وند کدوم شهر رو باید برم خرید؟
وقتی مردم کجا میزارنگ من رو؟
توی بیمارستان کی برام گل توی زندان کی کمپوت میاره؟
سرم رو روی عکس کدوم شهید بزارم؟
خیالم مثل خاک مونده روی ناودون راحت نیست
نه گل میاد از توم در
نه شسته می شم
زور آوردم به کل مه سئوالام زور آوردند و کل مه گفت تق مثل استخون ترقوه ی مرغ مثل انگشت باریک دختر توضیحش لازم بود همیشه توضیح لازمه مردم معمولن معنی حرفای آدم رو نمی فهمن
[+]
--------------------------------- 
[0]
ده تا داستان بامزه هست
از همان مردک شل هندی با اعتماد به نفس همیشه
که نمی توانم ریز
بخندم و بگویم در گوشت
تو هم کسی را فعلن نداری
که مثل من بیمزه باشد
[+]
--------------------------------- 
[0]
گفتم "نمی شود همزمان دعا کرد خدایا مواظب من باش و بعد گفت بیامرز خدا کس هایی را که مواظب است نمی آمرزد" بعد گفت "و گاهی فراموش میز کند کسی را که آمرزیده باید..." و بعد گفت "خدا هیچ وقت فراموش نمی کند" بعد پرسید "تک خورهای کس کش شات عرق من چی شد؟"
[+]
--------------------------------- 
[0]
یک اتفاق مبهمی هست
در حوالی ثانیه
که با لغزش دست و
پلکهای چشم می افتد
و اینکه نفسها را
برای بالا
نفسهای یک کس دیگر
و های به کس هم
در همان حوالی پایینهاست
علاوه بر آن
صورتی خوب است
زرد خوب است
سیاه خوب
قرمز خوب
[+]
--------------------------------- 
[0]
هیچ احساسی نسبت به خودم ندارم مثل دستی که فلج شده باشه انگار که نیست نبوده هیچ وقت مطمئنن ناراحت نیستم حالم از این گرفته است نه غمگینم نه خوشحالم این هایی هم که می نویسم دارم کلمه است فقط فقط دارم لایه اضافه می کنم که خازنم با زمین کوچکتر شه ارتباطی با دنیا نداشته باشم
[+]
--------------------------------- 
[0]
"یک شب یه خواب خیلی خوب می بینی بع اون خوابت انقدر خوبه که بیدار نمی شی" نگاشو از ستم برداشت چشامو نگا کرد "راستش تو عجیب ترین کابوسی هستی که تا حالا دیدم"
[+]
--------------------------------- 
[0]
خیلی ساده گفت "الان دو تا راه حل داری یا بخوابی و هیچ وقت بیدار نباشی یا اینکه بخوابی و بیدار شوی و پنج ساله باشی" از شنیدن جوابم خشکش زد دهانش تلخ شد و خوابید
[+]
--------------------------------- 
[0]
عظایم را
از حرفهای ساده شروع کن
از تکرر ادرار بیهوده
سرریز پلاسمای سرد توی سطل فلزی
و ریختن تیله های فلزی بر شیشه های سرد
سرریز را سنگین شروع کن
آهسته و متراکم و آرام
مثل غم
مثل اکثر چیزهای تیره بیهوده
یا چیزهای بیهوده ی ناچیز
رختهای چرکمرد
گنجشکهای مرده
ماهیان ساکت تر
آب های بی ماهی
یا ماهی که دیگر
نیازی به آفتاب ندارد
دقیق فکر کن بعد
چشمهات را ببند
آهسته بخواب
مطمئن باش به غیر از همان
یکی دوتای همیشه
کابوسی نخواهی دید
[+]
--------------------------------- 
[0]
بدترین بدبختی ها نوعی از بدبختی است که خیلی ساده است مثل آن هستی که بیگ بنگ کثافت بیگ بنگ کس کش بیگ بنگ مادر قحبه از هیچ به وجود آورده بدترین بدبختی ها با تکی ساده آغاز می شود و چشمهای آدم را به خمیازه های آدم نزدیک می کند...
[+]
--------------------------------- 
[0]
کدرترین جمله ی جهان
الان
توی گیجگاه من است
نه کنده می شود از من
نه حل می شود بر
مثل یک میخ بزرگ
توی یک کیک یزدی
الان
کدرترین جمله یی جهان
توی گیجگاه من است
[+]
--------------------------------- 
[1]
توی جاده گاهی ماشین بیخودی می رود پایین
و پایی دلهای آدم
یک لمحه خالی می گردد
و یک چیز
که هیچ چیز نیست
نه دایره
و نه مربع
چرخ می خورد تا ده دقیقه در دل آدم
و دل آدم
برای چند لحظه ای
تاریک می شود
و همین
و همین
و همین
[+]
--------------------------------- 
[0]
دست آدم رها می شود از صخره و هوف آدم می رود پایین توی آن مدت که خیلی خیلی طولانی است عکسهای مختلف زندگیش عکسهای ساده آدمهای دکولته پوشیده کت پوشیده شورت پوشیده هیچ چی نپوشیده و بعد خاطرات آدم بخار می شود فل می شود روی یک نقطه و بعد باز می شود چشمهای آدم بسته می شود و آدم خلاص نمی شود و همین
خلاص نمی شود وه همین
و همین
و همین
[+]
--------------------------------- 
[0]
خیلی بد است که آدم نتواند کسی را به هیچ چیز قسم بدهد
[+]
--------------------------------- 
[0]
من
داکوتای اسبهای دیوانه است
اسبهای شانه پهن با چشمهای آبی
من
فلوریدای آفتابهای مهربان است
میامی مردهای سیاهپوش
زنان برهنه
جایی در آن اعماق
نوادایی رنگین است
و دختران غمگین
شورتهای سیاه توری می پوشند
تو استعفا دادی
واشنگتون مقصر نیست
توی تگزاس
مزرعه ی بزرگی بساز
سرت به کار خودت باشد
لاس وگاس
تمام پولهایش را
به من بدهکار است
[+]
--------------------------------- 
[0]
زنی آمد
با نقاب سیاه
لباس ترمه ی چسبان
و چشمهای شهلایی
مرا نگاه کرده نکرده
تمام غمهایش را با سطل
توی دریا ریخت
دریا را حمایل پشتش کرد
و از ولایت ما رفت
من
بیخیال توی ساحل خوابیده بودم
آفتاب
برای من کافی بود
[+]
--------------------------------- 
[0]
زن می رود توی دریا پایین
و تو با اندوه
تنها
مشت گیسوانش را می بینی
که روی موجها می مانند
[+]
--------------------------------- 
[0]
قسمتی از من
که پادشاه خوبی بود
و کلاه آبی داشت
ترور شده است
ملتم حالا
باید با ملکه بسازند
"خودم دیدم شبها می ره رو به روی آینه
لخت
اسافل اعضای خودش رو
موهای سیاهو یکی یکی
دور انگشتهاش بعد
صدا می کنه
بیاریتش"
پادشاه خوبی بود
حتی با تمام سگهایش
هر روز صبح ماشین کوچک آبی رنگش را می شست
تاجش را سر می کرد
برهنه به میدان شهر می آمد
با لشگری از خرگوش سر به دنبالش
"در رو
پشت سرت قفل کن
گریه هات که تموم شد
شروع می کنیم
[+]
--------------------------------- 
[0]
صدای دوش تو را
و بوش تو را
و بوش
میس می کنم
[+]
--------------------------------- 
[0]
بیا
کلمه های بی جانم
مالت
کودکان اهلی را
با چوب انقدر زده ای
که از ساق پای خودت هم
بالا نمی آیند
شیاطین کوچک سیاسوله ام را
باید دوباره دانه دانه بسازم
چشمهام را باید ببندم و همین
بعد جرات اگر داری
به شیاطین من در خیابان
سلام نکن
[+]
--------------------------------- 
[0]
توی کوچه می دوم
با ادامه ی گیسوهام
و تارهای نازک قرمز
روی برگها
توی خواب مردم
قدم می گذارم و می گویم
"دیده اید تا به حال شاعری انقدر قرمز باشد؟"
پریهای سرخی که دیده اید
جوجه اند
کاش سو نامی
کمی بزرگتر بود
لااقل گیسوانم را می شستم
[+]
--------------------------------- 
[0]
پنجاه طبقه روی من می سازند
آجر به آجر
تا تپیدنم را
از اعناق دنیا صدای تگ تگ می آید
از قلبم
[+]
--------------------------------- 
[0]
دندانه دندانه
شبها شانه هایم را
چق و چق شانه می کنند
و روزها هم خانگی با سگ
توی انباری است
[+]
--------------------------------- 
[0]
خیلی از شب دلگیرم
ولی دلم نمی آید صبح
[+]
--------------------------------- 
[0]
مانده تا
داستان بگوید مرد شاعر
مانده تا
"غروبی رفته بودم یه جا بشینم, باد برگا رو از کنار در رد می کرد حس تنهایی از تمام انسان وجودم رو گرفته بود سیا سیا سیا اگزیستانسیالیستی ته اش غروبی کلی دلم گرفته بود دلم نمی خواست نگاه کنم به کون کسی و سوراخشو تصور کنم یا به سینه های کسی احساس می کردم دنیا یه سین نچسبه که باید حلش کرد مثل اون مردک کلاهی تو رمان سقوط به وجود خودم خیره شدم. به وجود لاغر خفیف خودم"
مانده تا داستان بگوید شاعر
[+]
--------------------------------- 
[0]
آرام
مثل ابر ستبری
که سینه ی آسمان شکاف است
به آرامی
از آسمان خانه می گذرم
باریده ام به قدر کافی
و پشت کوهها
توی مه
کم خواهم شد
[+]
--------------------------------- 
[0]
خدایا مرا نبر
من به روزهایت معتادم
به خورشید لعنتی که صبحها
به صدای دوش سمانه
به حرکت استوار ماشین
از مقابل پنجره
از مقابل دیوار
از توی تی وی
خدایا مرا نبر
من بنده ی خوبت خواهم برود
از همانها که آخرش
خودت هم بگویی
آرام
[+]
--------------------------------- 
[0]
جان من است او، هی مزنیدش
آن من است او، هی مبریدش
آب من است او، نان من است او
مثل ندارد، باغ امیدش
باغ و جنانش، آب روانش
سرخی سیبش، سبزی بیدش
متصل است او، معتدل است او
شمع دل است او، پیش کشیدش
هر که ز غوغا، وز سر سودا
سر کشد این جا، سر ببریدش
هر که ز صهبا، آرد صفرا
کاسه سکبا، پیش نهیدش
عام بیاید، خاص کنیدش
خام بیاید، هم بپزیدش
نک شه هادی، زان سوی وادی
جانب شادی، داد نویدش
داد زکاتی، آب حیاتی
شاخ نباتی، تا به مزیدش
باده چو خورد او، خامش کرد او
زحمت برد او، تا طلبیدش
سلام حضرت مولانا من به از دست دادن عادت دارم
[+]
--------------------------------- 
[0]