جوانی یک داستان کوتاهی داشتم که درش خسته از جمع اتوکشیدهی قهوه خوار مادر تئاترشهر با مسلسل همه تماشاچیها را میکشتم دانه دانه تک تکشان را. بعددست و صورتم را توی حوض نیمه خونی نیمه میشستم مثل سگ نداشتن کسی که سگش را عمداً با شکلاتی کشته چون برای کشتن سگ راهی بهتر از شکلات وجود ندارد و دیگر هر روز سگی ندارد که هر روز ببرد بشاشاند یادم هست بعد کشتن احساسم شبیه همان صاحب سگ بود یک خالی موقتاً لذت بخش، یک نبودن عمیق، دردی بزرگ که هرچه توش مداد فرو کنی نهایت ندارد
جوانی یک داستان کوتاهی نوشتم که انتها نداشت داستانهای از سر جوانی هیچ وقت انتها ندارد
[+] --------------------------------- 
[0]
بیدارستان
گفت ایشان مرده
سرخورده گفت ایشان مرد
بعد دوید توی بالکن
و داد زد
که مرد یا زن یا هر چه
برای مرده پیراهنی بسازید
چون مرده
و مرده پیراهن میخواهد
و ما
پرستارهای بخش فلان
مغموم
دستهای خونی خود را شستیم
و کاردهای خونی خود را شستیم
و با دستهای سرد خیس
دنبال پارچههای غیر خونی دراور را
اما
شطرنج پارچه
پر از سربازهای خونی بود
که تنها
در ردیف هشت تنها
وزیر میشدند
- یک ستارهی اضافی
رو همان چلوار
کوبیدن پا بیلبخند -
و فیلهای گرامی
در لا به لای پای نازک اسبها
ظریف به قتل میرسیدند
ما به فاک رفته بودیم
شاه مرده بود
در ردیف هشب
قطعه فلان
شب دفن بود
شب بیستاره بود
[+] --------------------------------- 
[0]