Persian based weblog dedicated to literature and cultural interests author prefers to be called as Ali Chelcheleh if you are not inranian try my ENGLISH SITE 

 
  صدای بال چلچله ها ابرا رو برونه یه روزی
 

 
 
 

همه می‌دانند
ار خرده دامنی که بریده به شاخه
و جای قدم‌هایی
و دانه های توت سرخ ریخته
همه می‌دانند
دختری دویده در جنگل
و باران تنها
عطر او را
از تمام برگ‌ها شسته
و خیال جنگل را
از خاطرات قدم
گل‌آلود کرده است


 
همین‌که می دویده
آرام
تو را 
از میان برف برداشته
و توی انبان روی پشت‌ش
میان مردهای هیکل بزرگ گذاشته
قدم بر خواهد داشت
جهان تکان خواهد خورد
مثل دانه های بلوط بازیگوش
تو هم به انتهای کیسه خواهی رفت
جهان زیبا ست؟
گه خورده
که گفته جهان زیبا ست؟

 

یک تکه ی شکم
شعر کوجکی
برای تکه‌ای کوچک از شکم
از زیر انبوه زیبایی
تیله ای برای دویدن
برای ماندن بر دنیا

- گاهی آفتاب
در فواصلی از افق
حیران
و منتظر 
برای دیدن تکه‌ای از شکم
به احترام ایستاده‌ است
گاهی دنیا طولانی است
غروب
زیبا و طولانی است
و هر چه آفتاب
شکنجه می شود
هرگز
شب نخواهد شد
 

گفت "عشق مثل زلزله‌است ویران می‌شوی و نابودی نازیبا ست" گفت"عشق مثل تکه‌ای از ویرانی است که ستون‌های زفت خانه‌ات براش قنج می‌زده" بعد رفت توی ویرانی عمیق رفت توی ویرانی
 

امروز به زلزله فکر می کردم و خرابی همه‌چیز به کوچکی و بزرگی هم‌زمان آدم به این‌که ساختن سازمانی که ویران نتواند کند طبیعت سخت است چون ما کوچک ایم و این‌که وقتی که خانه‌ای خراب شد و کودکی زیر آوار ماند فریاد مادری از جان از تمام طوفان و زلزله‌ها بزرگ‌تر است

 

نمی ‌شود عاشق من شد
من
مثل امثال شما
شاعران لغو بی‌کلاس نیستم
من ادیتور ام
جوی جویبار کلمات
و متن
توی
 مویرگ‌های چشم‌ من جریان دارد
تو اصلن می‌فهمی دست طرد نرم یعنی چه؟
تو اصلن هیچوقت 
دانته خوانده‌ای؟
نمی ‌شود عاشق من شد
هر چه فکر می‌کنم

- و تو نمی‌کنی
و این بد است
حتی اگر آدم 
شاعر باشد -

واقعن نمی‌شود عاشق من شد
 
موجودی
 خط های منحنی دارنده
موجودی
به گلآلود عشق آکنده
و به افسانه‌های ترسناک مادر بزرگ ماننده
و حتی بدتر
تجسم دردناک دریده گردیدنی نزدیک
گرگی 
خون خواهنده
و خودش را 
مثل سایه‌ای تاریک
به برگهای جنگل ساینده
تجسم تف
سرازیر از لب و دندان 
و تجسم لب و دندان
دامی از آهن
برای گرگ
که روباه‌ها ورا بکنند سوت‌زنان
و خرگوش‌های نفس زن
خروس های پرنده
و تمام جهان تو را 
بکنند
و جانت از دردی
بیانبارد
که در میان خطوط منحنی هرگز
نمی‌دیدی
 
و تو نزدیکی
یعنی الان باید باشی
در مایه‌ی عاشقی کردن

یا لااقل رگ گردن
وقتی کتاب تازه آمده
جوک جدید آمده
وقتی هر روز 
شعر تازه گفته‌ام

- یعنی همیشه
من همیشه شعر تازه دارم
گرچه گفته‌ای نگو
گرچه گفته ای خفه -

و تو دشواری
یعنی الان باید باشی
مثل گردن کوه
در مسیر بی‌شرف جنگل
که گرگ دارد
خرس دارد
مار دارد
رطوبت لعنتی دارد
خستگی دارد
بوی کاج زخمی دارد
صدای توی اعصاب پرنده دارد
و گریبان‌ات
همیشه باید
اینجا باشد
با بوی نزدیک کاج زخمی
با شوق بوسه‌ای
یا بوسی
یا وعده‌ی بوسی
یا لااقل این‌که قهری
و تا ابد نمی‌بوسی
سوراخی 
در قلب اندوه‌گین مردی باید باشی
یا چاله ای
 توی راه گل‌آلود
بچه‌های من می‌آیند
خندان و شادمان
بچه‌های من
می‌آیند

 
جهان
در کشیدن لا ابال شلوار و
کارت ها گذشت
بستن بی دلیل قرارداد و کمربند
و تلخی ودکا و قهوه
و گردش سر در تاریکی
فحش خوار مادر و قربان رازی
جهان گذشت طور باریکی
و ما به طرز تلخی از
گذشتن بی دلیل دنیا
زکریا و راضی بودیم


 
یک لای چادر دست
یک لای چادر ران
یک لای چادر تن
یک لای چادر زیور
یک لای چادر عطر مطبوعه
یک لای چادر زبان ملایم محجور
و یک لای چادر
 دیوان دست نخورده ی حافظ
هفت لای چادر
ورق ورق من را
به کتابخانه‌اش بردند
مرد خوب کتابخوانی بود
باز می کرد
بو می‌کرد
حتی می‌خواند
 

یک کاغذ به من داد و گفت "یک کلام این‌جا بنویس که ارزش نوشتن داشته باشد" بعد گفت "من می‌روم میخانه تو بنشین اینجا کلام حکیمانه بنویس تا از من به یادگار بماند"
 

و حتی 
حتی
دانه‌های باران می‌دانند
احتمالن از ابرها شنیده‌اند 
به ابر هم حتمن‌ آسمان گفته

-کثافت آسمان
 بر و بر چشم‌های آدم را ‌می بیند
لبخند می زند
و می‌گوید
که به هیچ‌کس نمی گوید

ولی احتمالن 
دانه‌های باران
دلیل لبخندهای مردم خیابان اند
و البته
تو هم جنده
با قدم‌های شادمان کوتاه‌ت
تکرار می‌کنی برای مردم -میان خیابان- مدام
که من
 دیوانه‌ات هستم

 
و شب 
از سفیدی مهتاب ترسید
و مهتاب
از خواهشی که توی چشم‌های شب 

- خودش
مهتاب خودش چشم‌های شب بود -

مهتاب
 از خودش
خودش
خودش
که تمام دنیای شب بود
شرم‌گین شد
دست لای پاش و پشت‌ش گذاشت
و میان ابرها و
ملافه‌ها
دوان دوان
فرار کرد
 

قسم به مردهای زندگی‌ت
که دستهای کلفت و زفت
شانه های فراخ
و جوک‌های شادی‌آور و
نثور مطنطن دارند
قسم به
منوچهری
رضایی
کاوه‌ای
زهیری
ابوالقاسمی
حافظی
عباسی
قسم به
توی‌تاریخ‌ماننده‌ها
و بیمارستان‌نرفته‌ها
قدم‌زنان پیاده‌راه‌ها
گم‌نگشتگان هرگز خیابان
و سیاه و تلخ
 قهوه‌ها و سیگارها / لمبانندگان کافیانه
همین الان
علف‌پری پرید از میان بوته‌ها
به شیشه‌های سرد خورد
و تپ
از پشت
تا ابد بر زمین افتاد
واز تمام جهان زیبا‌تر

- تر و مرطوب -

جهان
توی چشم‌های خسته‌اش تلالو داشت




 
وقت‌هایی که نیستی
جوراب نمی پوشم
با یک لا چادر
می روم دریا
دریا 
مثل سگ
لیس می زند ساق پای آدم را
و با عطش
آدم را
یادت می‌اندازد

همیشه
می‌روم دریا
مردها توی دریا
لنگوته میپوشند
ما تنها
جوراب و تنبان نمی پوشیم
ولی هر کس باشد
هر کجا باشد
دریا
هنوز هم همان دریا ست
 
و مرگ
فراتر از من ایستاده بود
و خونین و دردناک
مثل قلابی در ماهی
 از ورای تن شفاف م دیده می شد
شب بود
برگ های ریخته ی درخت در من بود
و سرمای دست بچه ها در زمستان
ترسیده بودم
و جان من
مثل حوضی ترسو ذره ذره 
از کناره یخ می بست
لحظه‌ی تلخی بود
بستنی‌هایی
 صورتی رنگ و زیبا 
از من
ریخته بود روی آسفالت
و تلخی سرد محوی با من می‌گفت
"تکه‌ای از تو
رفته روی آسفالت 
و بر نمی‌گردد"
و مرگ
فراتر از من ایستاده بود
مثل خورشیدی
که حال رفتن ندارد
ولی مصرّ
می رود فرو
در دل دریا

 

And we made love
then love
and
love again
و جهان از ملافه های ما پر شد
و از صدای خنده ی بچه‌های ما پر شد
و مردم
مردم حیران
تمام کوچه
گربه هاش تیرهاش مردهاش
در میان خنده‌ها و ملافه
شناور بود
ما زیبا بودیم
هر دو زیبا بودیم

- نه فقط تو -

و زیبایی
در کنار اتاق برای اتاق چایی می‌ریخت



 

آسمان و دریا
از شانه سفت
هم را گرفته‌ بودند
از میان والیه ها شو
یکی منوچهری می خواند
از میان دخترا
 شبق و مو
هر دو انگلیسی می خواندند
سعدی لاغری هم 
در میانه بود
سعدی همیشه در میانه است
شاعری همیشه همینطوری است
چیزی که هست را
بار دیگر
جور دیگری می‌گویی
بعد یک هو
شب شد
و سعدی ترکید
شبق و مو شوالیه‌ها را 
بالا کشیدند
یکی هنوز
نشسته منوچهری می خواند

 
با تو 
یک جای دوری تنها باشیم
هی پیشنهادهای عجیب بدهم
در جواب هی 
ضد حال بزنی

 
وقتی که گرگ‌های آشنا
 دریدن را
روی تپه‌های برف‌دار پرسه می‌زنند
مردن آسان است
رطوبت کافی برای بیهوده بودن تفنگ
سرمای کافی برای چسبیدن پنجه‌ها به فلز
و دشنام هر نفس به علامت اینکه
پیرمرد چاق سفیدی
و اجاقی ساکت  اینجا هست
دست لرزانی هست
و باد
کلبه را گشوده
زیبایی
برای توصیف این حد از زیبایی
یاوه است
قدم‌های گرگی باید باشد
بوی رخوت تلخی باید باشد
نفس‌های گرمی باید باشد
گلاویختن گرگی با مردی
لا‌به‌لای سایه
و خون خوشبختی
که شتک زده بر برف
آهوی دلبری
برای گرفتار شدن گریخت
دلیری
در سردترین مکان ممکن برف‌ها
بی‌نوا و زار
رستگار شد

 

هر شب
کودکانی از 
کلمات بی پناه من
به دامن تو
گریه می‌کنند
تو را بو می‌کنند در بهانه‌های واهی 
و مثل شعرهای مرتیکه‌ی عریان
 طاهر
لخت و خسته
سبک
در سحرگاهان می‌میرند
هر شب از من
تو
کودکان زیبایی را
چال می‌کنی
عکس‌هاش هست
مدرک‌ش موجود است
کلمات زیبای مرده
با چشم‌های clean

- چرا نگفته‌ای نظیف؟
چرا هر چه من از تو
به تو
تو عمدن
بدتر می‌کنی؟ 

تمام قبرستان
عکس‌های من است
جوان‌های ناکامی از سفید
با گلابتون curveدار تلخ
و چشم‌های نظیف...
باد می‌آید
و خاطرات مرده‌ را
و برگ‌های چنار شمرده را
می‌گیرد از کلاغ
و توی باغچه می‌ریزد

 

   
 
  Susan Meiselas / Magnum Photos 
 

USA. Tunbridge, Vermont. 1975, Carnival Strippers

 
 

  Goolabi , Roozmashgh(Peyman) , Deep-hole , Sepia , Forb. Apple , Vaghti Digar , Pejman , Ahood , Bahar , Banafshe , Halghaviz , Hezartou , Last Jesus , Ladan , Costs , Tireh , Goosbandane , Tabassom , Aroosak1382 ,   Shahrehichkas

 
        Zirshalvari
        Welbog 
 
       Bi Pelaki (Me & Shahram)
 

   SHAHRAM