جوانی یک داستان کوتاهی داشتم که درش خسته از جمع اتوکشیدهی قهوه خوار مادر تئاترشهر با مسلسل همه تماشاچیها را میکشتم دانه دانه تک تکشان را. بعددست و صورتم را توی حوض نیمه خونی نیمه میشستم مثل سگ نداشتن کسی که سگش را عمداً با شکلاتی کشته چون برای کشتن سگ راهی بهتر از شکلات وجود ندارد و دیگر هر روز سگی ندارد که هر روز ببرد بشاشاند یادم هست بعد کشتن احساسم شبیه همان صاحب سگ بود یک خالی موقتاً لذت بخش، یک نبودن عمیق، دردی بزرگ که هرچه توش مداد فرو کنی نهایت ندارد
جوانی یک داستان کوتاهی نوشتم که انتها نداشت داستانهای از سر جوانی هیچ وقت انتها ندارد
[+] --------------------------------- 
[0]