Persian based weblog dedicated to literature and cultural interests author prefers to be called as Ali Chelcheleh if you are not inranian try my ENGLISH SITE 

 
  صدای بال چلچله ها ابرا رو برونه یه روزی
 

 
 
 
صفی از کلمات شادمان
در طبقات حرف‌هاش
کلاس می‌روند
حرف می‌زنند
اجازه می‌گیرند
با سواد می‌شوند
و ستونی از آموزگاران تراشیده
خوشبوی و کوتاه‌دامن و دست نیافتنی
بین کلاس‌ها
با خنده و اخم
با مدیر حرف می‌زنند
کار دارند
جواب نمی‌دهند
لطف‌شان کوتاه است
التفات‌شان شوخی است
و عینک دارند
روی آجرهاش
روی آجرهای مدرسه اما
جای کلماتی عرق‌کرده از امثال من پیدا س
که دانه دانه قصرش را
با جان صادق خود در
کوره‌های سرخ پزیده‌اند

"منو ببین خانوم
من عن دماغو ببین خانوم"

 
توی راه رفتن به سمت مردن
انگشت‌های من را
از من
مصادره کرد
هر انگشتی را برای پاره‌ای از خود
و توی تاریکی دنیا
انگشت‌های من
آویخته بر تخته‌پاره‌هایی از وی
توی موج
سمت قطب می‌رفتند
در قطب
خودش
سفید و منجمد
دست روی سینه‌هاش ایستاده بود

اقیانوس‌
از نفس‌بریده پر بود
اقیانوس
میل مداوم طوفان داشت
و تمام بادها
به سمت سرما
و یخ‌ها
به سمت قطب می‌رفتند

 
دکتر
عینک‌ش را
از شانه‌ی دماغ
هل داد سمت پیشانی
پلک زد و گفت
"یبوست احتمالن
مال قهوه است
یا یکی از همین امراض مادرقحبه
کاملن عادی‌ست
منتهی
توی خنده‌هات
رد رمزدار مشکوکی
از های های گریه می‌بینم"
بعد از خودش سئوال کرد
"گریه
گریه اما برای چیست؟"
هیچکس
هرگز
درباره‌ی حقایق دنیا
از مرد شاعر نمی‌پرسد

 
"احتمالن معمای زیبایی
پاسخی مطلق دارد
جواب احتمالن باید
نیمی از اسطخودوس
گردی از رازیانه
ترشحات عرق
و دست چپ دخترم باشد"
کیمیاگر از مواد لازم تنها
دست دخترش را داشت
صورتی
با دری قرمز
بر اشاره‌ی لرزان‌ش
 
"بدون اینکه بدانی
شاعری تکراری گردیدی
و دایره را
پرگار دیوانه‌وار اشعار جلف‌ت کشیده
عنی که در میان تارهای خود
و حرف‌های متراکم خود
از ترس زیبا نبودن
کبود گردیده
و حالا
لرزش خودت
روی تارهای خود
بیدارت می‌سازد
عجیب نیست نمی‌خوابی...
عجیب نیست نمی‌خوابی..."

عنکبوت به تارهاش نگاه کرد
و اشک
در چشم‌های چندضلعی‌ش می‌گردید

 
قمقه
همیشه وقتی که تشنه‌ای آب کم دارد
و تفنگ
همیشه برای کشتن دشمن
گلوله کم دارد
و برای پر کردن گونی
بیل نداریم
برای بردن مجروح‌ها ماشین
همیشه آخر مرخصی دو نفر را ندیده‌ای
جنگ همیشه از ایده‌آل چیزی کم دارد
به پای‌م اشاره کرد و گفت
"تو هم سرباز همین جنگی"
 
"بعد از گلو بریدگی
اژدها
حق چار قلپ خون ارغوانی دارد
بعد از گلوله خوردن
گرگ
حق چار لکه‌ی قرمز
و هر ماهی
حق چار نفس دارد
زیر آفتاب"
خندید
گفت
"حالا که از شدت عاشقی
و از بریک آپ آتی می‌میری
برو و درباره‌ی من
چار پست پشت هم
توی وبلاگ‌ت بنویس"
 
اختاپوس را توی سلمانی
نمره چار زدند
و سلمانی از خون آبی هشت پا پر شد
و سطل آشغال از
دست و پای بریده
هشت‌پا حالا
کره‌ای لهیده بود
روی تخت سلمانی
که هر چه می‌گفت
از هشت سوی مختلف
خون
به صورت مردم می‌پاشید
 
خرده عاشقان‌ش را شب‌ها
بادقت
از روی فرش جمع می‌کند
مردهای سوخته را
جدا می‌کند
و دل‌پخت‌ها را
روی طاقچه می‌گذارد که شعر بخوانند
و کاشی آشپزخانه را
از فحش‌های خوار و مادر مردم
اسکاچ می‌زند
بعد به ساعت نگاه می‌کند
فکر می‌کند به من
که بی‌تابانه
کنار تل فون نشسته‌ام
زنگ می‌زند
عقوبت می‌کند
حرف می‌زند
عصب می‌زند
ساکت‌م می‌کند
و. می‌پرسد؟
"حرفی نداری؟"
 
https://www.instagram.com/p/CB7SNEGprxw/
 
خاطر به قدر کافی حزین است
ولی گراور با
مطلای حواشی نداریم
دختر لخت کم است
- کلن دختر لخت هرچقدر هم که باشد
کم است
کلن هیچ دختری نمی‌تواند آنقدر که لازم است
برهنه باشد -
سواد کافی نداریم
شاعران درمانده‌ی بسیاری موجود اند
که دیوان کلفت‌شان
در این لحظه کمک بود
علاوه بر این کم استعداد ایم
- برای شعر همه بی استعداد اند -
لوازم اصلن کافی نیست
اما
میلی غریب به نوشتن ما را...
میلی عجیب به نوشتن ما را...
 
خاطر به قدر کافی حزین است
ولی گراور با
مطلای حواشی نداریم
دختر لخت کم است
- کلن دختر لخت هرچقدر هم که باشد
کم است -

 
هر بار پرستاری
به خرس صورتی رنگ جنوبی
با سبیل‌های بلندش
و چشم‌های گود سرخ‌ش
سرم وصل می‌کند
هربار زیر پلک راست خرس
لرزش می‌گیرد
پرستار صبر می‌کند
و با صورتی سفید
از پنجره خارج می‌‌گردد
مگر بیمارستان
چند پرستار خسته دارد؟
چند روپوش زرد بیمارستان؟
مگر چند برچسب نام زنانه دارد
که تکافوی خرس‌های صورتی‌رنگ است؟
 
صبح‌ها افق را که می‌بینی
کدورتی سرمه‌ای رنگ و امواجی
از کوید مطلق دارد
گنجشک‌های سیگاری
روی سیم‌های مبتلا سرفه می‌کنند
و هر ماشین تختخواب مجهزی است
با سرمهایی از بنزین
و پرستاری غمگین
جهان
شمولی از غم‌های ایستاده است
بچه‌های گم شده
و مادرانی که سعی می‌کنند
معمولی باشند
بیا عرق بخوریم برادر
با خیارشور خالی
جهان نمی‌گذرد

 
مرا با پونز
چت‌های من را با پونز
بالای سیاهه‌ی بلند رفقای‌ش
پین کرده است
و آن پایین
با دوست‌های قشنگ و هیکلی‌ش
باده می‌نوشد یعنی
این‌ها خون عیسی است
که چار پین
مثل سنجاقک
می‌دویده در بیابان
و از اشک‌هاش
مراکش غرناطه گردیده
با رقص بیشتر
علف‌های بیشتر
دختر لخت بیشتر
نگا کنید به عکس‌هام
به فلسفه‌های استخوانی شانه
حرام عیسی مریم
از تمام غرناطه
لخت‌تر
فیلسوف‌تر
و هیولاتر بود
 
هر بار سنگری
خمپاره می‌خورد
دسته‌ای
دختران خاطره
خندان
در بیابان می‌گریزد
و هر سربازی که از قلب
تیر خورده می
صدای ژسه بو در فرشته‌ای
یک پرده پایین‌تر
آواز دنیا را
خواند می
نیمه شب
به آوای ارواح خیابانی
به خنده‌های
خواطر خیاباتی
به رزمنده‌های دوشکا به جان نصف شده
مرمر دیوانگان زبان‌نفهم
کلامی تازه داده دنیا را
می‌فهمی؟

 

   
 
  Susan Meiselas / Magnum Photos 
 

USA. Tunbridge, Vermont. 1975, Carnival Strippers

 
 

  Goolabi , Roozmashgh(Peyman) , Deep-hole , Sepia , Forb. Apple , Vaghti Digar , Pejman , Ahood , Bahar , Banafshe , Halghaviz , Hezartou , Last Jesus , Ladan , Costs , Tireh , Goosbandane , Tabassom , Aroosak1382 ,   Shahrehichkas

 
        Zirshalvari
        Welbog 
 
       Bi Pelaki (Me & Shahram)
 

   SHAHRAM