بیدارستان
گفت ایشان مرده
سرخورده گفت ایشان مرد
بعد دوید توی بالکن
و داد زد
که مرد یا زن یا هر چه
برای مرده پیراهنی بسازید
چون مرده
و مرده پیراهن میخواهد
و ما
پرستارهای بخش فلان
مغموم
دستهای خونی خود را شستیم
و کاردهای خونی خود را شستیم
و با دستهای سرد خیس
دنبال پارچههای غیر خونی دراور را
اما
شطرنج پارچه
پر از سربازهای خونی بود
که تنها
در ردیف هشت تنها
وزیر میشدند
- یک ستارهی اضافی
رو همان چلوار
کوبیدن پا بیلبخند -
و فیلهای گرامی
در لا به لای پای نازک اسبها
ظریف به قتل میرسیدند
ما به فاک رفته بودیم
شاه مرده بود
در ردیف هشب
قطعه فلان
شب دفن بود
شب بیستاره بود
[+] --------------------------------- 
[0]