این پایین
و برگهاش زرد
هاش زرد
- "
خوبه حالت دختر؟
بوس نمی دی به بابا؟"
[+] --------------------------------- 
[1]
DING!!!
بال پرواته ها
با صدای ستاره
قاطی شد
گل فکر کرد الان
برای پرپر شدن فرصت خوبی است
باد از فرصت استفاده ی کامل برد
رودخانه هم غنیمت گلبرگ
آسمان هم که مثل همیشه
ابرها هم که گریه می کردند
چمنها گفتند
"این یکی هم یادمان باشد
این یکی هم یادمان باشد"
[+] --------------------------------- 
[0]
"لایف من
لایف خسته ایست"
با ستاره ها گفتم
به خصوص به ستاره ی قرمز
"من خسته ام
ستاره ی عزیزم
و از نیامده ها هم
و فکر می کنم
تحملش را ندارم"
ستاره ی قرمز گفت
"راحت باش
راحت باش"
و دست کشید رو سرم
و گفت
"راحت باش"
[+] --------------------------------- 
[1]
احمقترین جنگجو ها کسی است که با کلی تمرین شمشیربازی می رود که با اژدها بجنگد به اژدها فقط می شود تسلیم شد...
چنگ چن هاو فا
(آموزش شکار اژدهای چینی)
[+] --------------------------------- 
[0]
و آرامشش
مثل تیغ از
گلوی من
گذشته بود
و چک چک
صدای از
خون ریخته
و
گامهای شمشیر زنی
که دور می شد
از
جنگجوی بیجان
[+] --------------------------------- 
[0]
یک لحظه ی تلخی هست توی زندگی یک کلاغ که کل زندگی کلاغ است
[+] --------------------------------- 
[1]
Look, Listen, Learn
خوب ما هیچ ساله بودیم آقای ساعتی ما چه می فهمیدیم آن زمانها پیدا کردن مداد پاک کنی که رویش ساعت داشته باشد سخت است و رفتن پیش مدیرهای ریشو برای فیلمهای تازه سخت است و اینکه آدم برای یک مدرسه کتاب رنگی بگیرد و هر چه را که می بیند اطرافش بی خیال شود و آن لبخند لعنتی را نگه دارد و بیاید سرکلاس یعنی چه. شما واقعی بودی آقا نه؟ کسی شما را با مداد رنگی که؟ نه من یادم هست روز اول مدرسه یادم هست که یک آقای تنهایی بود که ما زبانش را نمی فهمیدیم و یادم نیست پیمان بود یا امیرخیزی که با غرور خنده داری بهش گفت "ها وار یو" و پرسید "وات ایز یور نیم؟" و ما ارتباط نزدیک از نوع سوم را می دیدیم سفینه ای که چراغهاش روشن شد و عکی یک موشک را روی تخنته کشید گفت "مای نیم ایز مستر ساعتی، آی کام فروم د مون" و کلی حرف دیگر و گفت و گفت و گفت و من هنوز هم نمی فهمم چه جور به ما که انگلیسی نمی فهمیدیم فهماند که چقدر آدم کولی است...
خوب خوب یادم هست مرد نسبتن چاق و طاسی که جور غیر عادی قرمز بود و خیلی تمیز تمیز تمیز بود و هیچوقت نگفت شاعر است و ما هیچوقت نفهمیدیم این شعرهایی که درباره ی رنگها و میوه ها و اینها می خواند کار خودش بوده. ما رفتیم سر کلاسهایی که کیف داشت مثل زنگ ورزش بود وقت فوتبال. ساده بود مشقهاش را توی زنگهای تفریح می نوشتیم بسکه ساده بود و اگر که نمی نوشتیم هم به جایی برنمی خورد. آقای ساعتی می آمد و کتاب عکس دار رنگیش را که تویش سندی و سو داشت و دخترانش با دامن کوتاه و بی روسری توپ بازی می کردند و زمستانها برف داشت و همیشه تویش باران می آمد را باز می کرد و حرف می زد و حرف می زد و اینها...
یادم نمی رود که یکبار توی دفتر معلمها نشسته بودند و من زاغشان را چوب می زدم ساعتی هم نشسته بود یادم نیست با کی داشت حرف می زد و خیلی غمگین چایی می خورد. راجع به همین بدبختی کتاب و سمعی بصری و اینها و من یک آدم دیگر را دیدم. یک کمی بزرگ شده بودم آن موقع یکجوری جا خوردم زنگ قبلش کلاس داشتیم باورم نمی شد این آدم خوشحال تو کلاسها اینجور غمگین و اینها باشد...
خیلی بعدترش که دیدم لاغر شده بود لاغرتر و لاغرتر و غمگین تر و غمگین تر و شک ندارم که توی کلاسهاش هنوز هم آدم فضایی بود. تمیز تمیز قرمزترین معلم دنیا...
چند روز پیش سیل پیغام و پسغام اطرافم را پر کرد که ساعتی مرده. و عکسهای آخرش که پیرمرد نحیفی بود راستش حالم گرفته شد ولی گریه ام نگرفت یعنی من تا درباره ی چیزی ننویسم درست درکش نمی کنم. الان توی شرکت گفتم یک چیزی بنویسم برایش و گریه ام گرفته و قشنگ نشستم عین بچگیم گریه کردم زیاد و هی گریه کردم و گریه کردم و هیچ هم برایم مهم نیست که همکارها می بینند...
من از ماهم
اسمم
ساعتی است
مدادم
ساعتی است
و دفترم هم
ساعتی است
من از ماهم
و عکس موشکم را هم
دارم
کاش یک روزی وقتی مردم یکنفر شعری به این خوبی از من را که پانزده سال پیش شنیده یادش باشد و وقت خواندنش گریه اش گرفته باشد و خوب گریه کرده باشد...
شما شاعر خوشبختی هستید آقای ساعتی آدمهای توی کارتون و شاعرهای واقعی هیچ وقت نمی میرند و شما شاعر چاق و قرمزی هستید که بچه های همکلاس هم هر شب خوابتان را می بینند
خوابهای وایت
خوابهای بلک
رد
یلو
گرین گری برون بلو
دارک بلو
لایت بلو
پینک پرپل وایلت
سیلوری بوف روز
سافرن
جوجوپ اژر ایندیگو
1388/08/23
[+] --------------------------------- 
[1]
قانون مهیبی
بین گلهای جنگل است
که هزار پا نمی داند
چلچله های فراری
راه آفتاب را
و اسبها
راه رفتن از
رودخانه
کناره هایش را خواهد شست
شب خواهد رفت
و جغد خواهد خوابید
[+] --------------------------------- 
[0]
نمی گویم نمی توانی
می گویم وقتی که گفتی حتمن
آنقدر غمش در دلم سنگین بود
که فهمیدم نمی توانی
و این من را امیدوار کرد
امید چیز خوبی است
مردهای بزرگ
امیدوار می میرند
[+] --------------------------------- 
[0]
خیابان دارد
رد عابرین سایه دار لاغر را می بیند
عابرین با اراده اش را
که خندان از اینجا گذشتند
"به حالت بازی"
و رد عود کوچکی
که قبل رفتنشان
روی ایوان می سوخت
و هیچکس
جرات نکرد بعد رفتنشان افسانه ای بسازد
خیابان دارد
خاطراتشان را مرور می کند
لبها را
که توی پارکها
از هم گرفته اند
و هنوز
فکر می کند
به برق شمشیرهایشان
و گیسهایشان که توی صورتشان ریخت
و برکه ها هرگز
چینهای روی پیشانی را
فراموش نمی کنند
فراموش نمی کند آنها
فراموش کرده بودند که باید
عصبانی می بود
آنها گوهر نفرت را
فراموش کرده بودند
[+] --------------------------------- 
[0]
طور
دشمنای این دفعه
خیلی از
دشمنای بدی بودن
حواسم به دنیا بود
به تک و تک سایه های سیای
دور و بر پلکونش
به ماسمالی رو
جنده های داغونش
خواهشای نرو بمون
ولی
"م......................ن"
باس می رفتم
از اون گذشته رنج زیادی
قطره قطره
چکیده بود از من
بار زیادی از خودم
برده بودم
از اون گذشته قبضه های
قطار گلوله حمایل
هنوز
پیکار داشتم با دنیا
یه صدای آرومی اما
از اون ور ابرا بود
پشت گردابا
یه صدای فلوت آرومی
"دای دی دای دی دای دی"
یه تکرار مداوم تک نت
مثل اینکه
تون تنهای ساعتی باشه
دیدم
روی سبزه ها
آرومی نشسته
لخت سینه ها تو دستاش
دریا
آروم
سریده شد
از شونه های من پایین
و دلم خالی شد
صدا اومد
"هوی موسی
فاخلع نعلیک
تازه با بخارشور زردم
خوب
مقدس
کرده ام اینجا رو"
[+] --------------------------------- 
[1]
یک اتفاق مبهم و نازک
کله ام را
قلقلک می داد
من از خودم
انتظار شعر و اینها نداشتم
ولی خوب
یک اتفاق مبهم و نازک
کله ام را قلقلک می داد
[+] --------------------------------- 
[1]
عنکبوت طاووس
برای خودش خوشبخت است
خودش را نگاه می کند
توی لکه های آب
و هیچ برایش مهم نیست
که هیچ کس او را نمی بیند
[+] --------------------------------- 
[0]
آب آرامش نیست
باران دارد من را
سوراخ می کند
[+] --------------------------------- 
[1]
چشم باز می کنم
و هیچ از
تمام پنجره آغاز می شود
با تسلسل محوی
شبیه بادامک ماشین
مثل زنجیری
پر از دانه های زرد
هیچ از
رد پای دیوار خانه
می آید بالا
می آید
و روی فرشی که
مادرت خریده می نشیند
توی دیگها
کنار رسیور
و تلخ نگاه می کند من را
می پرسد
"می بینم که..."
تو را می بینم که
تو را می بینم که
[+] --------------------------------- 
[0]
بگویی
نگویی
قلبت آخرش می ترکد
هوووووووووووووووووو
یو
ها
ها
ندای آسمانی و اینها بود
و من از
صدای آسمان ترسیدم
گفتم آخر
این شعر تازه
شعری
بی ادب
و کوتاه است
نباید این را بنویسم
اگر بنویسم
آبروی سمانه خواهد رفت
گفت
هووووووووووووووووو
یو
هاه
ها
بگویی
نگویی
قلبت آخرش می ترکد
[+] --------------------------------- 
[0]
"ببین بیا با هم صمیمی باشیم" جامه بر خود پیچید و در کنار من نشست "من به تو یاد می دهم که طی الارض کنی کار خیلی ساده ایست دوسوت" چشمهای من از اشک آکنده شد دستهایم می لرزید گفت "تو هم به من بگو این سوت جدیدت که می زنی چطوری است؟" ابرها تو افق نوید باران می دادند...
[+] --------------------------------- 
[0]
ام ها دارند
به ات تبدیل می شوند
یک جور ملیح و مذابی
دارم
تمام زندگیم را
تمام داشته هام را
تمام من را
تو
داری
واقعن داری
[+] --------------------------------- 
[1]
DING PRIME
یک روز صبح
بیدار شدم
و دیدم
توی آسمان
یک گل قرمز برعکس
در آمده
مخ خدا را زدم
و گفتم برای پرنده ها خطرناک است
آن را
چیدم
و برای تو آوردم
خیلی راهش دور و آبی بود
ولی تو
ارزش اینهمه زحمت را داری
[+] --------------------------------- 
[0]
از هیچ چیزی
به اندازه ی آن شلوار لعنتی نمی ترسم
که موقع قهر کردن با من
با افاده می پوشی
[+] --------------------------------- 
[0]
شلوارهای تو
دشمنان خونی دستهای منند
دستهای تو
پرستاران مهربانی هستند
و چشمهات
پریسکوپ یک زیر دریایی عظیم است
که شبیه کوه یخی است
حالتان خوب نیست باز؟
عصبانی هستی ؟
بروم آب بیاورم؟
[+] --------------------------------- 
[0]
کارگاه چوب بری
درخت
درخت درخت
درخت درخت درخت
درخت درخت درخت درخت
درخت درخت درخت درخت درخت
تبر
مرد نشسته روی یک صندلی
[+] --------------------------------- 
[0]
خوب ان شاالله
اگر این کاروان داستان دنیا
چند هزار سال ناقابل
و این آبهای جاری
به قدر یکی دو صد
دهقان قدیمی کرت مشد عباسی
تشنه نخواهد ماند دیگر
ماند نه maand
[+] --------------------------------- 
[0]
آبادانیها
کلاغها را نمی بینند
رد خاک مدینه می آید از خلیج
که ربطی به فارس ها نداریم
نفت نیست
و گرما و بدبختی بسیار است
دمای هوا هم
اصلن بالا نیست
چهل و نه
شاید هم
شاید هم
موج می آید
و خاطرات را
مثل شن
و نمکها را
مثل دریا
و ماهیها را
مثل تور
اشک می آید
و نمکها را
مثل دریا
[+] --------------------------------- 
[0]
برهنه تر از مهربانی باران

Larry Towell
کانادا ، لمبتون کانتی ، انتاریو سال 1989 مادری به اسم آن و دخترش که اسمش ناومی است. اسم بچه ی قلمبه ی توی شکمش نوح است....
[+] --------------------------------- 
[0]
چاکرای کوچکی از من
خارش گرفته است
تنها
مشکلات من
از تو
مشکلات تایجیتسو نیست
چاکرای کوچکی از من
به سوی تو
خارش گرفته است
[+] --------------------------------- 
[0]
میلاخ
میلاخ
من از توی باران
گذشته ام میلاخ
لاغر و فقیر و استخوانی
تمیز دوش باران
به رختخواب کوچکی رسیدم
که تو
در آن
کون برهنه خوابیده بودی
باران باران
و من باران
از دشتها گذشته بودم
دقیق یادم هست
گلهای سبزت
گلهای قرمزت
و گلهای صورتیش
دانه دانه اش را من
از روی بو می شناسم
خار خار
نرم بود خواب
خوابیدنت
بدنت
و داغ
و داغی بیش از حد
شعرهای من را
دیوانه می کند
[+] --------------------------------- 
[0]
لطافت طبع و اینها را
بی خیال شو
اینجا
این مرد
تنهای
سرسخت
تشنه ی خیس
تو را
خیس و
خسته
خواهد کرد
خواهد کرد
خواهد کرد
خواهد کرد
تنهایی
[+] --------------------------------- 
[0]
تجارب زیادی
از بارور شدن دارم
اولش رودخانه ای بوده
که دریا بوده یک وقتی
ولی جاری نبوده
و حالا هم رودخانه ایست
که از تمام رودخانه های دیگر
بزرگتر است
و مردی بوده
که سعی کرده با
تمام زنانم پستان بزرگ دنیا
بخوابد
و گربه ای بوده
که تمام آفتابها را
و شمعی بوده
که او
تمام گریه ها را
و درختی بوده
که تمامی برگها را
و جارویی
[+] --------------------------------- 
[0]
گلبرگهای داوودی
برایم
ستاره های نوک تیزند
و ابرها
کاردهای برنده ی خورشید
بارها شده
در گوش ی خیابان
یک برگ
خش
صورتم را بریده
روحم لطیف شده آخر
اکثر عاشقها
همین هستند
[+] --------------------------------- 
[0]
یک لحظه ی تلخی هست توی زندگی آدم وقتی که می فهمد که چیزهای بدیهی ای که دیگران نمی فهمند را، او هم نمی فهمد
[+] --------------------------------- 
[0]
دلم برای تو
درد می کند
و اشکی که
قرار نبوده
در گوشه های چشمهام
یخ زده
پلک هایت را به من بده
باد اینجا طوفانی است
و چشمهام می سوزد
می گفتم
درد دل می کردم
حواسم هست
قرار بود که
و یکدفعه بوف
چیز دیگری از من شد
همینها و دیگر
حرفی...
[+] --------------------------------- 
[2]
مجسمه ی فروتنی شاعر درمانده
"یک آدم باریکی
این ادبیات نصفه را
دو تا می کند از وسط"
پیش بینی بزرگان تاریخی بود
من هم که
لاغر و قددراز و باریکم
{لبخند}
{چند لحظه سکوت}
{ادامه ی لبخند}
[+] --------------------------------- 
[0]
هنوز هم مثل خیلی سال پیش فکر می کنم امیدوار بودن یکجور بیماری است. البته حالا فهمیدم که ناامید بودن هم. حالا فکر می کنم یک وضعیت خلسه ی خوبی وجود دارد بین امیدوار بودن و نبودن که من الان آنجا هستم...
[+] --------------------------------- 
[0]
یک دسته پروانه
در هجوم آدم به من
یک دسته پروانه با
رگهای صورتی در پر ها
از شانه های من
رها شد
و از حریم من
دفاع می کردند
"نه او اصلن هم
بلکه او حتی..."
صدای بالهای پروانه هایم
گوش دنیا را کر کرد
من فقط
قانونهای دنیا را
مثل تار عنکبوت
پاره می کردم
[+] --------------------------------- 
[1]
خیلی
نگران پلکهایت هستم
شب به قدر کافی
برای تو
لطیف نیست
توی این شبها
گریه های مردم هست
خون ریخته هست روی فرش
مردم
موقع مستی
حرفهای بد می گویند
خیلی از
ابرها آمدند رفتند
گازهای بیخود
می دهند ماشینها
خیلی از مردهای پشمالو
بوع
لخت
توی رختخواب می خوابند
باور کن
من
به خاطر این
نگرانی هاست
شبها کنار تو می خوابم
[+] --------------------------------- 
[0]
من به خواب
خبت ای پوست
سلف خوار شدم
خواب خود دیدم و
بی تاب و گرفتار شدم
[+] --------------------------------- 
[0]
Ritualist
غصه دارترین
ماههای هر شب را
برایت
لای دستمال می گذارم کناری
رودخانه هم که خوب
در خیال ما کویرها بسیار است
می ماند ماهی که
تو خیلی ماهی
و جلبک
که کلن از زمان بچگی
هر که گفته بوده جلبک
من هستم
بید و اینها هم
که مان از این بادها نمی لرزد
تمام وسایلمان
برای این قدرها کافی است
فقط چند هفته ایست
تو
پشمهایت را نمی تراشی
[+] --------------------------------- 
[0]
قاف عشقت
به عش ما رفته
هر چه در من
که بو
به گا رفته
[+] --------------------------------- 
[0]
تانک سینه هایت
دلیل شهادت من نیست
من قهرمانی خفن هستم
از گذرگاههای بسیاری
با سربند سرخم گذشتم
کلاشینکفم را
حمایل کردم
به تپه نگاه کردم
پشت تپه یک
سردار کافی بود
با شمشیری باریک
و ردایی
صحیح
به سرخی سربندم
تانک و شمشیر و پلوله و اینها
بهانه بوده است
این را بعدن
تاریخ نویسها نوشتند
چیزی غریب
توی چشمهای اسکندر بود
که مردم
به تسلیم هایشان
افتخار می کردند
[+] --------------------------------- 
[0]
خواب خوبی می بینم
هر شب
و هر شب
تو در همان نزدیک خواب خوبم هستی
خواب نزدیکی می بینم
پر از پتوهای سرخ
پتوهای سبز
و چشمهام
با آرزوهای مبهم
خیس و خشک می شود مدام
همییشه
فکر می کنم
تا خوشبختیم
یک غلت دیگر از من مانده
و این غلت های لعنتی من را
اینکه از تو
[+] --------------------------------- 
[0]
ملاحظه ی
غرور های من را کرد
دستهایش رنگ برگ و شبنم بود
وقت رفتن
صدای شکستن از
پشت پایش می آمد
[+] --------------------------------- 
[0]
داموکلوست را
غلاف کن
من از شهادت تو
بر این که من
شاعری جهانی هستم
و اینکه
شعرهام تمام شده
و اینکه حرفهام
به شدت تکراری است
هرگز
نمی ترسم
غلاف کن
و از تن نحیفم
که مثل پایه های اسکله
نحیف
تا کمر توی دریاست
عبرت بگیرید
[+] --------------------------------- 
[0]
سگرمه های در هم آفتاب
و بی خیالی باد
و سرمای اخم زمستانی
پایان آسان
دنیا بود
[+] --------------------------------- 
[0]
قبل زلزله
قبل آنکه این زمین
فرار کردم از
و دانه هایم را هم
با خودم بردم
زمین
پر از ترکهای تازه بود
و سوسکهای جدید
زبان آنها را نمی فهمیدم
[+] --------------------------------- 
[0]
ابری آدم را
گریه می اندازد
[+] --------------------------------- 
[0]
هیولا
مسکین توست
مثل تریشه های کنده از
روسریهای ترمه
ترمه
ترمه
حلقه ی فلسهای در
اژدهایش
و زانو زانو
غصه ی حرفهای در
هیولا
زیباتر نیست
تنهاتری زده در کوچه های بدبختی
و چاره ی آخرش
شمشیر است
[+] --------------------------------- 
[0]
دل سنگها
برای جویبار های تو
تنگ است
و این همه عابر
حواسش نیست
که رودخانه نیست
و بچه ها دارند
توی زاینده رود
فوتبال می زنند
هیچکس
تحویلم نمی گیرد
[+] --------------------------------- 
[1]
آسماناییل
گفت
"قسم بخور
قول بده که می مانی"
گیسهاش تابدار بود
و رنگ سرخ
توی چشمهاش می تابید
گفت
"تلخی مردن آدم
این است
داغ آدم
می ماند
گریه می کند
مادر آدم
سیاه رنگ خوبی نیست"
بلند شد
از لای توریها
سینه هایش پیدا شد
گفت
"دستمال عینکت را
کجا می گذاری؟
کدر شده
بازهم این
داس لامصب"
[+] --------------------------------- 
[0]
حدود این زمستان را نمیدانم
ولی
دیده ام دنیا را
کمی از سرما
کمی از خنده
کمی از برف
و تاریخم
به این زودی ها
توی این سوز های تخمی
اکسپایر نخواهد شد
[+] --------------------------------- 
[0]
قسم به آتش
قرمز از رو به دامن
که پای بلندت را بوس
و روی دستهایت را
قسم به فروردین نصفه
دویدن یک لنگ
قسم به گریه های بی اشکم
در کنار خیابانها
من داوطلب اول
رفتن با بادم
در پاییز
و داوطلب
دفن شدن
در سپیدی
اگر تو برف این
زمستانم باشی
[+] --------------------------------- 
[0]
می خواهم اسمم را روی دیوار دنیا بنویسم ولی بعدن گفتم نه چه فایده دارد ؟ آدم از کجا می داند شاید و از آن گذشته ولش کن چه فایده و ارزشی دارد؟
[+] --------------------------------- 
[0]
شهابهای کوچکی
از قلب من گذشت
و من دوباره از
آدمهای دیگر منفک شدم
نسیم گرمی آمد
که نفسهایت بود
و نور گرمی زد
که دستهایت بودند
بوی آرامی در
پیچید
که لابد از مقعدت بوده
و کوههای لاغری بودند
که لابد شانه هایت بود
من
مطیع و عاشق
انتظار چلنج دیگری را می کشیدم
مثل زنبوری مغروق
مثل پاتیلی آرام
مثل گردابی سرگردان
[+] --------------------------------- 
[0]
شتر در بیابان علف می خورد
دل شتر
به علف
به بیابان
و به نور قرمز
پریدن دیسکاوری خوش است
که یک لحظه زهره را
نزدیکتر به زمین نشان می دهد
دل شتر
به این خوش اس
که جفتش در خانه
و دوستانش در کاروان است
شتر خیلی تشنه
خیلی فروتن
و خیلی خاکی است
[+] --------------------------------- 
[0]
وقتی که نمی فهمند
مثل هر شب
ساکت باش
مرگ
مردن
تنهایی
و اما افسوس
[+] --------------------------------- 
[0]
چند چیز ساده توی سینه ی خدا مانده
که به هیچ کس نمی گوید
به محمد هم نگفته است
خدا به خاطر آن
چند چیز کوچک
غمگین است
و هیچ تراپیست ندارد
برای درمانش
خدا دوست داشت
پوووف
گفت
"کاش
خوابیده بودم
روی نیمکت نرم
و می گفتم
دکتر فیل
فیل
من خیلی
غمگینم
من
خیلی تنهام
و دستهایم خونی است"
خدا خیلی تنهاست
خدا خیلی غمگین است
و دستهایش خونی است
این را غروبها
هر غروبها
اعتراف می کند
شما نمی دانید
[+] --------------------------------- 
[1]
فقط همین
غرور نوک
مانده بود از
پرهام
که آن هم
به خاطرت رفته از من و تمام
فقط همین
همین ساده مانده بود از من
که آن هم
فدای
همان که
خودت میدانی
فقط همین و
چرخدنده و
خواهش و
التماس و
جرقه و
خون ریخته
[+] --------------------------------- 
[1]
معنی پشه
وقتی که
سگ لرز می زند
و می زند زیرا که
"آی امان
امان
امان از عشق
زیرا که دختری
به غایت
پردار است
با چشمهای
- چشمهاش
دلیل متقن بود
و تلقی کوچکی از اکنون
و نهایت ما بود
که ما بیچاره زندگی می
کردیم
کردیم
تا تمام شد
و بچه ای زایید
[+] --------------------------------- 
[0]
آرامش
آتش
بیداد
زلیخا
کف
کاف
کافی است
فقط شمایی که
نمیدانی
[+] --------------------------------- 
[0]
شادمانی باریکی
مثل یک شادمانی از
یک مسلم
وقتی که کعبه را می بیند
یا برق اس
توی چشمهای
هفنر
مثل شادمانی
عباس
وقتی که
حسینش آن بالا بود
مثل شادمانی علی
وقتی که
نماز می خواند
دریای من طوفانی است
من از اینکه تو
خیلی خوشحالم
[+] --------------------------------- 
[0]
مربای غمگین آلبالو
در گلویم افتاد
با تمام شیرینیش
مردنی
لذت بردم خیلی
از اینکه می مردم
[+] --------------------------------- 
[0]
گفت "خدا برای هر کدام از ما عرفای نامدار یک کد دارد" بعد گفت مال من 27635723654 است بعد یک صدای تق آمد و دود شد بعد یک نفر می گفت "سری بود نباید می گفت"
[+] --------------------------------- 
[0]
صدای علوفه
مست می کند مرا
صدای رقیق علف
از گوشه ی زبان الاغها
کسی دارد
راهب اعظم را
برای نماز بزرگوار
به معبد رام
برای آرامش می خواند
سریع کله ی من را
بتراشید
[+] --------------------------------- 
[0]
قلاده ام را باز کن
من را
تا پای تخت بیاور
پاییز فصل خوبی
برای گریستن توی رختخواب است
[+] --------------------------------- 
[0]
علفهای ناقص
علفهای غمگین بعد از ظهر
و زنبورهای مست
زنبورهایی
که معنیش شادمانی است
[+] --------------------------------- 
[0]
روی زانوهایت
سر اژدهایی غمگین است
که هر نفس آتش
هوار می کشد از
توی بینیش
روی زانوهایت
اژدهایت
مثل
کفشدوزکی دارد
فکر می کند به رویاهاش
[+] --------------------------------- 
[1]
خوشحال و
پرواز کنان
مثل گرمای ناتوانی
که از چاکرای سوم یک
پروانه ساطع باشد
من در
بر
سرنوشت خود
پیچیدن می خواهم
و از آن
گرفتن می
خواهم
و در
سرنوشت خود
غلطیدن می خواهم خواست
من
به غرور دریاچه ها خواهم پیوست
و با رودخانه خواهم رفت
شادمان و
شادمان و
شادمان و
خندان و
با شادمانیها
می دانم
آخرش
مغز پسته خواهم شد
[+] --------------------------------- 
[1]
جاهی
برای طلبیدن درم نمانده
آنچه در من مانده
جاست
تباهی است
و این چشم بند سیاهم را
برای این زده ام
که اگر افتادم بر خاک
اگر مثل سگ
از توی شب گریختم
یا
ترکیدم
توی آسمان و
گیلی
گیلی آمدم پایین
چیز دیگری در هم
من
مانده باشم
[+] --------------------------------- 
[0]
من را
به اسم مادریم صدا کردند
"گرگ"
هوی یه
من؟
من آخرش شترم
نای راه رفتنم اگر باشد
من را
به اسم مادریم صدا کردند
[+] --------------------------------- 
[0]
مثل یک گربه لاغر
روی دیوار خانه ام خوابید
مثل کپه ی آهن
مثل یک دانه برف روی صورتم افتاد
چاکرای پیشانیم می لرزید
مثل
مثل
مثل
دانه های مثل
از آسمان می ریخت
غروب
بنفش و خاکستری و لاغر بود
صبح چاقتر می شد
من
مثل یک زخم کهنه
از او دایم
جور مات حوایی
درد می کشیدم
سوت می کشید گوشهام
و فتیگ
از نخاعم بالاتر بود
و اما او
هی
ضربه ی آخر را
طولش می
و طولش می
و طولش می
و طول...
مثل یک گربه ی لاغر
روی دیوار خانه ام خوابید
[+] --------------------------------- 
[0]
مرح 3
توی شهر ما
استیل
که پشت لبهای هره هاش هنوز
گرمای پنجره نیست
پنجره نیست
کسی
تمام گلیرگهای قرمز را ترکانده
کسی
با قلابش
از کدورت ناب بنزین
جنده های تازه صید می کند
هیس
جایی از
کس KAS
تمام جنده ها می سوزد
کسی
بیدار است
بگو
کسی
حیران انفجار نباشد
[+] --------------------------------- 
[4]
لطافت آنقدر دارد که هنگام خرامیدن
توان از پشت پایش دید نقش روی قالی را
[+] --------------------------------- 
[1]
من فدایی
دستهای تو هستم
درست مثل پشه ای
که چند لحظه پیشتر کشتی
و خون ما
روی دیوارهای خانه است
این
سرنوشت ماست
که بیهوده
لای دامنت می گردیم
[+] --------------------------------- 
[0]
از لاله زار
یک خودنویس
یک پالتوی کلفت
یک سبیل
و کمی سرفه خریدم
و چند کتاب
تا
زیر پایم بگذارم
روزنامه ی زرد
برای زیر بغل
و جوهای گندمی
برای گوشه های شقیق
غمی که روی دلم ماند
روی دلم ماند
روی دلم مانده
مانده
مانده
مان
میم
[+] --------------------------------- 
[0]
دقیقن به
هدف خورده
اگر سئوالی درباره ی
حالم پیش آمد
خودم را بفرست
تا گلوی خودم را بگیرم
بیاورم
پیش پایت بیاندازم
شک نکن
تیرت
دقیقن به
هدف خورده
و من وورت
از آسمان با
ایرهای پنبه ای
تپ پیش پایت افتادم
و استخوان گردنم
زیر دندان خودم
چرق صدا کرد
[+] --------------------------------- 
[0]
جوادترین شهرهای سیاسی دنیا
درخت
برگهای سبز ضربدری دارد
و دخترک
که در این شعر
نمادی از آزادی است
در کنارش نشسته است
پاییز نیست
و برگهای درختها سبزند
این هم یک نکته ی دیگر
دخترک
بر چمنها
-هاه فهمیدید؟-
بر چمنها نشسته
سیب می خورد
-به نشانه ی معصومیت-
و شراب می نوشد
-برای شادمانی-
از مسجد صدای الله اکبر می آید
[+] --------------------------------- 
[0]
دریم
شب کش دار بوده و طولانی
سکوت
اتفاق مبهمی بوده
شوریده بوده برکه و غمگین
پرنده ای
اما پرنده ای
[+] --------------------------------- 
[0]
داستانهای دنیا
بی نهایت ساده اند
و آدمهاش
بی نهایت غمگین
و آن وسطها چیزی
خیلی
خیلی
خیلی
خیلی
خیلی
خیلی
خیلی
خیلی
خیلی
خیلی
خیلی
خیلی
خیلی
خیلی
خیلی
خیلی
خیلی
خیلی
خیلی
خیلی
خیلی پیچیده است
[+] --------------------------------- 
[1]
به زبان رودکی مانه
یا زبان کودکی مانه
یا ایییییییییییه اسبانه
یا جفتک الاغانه
یا وول کرمانه
با تو هم گفتم
خیلی ابلهی اگر نمی فهمی
[+] --------------------------------- 
[0]
we talked
ما با همیم
و روابط ما با هم
کاملن سکسی است
and obviousely there is no love
وقتی برای شکسپیر نداریم
mais mon Amour
il y avait des points
que je ne vois pas
[+] --------------------------------- 
[0]
درک می کنم
ولی
بیخیال به درک
[+] --------------------------------- 
[0]
ساعتهاست
روی این پله نشسته ام
و می گویم
با سبیل کلفت و
لنگ ویژه ی
قرمز
که "عاشیقم"
و تلک
این گفتم که
که بدانی برایم دیگر
مهم نیست
که دیگران هم بدانن
"عاشیقم"
برای عاشیق بودن
سبیل و دوتار و آفتاب سوخته لازم نیست
و لهجه ی ترکی
من
همین طور
با سبیل و ریش تراشیده
-چون خودت گفتی -
نشستم
روی پله
و گفتم که
"عاشیقم"
و با دست های لرزان
به رد خون و خاکم
بر درت
اشاره کردم
- این اشاره بر درت
اصطلاحی مطلقن عرفانی است
گر چه
در تو هم
جایی عرفانی است
درباره اش صحبت نمی کنم
چون جواد می شود شعر -
اشاره لازم بود
همیشه باید
برای آغاز هر چیزی بهانه ای باشد
حالا
سانتی مانتالیسم را
بیخیال شو
برایم اصلن مهم نیست که
وقتی شروع می کنم
کاملن آماده نباشی
[+] --------------------------------- 
[0]
من
خرگوش صورتی رنگ
روی شورت سفیدت باشم؟
یا دانه ی آبی
چسبیده به شورت سبزت؟
من کمربند شلوار آبی ات باشم
یا پاچه ی پیژامه ی سیاهت
مهم این است که حتی وقتی
توی ماشین می چرخم
حواست
به ناله های من
حواست هست
[+] --------------------------------- 
[0]
خیلی خنده دار است شورت زنها اصلن برای پوشاندن هیچ چیزی نیست بلکه برای حفاظت از کثیف شدن است من واقعن این مطلب را نمی دانستم درکش برای ما مردها سخت است. کیر و خایه ما را فقط با لگد می شود خراب کرد...
[+] --------------------------------- 
[1]
خیلی خنده دار است که غیرتی می شوم و نمی توانم درباره ی شورتهای تو هیچ چیزی اینجا بنویسم. از این احساسها جدید است در من فکر می کنم باید هر چه زودتر سبیل بگذارم
[+] --------------------------------- 
[1]
قوس
تاپ، تاپ ترین اختراع بشری است و بی تاب می کند آدم را
[+] --------------------------------- 
[0]
شاید این جمعه بیاید 11
ساک دستیش
قرمز و مشبک بود
چاق و آرام و فهمیده
و تنش
بوی تابستان داشت
مثل یک بخاری چاق
کوچه را گرم کرد
و با صدای آرام هن
در کنار گریه نشست
"اینجا چه کار می کنی علی؟
مادرت کجاست؟"
من
در سکوت
روی دستهاش گریه می کردم
[+] --------------------------------- 
[0]
التماس کنان
اسم هم را
از باران پرسیدند
باران
مثل ابله ها
لبخند
نامفهومی زد
"خوب فکر می کنم
یعنی
تا جاییکه یادم می آید"
باران ایرانی کوتاه است
هیچ چیزی
یاد باران نمی ماند
[+] --------------------------------- 
[0]
احساس یک ماشین اسباب بازی را دارم که دارد پشت یک دختر بچه ی شیطان کشیده می شود و تق و پق توی چاله می افتد. و یکجور با کلاسی نگران بچه است...
هیچ ماشینی از این احساسهای من ندارد
کس گفتم
[+] --------------------------------- 
[0]
وقتی که مردم
به من گفتند
تو حالا شهیدی چون
خواب شقایق دیدی
و قرمز بود
گفتند
تو هیچ کار نکردی
سلام هم
و دنیا برایت کلن بی تفاوت بود
و آن قضیه ی آخر هم
خوب
جالب بود
عاشقی همیشه پایان خوبی است
وقتی که مردم
من را
توی پارچه ی سفید پیچیدند
و از ماتیکت
روی قلبم کشیدند
یعنی که اینها گلوله است
وقتی که مردم
همه
احترام می گذاشتند
و می گفتند
شما اول بفرما خواهر
به تو
نگاهشان پایین
انگار نه انگار که
وقتی که مردم
من را
توی قبر گذاشتند
[+] --------------------------------- 
[0]
خیلی خستمه و خوابم میادش خیلی از دنیا
هیچ برام مهم نیست که مجبورم چیز با کلاسی بنویسم
بدترین چیز دنیا همینه که آدم
خوابش بیاد و بهانه ای برای خوابیدن نداشته باشه
مثل اینکه آدم نوشتنش بیاد ولی حال نوشتن نداشته باشه
من معمولن همینطورم
[+] --------------------------------- 
[0]
دارد یک جایی از من که
چاق و
سالم بود
نحیف می شود
[+] --------------------------------- 
[0]
همه ی چیزهایی که فکر می کردم عمرن برایم اتفاق افتاده و هیچ کدام از حتمن ها اتفاق نیفتاد
[+] --------------------------------- 
[0]
سگرمه های آسمان توی هم رفت
پرنده از هیبت آسمان ترسید
و ابر گریه اش گرفت
کلاغهای خیس
غیق می کشیدند
[+] --------------------------------- 
[0]
مردی
لرزان و لنگ
زیر باران
به انتظار نشسته
غمی نیست
کمی هست
ولی اینها
تاثیر باران است
خجالت کشیده باران
بسکه بیهوده باریده
بسکه نگاهش کردند
و هیچ چیز دیگری نرویید
[+] --------------------------------- 
[0]
فکر کن من
هویج باغ بابایت هستم
یا
قطره ی عسل
چکه چکه
ریخته از قاشق
مرا از زمین بردار
حتی اگر
زرد باشم و رنجور
حتی اگر
غیربهداشتی و تلخ
نگذار سهم
الاغها و
مورچه ها باشم
[+] --------------------------------- 
[0]
تمامن
یادم هست
قطعه ای از جانم آبی است
می دانم
اینجا
لانه ی عنکبوت است
و گالوم
سرنوشتم را
خورده
ولی خیالم راحت
چون قطعه ای از جانم
برایت آبی است
[+] --------------------------------- 
[0]
قام قام جنگل
اسب یال دار در شمالم
تخت گاز جاد های چالوس
اما
اما
چیز کوچکی توی جانم
برای چشمهایت دلکوست
و جانم
به سوی تکه های لختی در
پارچه های خمیده
پروانه ای بلند کشیده
با چشمهای سبز با
شاخک باریک
دستهایم را
قطره های کوچک بارانم
تلفظی تازه از
آنچه بایزید فرموده
عشق در
منتهای ببو کلاسی
دانسینگ ساکت
در چراغ برق
in the rain
و اشکهایی که
پاک می شود در باران
ساده است
ساده است
پایم را
روی فنس ها می گذارم
و می پرم
تا به دریا ها
عاشق که باشد آدم
گرمای ودکا و ردبول
پرواز آدم را
جراتم کافی است
[+] --------------------------------- 
[0]
من
قهرمان نخواهم شد
به آنها گفتم
په
من قهرمان نخواهم شد
دوم شدم
و افتخار کردم
به اینکه
مسابقه را نبرده بودم
[+] --------------------------------- 
[1]
مثل یک درخت آب نداده پلاسیدن
یا مثل یک جوجه ی مادر از دست داده پلکیدن
یا مثل یک الاغ گم شده خندیدن
[+] --------------------------------- 
[1]
نام من را می پرسی؟
شوخی می کنی نه ؟
به رد خون وخاک در خانه
به تکه لباسهای چسبیده به شاخه ها
به جای دستهای روی دیوار
به دایره های سیاه رنگ روی بالشت
به تکه های شکسته از طاق درها
به مردمی که
به سایه ای می خندند
به صدای باد که
مدام می گوید
اوف
حیوانی
توجه کن
[+] --------------------------------- 
[0]
امیدوارم جهنم یا وجود نداشته باشد یا درد نداشته باشد یا همین و اینهای دیگری در این باره
[+] --------------------------------- 
[0]
یک ثانیه بیرون را نگاه کرد بعد گفت "گاهی آدم یعنی من گاهی فکر می کنم کاش دابوم و همه چی داغان بشود سیاه بشود تمام بشود و اینها" بعد خیلی غمگین به زوار شیشه خیره شد
[+] --------------------------------- 
[0]
خوب حالم بد است مثل همیشه
فکر می کنم خرم
پیرم
خرفتم
و آدم همیشه اینجا نیست
که آرام بگوید در گوشم
که تخت سینه ام بهترین جای دنیاست
خوب حالم طوفانیست
بدون باران است
حالم تشنه است
از شکست خوردن
بدم می آید
[+] --------------------------------- 
[2]
نبینم

Larry Towell
ف@احش.ه ای توی جن@ده خانه ای در لیما، 2% از جن@ده های قانونی و 10% از جن@ده های غیرقانونی پرو، اچ آی وی مثبت هستندLabels: image
[+] --------------------------------- 
[0]
شاید این جمعه بیاید 10
بوی تابستان
توی باران است
بیشتر از
بوی تابستان
توی باران است
رانندگی در مستی
خیلی خطرناک است
علی الخصوص
توی جاده ی چالوس
ولی
چاره ای هم نیست
بیشتر از
بوی تابستان
توی باران است
"مستی ام درد منو
دیگه دوا نمی کنه"
احساس می کنم که
آرامم
احساس می کنم
بی غمم
علی بی غم
و دارم در غروب تابستان
بیشتر از تابستان
آواز می خوانم
شیطان هم اینجاست
"بزن کنار الاغ
رانندگی در مستی
خیلی خطرناک است"
توی دره
روی پل
پیرمردی بلند قد ایستاده
دست می دهد تکان
برای مسافرها
بیشتر از
بوی تابستان
توی باران است
[+] --------------------------------- 
[1]
آن چیزی که به یک شعر خوب منتهی می شود یعنی آن چیزی که حال می دهد نوشتنش و من تشنه اش هستم همیشه. ایده های جدید نیستند از آنها که دنبال آدم می کنند همش و عذاب می دهند آم را و به قول خل وضع های این کار آدم رویشان کار می کند تا. اینجور نوشتن به من یاد داده که رابطه ام با آنها فقط سربریدنشان است. چیزی که خوب است آن چیز عجیبی است که گاهی توی نوشتن سر باز می کند. و خودت حیران می شوی که اینها را کی نوشته اصل شعر اگر به این نیست حال شاعری در همین است...
[+] --------------------------------- 
[0]
هنوز هم
سر نوشتمان
مثل اسبهای درشکه به هم
گره خورده
و گرفتن پهلویت به پهلوهام
مدام من را
به دویدن تشویق می کند
همراه من بیا
پاییز است
[+] --------------------------------- 
[0]
پروانه های من را
دست کم نگیر
من
با همین پروانه
پریده ام از دنیا
در نهایت پرفرمانس
من
عبور کرده ام از
روی خاطراتی
سبز
توی ابر مرطوبت فرود آمدم
و پرستوهای زیادی دور من می پریدند
معروف بودم
یک زمانی
عینک آفتابی و
دختران خوشگل و
عکس روزنامه و اینها
من را تحویل بگیر
بگذار
در کنار جتهای خشمگین و بهانه گیر
پت پت کوچکی باشم
[+] --------------------------------- 
[0]
درختها
مسیر عبور باد نیستیم
ما
یا دانه ی شن
در کنار اقیانوس
اگر هستم حتی
بگذار دلم خوش باشد
[+] --------------------------------- 
[0]
قصیده ای برای پیراهنم
دکمه هایت
صدفی رنگ و کوتاهند
و نسیمی غلیظ بین ماست
عین ماست
که توی حفره های از ما می
به شیرینی
دکمه هایت
ستاره های آرام رفتن اند
مثل پله های روزها
مثل پولهایمان
مثل شب
وقتی که
خوابمان برده است
و من
سقف را نگاه می کنم دارم
دکمه هایت
صدفی رنگ و کوتاهند
و شلوار جینت
فقیرانه پاره است
ولی خوشحالی...
[+] --------------------------------- 
[0]
استعدادم پایین است
صدایش را درنیاورید
کمی کلمه بلد بودم
که یادم رفته است همه
کمی لاغر بودم
که چاق شدم
و کمی دراز بودم که
خمیده و اینها
صدایش را در نیاورید
ولی داغان و اینها من
الان
خیلی بی فایده و
مفتخر هستم
هنوز
ولی مثل همیشه
[+] --------------------------------- 
[1]
یک روز صبح
ارتشش
به ملت ما
حمله ی بی صدا کردند
دستهای سفیدمان را
توی دست گرفتند
و چنان
با تبختر
نگاهمان کردند
که دلم ترکید
حوس کرده بودم بیایم بنشینم و
اینها
رنگ تازه آمد تویم
از همان صبحی
[+] --------------------------------- 
[0]
توی رگهایم
کوکایی سیاه رنگ است
توی چشمهام
سون آپی از
اشکهای مخلوط دور می زند
خیالهایم
کانادایی
سرخ و شیرین است
دستهایم کیکهای کوچک من است
سلام دختر زیبا
از مغازه ام چه می خواهی؟
[+] --------------------------------- 
[0]
هر روز
حیف می شود
روز دیگری از من
به تخمم
به درک
[+] --------------------------------- 
[0]
یک نفر می تواند
قدبلند باشد
و لاغر باشد
و دستش نرسد به هیچ جا
و توی خودش
نشسته
باشد
در انتظار خودش
که درباید
از خودش
روزی
[+] --------------------------------- 
[0]
آسمان نوعی از دریاست
و دریا
جوری از آسمان است
چه قهر کرده باشد آسمان ایری
چه موج داشته باشد
دریای بیچاره
آسمان نوعی از دریاست
[+] --------------------------------- 
[0]
هی
به تلخی
اسم هم را
و هی
اسم من را
و هی
هی
هی
هی
های
[+] --------------------------------- 
[0]
ممد بهم گفت که پیر شدم نمی گیرم حرفای ملت رو دیگه. همش دارم به همین موضوع فک می کنم یعنی از قبلنا هم خودم به این فکر بودم. دارم ضعیف می شم به خوبی همیشه نیستم. سمانه میگه اگه کند می شی داری به هر دلیلی چرا هنو خوب می نویسی؟ خیلیا می گن که چیزایی که می نویسم بدتر شده...
اینو به سمانه نگفتم
[+] --------------------------------- 
[2]
حریر
حرفی خیلی
ساکت و
باریک است
حریر حرفی خیلی
کوچک و آرام
حریر
در مظان اتهام نبودن است
احترام حریر را
داشته باشید
[+] --------------------------------- 
[0]
غیرتی
دارم
فکر می کنم که
اگر مردم
و قیامت شد
و لخت بودند همه
و آتش از آسمان بارید
از کجا باید
لباس گیر بیاورم برات
که هیچکس
آنجایت را نبیند
[+] --------------------------------- 
[0]
"اینجور هم نیست که همه آدمهایی که زیاد خودشان را می گیرند آدمهای مزخرفی باشند مثلن من..." این را که گفت مریدان فی الجمله تُرُش کردند
[+] --------------------------------- 
[0]
برگ برگ برگ برگ برگ برگ
برگ شاخه برگ برگ برگ شاخه
برگ برگ شاخه برگ درخت
شاخه برگ برگ برگ شاخه برگ
برگ برگ پرنده شاخه برگ برگ
شاخه شاخه شاخه شاخه شاخه
شاخه شاخه شاخه
تنه
تنه
تنه
تنه
تنه
تنه
تنه
تنه
خاک خاک خاک خاک خاک خاک خاک خاک
خاک خاک خاک خاک خاک خاک خاک خاک
خاک خاک خاک خاک خاک خاک خاک خاک
خاک خاک خاک خاک خاک خاک خاک خاک
خاک خاک خاک خاک خاک خاک خاک خاک
مهم همیشه در طبیعت این است
که آدم پرنده را دیده باشد
وگرنه همیشه برگ
همیشه برگ
[+] --------------------------------- 
[1]
خوب من
به التقای جهان با
فکرهای هر
رسیده ام
به فکرهای با
پرانتز
خدا حافظ
رفتم الان
[+] --------------------------------- 
[0]
هل هل هل هل هل
هل هل هل هل
هل هل هل
هل هل
هل
این پرتگاه شادمونی خومه
[+] --------------------------------- 
[1]
جمعه می تواند اتفاق خوب بیافتد
یا می شود
اتفاق بد بیافتد
برای خیلیها
از خیلی جهات
[+] --------------------------------- 
[0]
جالینوس می خوام
جالینوس می خوام
اوف شدم
دلم اوف شد
و جالینوس می خوام
ضماد خوب کن مخصوص الان دو
با محبت اضافی
و تیمار پرستاری قسم خورده
درد می کنه دلم
جالینوس می خوام
جالینوس می خوام
[+] --------------------------------- 
[0]
دوتا تیله ی چشمت
مار را
در سبد نگه می دارد
و پیراهنی که روی بند
پهن کرده ای
افعی غول پیکرت
به لمس ملایم از
پس کله
آرام است
طرح خالهایش را
عوض می کند برات مدام
و حلقه می زند توی جعبه
با صدای مداوم فش
و طرح مقیم مار آماده
مار آماده
مار خطرناک همیشه آماده
[+] --------------------------------- 
[0]
تلوزیون
امیدوارم
برنامه ی مناسب بگذارد
که حواسم به شب
تلف نشود
امیدوارم
فیلم های امشب
ترسناک نباشند
[+] --------------------------------- 
[0]
دست بریده ی عباس
توی کوچه افتاده
تن تیرهای بررق
کبود است
شهر دارد
با بمبهای نیامده ی اسراییل
با حرفهای نگفته ی مردم
منفجر شده
تایتانیک
به صخره ی الماس
برخورد کرده است
[+] --------------------------------- 
[0]
سیر نمی شوم ز تو
نیست جز این گناه من
[+] --------------------------------- 
[0]
احساس کردم
که رشد می کنم کرده ام خواهم
و هر جای دستم از
غایت
عاشقی
مو در آورده
ریشهام
به سرعت بلند می شوند
مثل دار قالی
مثل آبشار های
تا زمین ادامه دار
خواب رفتم
خواب آرامی که
بیداری
در آن نبود
[+] --------------------------------- 
[0]
دینگ دینگ ساده ای در من بود
نوای ماتمی که نمی دانستم
مثل پابرهنه ها
روی پارکت آمد
و کون لختش را
به سرامیکهای سرد صورتم چسباند
من داشتم
درباره ی الماس فکر می کردم
چشمهای سیاهش هیز
من را نگاه می کردند
تلقی قرار بود
شبیه انفجارها باشد
این شعر هم
قرار بود
ولی مرتبش کردم
مجبور شدم
آخر تو از انفجارهای در من
کم می فهمی
[+] --------------------------------- 
[0]
سرنوشتت قرار است
توی من بپیچد
لنگ من روی صورت تو
و
سینه هایت
توی دستهای من
سرم لا به لای لنگهات
و دستهات
دور گردنم
سرنوشتمان قرار است
این شکلی
تا ابد توی هم پیچیده باشد
نگاه کن که من
چه جور می خزم
مثل مورچه ها در تو
نگاه می کنم
چه جور می خندی
عین دیوانه ها بر هم
سرنوشتمان ولب
باید
پیچیده باشد
[+] --------------------------------- 
[1]
همیشه
با من
مهربانتر است
تا نگاهش می کنم
خندید
دستهاش بزرگ است
و دارد
توی باغچه
دانه دانه
چمن می کارد
هر روز صبح
خندان می پرسد
"تمامش کنیم؟"
و می خندد
نان می گیرد
بعد می پرسد
"برویم؟"
از نگاه خندانش
آرام می شوم
[+] --------------------------------- 
[0]
مثل مردن مسلم
در افتادن از
بلندی
احساس کردم
بچه هایم
تنها هستند
زن ندارم
و این کوفی ها
همگی نامردند
احساس کردم
کاش
کشته بودم
یزید را
با ضربت شمشیر
کاش شمشیر بهتری زده بودم
دستگیرم نمی کردند
همان موقع هم
یادم نمی آمد
مادر بچه هایم کی بود
[+] --------------------------------- 
[0]
توی سفره
عکس های زیادی گذاشتم
از مرده های سالهای پیش
توی سفره ام که با کلاس بود
خاطرات زیاد داشتم
ولی غذا نداشتم
.
.
.
.
خیلی گشنه ام بود
[+] --------------------------------- 
[0]
گم شدم در تو
نمی توانم تصور کنم
که با هم نخوابیم
[+] --------------------------------- 
[0]
ناممکن است که آدم بتواند. وقتی این را می شنوم به زندگی امیدوار می شوم فکر می کنم آن چیزی که باعث خوشگلی زندگی آدم می شود اهمین تلاش آدم برای اچیو و گراب کردن ناممکن هاست. همین است که باعث می شود که آدم زنده بماند...
[+] --------------------------------- 
[0]
فیلاسفی آف گریف

Eve Arnold
فاح.شه ای توی یکی از جن.ده خا.نه های هاوانا
[+] --------------------------------- 
[1]
املت
خوب بودن یا نبودن
شما بگو
آقای جمجمه
می شود آدم
باشد
و بعدش هم
کس کش نباشد
تجاوز نکرده باشد به کسی در کهریزک
قلب افیلیا را
توی یک درام عشقی
نشکسته باشد؟
می شود آدم
بدون یک شب
که خواب باباش را
خوابیده باشد
باد نیامده باشد در موهاش
عجیب است
زمان جوانی
مرغ دریایی
توی خشکی هم بود
و کشتی ها
حالا چی؟
شما به من بگو
آقای جمجمه
شما بهتر یادتان هست
خوشبخت ترید
می خندید
چون مغزتان سوخته و اینها
همش دارم
خوای باد کردن پف
توی دامن می بینم
همان موقع که
با رودخانه تو
دریا می رفت
هیچ قسمتش سکسی نشد
حتی توی نسخه ی روسی
که زنها مداومن در آن لختند
خوب چه ارتباطی داشت؟
راستش نمی دانم
ولش کن اصلن
شمشیر من کوجاست؟
[+] --------------------------------- 
[1]
تمساحهای زیادی
در جستجوی پروانه
بال در آورده
تا آبشارها
پریده اند
[+] --------------------------------- 
[0]
ندیمه ی ماه
زیر پرده های شب
خواب است
باد سردی می بارد
قورباغه دشت بود
یک ابلهی تلویزیون را روشن کرد
[+] --------------------------------- 
[1]
Very Gharibon Men Al Aghareb o Menni
رو به آفتاب
کسی دارد
گیسوانش را
با برگهای سرو
شانه می کند
کمر باریک
با نگاه اینکه
اصلن نمی فهمم اینجایی
و فکر اینکه
کی گفته من خطرناکم
او دارد
گیسوانش را
رو به آفتاب شانه می کند
"نکاهم کن
توی آفتاب ببینم
طلایی شفاف
وحیوانکی ترین از
تمامی چیزهای زرد"
لبخند مرموزی
تا دمش ادامه دارد
عضلات دمبش انقباض دائمی از تلخی است
از تمام آن چیزی
که نه
از ره کین است
مرد بر زمین افتاده
که قد بلند بود
و فرز بود
از پایین
غروب کردن خورشید را نگاه می کند
بر دم عقرب
"پایم حتی دیگر
یک ذره هم درد نمی کند
تشنه ام نیست
و احتیاجی
برای نفس کشیدن ندارم"
خورشید را
نگاه می کنم
و سایه ی طلایی عقرب
روی صورتم می افتد
[+] --------------------------------- 
[0]
مزارع دستهای مردم
میوه داده است
دانه های اشک شیرین
برای عصرانه
تفاله های کوچک چایی برای کود
داستان
بی انتها و
آرام است
داستان
بی انتها و آرام بود
همین
[+] --------------------------------- 
[0]
بریلیانت
بریلیانت
حرفهای خوبی زد
و تحقیرم کرد
و گفت
امشب
باس
بیرون تو
حیات بخوابی
من
پایه های میز را
سفت چسبیده بودم
[+] --------------------------------- 
[0]
از همان اول
از دستهای سبزش
واضح بود
که عجب
عجب ابن ملجمی است
چشمهای قرمزش هم
دلیل دیگر این مطلب بود
و خون مردمان بیچاره
از دستهایش می ریخت
من چشمهای مادرم را دیدم
که چسبیده بود
روی خرقه اش
و زبان بابایم
هنوز لای دندانش بود
شمشیر سنگی برای کشتن دیوها کافی است
در کتابها بیخود نوشته بودند
"مرد می خواد کشتن دیوا"
بابایم گفت
"دست بده من
دستت
دست دیو کشی اینه
دست مرد"
من واقعن می ترسیدم
به هر حال
او
شبها با
خواهرم می خوابید
کلاس کار
حفظ باید می شد
پیش فامیلم
آبرو داریم
با خودم گفتم
"فکر کن مرد
فکر کن
قهرمانهای داستان
همیشه برای دیوها
چاره ای"
شمشیر سنگی
کافی نبود
فقط این را می دانستم
روی دیوار ها نوشته بود
"تو هم یکی
مثل مردم دیگر"
[+] --------------------------------- 
[0]
روی تپه
یک درخت نقره ای بود
خیال کن
با برگهای زرد
و یک سیب بلوری قرمز
در مایه های دینگ
آه پیدایش کردم
بعد خیال کن
پشت تپه
فکر کن
تپه
دریا داشت
چمنهای ریز کوچک
می روی بالا
و سر می خوری پایین
و حال و حول می کنی
در هوای یک
بالا رفتن دیگر
تکرار خالی نیست
هیچکدام از تکرارها خالی نیست
اگر وقت رفتن
حواست
کاملن به بالا باشد
به علف های سبزی
که لیز می خورند زیر پات
[+] --------------------------------- 
[0]
کوهها
برای غولها
تپه هستند
تپه ها
برای مورچه ها غول
ماهی
بهتر است
راه بیرون از دریا را
ندانسته باشد
[+] --------------------------------- 
[1]
تمساح
در مقابل تو
حشره ای بی آزار است
من می فهمم تو
تا چه پایه خطرناکی
[+] --------------------------------- 
[0]
همه اش
مثل دیوارها
مثل کوچه
علت رفتنم را
از من پرسیدند
گفتم
"تنش
راستش تنش
عین خاک بود
و یک عالمه گل
توی دامن داشت"
گفتم
"به این نتیجه رسیدم
که باید
توی دشت منزل کرد
گل ها را نباید چید"
خیلی
با کلاس و
دیوانه شده بودم
موهایم از سمت شقیقه ها
سپید تر می شد
[+] --------------------------------- 
[0]
سرم را
روی دستهاش گذاشتم
- کمی رعایت ادب لازم بود -
و زانو زدم
- از برای مراتب اخلاص -
کلاهخودم فشرده روی سینه
با صورتی آرام
پیچ و مهره های زره ام
چرق صدا می کرد
گرمای صورتش را
حس کردم
و سنگینی شمشبرش را برشانه
"شما را ...
شما را من
من...
شما را از این پس"
چرق چرق
زره هلاکوییم می لرزید
"فعلن خدمت کن
شما را می گویم"
کله ام را بوسید
من
واقعن فدایش بودم
نیزه ام
توی دستم بود
[+] --------------------------------- 
[0]
فکر می کنم
تلفیق
کرم
با هیولا
جانور جالبی است
که شاخ ندارد
و خدا انسان را آفرید
[+] --------------------------------- 
[1]
پارسال
وقت مردنم
به فرشته های سیاه رنگ عجیبی برخوردم
که زیر بغلهاشان بوی بد می داد
و جای پایشان
داغ و آتش بود
و زنبورهای ضد گرمایی
دور کله هایشان
می گردید
حواسم نبود
پارسال
به حرفهایشان
زیاد توجه نکردم
زیاد خاطرم نماند
یک حرفهایی
درباره ی زندگیم
و تهدیدهایی چند
و درباره ی زیاد خوردن مشروب
حرف زدند
معنی حرفهایشان را نفهمیدم
اصلن
بی خیالشان شدم
و تا فکر کردم نکن
یکون شان قاطی شد
[+] --------------------------------- 
[0]
حالم خوب است
شنس آوردم
از بیخ گوشم رد شد
ولی جدن درباره اش فکر می کنم گاهی
[+] --------------------------------- 
[0]
خیلی خسته ام
و خوابم می آید
یک سرور کس کشی
یک سرور کس کشی را نمی شناخت
یعنی رفیق شد هی
و هی دیس کانکن شد
و این داستان وصال و فراق خوار من را گایید
[+] --------------------------------- 
[1]
زیاد آمدم از دنیا
قطعه ی سیاهی ازم گم بود
به آرایشت نمی آمد
قطعه ای به رنگ تاریکی
فکرهای شیطان و اینها
راحتم ولی الان
فکر می کردم که
راحت بودم
گریه
فکر گریه در من بود
[+] --------------------------------- 
[2]
نوشتن همیشه من را آرام می کرد
همیشه بعد از نوشتن
با خودم می گفتم
آخیش
تمام می شد
و می شد بخوابم
نمی شد بخوابم
نوشتنم تمام نشده
[+] --------------------------------- 
[0]
دلم برای اینکه من را بکوباند به هم گرفته من را حتی به قدر مردن هم تحویل نمی گیرد
[+] --------------------------------- 
[0]
کاش بیاید همین الا و من را قطعه قطعه ام کند از خودم و دوباره من را کاش رویم می شد بعد این همه حرفهای با کلاسی از خودم حالم به هم می خورد و از خودم شرمنده هستم خیلی
و حالم به هم
و به هم حالم
[+] --------------------------------- 
[0]
کاش بیاید همین الا و من را قطعه قطعه ام کند از خودم و دوباره من را کاش رویم می شد بعد این همه حرفهای با کلاسی از خودم حالم به هم می خورد و از خودم شرمنده هستم خیلی
و حالم به هم
و به هم حالم
[+] --------------------------------- 
[0]
کاش بیاید همین الا و من را قطعه قطعه ام کند از خودم و دوباره من را کاش رویم می شد بعد این همه حرفهای با کلاسی از خودم حالم به هم می خورد و از خودم شرمنده هستم خیلی
و حالم به هم
و به هم حالم
[+] --------------------------------- 
[0]
بعضی از فکرها وقتی خطرناکند که درباره اشان توی آرامش فکر می کنی
[+] --------------------------------- 
[1]
این کشتن برای ما شاعرها یک کار خیلی اشرافی است توی تمام داستانش برایمان ریا دارد اینکه چه جوریش با کلاستر است چه جور آدم را توی کفن بهتری می پیچند چه می شود که آدم را
[+] --------------------------------- 
[0]
این کشتن برای ما شاعرها یک کار خیلی اشرافی است توی تمام داستانش برایمان ریا دارد اینکه چه جوریش با کلاستر است چه جور آدم را توی کفن بهتری می پیچند چه می شود که آدم را
[+] --------------------------------- 
[0]
گفت "بدبختی اصلی خدا این است که آنقدر کله اش کار می کند که نمی شود فریبش داد"
[+] --------------------------------- 
[0]
گفت "بدبختی اصلی خدا این است که آنقدر کله اش کار می کند که نمی شود فریبش داد"
[+] --------------------------------- 
[0]
اگر علی چت زده باشد
یکدفعه همین جا نوشتم
گفتم وقت بدبختی هر کس یک کاری و من هم می نویسم
شانه هایم درد گرفته ولی هنوز حرف دارم با خودم
"اذیت می کنی داریش
بیود دلش را
تو فقط به درد مردن می خوری
الان زمان خیلی خوبی
برای مردن است
هان؟
"نظرت چیست؟
[+] --------------------------------- 
[0]
گفتم
آسمانی که من می پرستم آبی است
تو فقط خورشیدی
خندید
و با مرارت در من تابید
من از UV تابنکش
چی می گفتم ؟
جریان آسمان چی بود؟
[+] --------------------------------- 
[1]
جفتگیری وزغها عالی نیست
جفتگیری جلبکها عالی نیست
جفتگیری الاغها عالی نیست
جفتگیری سمورها عالی نیست
جفتگیری ملخها عالی نیست
جفتگیری مگسها عالی نیست
جفتگیری کرمها عالی است
نه حرف می زنند
ساکتند
ملچ می کنند آرام
توی خاک روی هم
خوب که چی ؟
تو با تمامی کرمها قهری
[+] --------------------------------- 
[0]
وقتی خدا تصمیم گرفته باشد
یک سئوالهایی می پرسد
که چاره ای از آنها نداشته باشی
[+] --------------------------------- 
[0]
از من بدش می آید
دارد
لعنتم می کند
یعنی
هی می گوید
ارزشم را نداشت
ندارد
من هم
تو همین فکرم
ولی چرا همش دارم
بیشتر و بیشتر تر هان ؟
[+] --------------------------------- 
[0]
کاش می شد
چشمهایم را
توی عینکم بگذارم
بدم
ببری
به خدا صداقت
چیزی را از من کم دارد
باور کن دارم
باور کن
همین امشب را دارم
[+] --------------------------------- 
[0]
تا ابد من را نمی بخشد
شت
با خودم گفتم
این سحر
لعنتی
تا ابد کریستال است
او تو را نمی بخشد
او تو را نمی بخشد
خرده خاک خواهی شد
شاتون اصلی تراکتور
از کمر شکسته بود
[+] --------------------------------- 
[0]
فکر می کنم که دارم نه واقعن فکر می کنم که دارم می روم جهنم یعنی توی جهنم ام مسوول تمه ی یعنی همه ی تمه ی همه ی گناهانام و دردی به این فکرم می اندازبد که شاید باید و اینها فکر می کنم که یعنی این درد لعنتی که مداومن دارد بدتر و بدتر می آید بالا از من یعنی چه و چرا من ؟ مگر بدبختی کافی نداشته ام من مدام ؟
می فهمم که حق با توست یعنی حق با دنیاست و من رفته ام با تراکتور توی مزرعه ی شیشه و این گردنی که من از این گلدذان شکستم به تمام هیکل تراکتورم و عینک پلیس رانمنده که من باشم می ارزید. همه اش من من من من من من من
ول کن علی این من را دلش شکسته فکر کن حالا ملکه ی عذابت دلش شکسته بمیر داغان شو دارد گریه می کند توی تنهاییش و هی از خودش پرسیده چرا من ؟ من چرا ؟
فکر می کنم که هیچ وقت دوستم نداشته یعنی قدرتش را دارد که باطل کند من را و اینها را
دستهایم می افتند
و دست تازه در می آید جایش
و پایم
پاهایم
پای نداشته
مثل گندم نکاشته
مثل داس
مثل تاس
اشتباهات توی زندگیم
دوستم نداشته
من عقبم
کمم
داغونم
او خداست
این سرنوشت من است
آن ماشین لعنتی توی اصفهان
زده بود من را
و کشته بود من را..
خدایا کمک کن من را ببخشد
به تخمم که تو من را نمی بخشی وجود نداری اصلن وقتهایی که با من قهر است دلم الکی به تو خوش بود
تا ابد من را نمی بخشد....
[+] --------------------------------- 
[1]
پنج تومان به من بدهید
از آنها که
سنگین و نارنجی بود
و با آن
آدامس پرتغال می دادند
اگر مردید
پنج تومان به من بدهید
[+] --------------------------------- 
[1]
گفت "این مردک که ، شما می پرستید آدمی جواد است" بعد گفت " به خیلی ها خنجر زده از پشت آمارش را دارم"
[+] --------------------------------- 
[0]
می گذرد از من
و آشوب است
و تاری تلخی از
کناره هایش
می زند بر
ساحل من را
دیوانه است
مطلقن دیوانه است
از من
آرامشم را می خواهد
صبح ها
تکه ای از من را
صرف می کند
هر صبح
و جور دلگیری
گوشه ای می نشیند
در تریپ غمگینی
بعد من
برای اینکه تمامی من را
بشش التماس می کنم
[+] --------------------------------- 
[0]
همیشه
معنی نمی دانم را
نمی دانستم
همیشه فکر کردم
اگر در جواب سئوالی بگویم نمی دانم
روی کله ام شوید سبز می شود
ولی الان واقعن نمی دانم
چرا دیگر
مثل قبلنها نیست
[+] --------------------------------- 
[0]
موچ من
روی موچت بود
آسمان رعد و برق بنفشی می زد
و دانه های ریز و باران
من خسته نبودم
مثل همیشه
خوابم نمی گرفت
چمن ها ساق پایم را
به خارش نمی انداخت
صدای وز وز
من را
نمی ترساند
من کت سفید پوشیده بودم
تو
لباس عروسی
و قدر مرگ
همانجور که دوست داشتی همیشه
برنزه کرده بودی
من چشمهام بسته بود
دانه دانه علفهای آن دشت را
می شناختم
مغز پسته ای و سبز
سبز
مغز پسته ای و سبز...
[+] --------------------------------- 
[0]
حوصله ی نوشتن ندارم امروز
دارم درس می خوانم بعد مدتها
[+] --------------------------------- 
[0]
سنگهایی که پرواز می کردند
صدای ما را به شیشه ها برسانید
حق بلند بود
آفتاب بلند
و باد با وحشت
پرده ها را تکان میداد
ترسیدیم
از خفاش راه ترسیدیم
و از سگهایش
[+] --------------------------------- 
[0]
کی برد من خراب بود
وگرنه یک کلو برای پایان بندی جهان می نوشتم اینجا
فرصت خوبی بود
ولی نشد
چون کی برد من خراب است
[+] --------------------------------- 
[0]
کلاغ و کبوتر و خفاش
تمام این مردم توده
اسنیپ اند
مواظب
آبراکادابرایشان باشید
[+] --------------------------------- 
[0]
جدیدن احساس می کنم که راجع به هیچ چیزی تصمیم نمی گیرم. اینکه کی بیدار شوم کی بخوابم چه چیزی بخورم کی بروم مهمانی این خیلی خوب است. خیلی خوشحالم که دارم بصورتی منطقی جدا می شوم از دنیا...
[+] --------------------------------- 
[0]
هی من را
به من
نشان می دهد
و من را مثل دستمال
به خودش می مالد تا
مثل جورابهایش
بوی او را بگیرم
و هر چه من را می شوید
بوی او دیگر از من نمی رود
مثل جورابهاش
[+] --------------------------------- 
[0]
من
به دامنت امیدوار هستم
چشمهایت
قاتلند
برنامه دارند
مفصل
برای نا امیدیم
اما من
به دامنت امیدوار هستم
مانند تمام گلوله های کاموا
مثل تمام گربه ها و
علفهای دیگر
[+] --------------------------------- 
[0]
جوانیهایم
شهید شدن
توی کار رستم نبود
زور داشتم
سهراب زنده بود
تهمینه با
سینه های آه
توی دشت های توران می گردید
اسفند هنوز چشم داشت
جوانیهام
گورخر که می کشتم
لبخند می زدند
رنگین کمان
واقعن چیزی آسمانی بود
گرز گاوس داشتم
رخش توپ مثل پونتیاک بود
پونتیاک زنده بود
این چپ های کس کش
درباره ی اقتصاد جهانی
کس نمی گفتند
"Phew.............."
Said
"PHEW...
Grass was greener that days"
و گفت
"شبی نیست
که یاد Pink نمی افتم"
[+] --------------------------------- 
[0]
گفتم
"نه آقایان
کربلا خطرناک است
آرنولد هست
بسیجی هست
برونکا هست
لنگه کفش پاره ی خونی
سپاه یزیدها آنجاست
نرید کربلا
کربلا خیلی خطرناک است"
گفتند
"می رویم کربلا"
[+] --------------------------------- 
[0]
بندهای ساده ای که
سینه هات را
نگاه می کنند را
دست کم نگیر
ما غیرتی ترین بندهای دنیاییم
زنجیرها
پاره می شوند
ولی ما
بندهای تاپ
همچنان
سفت ایستاده ایم
[+] --------------------------------- 
[1]
شاید این جمعه بیاید
بار اول او را
توی میدان قدس دیدم
توی یک
دستمال سبز
انگشتر سیاه گذاشته بود
ایستاده بود
زیر آفتاب
مرا که دید
لبخند زد
گفت
"قیافت آشناس
شما رو
کجا دیدم"
گفتم
" آقا
امان از دست اسراییل"
خندید گفت
"امان از این شهردارتان
که گودزیلاس"
یک انگشتر سیاه و قرمز به من داد
از آنها که
با خشم نگاه مردم می کرد
و گفت
"سر وقتش
همانجا که گفتم باش"
تا آمدم بگویم که...
پاک رفته بود
[+] --------------------------------- 
[0]
من
تخته بازی
خوش اقبال بودم
ولی تخته
تاسهای من را خورد
و سیاه بازی دارد
هی به جای من
تاس می ریزد
تاس می ریزد
[+] --------------------------------- 
[0]
مراسم تدفینم را
تو پونتیاک بگیرید
شاعر باید لااقل
موقع مردنش
کلاس داشته باشد
پونتیاک ماشین خوبی است
از مظاهر مدرنیسم است
مثل من
و تولید نمی شود دیگر
مثل من
و با کلاس است
و همه سیاهش را دوست دارند
مراسم تدفینم را
حتمن
توی پونتیاک بگیرید
[+] --------------------------------- 
[1]
شب است
و خدای کون لخت من
پشت به من خوابیده
و هیچ چیز این مطلب اصلن سکسی نیست
به سقف نگاه می کنم
به نور روشن قرمز
به خرده های اعتماد به نفسم
ریخته روی تختم
به اینکه الانه
به شدت بدبختم
به اینکه خدای کون لختم
پشت به من خوابیده
و هیچ چیز این مطلب اصلن سکسی نیست
[+] --------------------------------- 
[0]
دردا که نردبان جهان بی پله بود و ما
پای نداشتیم
با گریه سوراخ ک.ونش را به ما نشان می داد
[+] --------------------------------- 
[0]
مرده ام را
توی تابوتی
سیاه بگذارید
روح مایکل بیاید آواز بخواند
به تخمم
من مرده ام
همین درد
برای من کافی است
به قول داییم
"وقتی مردم بیا سر قبرم بشاش
چه فرقی داره؟"
[+] --------------------------------- 
[1]
گفت "گودزیلا اژدهای کوچکی است سین نرفته اید شما. اژدها ندیده اید" بعد یادش آمد ما سینما نداریم گفت "زودتر این درسهای طی سرنوشت را بخوانید با هم برویم سینما حال و حول...
[+] --------------------------------- 
[0]
به خدا همینجوری شد
داشتم خیال می کردم
که پروانه ام گرفت
یک درد کوچکی
از سمت راستم
عمیق شد
شرحه ام کرد و
باز هم عمیق شد
تا آمدم بیایم
خودم
از بین رفته بود
"ریچارد کجایی که داداشتو کشتند؟"
[+] --------------------------------- 
[0]
سوسک های کوچک و آبی
با خالهای زرد
از پایه های میز
سوسکهای سفت
با خالهای زرد
از پایه های میز
سرطان دارد
توی راهرو
راه می رود
با دواهای گران قیمتش
با درد
با سرم های ملیون تومانی
و در کناره ی در
رد خفیفی از پشه های مرده
پوسته پوسته کرده
پروانه ها رفته اند باغچه
توی خانه ی عنکبوتها مهمانی است
[+] --------------------------------- 
[0]
انتظار

Ferdinando Scianna
ITALY Milan. Paola. 1993.
Labels: image
[+] --------------------------------- 
[1]
فهراد
"عاشق شدن خوب
اتفاق کوچکی نیست"
گفت
"اتفاقن بزرگ است
اتفاقن
فکرهای جدیدی به سرم زده
می روم پایین
از خودم جدا شده ام
باید بروم پایین
نباید
به سادگی از
روی رودخانه ها عبور کرد"
سیگار روشن
توی شب
به صورتش می آمد
بیلش را برداشت
و آهی بلند کشید
[+] --------------------------------- 
[0]
نماز را شکست. گفت "این چند روزه سرنماز احساس می کنم دیگر خدا به قدر کافی برای نمازهام اعتماد به نفس ندارد"
[+] --------------------------------- 
[1]
"سلاخی می گریست
به قناری کوچکی دل باخته بود"
بامداد
[+] --------------------------------- 
[0]
تنها که می مانم
دیگر خودم یادم نمی آید
[+] --------------------------------- 
[0]
یک چیز بامزه ای خواندم راجع به ازدواج که تک همسری کلن نتیجه ی پیدایش این قدرت در جنس ماده است که بتواند همچنان خودش را آماده ی باروری نشان بدهد. در نتیجه نر مفلوک به این حساب که خوب این یکی دم دست است همینجا می ماند. به نظرم اشکال دکترها زیادی ساده کردن ماجراست و اشکال ما شاعرها زیادی پیچیده کردنش. من دنیای خودم را ترجیح می دهم...
[+] --------------------------------- 
[0]
فکر می کنم شعر از یک نگاهی برعکس آن داستان خیاطهاست اینجا پادشاه انقدر مخ همه را می زند که همه فکر کنند لخت است...
[+] --------------------------------- 
[0]
داستان عبور ناموفق روباه از عرض رودخانه
روباه
پنج قلو حامله بود
و سگ یک بچه داشت
[+] --------------------------------- 
[0]
پایش را محکم
روی پای من گذاشت
من توی چشمهاش نگاه کردم
و او
از شکستن اراده ای
که سالها
مواظبش بودم لذت برد
[+] --------------------------------- 
[0]
یک لحظه ی ترسناکی هست برای هر شکارچی وقتی که به سمت یک ردیف پرنده که روی سیم تلفن نشسته اند شلیک می کند. و هیچ کدام آنها فرار نمی کنند. فقط همان یکی که گلوله خورده چرق روی زمین می افتد.
[+] --------------------------------- 
[1]
اگر جای اسنیپ بودم تمام معجونهای فراموشیم را قلپ قلپ خودم می خوردم. فراموشی خیلی چیز خوبی است. خیلی آرامش بخش است...
[+] --------------------------------- 
[0]
مواظب سگها باش
سگها
دوستهای منند
چون خلقمان شبیه است
با هم رفیقیم
برای همین
مواظب سگها باش
آنها به توجه بیشتر احتیاج دارند
[+] --------------------------------- 
[0]
دستای مردمونای من
به آسمون بون
دش
عین مزارع گندم
دستای مردمون امو بریدن
دشت پر رطل دستای بریده بود
سیم پیچ
گفتند مردما
دستامونو دیگه
پس نمی گیریم
گفتن دستا
ما دیگه
توی مزرعهنمیریم
گفت مزرعه
دلت خوشه ؟
چی داشت بگه مزرعه با
مردم بی دستش
سکوت بود
سکوت بود
سکوت
[+] --------------------------------- 
[0]
انقدر قیافه ی شکننده به خودش باید بگیره آدم که دنیا دلش نیاد به آدم فشار بیاره
[+] --------------------------------- 
[0]
باد رد پا ندارد
باد فقط
توی خاطره ی عاشق مانده
عاشق هم زیاد نمی ماند
عمر عاشق به دنیا نیست
[+] --------------------------------- 
[1]
و گفت "هیچ مهم نیست شما حرف های من را نمی فهمید"
[+] --------------------------------- 
[0]
گفت "آنها که تریپ دنیای آخرت می گذارند مثل آن دیوانه هایی هستند که دست پوکر را به امید straight تا آخرش follow می کنند" گفت " درستش این است که آدم fold کند زود و به امید straight نماند"
[+] --------------------------------- 
[1]
شعر گفتن گاهی مثل خانه ساختن با ورقهای بازی است. خوشگل است و کیف می دهد. یک باد کوچک می آید و خانه خراب می کند آدم را
[+] --------------------------------- 
[0]
خوب
به اعتقاد من
تو
یعنی شما
درست کاری کردید
و کارتان درست بود
او
یعنی ایشان
خیلی
دختر خوبی است
و من
یعنی ما
الان
خیلی خوشبختیم
فکر می کنم
تو
یعنی شما
با او
یعنی ایشان
کار خیلی خوبی کردید
از کیف داشتنش گذشته
بعدن
دخترک
یعنی ایشان
خیلی چیز خوبی شد
[+] --------------------------------- 
[0]
یک درد کوتاه ناباوری
زیر پوستم
گفت
"آخ"
و بعد من
احساسم
پر از صفتها شد
از آنها که هیچکس نمی فهمید
یعنی اولش
حس سرد خوبی بود
درد نداشتم
عین یک گناهکار
که توی میدان اصفهان گچ گرفته باشند
[+] --------------------------------- 
[0]
زود شد
و مردم فهمیدند
گلوله های مردم شکارچی
برای کشتن پرنده کافی نیست
دیر شد
پرنده ها نفهمیدند
یک گلوله
برای پریدن تمام پرنده ها کافی است
[+] --------------------------------- 
[0]
حرارت کندی
از سمت فهمیدن
آغاز شده
و تک تک
از توی جنگل
چشمهای ببری
می زند بیرون
پرنده ها
با چشمهای قرمز
پرواز کرده اند
و مارها از آدمها خیالشان هم نیست
صدای شکستن تکه چوب می آید
شیری دارد می آید
آرام
حیوان خوبی که می شود
تا ابد
در آغوشش خوابید
[+] --------------------------------- 
[0]
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
[+] --------------------------------- 
[0]
دلم را خوش کرده ام
که زندگیم عادی است
فقط دلم را خوش کرده ام
نمی فهمم چرا ولی همش
صدای سوختن سینه می آید درم
و مشکوک می زند درم
این علاقه ی وافر
به هواپیما
[+] --------------------------------- 
[0]
داری دی دام دام
دام
دام
دیم دیم دارام دام
دام دام
بوق بوق
بیب
[+] --------------------------------- 
[0]
شاید این جمعه بیاید
علامات دنیا عالی بود
صبحی کسی
آب تازه
گذاشته بود برام
از همان
آب صافها که دوست داشتم
یک برگ سبز هم
روی آب بود
یعنی علی
من اینجام
علامت اینکه
خسته نباشی
تمام شد و اینها
آرام گفت
"سمانه را بیدار کن
بروید حیاط
هر دو تا تو
سپاه من اید
کار دارم
کلی از دشمن هست
آب باید بگذارم
روی کله ی دنیا "
گفتم
"آقا نه
اینها نامردند
پیش ما بمان اینجا
آخرش جانبود رو
کاناپه می خوابید"
گفت
یعنی نگفت
فقط نگاهم کرد
یک حرفی هم زد
حرف مغشوشی بود
اشاره بود به شمشیرش
به شانه های لخت سمانه
و اینکه کسی باید
باشد و اینها
دست گذاشت رو سرم
و گفت
"تشنه ای برار"
آب داد بم
"غمی نباش"
گفتم
"آقا خوبید؟"
گفت
"عالی عالی
حاضر حاضر
قیصر شهادت
باور کن
فکر کن آخرش چی؟
من..."
سمانه باز هم می گفت
"این دوستهای خوش تیپت
همه
نگران چیزهای کوچکی هستند"
[+] --------------------------------- 
[0]
گل منگلی
تصمیم گرفته ام الان
یک شعر عاشقانه ی طولانی
درباره ات بنویسم
که جواتی باشد
و تویش خاک و خل باشد
و روسری باشد
و اشاره ای به آنجایت نباشد
یا آنجاهایت
و تصمیم گرفته ام
اسم رمز برایت بگذارم
مثلن
فردریک
که یک زمانی امپراتور عثمانی بوده
یا آتیلا
که اروپایی ها
ازش می ترسند
تصمیم گرفته ام
که توی شعر عاشقانه ام
بوتیک داشته باشد
و توی تمام ویترینش
عکس خنده روی تو باشد
و صندلی باشد
و تاپ لختی باشد
از آنها که دوست تر داری
بعد هم چمدان نداشته باد اصلن
یا اگر باشد
بعدش نوشته باشم
رفتن
اه اه
اخ
تف
تصمیم دارم
یک شعر عاشقنه بنویسم برایت
که توش هیچ استعاره ای نباشد
و اسمش گل منگلی باشد
و پر از همه ی چیزهای بچگی باشد
پر از بچه های گربه
ببین فردریک
قبول کن
این شعر عاشقانه
به دنیایی که
پوشیده ای نمی آید
[+] --------------------------------- 
[0]
گاهی فکر می کنم که مردم برای آدم شخصیتی می سازند و فکر می کنند که آدم آن جوری است. بعد آدم را تحویل می گیرند. بعدش آدم نشان می دهد که آنجوری نیست و اینجوری است. حالشان گرفته می شود. فکر می کنم مشکلات مردم دنیا با من و خاتمی هم همینست...
[+] --------------------------------- 
[0]
راستش
اتفاق خاصی نیفتاده
چیز عجیبی نیست
یعنی عجیب؟
نمی دانم
هر بار که غمگین است
تو دلم
منتهای بدبختی است
هر بار تو دلم منتهای بدبختی است
غمگین است
[+] --------------------------------- 
[0]
خیلی تلخ با هایم طرف شد
بار پیش که خدا را ها کردم
[+] --------------------------------- 
[0]
دستهای دنیا روشن بود
هوای خوبی بود
پرندگان می خواندند
گلها در آمده بودند
و تو
با من آشتی بودی
[+] --------------------------------- 
[0]
ریور راید
کمی دوام بیار
باک بنزین خسته ی من
دو تا پل دیگر
و پشت زیردریایی ها
باک بنزین است
دیلی دیلی
از آن می روی بالا
بالاتر
هواپیمای برونکای دشمن است
پوف
خاکسترش می سازی
و هیچ فکر نمی کنی به اینکه
این راه لعنتی
آخرش دیوار است
[+] --------------------------------- 
[1]
فهرست نویسی
براساس اطلاعات فیپا
یک
خط فاصله
شعر فارسی
خط فاصله
قرن چهارده
[+] --------------------------------- 
[0]
رباتها
خیلی ساده می میرند
توی پوشه ی آپشن
کلید زرد رنگی هست
رباتها خیلی ساده می میرند
روی آن
می نوشته آف
و فکر هاش
پاک می شود
بیخودی فشار نده
دکمه های من را
بعضی از فکرها
پاک نمی شود به آسانی
[+] --------------------------------- 
[0]
می خوام برم توه
نازک ترها را
رو بگذار
و آنها که سینه اش باز است
آنها که
خنک ترند
و دوست تر داری
قشنگ هاش را
رو بگذار
یک بطری آب
اختصاصن برای خودت بردار
روی کوهها
یک آهو است
که کمی لنگ است
کمی یعنی خیلی
خیلی
یعنی اینکه
نشسته بیشتر
یخ رفته در
عروقش و در پاهاش
چه می گفتم؟
هان آب حتمن بردار
آهو تشنه است
نگاه نکن توی چشمهاش
شگون ندارد
بالای کوه برایت
رنگین کمان ویژه ساخته
دویده برایت گود
با عطر ناتوانی از مردن
توی در پاهاش
- می دانی
نگاهت
ذهن آهو را منحرفتر کرد
نباید اینجا می آمد شعر
نباید
یعنی باید
سر وقتش گریه می کردم
این شعر راجع به
رفتنت بود
ولی درباره ی مردن من شد
نمی فهمم این دو تا مفهوم
مدام چرا دارند -
[+] --------------------------------- 
[0]
در بند
سرمای آرامی
می زند تو تن آدم بالا
بالا می آورد آدم از
شدت سرما
- گفته بودم لباس بیشتر بپوشید
سرمای آرامی
و صدای قدمهای گربه ها
- یکبار دیدم
یکی افتاده بود از کوه
رسیدم پایین
همین گربه ها داشتند
و دلخواه و نازک برف
برف تابستان
- برف همیشه علامت یک چیزی است
مثلن خوشبختی
سنگها
سنگها
از شما بیزارم
و از نای ناامید در پاهام
- دیشبی از کوه
صدای زار بچه اومد
رفتم دیدم باز
سنگا
تو گدار تلخ
بچه می کردند
[+] --------------------------------- 
[0]
خسته ام دلیل نرفتن نیست اگر بود اصلن نباید می رفتم
[+] --------------------------------- 
[0]
لرزان لرزان
Susan Meiselas USA. Presque Isle, Maine. 1973.
کاروان استریپ تیز از آن چیزهایی است که فقط توی آمریکا می شود وجود داشته باشد. یک چیزی شبیه سیرک اند انگار که می روند شهرهای مختلف و برنامه اجرا می کنندLabels: image
[+] --------------------------------- 
[0]
شاید آمین
شاید این بار که خواستم
ماه بود و گفت
آمین
نگفت
فعلن صلاح نمی دانم
تازه من
به دعا کردن احتیاج مبرم دارم
مهم است
یک کسی آن بالا باشد
که آدم دلش را
هیچ از شنیدن انسان دیوانه گشته بود
امیدهای مردم
امیدهای واهی
[+] --------------------------------- 
[0]
- بید خوابیده
بر روی گیسوان بید
ساعت غروب است
نمی روی خانه؟
- خانه ام اینجاست
اگر اینجا نباشم یا
خوابیده نباشم
بید هم نخواهم بود
دلش به بادها خوش بود
به اینکه توی تابستان هم
آخرش باران می آید
و وقت باران
بید بودن کافی است
تا آدم
کمی
فقط کمی تر باشد
[+] --------------------------------- 
[0]
عزیز دلم خوابیده الان
و من می توانم
به سرنوشت جهان فکر کنم
قبل آن وقت نداشتم
عزیزم بیدار است
و من وقت نداشتم
موضوعات مهمتری بوده
ولی الان که خوابیده
و توی خواب
کارتون عجیب می بیند
من می توانم
به سرنوشت جهان فکر کنم
و به اینکه دنیا
تا چه حد کیری است
[+] --------------------------------- 
[0]
خیلی از فکر کردن متنفر شده ام جدیدن. به نظرم آدمهایی که اصلن راجع به زندگی فکر نمی کنند و کارهایی که حال می دهد را انجام می دهند خیلی موجودات خوشبخت تری هستند.
[+] --------------------------------- 
[0]
شارح
به موجهای مردم
فریاد داد
" ساکت
کادانس داشته باشید
هر وقت می گویم بالا
ولی حالا پایین"
خدایش بیامرزد
نحوی ریش دار خوبی بود
[+] --------------------------------- 
[0]
نا امید
مردی است
که اصلن امید ندارد
تنها
مردی است
که هنوز امیدوار است
نا امید تنها
نابیناست
[+] --------------------------------- 
[0]
مثل پر
جایی در توست
که مرا فوت می کند
مثل ماهی
جایی در من است
که استخوان تو
دردناک از آن گذشته
مثل دریا
غمها با ماست
که تنها به ما مربوط است
[+] --------------------------------- 
[2]
خواب خرس
خواب خوبی نیست
سگ و خرس علامت مرگند
خواب شمشیر
خواب جنگ است
خواب رودخانه آرامش
خواب ماهی فراموشی
خواب دریا گنگ است
هیچکس معنی دریا را نمی داند
توی خواب
با سگ و خرسها جنگیدم
توی رودخانه رفتم تا دریا
هیچکس معنی من را نمی فهمید
[+] --------------------------------- 
[1]
پرده ای سیاه
روی پنجره ی ماشین
و کبریتی روشن
توی شلوار
من
انتگرال
تمام ناخوشی های عالمم
بدون یک علامت
بی دلیل سئوال
[+] --------------------------------- 
[0]
افهم
سفید
افهم
چروک می شوی
و پوک می شوی
و جای اسمت
نقطه ها و
خط فاصله می گذارند
جای اسمت
عکس مرد می گذارند
بی سبیل و
با علامت سیاه
دور چشمهات دایره
و خط صاف
لبخندت
اما
لبخندت
همیشه سفید خواهد ماند
[+] --------------------------------- 
[0]
دست کوتاه از دنیا
دست کوتاه از توست
[+] --------------------------------- 
[0]
کارتهای من بر دک بود
شاه خشت داشتم
غمگین و گراوری
کارتهای زمین
همه دل بود
هیچکس باور نکرد
شاه من
خشت عاشقی بوده
[+] --------------------------------- 
[0]
همیشه یک راه بهتر برای انجام دادن هر کاری وجود دارد. این سیستم را بلاگر جدید اضافه کرد که یک اسم خارجی را بشود به سایت منحرف کرد و بشود از امکانات بلاگر استفاده کرد. هاست بلاگر از هر هاست دیگری سریعتر است و تازه می شود خواننده ها را محدود کرد. این جوری هم ترس کمتری دارد برام نوشتن هم آن چیزی که می نویسم شاش توی جوب نیست. فکر می کنم این روش خوبی است.
سا سا توی دلش الان می گوید خوب من که این را گفته بودم بهت قبلن خوب بله گفته بود ولی اولن این قسمت منحرف کردن جدید است و ثانین اینکه حال این همه کار کردن را نداشتم. راستش دلیل دوم هم مهم بوده
خیلی به خواننده احتیاج دارم این درس خوبی بود. از کامنت دریغ نکنید لطفن. اگر از کاری خوشتان آمد برایم کامنت بگذارید که اگر جا داشته باشد بیشتر کار کنم رویش. تا جایی که تست کردم همه چیز دارد خوب کار می کند. اگر اشکالی دیدید خبرم کنید...
عکسها فعلن خراب است تا وقتی که ترسم بریزد روی هاست اصلی لود کنم دوباره...
اگر پیشنهادی برای اد کردن کسی داشتید برایم کامنت بگذارید
[+] --------------------------------- 
[3]
خوب تو
در واقع تو
از کلمه ی تو خارج شدی
از اینکه دوستت دارم
و اینجور که پیش می رود
من
برات
تا ابد
حیوانکی هستم
[+] --------------------------------- 
[0]
فک کردم فعلن که صدای بال ابرا چلچله ها رو رونده امروز
[+] --------------------------------- 
[1]
سلام مخاطب ها
هلو فی الواقع
این یک شعر تاریخ دار کاملن رسمی است
من اعتراف می کنم
بدون عمامه
و با صورت لاغر
و موهای ژولیده
به اینکه فکر کنید تمام شده ام
و اینکه کارم داغان است
و اینکه برینید توی آزادیم
محتاجم
و اینکه التماس می کنم
توجه ام کنید
و نگذارید و
کلی از اینهای دیگر
[+] --------------------------------- 
[0]
پنج شنبه اول فرورردین است
خیال می کنم که
پنج شنبه اول فرردین است
نو می پوشم
و عیدی می گیرم
و اگر کسی
عصبانی شد
و به من چک زد
او را
محض اول سالی
می بخشم
[+] --------------------------------- 
[0]
آن مرد
با اسب آمد
و دمب اسبش
اسبن بوی بد نداشت
کلی تربچه توی ساکش بود
و کلی چیزهای خیلی سبز
خرکله بود
عین اسب می دوید اسبش
و بی خیال این بود
که شمشیرش را
در گلوی اژدهای آخری
جا گذاشته
[+] --------------------------------- 
[0]
درخت حال برگ ریختن ندارد
هوا خوب است
چلچله های برگشته
به شدت معطرند
و شب پر است از
ترانه های غمگین
که ارزش گوش دادن داشته باشد
برای مردن زود است
فشم هنوز هم آبادی است
[+] --------------------------------- 
[0]
خوب من فکر می کنم تاریخ موجود خیلی خنده داریست و داستانهای خوب و واقعی در آن اتفاق می افتد
[+] --------------------------------- 
[0]
یک غزالی می دانم
که دشمن مرگخوارهای توست
و از نقابهای خالی نمی ترسد
یک غزالی می دانم
که پایه ی تغییرات است
و رمزش ساده است
و مایه می خواهد
پدر و مادری جادوگر
و یک زخم عمیق روی پیشانی
من تمام آن را دارم
رمز یادم رفته
یادم بیاید
کار خواهد کزد
[+] --------------------------------- 
[0]
عینهون دیوانه ها
دور من خط کشید
و بعد خط را
نزدیک تر کشید
و باز نزدیک تر کشید
تا خط
من شد
لایه لایه از پوستم
بعد گفت
خوب تو الان آزادی
آفتابه را برداشت
و من را
از توی ایوان جارو زد
"اه تمام جونم خاکی شد"
[+] --------------------------------- 
[0]
صخره ها پریها و آدمها
یک روز پاروزنان آمده بودم
تروا کوچک بود
سینه های هلن کوچک بود
عکسش را خودم دیدم
یک روز طوفانی
من ساکت آمدم خانه
خانه خالی بود
نیروی انتظامی
ماهواره را
جمع کرده بودند
نگران بنزینم
ماشین اصلن بنزین ندارد
یک روز آمدم خانه
و تو هم از باز
گیسهات را
سبز کرده بودی
باد خوبی می زد
پرنده هام
بی اختیار
غیق می کشیدند
وقتی آمدم خانه
پرنده ای
درکنار ساحل
ایستاده بود
[+] --------------------------------- 
[0]
"دست دستی
دستت را بروم
دست خوشگلت را بروم"
خدا با فرشته هایش راز و نیاز می کنند
[+] --------------------------------- 
[0]
اگر دلت می خواهد لباس بپوش
اگر دلت نمی خواهد لباس بپوشی
همین ورها بگرد
دوست دارم
لختت را ببینم
[+] --------------------------------- 
[0]
همیشه من را دوست ندارد
و به من می گوید
پست فطرت دروغگو
بعد سرش را روی من می گذارد
و می گوید
"هستی منی
عشق منی"
و عین سگ
گاز می گیرد
و گریه می کند
و بوس می کند
من هیچوقت از این چیزها نمی گویم
به جایش
بیشتر
گاز می گیرم
و گریه می کنم
و بوس می کنم
[+] --------------------------------- 
[0]
ری این بار نیشن
"روح میرزا برگشته
با چشای خونیش و
سبز با
خزه های جهنم تا گوشاش"
دادمی زدن پرنده ها صپی
پا مو انداختم به هم
ریشامو تراشیدم
قدم بلند بود
زورم زیاد
کارابینم پر
برفای کوهستون
هنو توی گیسم بود
گفتم
" ساکت
پرنده ها ساکت
اشقیاها کمینن
اینا نمی فهمن
جنگل می آد داره سمت شهر
این فورتل جادوگرای لخت و لاغر و عفریته
گفتم پرنده ها
پق
این تمومی مردم نیست
میرزا امشب
راس
حضرت آتیلاس
از توی شب می آد
با چشم بند خوش تیپی و
ریش تراشیده
ویوا میرزا
ویوا
گارسیا شیکم گندس
تو فیتی
تو قهرمانی
تو می تونی
تو باید...
داد می زدن مردم
روح میرزا
از جهنم برگشته
[+] --------------------------------- 
[0]
داستان واژگون شدن گاری مشدی رحیم در اثر شکستگی چرخش
تلک
..
.
تلک
..
.
تلک
..
.
تلک
..
.
تلک
..
.
پلق
..
.
پوف
[+] --------------------------------- 
[0]
شوالیه
دستارش را
دور گردنش انداخت
لبه ی خودش را
بالا داد
و به آسمان پر ستاره نگاه کرد
"مردم واقعن
وقتی که نیستم
خوشحالترند"
قورباغه ای پرید توی آب
"شایسک"
گفت "شایسک"
و بعد روی اسب پرید
[+] --------------------------------- 
[0]
من هراسانترین این جمعم
[+] --------------------------------- 
[0]
مثل یک قطره نیل کوچک
روی دامن کوتات
یا زخمی مربعی
بر سر زانوت
یا قطاری که
سرزمین مردم خرکله را
دو نصف می کند
من با
خرکلگی
در مقابل تو
سپاه مهربان دشمن
سفت
ایستاده ام
[+] --------------------------------- 
[0]
شب
بدون مهتاب
بی درخت
روز
بدون خورشید
بی برادران زیر آفتاب
آب قطع شد
ماتیکها سورمه ای است
صدای پریدن یک سوسک
کل دشت را بیدار می کند
[+] --------------------------------- 
[0]
دستان نمی دانم آم
به دامن دانات
خر مقال حرفهای پتیاره ام اینکه
قسم به ساحت رفته ات من
دروغ نمی گم
دوس دارم بگم بشت
ولی نمیشد
[+] --------------------------------- 
[0]
دونده
الان دیگر
همه ی کارهایم را کردم
موهام را تراشیدم
کراوات قرمز پوشیدم
پیراهن سفید
کت آبی
گل نمی زنم به یقه
چون که گفته ای جواد است
ولی سعی می کنم
قیافه ام بی خیال نباشد
چون بابات
ولی من
به بی خیالی یک برکه رسیده ام
سبز غیر سیاسی
با دوتا پر نیلوفر
جواد شد
مثل میخک
روی کت
دورش انداختم
عشقم را می گویم
قبول داری؟
فائز خیلی جواد است
و زیادی دشتی است
مثل بابای مسعودی
که زیادی رشتی است
جواد شد
انگشتهای باریک و اینها
جواد شد
هندوانه برای بار جوادها خوب است
- ولی این یکی
خنک و خوب است
پس می گویم
گاهی
چیزهای گرم یا خنک
ارزش مردن هم دارند
مثل خون مثلن
یا علائ الدین
یا بستنی
یا یخ -
جواد شد
ابروی باریک و اینها
جواد شد
و تو هی
لامصبت را
کبود کرده ای
بزرگ کرده ای
برای با غضب نگاه کردن من
- البته منظورم ابرو نیست
هنوز هم دنیا
من را
به یاد تو می اندازد
که سرد بود و
نرم بود و
به قدر گریه آوری
گنده بودند
ولی خوب من
دریدا می گوید من
الان مرده ام
شما فکر کن ابروست
که انقدر
نگران لنگ کوتاهش بودی-
جواد شد
عشق ما جواد شد
هیچ چیزی دیگری برای افتخار کردن نداریم
هم تو سیاه بخت شدی
هم آبروی روشنفکری من رفت
کلاس کار و این صحبت ها
دون ژوان بدبختم توی "آن"اش
مانید
تیس
تیس
بیا اصلن
پشت مو بگذاریم
پشت مو خوب است
بچه خوب است
سبزی خوب است
نان
- این را جدن می گویم
نان خوب است
نان اصلش به این نیست که
لای آن چی بگذاریم
نان به خوبیش خوب است -
پلو هم گاهی
کمش بد نیست
در فروید نوشته
سکس هم خیلی مهم است
تست بی بی چی چی هم بعدش مهم است
همان که تا ندهی من نمی خوابم
- فکر کن منظورم ماچ است -
[+] --------------------------------- 
[1]
- نمی خواهمت
خواستن برای عاشقها معنا ندارد
- خنده دار است
یعنی خنده ام می گیرد بهت
- هه خودم هم
گاهی به خودم می خندم
- خندیدن خیلی کار خوبی است
- گریه کردن خیلی خوب است
[+] --------------------------------- 
[0]
خیلی خوشحالم که این روزها مجبور نیستم به مردم توضیح بدهم که اینترنت به چه دردی می خورد
[+] --------------------------------- 
[0]
سیل خون آلود اشکم بی خبر گیرد تو را
خون مردم آخر ای بیدادگر گیرد تو را
ملک الشعرای بهار
[+] --------------------------------- 
[0]
چه چیز را
توی من
دان لود کرده ای هکر؟
که هی
هر چه باز می کنم کلوز می شود؟
[+] --------------------------------- 
[0]
الان نه اینکه دلم تنگ شده باشد
داستانش از این حرفها نیست
دلم می خواهد نباشی همیشه
و وقتی که نا نیستی
راحتم زیاد
به باد فکر می کنم
و به پروانه ای که تکان می دهد
ولی راستش
پروانه ها
گاهی
مثل پروانه های تو
باد را تکون میده
[+] --------------------------------- 
[0]
مدینه
جای جوادیست
کاش می روم
مجارستان
نه به خاطر دخترش
سر گلهاش
کاش می روم مجارستان
[+] --------------------------------- 
[0]
گفت
"تو داری
کاسبی را
به هم می زنی
بیا بمیر
من برات
میت های فیت
نود
گود
سراغ کرده ام بهشت"
گفتم
"تا آخرش را
می روم
تازه جالب شد
می خوام زن بگیرم"
[+] --------------------------------- 
[0]
ضبطا رو روشن کنین
علیه السلام شاعرا امشب
با صدای آ و
بی
واویل
سر بزاره زمین می خواش
با تمون اونی که خواسه
توی آرزو ویژاش
ضبطا رو روشن کنین
موزیک بلن باشه باید
مادر سگاش بشینن
من
پا می شم
ضبطا رو روشن کنین
خسته ترین آهوای مدینه
امشب
کتک خورده است
شافع نداره دیگه
موسالرضش
آبرو برده است
ضبطارو روشن کنین
نمو
نگو
نبی
نبا
همی که
من
میگم
ضبطارو روشن کن
من برا مردن آماده ام
بگو بیان
بگو مردمون
بیان
من برا مردن آماده ام
برا همین اینجام
حالا
هر چی تیغ
هر چی نیزه
هر چی که مرد اشک آور
[+] --------------------------------- 
[0]