Persian based weblog dedicated to literature and cultural interests author prefers to be called as Ali Chelcheleh if you are not inranian try my ENGLISH SITE 

 
  صدای بال چلچله ها ابرا رو برونه یه روزی
 

 
 
 
جهان برایم
همین مانده
که شبها
 توی وان خانه
برای آینه
دختری برهنه و زیبا باشم
مردم می‌گویند این کافی است
من می‌گویم کافی است
 
گفتیم "حال‌مان ریدمان است حرف خوب بزن یا شیخ" گفت "مردن آسان نیست ولی زندگی یاد می‌دهد به آدم کم‌کم که ارزش‌ش را دارد"
 

حسن بسته بود
مامان صدا می‌زد
بابا صدا می‌زد
بیژن صدا می‌زد
محمد نشسته بود
به بچه‌ها گفتم
توی کوچه‌ی شما نمی‌مانم
جانم را
همان‌طوری
ارغوانی و
دو لایه و زیبا
پس‌م بدهید
من
دوان دوان و زیبا
از کوچه‌ی شما
دور خواهم شد
 
پای کوهی سیاه
بعد هر کوه سیاهی
سمندر سیاه تشنه‌ای
با چشم‌های چسبناک

- همان‌قدر که مرارت کشیده‌ بودی؟
اما اضافه‌تر
چسبناک‌تر
حجیم‌تر
مجموعه‌ی غلیط نامفهمومی از اوصاف
همه‌ش عربیک

گریه 
چون زنی زیبا 
برهنه برهنه می‌شود 
قر می‌آید
فرار می‌کند
و تو
هر شب
اشک‌نریز و در میان غصه می‌مانی

- قیر بود اگر دریا؟
آسفالت بود اگر دریا
گریه می‌کردی آیا؟
می‌توانستی آیا
از این هم علیل‌تر باشی؟

کویر
داغی کویر
و له‌له هزارپا
که صدهزار پا
کنده‌اند از اوی
 
دوره‌ی ننوشتن دوره‌ی خیلی سختی است. مثل اینکه شب‌ها مادری باشد بیاید قصه بگوید. دیو و اژدها و این‌ها بعد یک‌روزی نیاید دیگر نگاه می‌کنی به روزت به این‌که چه‌کار باس می‌کرده‌ای و نکردی به این که آیا صدای دعوای بابا و تق تق کتک باعث نیامدن مادرت شده یا دود هوای بیرون چیزی که تو می‌فهمی این‌که خیلی وقت شده مامان نمی‌آید و خودش قبلن گفته بوده اگر نیاید تقصیر تو ست زیاد نق زده‌ای لابد یا زیاد خودت را بشش مالیده‌ای زیاد سئوال کرده‌ای میان قصه و این‌ها
به‌هرحال دوره ننوشتن دوره‌ی سختی است و تو که این‌همه داستان معنی زندگی‌ت بوده الان وجود نداری مثل این‌که خواب مادرت بوده باشی همیشه که الان دیگر خواب نمی‌بیند و تو الان گربه‌ی شرودینگری توی تاریکی هستی

 

وقتی نمی‌نویسم یعنی راستش بیست سالی است پیش نیامده انقدر کم نوشته باشم مثل حالا الان و این تجربه‌ی جدیدی است خوب اکثر اطرافیان حواس‌شان نیست و بی‌تفاوت اند یک عده‌ای هم می‌گویند خوب است و بهتر و با دقت‌تر می‌نویسی و فلان و کسی عین خیال‌ش نیست.
و من خودم می‌فهمم چه‌قدر حرف مانده و چه‌قدر چیزها ست که ننوشته‌ام

 
وقتی که ماهی باشی
بسیار هم غمگین باشی
شاید بچسبی به شیشه 
و دردهات را
رو به بچه‌ها
بال بال بزنی
بچه گلدان‌ت را بر می‌دارد
آب گلدان را اضاف می‌کند
بچه راضی است
تویی اما
که توی آب سرد تازه
و آفتاب
بال‌بال می‌زنی
و بچه نمی‌فهمد

 
 نکند
هر چه بو داشته باشی 
او بکند
و من
 بی بو و خاصیت
توی تابستان
مثل زنبور کوچکی
که دشت ندارد
گل ندارد
کندو ندارد
دریا ندارد
مانده باشم

-زنبور
چه احتیاجی دارد به دریا؟
چه این‌همه موج
این همه پرنده
این همه فانوس
این همه بو
در جهانی که مار هست
فیل هست
دریا هست
و قدم قدم
هر حیوان
فاعل تلخی از بویایی است

نکند هر چه بو داشته باشد
او کرده باشد
و من
زنبور تابستان مانده باشم؟

 
در شعر تب‌دار نصفه‌ای

می‌شود  وقت‌هایی که خیلی تنهام
فکر کنم که کمی دوست‌م داری؟
می‌شود سرم را
بچسبان‌م به ظهر
و از صدای خرخر ظهر
داستان ظهر جمعه‌ای
نیایش بعد از اذانی
پخش مشروح اخباری
بیاید به گوشم؟
می‌شود شب‌ها
که درد می‌گیرم
و ناله می‌شوم
مچاله می‌شوم
یادم بیاید
فقط یادم 
نه این‌که  یادش بیافتم
خدا به دور
فقط یادم
فقط گاهی

- و قول می‌دهم صحیح باشم باش
تفی نکنم
خون نیاندازم -

می‌شود  وقت‌هایی که خیلی تنهام
فکر کنم که کمی دوست‌م داری؟
 

پنج‌شنبه‌ها

یک جای دیگرم
به تو ربطی ندارد کجا
ولی بدان
پنج‌شنبه‌ها

- به قتل
که قتل می‌کنم به پنج‌شنبه‌ها
و به خون 
که مایع نیست
و بوی گاو
و بوی چشم‌ می‌دهد
و لغزان و چسبناک و زرشکی است
و خون 
که بوی مار می‌دهد
دونده است
 عصا ندارد
گریزپا ست
دویده است
دویده تا
دویده است را -

بدان که پنج‌شنبه‌ها
مثل چارشنبه
بسیار
فوق‌العاده
هنوز
کچل
و زیبا هستم
 

شعری لاغر بنویسم شاید
که تویش
 قلبی تپنده باشد
شعری
 با رگی بزرگ و قرمز
در گلوی‌ش
و رگ‌های در انتظار ترکیدن
در شقیقه‌هاش
شعری جواد بنویسم کاش
که در کنار چشمهاش
چنبری از
اشتیاق به دیدن باشد
در کمرگاه‌ش
انتظار تلخی برای بوسیدن
و توی شانه‌هاش
دلیران تنگستان
دلواری
 دلاوری
 دلداری
شعر تازه‌ای بنویسم کاش
جواد و
 مشتاق و
 شقایق
پهن‌ش کنم بر ملافه‌ای
بی‌خیال‌ش کنم از من
رهای‌ش کنم تا
برای خودش تنها
جواد و شقایق باشد



 
احتمالن شاعر
دیوانه بوده
پیامبر بوده شاعر
امام هم‌زمان بوده
صلیب بوده
مسجد بود
احتمالن شاعر
در کل ّ مات‌های خودش مغروق
خر کرده
خرخر کرده
حباب لحظه‌ی آخر داده
تکه ی آخر از دنیا در جان‌ش
و بعد
غرق شده در خود
چشم‌هاش روشن نیست
چشمان مغروقان روشن نیست

 
درباره‌ی لاغری‌ت

خنجر تلخی در جان من باشی
و دم‌نوش گرم مهربان‌ت باشم
از همان‌ها که یک ذره خورده 
باکلاس 
روی میزهای گرم لاغر 
جا می‌گذاری

خنجر تلخی در جان من باشی
بروتوس پدرسگی
زارپ در سزارم
ابن‌ملجم نامردی
صف اول نماز
و من
علی باشم
دشمن مردم
با خدایی که وقتی شهید شد
فرسنگ‌ از End ربهم 
زیباتر بود

تنها و زیبا شم
گوجه‌ی کوچک شیرین زیبای‌ت
دردناک و لخت واز وسط بریده
به انگشتهای لاغرت شادمان
بگیری
ملتذذ بر گشودن رگ‌های‌م با دندان
و مرا
به تاریخ طولانی اردورهای خورده شده
توی روده‌هات
اضاف کنی

من هم باشم
من هم
باشم

 

   
 
  Susan Meiselas / Magnum Photos 
 

USA. Tunbridge, Vermont. 1975, Carnival Strippers

 
 

  Goolabi , Roozmashgh(Peyman) , Deep-hole , Sepia , Forb. Apple , Vaghti Digar , Pejman , Ahood , Bahar , Banafshe , Halghaviz , Hezartou , Last Jesus , Ladan , Costs , Tireh , Goosbandane , Tabassom , Aroosak1382 ,   Shahrehichkas

 
        Zirshalvari
        Welbog 
 
       Bi Pelaki (Me & Shahram)
 

   SHAHRAM