Persian based weblog dedicated to literature and cultural interests author prefers to be called as Ali Chelcheleh if you are not inranian try my ENGLISH SITE 

 
  صدای بال چلچله ها ابرا رو برونه یه روزی
 

 
 
 
هیچ چاره ای ندارید
به هیچ جا
باور کنید
آسمان ته ندارد
و شما محکومید
حالا چه؟
یعنی اهمیتش را نمی فهمید احمق ها؟
من؟
صبر کنید
ببینید
تو رو خدا من را
به تیمارستان نبرید
گه خوردم
ممنونم
قول می دهم
حتما
دیگر آدم خوبی خواهم شد
 
چرا آدمها امیدوار می مانند؟ چه باعث می شود امیدوار بمانید؟ چرا من باید فقط؟ چرا من عمیقا باید؟ تنها بودن بد دردی است...
 
هیچ
چاره ای
چاره هیچ
به من نپیچ
حال ماندن از
زمان رفتنم
و اینکه باز
دلم برای روزهای در
و اینکه باز
از
سرم پر از چلپ چلپ
نه من
نه این
نه
من
نخواستم
 
جز اینه باران
و اینکه دیگر
و اینکه جز این
به جز کسی که
و اینکه فردا
به اینکه امروز
دلم گرفته
دلم گرفته
دلم گرفته
 
ما مورچه هستیم
و دنیا دریاست
 
باد دارد من را می برد یعنی همه ما را دور شدن و نزدیک شدن ما به هم کاملا اتفاقی است. اینکه کسی به آدم می گوید دوستت دارم و کسی می گوید از تو متنفرم هم همینطور. آدم باید یادش باشد. آدم تنهاست و هیچ وقت نه بیشتر و نه کمتر تنها نخواهد بود. آدم باید سرش را بکند توی یقه خودش و به خودش فکر کند و مثل بایزید به خودش بگوید "سبحانی ما اعظم شائنی" کارهای دیگر دنیا همه بی فایده هستند. آدم می تواند همه کارهای دیگر دنیا را انجام بدهد یعنی باید هم انجام بدهد ولی نباید هیچ وقت فکر کند که این کارها مهم اند. یا اینکه با انجام دادن یکی از این کارها می توان تغییری ایجاد کرد و به جایی رسید...

 
درخشانتر از ستاره بودم
در افق
پاکتر از هر چه باد
سبکسارتر
تار تنیدم
زحمت کشیدم
ولی
سنگین و خسته شدم
مثل عنکبوتی
که رفته در میان تارهای خود
هیچ کس مر ا نخواهد خورد
هیچ کس مرا آزاد نخواهد کرد
من
نا امیدانه
به پیچیدن ادامه خواهم داد
 
صدای من
به دستهای تو
نمی رسد
ببین
تمام من
مثل عنکبوت کوچکی میان باد
تاب خورد
تمام من
به باد رفت
مثل تایتانیک
غرق شد
تمام من
مثل کوه یخ
آب شد
شکست
شکسته رسته از تمام این
تمام من
به سیل اشکهای بی دریغ و
اینکه تیغ و
اینکه شب
تمام من
به بوی زیر جامه های تو
به شب
به بوی دستهای تو
توی رختخوابها
میان چاله های در میان گردنت
به یاد لرزشی که در میان خوابها
با صدای مبهم چلپ چلپ رستگار شد
تمام این تمام این و روزها
بدون بودن تو من نبوده ام
هر چه باش
هر چه باش
 
درختان بشکوه بر کوه
سخت
زمین و همانی که دانی
ولی
ببین جز ندانم
چه باید به من
و جز با منی تو
چگون؟
بیا در من و
باز
از من گریز
 
همه داریم از چیزی فرار می کنیم که خوابش را دیده ایم. و همه دوباره خسته می شویم و به خواب می رویم و باز خواب همان چیز پیش را می بینیم و باز هم همان...

این بگفت و در خواب شد.
 
و در صورت ما چیز قابل دار نیست و در سیرت ما هم. خوشا به حال آنان که لااقل در صورت زیبایند.

این بگفت و گم شد...
 
به همین اسناد آورده اند که بایزید مردی را که در مسجد او نماز می گزارد گفت: "اگر می پنداری که این نماز تو پیوستن است، چنین نیست که این گسستن است. اگر آن را ترک کنی کافر شده ای و اگر به مشاهده آن سرگرم شوی، شرک ورزیده ای."

"دفتر روشنایی"
گردآورده شفیعی کدکنی

 
معصومانه


Antoine D'agata

Labels:

 
فکر می کنم برای ما عنکبوتها آزادی خیلی مهم است با اینکه کاری باهایش نمی کنیم و توی و روی همان تور مسخره میمانیم یا توی تاریکی یک گودال. فکر می کنم چون شاعرانه نبوده این شعرای کس کش نگفته اند ولی رتیل توی شیشه خیلی سریعتر از پرنده توی قفس می میرد...
 
من درست نخواهم شد
خوب هم نخواهم شد
هر چه معذرت بخواهم
هر چه التماس کنم
هر چه قول بدهم
بیخود امیدوار نباشید
می آیم
مثل یک پروانه درشت بی ریخت
روی صورتتان می نشینم
خواستید
مرا پر بدهید بروم
یا روی انگشتتان بنشانید
فقط التماس می کنم
مرا نگذارید توی شیشه
یا با سنجاق نچسبانید توی دفتر ها
بگذارید یک عنکبوت آزاد و لاغر و احمق باشم
 
در باران
کلماتم
چترهای کوچکی هست
برای حفاظت ارواح خسته تان
برای زخمهایی که درد می کند دیگر
و رنجهایی که هرگز
خوب نخواهد شد
باران می داند تحملش سخت است
ولی دست خودش نیست
دانه دانه قطره هایش را
که می رود توی لباست
و سر می خورد تا آنجا
احساس می کند
و التماس می کند
همیشه
تا می شود
چتر به دست نگیرید
 
به راهی رفتیم درویش را بدیدیم به زاری متعال که "یارب کم ده ولی توپهایش را بده" فی الحال از آسمان برقی جهیدن گرفت و او را بسوخت. گفتیم "یا شیخ این چه حکمت است؟" از خدا سئوال کرد و پاسخ از تلکس آمد که "کس کش منظورش از توپ پستان طرف بوده"

 
به خودم حسودیم می شود گاهی و دلم برای خودم می سوزد بعدا
 
یکی دو چیز را بگویم اول
تو تا هیچ کجای من نیامده ای
و دستت از تمام من کوتاه است
و همه جایم به شدت از تو می ترسد
ببین الان دست چپم دارد می لرزد
این تقصیر توست
و اینکه زود خسته می شوم
و اینکه بیخودی خلقم کرده اند
و اینکه تنها هستم
و دنیایم خالی است
و اینکه یک لوله کش گمنامم
در چار راه بی حساب هستی
همه اش تقصیر توست
خودت می بینی
بعدا یکی یکی از تو انتقام می گیرم
فرار کن
فرار کن
ماه در آمده
دارم گرگ می شوم
می آیم
فرار کن تا فرصت هست
فرار کن
 
و فرمان دادند
با دستهای آویخته
و چشمهای ترسناک پر از خون
ما به راه خودمان رفتیم
سوت زنان و گذرنده
از جهانی
که راهی پنهان برای دیوانگان دارد
 
کشتن سرباز
با گلوله
مثل کشتن مگس با
ماهیتابه است
فولاد رحم ندارد
به بچه های مردم
رحم کنید
 
هی آقا
تابوت من را
کجا گذاشتید
من خسته ام
به خواب احتیاج دارم
به فراک بلند سیاه
و دستهای استخوانی وسرد
توی چشمخانه چپم
فرصتی برای عنکبوتهاست
به سبزی وجودم
اجازه ندهید بیاید بالا
بگذارید این دم آخر
سیاه بمیرم
تا در تابوت را
نبسته اید لا اقل
 
نگاه کن به من
پرواز کنان
از آسمان کلمات خسته
دارم
اتفاق می افتم
عجیب و
متفاوت از دیگران
و پنهان و گریان
مثل ابر بهاری

نگاه کن به من
گریانم بریانم
ولی نمی دانم از چه
نپرسیده ام چرا
نمی توانم بگویم چگونه
دردی هراس انگیز در من
دارد
آزار می دهد مرا
 
الان که فکر می کنم سرندی پیتی مقعد نداشته یا اگر داشته هیچ وقت از زمین بر نمی داشته و اگر کونا دختر بود احتمالا یک سوتین لجنی هم با شورتش ست می کرد...
 
برات اول سیرت ما بود که به وی دادیم. از ما صورت بماند و جز آن نی. صورتی و دستاری. گفت "بی ریخت ترید؟" گفتیم "نی" گفت "آنچه در شماست صورت شماست و هر آنچه هستید جز صورت نبوده و سیرت شما نیز همان صورت شماست آنچه دیگران می گویند زیباتر است ولی حقیقت ندارد" و بسیار گریست و بسیار گریستسم. گفت "تلخی چیست" گفتیم "ندانیم" گفت "سختی چیست؟" گفتیم"ندانیم" گفت "تلخی آن است که بر سختی چاره نبشد و سختی آن است که از تلخی به بیرون گریز نیست" گفتیم"این دور نباشد یا شیخ؟" گفت "آنچه در جهان است دور است پاره ای می بینید و پاره ای نی"
 
ایمان آوردم
همین
رفته بودم که کفر بگویم
به گور پدرش
و اینکه بیلاخم را
توی هر جایش که می شد
فرو کنم
به من لبخند زد
و لبخندش معنی این را می داد
که هیچ گهی نمی شود خورد
و من در میان گهی که خورده بودم
پشیمان شدم
بدون اینکه بخواهم
ایمان آوردم
به اینکه رستگاری وجود نداشته
 
همه چیز
از نبودن تو اتفاق افتاد
از نشدن من
و پاره پاره تنم روی
سرشاخه های
درختان شهر
آویزان بود
دستهایم بوی بد می داد
و صدایم خش داشت
و خش در صدا زیبا نبود دیگر
زیبایی از من
هراسان گریخته بود
و باران باریده بود بر من
تا من و شب و گیسوان
تاب دار تو
همه سیاه شدیم
 
می خواهم از تو حرف بزنم
ولی کلمه اتفاق نمی افتد
در نمی زند
صدا نمی کند
با من
نمی خوابد
هر چه گریه می کنم
زوزه می کشم در پای تختش
کلمه دیگر برای آمدن
عجله ندارد
کراوات می زند
می نشیند آن بالا
توی چشمهای من
نگاه می کند
و می گوید
"حال نمی کنم که اتفاق بیافتم"

 
چاره ندارم
می روم روی خانه اول
همانجا که با جفت شش به بازی آمدم
بین خطهای تاس و
مار و
نردبانهای شوم
و امید رسیدن به خانه آخر
- دیوانه ها
خانه آخر وجود ندارد
این مار پله نیست
نامردی است
و هر نردبانش خودش ماری است
ما سقوط می کنیم فقط
حتی نردبانها هم هی
ما را پایین تر می برند
تا آنجا
و تاسها هی
ما را
بین پای زنها و
روی پستانشان می اندازند
- چرا نمی شود توی یک خانه بی مار و نردبان باشم؟
- جفت هفت یعنی چه؟
- من را دارید کجا می برید آقا؟
لا اقل شماره تاس را با صدای بلند بگویید
 
نقش خود را کشید بر کوه و گفت "پس از من این خدای شما خواهد بود" همه به یک باره بیلاخها را کشیدیم...
 
خانه زادم
به افسون اول
چاکرم
درمانده
به فتنه دوم
دارم می آیم
دولا دولا
با زبان آویخته
گه خورم
غلط کردم
به من هم نگاه کن
 
به ستاره گفتم
"مال من باش"
گفت
"دیوانه تمام جهان در کف من است"
 
همه احادیث
حدیث های ساده ای بودند
کبار و اولیا اول
صغار و اوصیا آخر
دیوانه را با زنجیر
عاشق را با چکش
معشوق را در تزویج
دنیا را رام کرده اند
دنیا را رام کرده اند
 
چراغ
آتش بیمار است
آتشها را
بیرون بگذارید
بیرون قفسهای شیشه
شهوت را
در خیابان بگذارید
شهوت توی لباس مانده
مثل آتش توی شیشه خاموش است
بیایید
آتش هایمان را
روی هم بگذاریم
آتش زدن دنیا
کار ما دیوانه های زنجیری است

 
شب گوده
شب کبوده همش
تا همیشه
تا میشه
باشه
بوده

touch می کنن همو
watch می کنن همو
ماچ می کنن همو
وقتی خوابن

ناز می کنن همو
واز می کنن همو
چشما رو
بازم می خوابن

بای رای
بای تقلب میاد
روز و
باز
بای حسنی که نیست
هی
قرمز و طلایی
و بد بو
مثل تلخی حرفای دلقک
روی چشای آدمای مست می شینه
 
فکر می کنم روح خیلی از شاعرها بعد مردن هی هر روز و شب شعر می نویسند و دیوان کلفت کلماتشان را تقدیم می کنند به ذات باریتعالی که شاید بگذارد دوباره زنده شوند و بتوانند آنجای کسی را بو کنند...
 
آدم احساس می کند اول که از یک تپه ای دارد می رود بالا با پاهای کوچک و استوار دستهایی که خسته نمی شوند. آدم احساس می کند تنهاست و برای بار اول از تنها بودن خوشحال است. از اینکه دیگر نیست. و او می تواند هر کار هرکاری بکند. و آنوقت از یک گوشه کاغذ کلمه آغاز می شود و کلمه آغاز می شود و ادامه می یابد...
 
"
تمام راه
و
کوچه های زندگیم
به تو
فکر کرده بودم
کجا دیده بودمت؟
توی خوابهای من بودی؟
من کور بودم
کوچه به کوچه
و چراغ
تنها مرا می سوزاند
من کور بودم
و چراغ
مرا می سوزاند
چراغ را رها کردم
خانه را رها کردم
و مسجد اعظم را
با آنهمه بوی جوراب پاره
رها کردم
به تو می خواستم برسم
تو آمدی
تو قرار بود
تو گفته بودی؟
چشمهایم
چشمهایم
چشمهایم می سوخت
تو چرا آمدی؟
تو چرا گفتی؟
تو چرا رفتی؟
من به دنبالت می گشتم
دلم خوش بود
نباید می گفتی
نباید می گفتی
"

و باد بعد آن داستان او را در صحرا حکایت کرد. بانوی حقیقت در گوش او گفته بود آرام "من هم کورم گدای بیچاره"
 
شاخه های درختها
شبیه دست دختر هاست
خانه های باغچه
همه خالی هستند
 
سراغم را از بادها بگیرید
وقتی مردم
به مردمی که می آیند
بگویید
آدم خوبی نبوده
برای زندگی کردن نیامده بود
آمده بود
آنجای چند نفر را زبان بزند
دستهای چند نفر را بگیرد
با بعضی
حرف بزند
برود از یاد دوست دخترهاش
وقتی مردم
شعرهای من را
توی مستراح بریزید
وقتی مردم
بدون من
دیگر
ارزشی ندارند
و دیگر اینکه
وقتی مردم
شعر نخوانید
و زنها بنویسند روی یک تکه کاغذ
که شورتشان چه رنگی است
آرمین را قبول دارم
بدهید بو کند
و برایم بنویسد چه بویی داشت
- چند تا را برای خودم سفید بگذار آرمین جان
زیاد هم ننویس-
بعد همه را
فرو کنید در
کفنم
وقتی مردم
شب می آیم
با باد
توی خواب هایتان
یو ها ها
دخترها
منتظرم باشید

 
ما دروغ می گوییم
ما نمی دانیم
ما اهمیت نداریم
ما اهل هیچ جا نیستیم
نیامدیم که بمانیم
می ترسیم از رفتن
و از عکس آدم حلق آویز

ما مردها را
به هیچ وجه
تحویل نگیرید
ما به هیچ وجه جنبه اش را نداریم
 
قافیه اتفاقی نیست
کلمه ها تصادفا کنار هم نمی افتند
گلوله ها تصادفی
نمیروند
توی سینه آدم
زنها اتفاقی سراغ آدم نمی آیند
قرار نیست
هیچ چیز
غیر آنکه قرار بوده اتفاق بیافتد
ما ناتوانهای
بی افساریم
داریم سقوط می کنیم
و دست خودمان نیست کجا می افتیم
هر جا که افتادم
هر جا که بیافتم
خاطراتم اینجاست
بوی دستها
بوی دستمالها
بوی خامه در پستانت
بوی کفش های تازه پوشیده
روی پای برهنه تنها
اما ما
حتی وقتی میمیریم
کلمه به حیات احمقانه اش
ادامه خواهد داد
شعر ها می مانند
داستانها می مانند
 
اندوهگین؟
چرا اندوهگین باشم؟
خاطرات همه شما با من است
دستها و
بوها و
ابروها
شما زیبایید
همین برای امثال من کافی است
تصمیمم را گرفتم
سگ خور
باز هم زنده می مانم
 
خودم را کشیده ام
نفس نفس
تا اینجا
تا کمی به متکایت
زبان زده ام
همه جایت را
رفته ام تا آنجایت
حالا می خواهم بخوابم
متکا ندارم من
می دانم قرار نیست بمانم ولی
سینه راستت را به من می دهی تا شبها
جای متکا زیر سر بگذارم
 
باشد
ساکت می شوم به آسانی
مثل گربه ای آرام
می خزم در میان پاهایت
باشد
حرف نخواهم زد
به رگهای آبی
دست نخواهم زد
به قرمزها زبان نخواهم زد
باشد
آرام خواهم بود
سرد خواهم شد
می خوابم
می میرم حالا که می خواهی
می شود حالا
دست کوچکت را
در کفن های من بگذاری؟

 
- کدومو میخوای؟
- این یک رو برمی دارم. درخته رو. مثل خودم میمونه لاغرو دراز و تنها و سرد
 
مامانی
امشب باز
از همان شبهاست
که خوابم نمی برد دیگر
صدای پای گربه می آید از شب
و عکس سایه جادوگرها
توی پرده ها پیداست
فیلم های ترسناک دیده ام
خوابهای تر سناک دیده ام
می ترسم
می ترسم هیولا بیاید مرا بخورد
توی شکم هیولا خیلی تاریک است
من از تاریکی می ترسم
من از تنهایی می ترسم
از اینکه یک روزی تو نباشی
- حمید را که میزاییدی
فکر کردم هیچ وقت بر نمی گردی -
و از اینکه غول آخر بازی بیاید
و اینکه خون آشام
و اینکه تانک حسین فهمیده
و اینکه هر روز امتحان دارم
و اینکه مشقم
از همان صفحه ای که نوشتم نه
از صفحه پاره کتاب دوم باشد
امتحان ریاضی سخت است
امتحان ریاضی سخ...
 
درخشانتر از پاره
منزوی
و تورات
میخواهمت در بهشت
گواراتر از آنچه
آدم ندید
هراسان و درمانده و منتظر
گرفتار آن باز
کو گفته اند
به انجیل متی قسم مرده بود
به تورات موسی قسم مرده بود

 
درست وقتی آدم اطمینان می کند که زنها یک کاری را نمی کنند آدم را غافلگیر می کنند. فکر می کنم که همین ما مردها را وادار می کند که به تلاشمان ادامه بدهیم...
 
"حقیقت باد
آنچه می گوییم
و آنچه می گویند"

پیامبران به زمزمه گفتند

"اما دروغ می گویید"
باد آهسته لبخند زد
 
باد آمد
آمد از درختی برگی
از گلها گلبرگی
از دختری گیسویی دزدید
رودخانه برگ را
دشت گلبرگ را
و من گیسوی تو را از باد
به زور پس گرفتیم
 
از تنهایی می ترسم
دستهای من بدون سینه هایت
چشمهایم بدون چشمهات
و کوتاهیم بدون بلندی هایت
و آوازم بدون اینکه بشنوی
زیاده از حد تنهاست
آن چیزی که می نویسم
بدون خواندنت
تنهاست
و انگشتهایم بدون
تکه به تکه از تنت
تا پایین
پلاسیده می شوند
 
دلتنگی
هراس از دلتنگی
ما را به هم می چسباند
و دستهای لرزان ما
از
تلخی رسیدن به
و آویختن از
و خوابیدن با هم تا
برهنه شدن در تاریکی
همه کارهای ما هم
هراس از دلتنگی است

 
سایه ها
مادر آفتابند
ما دیوانه ها
برای رتق و فتق دنیا
لازم هستیم
 
ببین نگاه کن
خیله خوب
حالا بگذار من ببینم
 
بوی بهتر
کتابهای بهتر
فیلم بهتر
تیم برتون
مایکل مور
تارکوفسکی
همه تر ها
دارند
حال من را
از هم بهم می زنند
 
به درخشش مهتاب
در شبی تاریک
به نوای جوییار قسم
وقتی از سنگها
توی چاله می گریزد
به فریاد پرنده های
صبحگاهی
وقتی که شمشیر آفتاب
می زند
توی آبگاه سیاهی
آزادی زیباست
آزادی زیباست
آزادی زیباست

فقط حیف که هرگز وجود ندارد
 
مامان جونم به خاطر اینکه یک مامان چاق مهربانی و یک مامان لاغر بداخلاق نیستی از تو ممنونم. مامانهای لاغر همهاشان سفت و بداخلاقند...
 
"برگ یکی می آید
آفتاب یکی
و باد یکی
بعد هم نگاه آرام پروانه می آید
از گلهایی می گوید که حالا نیست
و پرنده می آید
قر می زند از آنهمه پر که ریخته
بهار هم آمده است
گیر داد ما باز باید
برگهای تازه در بیاوریم"

درختان دارند
تجربه آبهای رفته را
توی رودخانه نگاه می کنند
 
تو از من نرمتری
از من زیباتری
از من خوشبوتری
از من مهربانتری
از من کلا تری
من از تو معذرت میخواهم
من از تو سپاسگزارم

 
فکر می کنم اینکه آدم اهل کجا باشد. اصلا مهم نیست یعنی حالا که این کانادایی ها را دیدم فهمیدم. بدبختی های دنیا یک جور است. آدمها یک جور بدبختی های مشترک دارند و به یک اندازه آسمان همه ما سیاه است. آدم می تواند مست کند و سیاهی توی هوا و آسمان را نبیند ولی نباید فراموش کند که همه ما مثل همیم. اسبهای یک عصاری و بدبخت های توی یک زندان. و تغییر هیچ چیز امکان ندارد...
 
درخشان باش
ترین تمام ستارگان آهسته
رقیب شب
چشمهای هیز من هم
درخشانند
من این پایین
تو توی آسمانت
هر کس دیگری هم باشد
مهم نیست
هر ستاره برای هزار نفر کافی است
 
من اوج گرفته ام
از تمام شاعران دیگر بالاتر
حتی از حافظ
و مایاکوفسکی حتی
با آن همه آتش نشان و
ابرهای شلوار پوش و
و دوست دختران لب قرمز
ببین
من
دارم پرواز می کنم
ببین چقدر بالا هستم
ببین چه بال بالهای خوبی
چه پرهای نرمی
چه شعرهای توپی هی
می بارانم
از آسمانم پایین
ولی بیا
دیوان شعرهای من مال تو
بیا
فقط یک بار دیگر
باشد؟
فقط یک بار دیگر
 
سقف های جهان کوتاه است
و ما همه
توی دست و پای هم هستیم
هوا گرم است
زنها عرق کنند
و مردها دیوانه شوند
برای کار دیگر جا نیست
 
زمستانترینم به طوفان تو
و باران که با من و بوران تو
به باد و به کهسار و کوهت قسم
به آرامش بعد طوفان نوح ات قسم
به دریای پر رمز و رازت قسم
به خاموشی و باز آغازت قسم
که از گردش عمر پاییزیم
به زردی و سردیم هم راضیم
به پایان رسیدست شب و روز از پی است
بهاران به پایان تموز از پی است
زمینگیر شد فصل پاییز تو
تو پر گیر از نو برانگیز تو
بهاران به درماندگی بر در است
بهاران هزاران و مه پیکراست
بهاران به برگیر و در وی خرام
به بویش بیاسای و خوش باش رام
به یاد آر اما که پاییز بود
به بویت گرفتار و آشفته تر
به کردار مردار اما به جد
به بوی و به موی تو آغشته تر
 
تمام راهها به سوی خواب بسته است
به چشمهای من نگاه کن
من اژدهای جاده ام
چشمهای سرخ
زبان سرخ
بدون خواب
تو آرزوی دستهای کوچک منی

 
خوابیدن
و خواب ندیدن
نگاه کردن به دستهای لرزان
که توی خواب
به سوی چشمهای هراسان
پرواز می کنند
"نترس
من فقط یک روح خسته ام
نه مشتری هر روزه
آسان بخواب
از وقتی مردم
دیگر آزاری نخواهم داشت"
 
آدمهایی که آخر کار به اولش فکر می کنند و آدمهایی که اول کار به آخرش فکر می کنند. آدمهای بدبختی هستند. آدمهای دیگر هم به دلایل دیگری بدبختند...
 
زنها می توانند خوشبخت شوند. ببخشید زنها می توانستند خوشبخت شوند. اگر که مردها نزدیک صبح میمردند...
 
من از دندان
به پستان تو آویزان
از صخره های هستی هستم
می فهمم
که خیلی درد دارد
ولی رحم کن آنرا
از دهان من درنیاور
 
زمستانترین
به بوی تو آشفته ام
 
و دستهای بی امید رو به سوی شب
و رختخواب
و بوی زیر جامه های زن توی رخت چرکها
شب زفاف
خانه
قیمه
ماست
دلم نخواست
من
به سوی
دشتهای خسته می دوم
و شب
برای من
بهترین روزهاست
جنازه را
و مجلسی
همین
ببین
فقط دلم نخواست
وگرنه
تو
یا که دیگری
یا که هر که بود
چه فرق داشت
 
فکر می کنم همه آدمها توی یک خط همیشه روی یک نوار نقاله با سرعت ثابت در مقابل چشمهای خسته خداوند توی یک چاله می افتند و وقتی که خدا یکی از این موجودات دست بسته را می بیند که دارد تقلا می کند وهی جیغ می کشد و اینها می فهمد که باز سر و کله یک هنرمندی چیزی پیدا شده...

 
چلوار صداقتی
به رنگ صورتی
که از میز تیز
می دانی که؟
آویزان بود
و نعره صندلی های خسته از بودن
و زیر سیگار آبی
با سیگاری
جای ماتیک قرمز رویش
تختخواب
جای خالی تو را دارد
فریاد می زند
 
نمیرم تو فاز تعادل
نمیرم
آدمای متعادل
انتقادای جمعی
کشکای هر کی بساب تو هر چی که مجمر
دنیا رو به گند کشیدین
 
احترام بگذارید
این علامت حاکم بزرگ است
مامور مخصوص حاکم بزرگ
یعنی
می تی کومان
جیک بزنید
می دهم
تسوکه ی جوان
دو تکه ات کند

شرمنده آقا فیلم را اشتباه آمدید
بنده جان وینم
ضرب شست من را که قبلا چشیده اید
 
کی از طرف من به خدا گفته که پایان دنیایم را دوست دارم؟ این دفعه که هم را دیدیم کلی درباره این مساله می خندیدیم...
 
تازه سال بود آسمان
آدم هنوز به دنیا نیامده بود
من نبودم
و از زمانی که به دنیا آمدم به بعد
دنیا دیگر
تا ابد ادامه خواهد داشت
 
رنگها
رنگها
رنگهای ساده
موهای خط دار
هیکل برهنه
تکه تکه عضله تا پایین
لنگهای پرگار
من شبیه شما نیستم
نه
من شبیه شما نیستم
 
دستانت دارد
از لباسهای من
می رود بالا
و چشمهایت
مثل یک افعی
توی چشمهای من هی
برق می زند
تو رو خدا
التماس می کنم
جایی را نیش بزن
که بیشتر
درد داشته باشد
 
بچه ها از درخت افتادند
زنها جیغ کشیدند
مردها به گریه افتادند
خدا ما را بیخیال شد
 
از کمر به پایین دنیا ما هستیم دنیا ما را به تخمش حساب می کند

 
ما ما میا
بیا بیا
ما ما جونی
تو مهمونی
دست به دستم
من کی استم؟
خوابیدی باز؟
رسیدی تو؟
افتادم من
ندیدی باز؟
 
من دراز و لاغرم
و شل
مرا ناز کن
فکر کن من
ده هزار و پانصد و پنجاه و سومین تار گیسویت هستم
 
وصیت کردم که وقتی مردم مرا توی چاهک حمام مهری اینها چال کنند. تا وقتی لای پایش را می تراشد بتوانم از آن سوراخی ببینم. از شانس بدم اسم مستاجر بعدی آقا مصطفی بود و همینطور که زیر دوش ایستاده بود توی چاهک می شاشید...
 
آدمهای احمق و سنجاقکهای بی شعور فکر می کنند این چیزی که روی مرداب نشسته مه است. تو اینجور فکر نکن. توی کارتون دیده ای که وقتی کسی فکر می کند دور سرش ابر جمع می شود. غبار روی مرداب غم ما قورباغه هاست که توی هوا تلنبار می شود. ما زیاد فکر می کنیم و خوب این فکرها که اکثرا بوی خوبی هم ندارند همینطور بالای سرمان تو هوا تلنبار می شود و تلنبار می شود. آدمهای احمق فکر می کنند که ما قورباغه ها نسبت به این غبار ها بیخیالیم تو اینجور فکر نکن. برای ما هم اینجا بودن همینقدر سخت است. تو پر بگیر برو یک جایی که هیچ قور باغه ای نباشد. سعی کن زیاد فکر نکنی فکر کردن هوای اطراف را سنگین می کند...
 
به دنبال کسی باش
که تو را به خاطر جذابیتهای ظاهریت زیبا خطاب کند نه زیبایی های وجودت
کسی که اگر کمی تحویلش نگیری دیگر به تو زنگ نزند
کسی که وقتی خوابی به آنجای تو نگاه می کند
در انتطار کسی باش که حاضر نباشد حتی برای یکبار هم تو را با دهان بسته ببوسد
کسی که حاضر نباشد وقتی که مقنعه می پوشی با تو دیده شود
کسی که در مقابل دوستانش به پستان تو دست بزند
در انتظار کسی باش که همیشه به تو بگوید چقدر بی اهمیت هستی و چقدر بدبخت است و بدبختیش هیچگاه کم نخواهد شد...
در انتظار کسی باش که وقتی که تو را می بیند به دوستانش بگوید "باور کردنی نیست این یکی ولم نمی کنه"

سلام حال شما خوب است؟ کسی مرا صدا زده بود؟
 
نجات دهنده دارد
با سواری مشکی
و رنگ ریش پرپشت
و خاکستری در
لای موهایش
با تراکتوری سهمگین
از مقاله های تندر
و چشمانی سرخ از
شبها نخوابیدن
شبها
به کار مردم رسیدن
می آید
دستهای فروتنش را بفشارید
دستهای او از آن شماست
و تیغ تیغ ریشهایش
از پایین
تا بالا
نجات دهنده دارد می آید

 
فکر می کنم این اصلا غمگین نیست برای این نمی گویم که دلتان بسوزد فقط برای اینکه یادگاری ازم اینجا بماند می نویسم. من قرار بود شاعر نامداری باشم ولی آخرش یک مهندس گمنامم. همه شما همینطور می شوید. این قانون دنیاست که سعی می کند آدمها آنچه می خواهند نباشند...
 
نیامده بودی
بدون اینکه برای
بدون اینکه شاید
حتی
و اینکه دوباره
می خواستم بگویم
که این بار
می دانم که برنخواهی گشت
 
چارپایه را کنار درخت بگذارید
نردبان شبیه کلید سل باشد
و در قفل نباشد لطفا
از زنان باکره
و درهای قفل می ترسم
شورتهای سفید و قرمز را
روی بند رخت بیاندازید
و سینه بند بدون سینه
از سینه بدون سینه بند بهتر است
گوش می کنید چه می گویم؟
حرفهای من را می فهمید؟
اصلا حواستان با من است؟
چار پایه من کو؟
نردبان را کجا گذاشتید؟
طناب اینجا بود؟
من چطور قبل از مردن؟
ببین اصلا الان یادم آمد
قرار بود قبل از مردن
ببین دخترک چاق توی فیلم یادت هست؟
اه این Spice چرا دیگر؟
ببین حرفهای من تمام شد
ته کشید
چکار کنم حالا
چار پایه ام چی شد؟
من چه کار کنم حالا؟
 
من به تکرار حرفهای اول آمدم
به همان چیزهایی که گفته بودیم
یادت هست
به تکرار اینکه
غیر همان که خواستیم نباشد
و جز همان که خواستیم
نه یک سانت بالاتر
نه یک ذره بیشتر
از آنکه قرارمان بود
حالا قبولم؟
ممنونم
می شود در را
باز می کنی؟
 
قسم به مژه آبی
آن
که پرید و بازی
باری
به هر جهتی که
رفته
من چرا قسم میخورم؟
بیا بنشین
خودت می دانی
با تو چه کار خواهم داشت
من چرا بهانه می آورم؟
چرا حرف می زنم
ملچ ملوچ بهتر نیست؟
ببین اصلا
بیا حالا
گوش نمی کنی چرا به حرفم؟

 
نا امیدم


Antoine D'agata/Magnum Photo

ناباورانه دارم به مرزهای خودم نزدیک می شوم

Labels:

 
به دست زدن من
تنها
یک کمی زدن مانده
باورم نمی شود
تو و دستهای من
اینجا هستید
 
از خدمات گلوله ها متشکریم
جدا جان ما را نجات دادند

"یادگاری سربازهای فهمیده روی دیوار دنیا"
 
فریب گلوله را نخوری سرباز
بعد مردن همه جا تاریک است
بیا به خانه
سرت را بگذار
روی پای مامانت
درد میان چشمهای سرخت
حتما
آرام خواهد شد
 
درختها به شاخه هایشان فکر می کردند
زنهای لاغر به سینه های کوچک
و مردها به سبیلهای تراشیده
هنوز باران می بارید
مردم COmplex in soul هایشان را
شماره می کردند
تو شورت سفید پوشیده بودی
توی آن باران خیلی
بوی خوبی می داد
و من به این اندیشیدم
که از انبوه کمپلکسهایم
یکی کم و هزارتای دیگر
اضافه شده
 
حقیقت تنها
جمله کوتاهی بود
باید فریاد می زدم
اما
 
غمگین بودنت
مرا نمی ترساند
اینکه ثانیه به ثانیه دارم
مثل یک شمع خسته
آب می شوم هم
و اینکه تو
با چشمهای خسته از زندگی
آتش مرا نگاه می کنی
و فکر می کنی به اینکه سوختن زیباست
این آتش بیخود توی سرم
دارد مرا می سوزاند
بیا اینجا پروانه
با آنکه می دانم
این بوسه
تو را خاکستر خواهد کرد

 
دستهای معجزه
حیرانند
تاریخ آغاز گشته
بدون اینکه بداند
بدون اینکه بدانیم
 
گویند عمری به زاری، فغان نمود بر نماز که "دیدار حق خواهم عیان" و روزی صیحه شنید از جانب شرق و بانگ بامداد و هیبت فریشتگان اعظم دید گرد هیبتی عظیم از مرمری سیاه و چشمان ارغوانی و جامه سرخ گفت "یا حق این چه حکمت است" گفت"تیپ گوتیک زدم بهم می آد؟"
 
و گفت "آغاز زندگی چه بوده"
گفت "مرگ"
و گفت "پایانش؟"
گفتیم "مرگ"
و گفت "پایان مرگ چیست؟"
گفتیم "نمیدانم"
و گفت "نمیدانم"
و اندوهگین شدیم سر بر زانوان نحیف خویش نهاده عبا بر سر کشیده خمودیم...
 
دیوانه
خسته به دیوار تکیه داد

"چه فایده آدم دیوانه باشد
دیوانه تنها؟"

دیوانه
خسته به دیوار تکیه داد
آفتاب می تابید
 
درخشانتر از
باش
مثل ستاره توی شب
یا شب توی ایوان خانه ای تنها
همینطور خسته
همینطور وحشتزده
تنها و
کوچک
نگاه کن که دستهای من
چطور
مثل عقرب از تنت می رود بالا
تو به حریم سلاطین مرده پا گذاشتی
عقربها
از تو
انتقام می گیرند
و این صدای مومیایی تنهاست
که آرام
می پیچد
"شجاع باش ستاره
شب با تو کاری ندارد
او فقط تنهاست
تنهایی او را زشت کرده است
پیشش بمان
هزارسال دیگر
زیبا خواهد شد"
 
آدم خیلی ساده می فهمد دور شده ولی فهمیدن اینکه کی چقدر عقب رفته خیلی سخت است...

 
فکر می کنم
وقتش رسیده تا
بپذیریم
وقت ما گذشته است
 
فکر می کنم که اگر خدا توی طراحیش خط وسط سینه زنها را نگذاشته بود. احتمالا اولین دفعه ای که دست ما مردها به سینه شان می رسید باز هم به همین شملی که الان است در می آمد. البته آنجور در شب اول خون خیلی بیشتری ریخته می شد...
 
جهان ما
که پاره شد
زمین تمیز بود
و کوه تیز بود
و دختران پارسای
به رقص تقه آمدند
استریپ تیز بود
جهان خموده شد
و خسته و به راههای بسته نیز
بود
به سادگی گذشته شد
 
یادش به خیر
من
یادش به خیر تو
یادش به خیر که
یادش به خیر یا
یادم نمی آید
 
زلزله

اجازه آقا!
گاو اگر سُر می خورد
شيروانی اگر می افتاد
زير آن همه تير آهن هميشه آيا می مُرديم؟
آموزگار تکانی بر چهره اش ريخت
دست هايش را از تهِ جيبش کَند
و آسمان روی سقفِ کلاس چندم نشست
نيمکت های له شده!
درس هايی که از دستِ بچه ها افتاد
و ديوارها چه خواب هايی برای مردم که نمی ديدند
تنها روی دستی که از زير آوار بيرون آمد
صدای انگشتی برخاست!
اجازه آقا!
می توانم برخيزم!؟

"پاریس در رنو"
"علی عبدالرضایی"
 
به پرهایت بگو بریزند
این آسمان جایی برای پرواز ندارد
به چشمهایت بگو که بسته باشند
اینجا چیزی برای دیدن نیست
دست مرا بگیر
شرمنده چیز بهتری برای گرفتن نیست
بیا خستگی هایمان را روی هم بگذاریم

 
نوشتن
دوست دارم
خیلی
خیلی
خیلی
خیلی
 
پاییز ساده ترین است
مرگ کوتاهترین است
و سیاه از همه خوشرنگ
قار

تق
پاییز
مرگ
سیاهی از شاخه افتاده
 
دیشب برای مارک توضیح دادم که چه چیزی باعث می شود از زنهای چاق خوشم بیاید. صبح که آمد صبحانه احساس کردم دیشب را خوب نخوابیده...
 
و چارخانه صورتی
سفید
مزین به عکی زیبای خر جفتک زن
ملقب به شورت
حمایل پادشاهی تو
بر من است
 
جهان تدبیر است
(صدای خنده حضار)
 
و او پرسید و خداوندگار پاسخ داد گفت او هم دپرس زده دارد حرف غاز می گوید ...
به راه خویش رفت شبیه خداوندگار خویش...
 
به بوی من عادت کن
به خواب دیدن از
مرده های اکابیر
به رفتن از پله های آسمان بالا
به خواندن آواز
در سه راه دوراهی
"بودن یا نبودن"
مساله این نیست
باور کن
هیچ راه چاره ای به جز از
بودن نداریم

"برگزیده از دفترچه راهنمای دنیای دیگر برای اطلاعات بیشتر رجوع کنید به منابعی که وجود ندارد"

 
فکر می کنم لحظه ای که آدم می فهمد کارهایی را که قبلا جراتش را نداشته حالا حتی اگر جراتش را هم داشته باشد نمی تواند انجام بدهد لحظه خیلی غمگین و سختی است...
 
تقدیم به همه زنهایی که تنهاییشان را با من تقسیم می کنند

دیده ام
می آیی
گلدان تنهاییت را
روی دیوار من می گذاری
گاهی
دستهایت می رود
از نرده های من بالا
حالا
با من باش
برویم از یخچال
لیوان آخر از خون دلی را
که برای این چنین روزی
کنار می گذاشتیم
برداریم
آسمان دارد
تاریک می شود بد جور
مهتاب نزدیک است
بارانی است
چتر سیاه و بارانی یادت هست؟
می شود لباس قرمزت را باز
روی بند رخت بیاندازی؟
می شود بیایی باز؟
غروب
بد جوری است

پیرمرد هیز همسایه
شعرهای آخرش را دارد
توی گیسهای بید مجنونش
می نویسد
 
مثل کندر
می سوزم
و بوی کلمه های سوخته ام
می پیچد در دنیا
به فکر کشتن بدیها نیستم
باکتریهای بیچاره ای که حریص
در آنجای آدمها
تکثیر می شوند
نمی خواهم زیبا باشم
قهوه ای
به رنگ موهایم کافی است
نمی توانم تنها باشم
هنوز چندتای کهنه از
آنچه با خود دارم باقی است
به شعله آبی ام نگاه کن
کندر خاموش نخواهد شد
به گریه هم نمی افتد
 
چگونه من؟
برای چه؟
چرا؟
چرا؟
 
چگونه من؟
برای چه؟
چرا؟
چرا؟
 
چگونه من؟
برای چه؟
چرا؟
چرا؟
 
چگونه من؟
برای چه؟
چرا؟
چرا؟
 
چگونه من؟
برای چه؟
چرا؟
چرا؟
 
چگونه من؟
برای چه؟
چرا؟
چرا؟
 
کاملا اتفاقی
من و تو
باز هم
به یک جای تنها رسیدیم و
باز هم
فکر گشتن
میان دشتهای خوشبوی سینه هایت
به یاد انگشت های
نیمه جان من افتاد
و سالها بعد
که سینه هایت فهمیدند
اعتمادشان بی خود بوده
انگشتهای دست من
مرده خواهند بود
چشمهای من به سقف دوخته
دستهایم تابوت
 
بوی حرفها می پرد
مثل عطرهای باز روی تاقچه
و بوی عطرهای توی هوا
دنیا را گرم میکند
توی دستهای من
شیشه های بزرگ و کوچک خالی می ماند
و اتاقی که انقدر گرم کرده ام
تا همه چیزت را بیرو بیاندازی
 
می خواهم
زبان دیگری بیابم
فقط تو بدانی و من
زبانی که معیارش
گفتارش
دالش
دیگر باشد
می خواهم
هیچکس
نفهمد
و وقتی که هیچکس نفهمید
آرام می نویسم
که آنجایت چه بویی دارد
انگار
بی نهایت منعطف شده ای
و خودت بو کرده باشی
 
دلیلی برای ماندن باید
وتدبیر تازه ای برای یعتنی
یا اینکه
و فهمیدن مفاهیم
نافرم
نامردهای بی انصاف
دنیا دهان ما را
صاف کرده است
تمامش کن

 
شنیده ام که در یکی از شهرهای هلند یک دختری بوده که آنقدر زیبا بود که وقتی روی سنگ می نشست و بر می خواست سنگها از او به خاطر اینکه باسنش نرم بوده و آنجایش بوی خوبی می داده تشکر می کردند...
و خیلی از سنگها را می شناختم در کلمبیا که به امید اینکه روزی که دخترک مسافرت کند آنجا بتوانند از او تشکر کنند زبان هلندی می خواندند...
 
از باکتریهای کوچکی
که عرق را
در زیر سینه چپ تو
تخمیر می کنند
سپاسگزارم
زحمت کشیده بودند
خیلی بوی خوبی می داد
 
دارم این کانادایی ها را با ابعاد جدید انسانیت یعنی خودم آشنا می کنم خیلی حیرت زده اند. فعلا کمی برایشان درباره بوی زنهای چادری و فرق زنهای چاق با همدیگر و سینه های جنده ای که اهل ترکیه بود و توی اداره اتباع خارجی دیدیم صحبت می کنم...
 
تو را گیر خواهم آورد آخرش
و این قانون را به اثبات خواهم رساند
که تحمل زنها بی نهایت زیاد است
 
آدمها باید بفهمند زندگی مثل یکی از این بازی جدیدها نیست که آدم مرحله به مرحله برود و آخرش به آدم به عنوان جایزه عکس زن لخت نشان بدهند یا کسی پستانش را بچسباند به شیشه. زندگی مثل River Ride است هر چه آدم دیگران را می کشد باز هم بازی ادامه پیدا می کند و آخرش پیدا نیست. خیلی ها هستند که می گویند اگر آدم صدهزارتا امتیاز بگیرد بازی تمام خواهد شد ولی دروغ است بازی انقدر ادامه پیدا می کند که آدم ببازد و بعد از باختن هم بازی دوباره از اول شروع خواهد شد....

 
او مرده بود
او مرده است
او دروغ بود
خوابیده است
و ما هنوز امیدواریم
 
درخشانترین ستاره آسمان سیاه رنگ است. کسی او را نمی بیند. و زیباترین ماهی آب آنقدر شفاف است که گاهی خودش هم به بودن خودش شک می کند...
 
ما پرسیدسم و او جواب سئوالهای ما را می دانست ولی سکوت کرده بود...
 
زنای مُحصِنه مُحَسَّنه بود
ما نمیدانستیم
 
درختان را تراشیدند
و موی سیاه زنها را
 
زشت ترین باران هم
اگر از جای درست آسمان ببارد
کویر تشنه را سیراب خواهد کرد
زیباترین بارانها
نگران من نباش
من به بوی بدترین باران هم
عادت خواهم کرد
لیاقت تو بیشتر از اینهاست
دلیلی ندارد که در جای خشک بباری
 
شب توی تاریک ترین خانه ها می خوابد
با پرده های بر آمده سکس می کند
و با بالش کوچک دختر همسایه
و خودش را آرام
به موهای رهگذاران
سنجاق می زند
 
به سرایندگان شعرهای ویژه قسم
که چیزی جایی
گم شده است
و من دارم
بدون اینکه بخواهم
از آدمها
دور می شوم
و در ته دنیا
می روم فرو
به سرایند گان شعرهای ویژه قسم
تغریق من در نابودی
بسیار غمگین است

 
مهندسهای زیادی دیده ام که فکر می کنند یک روزی شرکت خودشان را می زنند و توی آن شرکت کارهای بزرگ می کنند و مدیریت درست می کنند و خوشبخت می شوند. جنده های زیادی دیدهام که فکر می کنند یک روزی با یکی از مشتریهای چاقشان که سینه های بزرگ و نوک پستان درشت دوست دارد ازدواج خواهند کرد بچه دار خواهند شد و با بچه شان توی باد و چمن خواهند دوید بدون اینکه تن هیچکدامشان بوی مرد غریبه بدهد...

اکثر مهندسها می فهمند بعد از مدتی که آرزویشان ممکن نیست و تقدیرشان همین پیچ ها و مهره ها و بدبختی است. اکثر جنده ها وقتی که پیر می شوند و تنها دارند پشمهای میان پایشان را توی حمام می تراشند و یا وقتی که مشتری آخر وادارشان می کند یک کاری را که توی این چهل ساله هم حتی نکرده اند انجام دهند به خودشان می گویند که خیالاتشان همه دروغ بوده...

اکثر مهندسها دوست ندارند بچه اشان مهندس شود. اکثر جنده ها هم دوست ندارند بچه شان جنده بشود...

بچه های مهندسها معمولا مهندس می شوند. و بچه های جنده ها هم جنده می شوند معمولا...

این واقعا تاسف بار است. ما همه حرام می شویم. این جدا تاسف بار است...
 
سنگ کوچک
ماهی کوچک
و تور بزرگ
و ماهیتابه کوچک
 
هوای جهان گرم است
و باد سرد تباهی
به شانه های برهنه ام وزیده
دستهایم سرد است
می شود آنرا برای چند دقیقه
لای پایت بگذاری
 
دستهای من
در میان سینه های تو اسیرند
آنها را نمی شود برداشت
 
"درخت
تنها یک درخت
و تنها یک باد"
چه دروغها
که بادهای ویلان سرزمین دور
به خاطر چند برگ و یک آغوش
به درختهای بیچاره نمی گویند
 
لحظاتی توی زندگی آدم هست که آدم فکر می کند دیگر نمی تواند بهتر از اینکه هست باشد این لحظات معنیش خوب بودن آدم نیست معنیش به نهایت رسیدن آدم است. این درست لحظه ایست که خدا می بیند اطراف یکی از نقطه های آن پایین سیاه شده و آرام روی آدم کلیک می کند و بعد یک گرداب خیلی بزرگ آدم را می بارد توی غبار سرخ تا کی را خدا می داند. این غبار سرخ باعث می شود تا آدم همه چیز یادش برود و باز کار کند و سعی کند که قهرمان باشد...

 
آغوش


Antoine Dagata

زیبایی را ببینید ولی باورش نکنید

Labels:

 
مثل یک درخت خسته
عبور سنجابها
از میان شاخه هایم
به من اثبات می کند
متاسفانه
باز
یک بهار دیگر رسیده
 
کوتاه و سرد بنویسید
طولش ندهید لطفا
بگویید فقط
راستش را بگویید به هم
ولی بگویید
که تقصیر نداشتم
خدا مرا برای آزار دادن دیگران
آفریده بود
کار دیگری نداشتم

کوتاه و سرد
بنویسید روی قبرم
بدون رنگ
با حک میخ در سفال
"بدون آنکه زنده بود مرده بود"
 
و آنقدر بارید بارانت
بر زمینم
که توی چاله های چشمهام
آب جمع شد
 
تو را نمی فهمم
ولی می نوشم
چون کویر
که معنی آب را نمی داند
چون دریا
که معنی باران را
بیا روی سینه ام جوانه بزن
هرچه سنگین تر
و من مثل باد
لای شاخه هایت را
خواهم بوسید
 
"دلم برای چشمهای خسته ات که تنگ
و دستهای خسته ام
برای راه
و کوله بار خستگیت
روی دوشهام
و برق چشمهای بی دلیل
میان عیش ها و نوشهام
تنم بدون بی دلیل
برای سینه های تو
موج می زند
و صخره های سنگ کوچک
گلوم
به آرزوی دستهای کوچکت"
سخن تمام شد؟
نشد
همین
حرفهای اصلیم
آه
من
حرفهای اصلیم
ببین نگاه کن
خط منفرد
همان
ولی زمین
ولی زمان
و این و آن که
من
همان
دلم برای خط در میان سینه های تو
که بوی خوب داشت
کمی گرفته است
نه بیشتر
ولی
کمی
برای من
معنی زیاد داشت
خوب؟
ببین
نگاه کن
ببین
حرف اصلیم
نرو
ببین
نگاه کن
کجا؟
که من؟
برای چی؟
قول می دهم
ساده تر؟
از این؟
بیا
چرا؟
ساده تر از این
ببین
نرو
ببین....
...
...
پیش از آنکه من
باز رفته بود
من و صدای گریه های دستهام

 
فردا آمده بود التماس که نمی تواند و اگر می شود یک کاری بکنم که هیچ وقت نیاید دلم برای امروز بیچاره سوخت خیلی خسته بود نتوانستم نگهش دارم. فردا خیلی ناراحت ضشد گفت وقتی بیاید خوب حالم را خواهد گرفت...
 
چشم توی چشمهای من نگاه کن
می بینی
جدا من
ارزشش را نداشتم
 
گفت "پایان یاب" و جهان گفت "به دیده منت" و از آن پس ما وجود نداشتینم
 
زشت نوشتن سخت است هر چیزی که نوشته می شود لاجرم زیباست. مثل زنها که هر چقدر بد باشند باز هم بوی خوبی دارند...
 
کلمه
پروانه کلمه
در امتداد
با مداد
شاید
برای خط سرخی
که شاعرانه کشیدند
کلمه
اسبهای پرالتهاب
یال زن
بال زن بر امتداد دشت سبزی
که شاعرانه کشیدم
پاسداران وقت بیخویشی

 

   
 
 
 

 
 

  Goolabi , Roozmashgh(Peyman) , Deep-hole , Sepia , Forb. Apple , Humanist , Vaghti Digar , Pejman , Maryam , Ahood , Bahar , Banafshe , Halghaviz , Hezartou , Last Jesus , Ladan , Costs , Tireh , Goosbandane , Tabassom , AmirKhalaj   Shahrehichkas

 
        Zirshalvari
        Welbog 
 
       Bi Pelaki (Me & Shahram)
 

   SHAHRAM