میترسم که دنیا بمیرد و من هنوز...
هر چه پیر میشوم عنی
توی تنهاییست
که آزارترم کرده
دوستتان طبعاً ندارم اما
دوست دارم برای شما شعر بخوانم
- گرچه قد خر نمیفهمید -
دوست دارم شما
با چشمهای گشاد و سفید
روی صندلیهای سفت تختهای
با کون صاف دردناک
و لال
- نه کونتان احمق!
و نه دقیقاً لال
جور خاصی لال -
نشسته باشید و
من تا حدودی
به ابراز محدودتان
با لبخند
نگاه کنم
دوست دارم
- همانطو که شابدول
زل میزند عظیم
به اجتماع زنان لاغر و غمگینش -
حال میکنم
مبهوت و دردناک
روی سنگ سرد حوض
منتظر نشسته باشید تا
برای شما
شعرهای سرد قفل بخوانم
و بعد خواندن خود
خودم فوراً
در میان شور و دست و شوق و احساسات
خودکار
مثل یک ستارهی ناچار
تمام شوم در شبم
توی تنهاییم
[+] --------------------------------- 
[0]