Persian based weblog dedicated to literature and cultural interests author prefers to be called as Ali Chelcheleh if you are not inranian try my ENGLISH SITE 

 
  صدای بال چلچله ها ابرا رو برونه یه روزی
 

 
 
 
اطلسی
بر دوش اطلسی
و آبشاری لغزان از خون
که بر چهره‌ام می ریزد
زمین سنگین نیست
دیگر کسی به زمین فکر نمی کند
جهان را بیاندازید
جهان دیگر
در برابر زخم‌های ما بی‌معناست
 

اکثرن شب ها بیدارم
ششمشیر می گذارم زیر بالشتم
و هیولاهای کابوس تو را
قتل عام می کنم
پانزده تا سر؟
آتش و یال و حمایل دار؟
بزاق سبز اسیدی؟
لاغر و چرب و لغزان؟
شانه‌هام درد گرفت عن
عجب تخیلی داری بابا
عجب تخبلی داری
 
رکوییم عن


ریشه های زیاد
درد شکستن را
زیاد می سازد
و تک تک این رگها
جان خاک است
که از دل من می کشی بیرون
عن
نگاه کن
من برای این
curveهای مرطوب کوچک
جان دادم
برای جوانه های مغز پسته ای
و این طناب ‌ها

- این رشته های بنفش رنگ دردناک
توی دست و پات
و رگهای زنده ی اصیل
از انگشتهات
دور قلب‌م-

و این طناب‌ها
که پیچبدهتوی دست و پات
وپاچه هات را
میان دشت
سبز رنگ کرده است
رگهای زیبای خون‌ریز من هستند
دویده ای
رفته ای
و راه رفتن‌ تو
توی دشت
هنوز
ساکت و گشوده است




 
عری‌ که

فاک
دریا چقدر زیباست
دریا چه‌قدر  پر از ماهی است
خورشید تا چه حد خواهنده است
موج ها چقدر زیبا هستند
چه قدر دریا
خواهش‌گر و زیبا
غلت به غلت می شود شب‌ها
وقتی که قایق ندارم
 

زیباترین اتفاق فصل
زلزله‌ای پی‌گیر و کوچک بود
که صبورانه مثل مترو
گسل گسل
از میانه‌های شهر می گذشت
و برگ‌های نریخته را
از عذاب بر درخت غمگین آویزان بودن
راحت می کرد
آب های سرد را
توی لیوان ها تکان می داد
و صبورانه
تن مردم را
به هم می زد
و در عبور آرام‌ش
تنها با خودش
شهر را تکرار می‌کرد
به لرزش استکان‌های روی تاقچه توجه می کرد
دست نسیم را با لبخند
از میان پرده ها پس می‌زد
و آرام
در گوش پرنده ها می گفت
"موقع
موقع
الان
هان
وقت پریدن است
وقت پریدن است"
 
و امام
تمام تنفس من شد
نگاهبان دانه های ناامید حباب اکسیژن توی موج‌ اقیانوس
و نگاهیان
ترک های داغ قرمز عاصی
در ته اقیانوس
و امام
از بالا
نگاه‌م کرد
که جهانی خسته بودم
پر از مردم عاصی
پر از خلخال‌های کشیده به زور
بلال های رنج کشیده
حسین های شهید
اصغر نفس نکشیده
زاری مردم
و امام از بالا
نگاه کرد شب‌م را
که از شهادت‌نامه ها پر بود
از فرامین قتل میرزا تقی
رد کبود روی دستهای بسته
پیچش کمر
ورود دردناک جسم خارجی
دردهای صد هزار آل
و امام
که تنفس من بود
نگاهبان من بود
مواظب من بود
با افسوس
از دردهای من
سر تکان دهنده می گذشت

 

تنفس کوه
بسیار سنگین بود
پرنده ها
نفس های کوه شدند
غلاف سبز و لوله های سبز و
اکسیژن
تمام آنچه می تواند کوه
توی راه نبودن
داشته باشد
و دشت تخت‌ش شد
ظریف سبز ملافه اش
ملافه های همیشه پاک
و درخت ها
یکی یکی
سر به زیر و غمگین هر صبح
به ملاقات کوه می رفتند
و کوه
مثل پیرمردهای سرطانی
آرام و خس خس
از غارها و چشمه های‌ش
تنفس می کرد
با غرور قوچی عاصی
روی پیشانی
و دسته مردهای تازه سال
که هنوز
توی غارهای سینه‌ش
 اتش الو می کردند
و ترانه های کودکانه می خواندند

 
بیا برویم بندر
بندر 
مثل تو
بوی سبزی و تشنگی و عطش دارد زیرا
بیا برویم بندر
زیرا بندر
مثل من قانون زیاد ندارد  زیرا
مثل تو
بند و تور و حلقه زیاد دارد زیرا
مثل من
ماهی ول دارد
گریه و نمک د دارد
لت لت تشنگی دارد

 بیا هر دو
برویم با هم بندر
و توی بندر
جنده و
جنین و
 جاودان هم باشیم
 
Perve

و کون‌ش
و فهم‌ش
مثل خرها
گنده و زیباست
و لای پاهای‌ش
مثل  خرها
از علف ها که خورده

- زیاد علف خورده
با سس
بی سس
زیاد علف خورده
چون
خوردن حیوانات
اه اه
چه‌طور دلت می‌آد؟
خوردن حیوانات....؟ -

جان‌ش
چون چمن مرطوب است
و کون‌ش
و فهم‌ش
مثل خرها
گنده و زیباست
و من میان باتلاق‌هاش
سوسمار کوچکی هستم
 

آنقدر
مثل فواره
عطش بپاشم بر تو
تا
تمام جان 
نفس نفس
چشمه گردی
درشت
پلک زن
بال دار
انقدر 
نفس نکشم
فرو نبرم تا
شاید تو
زنده شوی...
شمع و آتش‌ش به کنار
پروانه بودن آسان نیست
نفس پروانه بودن
 آسان نیست
 

پاشم
برای خودم یک چیزی بنویسم
پاشم
برای خودم
فرض کنم
زیاد بوده آفتاب
و تو
که هرگز عرق نمی کنی
هرگز نمی گوزی
هرگز نمی میری
پری هستی
و جای کون بزرگ
دنبالچه ای چاک دار داری
تو
تو که
زنی
به شدت
 اثیری هستی
که جام دار
مرام دار
دوام دار
نشسته بر  سریر قضاوت
نجیبه ی داستان تن تن
تنها
تو که
کتاب بسیار خوانده ای در
و روشنفکری
باکلاسی
تملک ناپذیری
ول‌گردی
مودبی
و در حضورت
سکوت واجب
وجب وجب
 خفه باید شد
پاشم برا تو
داستان بنویسم از
شارش عرق
توی دنبالچه هایت
و در میان پاچه هایت
و خودم را
میان ران هایت
وز وز پروانه بنویسم



 

یک لحظه ی زیبایی هست که منطقی شده ای تکیه داده ای به صندلی و قهوه سیپ می زنی با کلاس با صدای بلند حرف های ساده می زنی از همین سارت توش دارها راجع به دوزخ درباره ی بدبختی حقیقت های محض کس شرات روانشناسی چیزهای کافه جای مثلن اینکه آخرش همه می‌میریم و اینکه حالت چطور است و این‌که فعلن از هیکل‌ش راضی هستی و این‌که خوب توی دست می‌آید می‌خندید می‌خندید میش خندید سبک اید ساده اید خوشحال اید از پایان داشتن همه چی در دنیا

بعد میان خنده هاش می گوید 
خوب این چیزهای ساده هم "
عینهو امین
عین کاوه ها
تقی ها
زهیر ها
داریوش‌ها..."
و تخته سنگ ها 
قل می خورند
بلند
توی سینه ی آدم
و چیز تلخی
تو گلوی آدم
ته ته ته گلوی آدم
و توی گوشه های چشم آدم
می گوید هق

و تو مثل عیسای زیبایی 
که سربازهای شادمان روم 
و سربازهای شادمان بابل
و سربازهای شادمان مصر
کوچه کوچه می برند
از اتفاقی که علیرغم میل‌ت لذیذ افتاده
مسحور می شوی
 
پیرمردها
سالهاست
 تکیه داده ‌اند
رفته اند
به خورد درخت ها
و هر که بر تو تکیه داد
میان سینه ی تو ناپدیدشد
خواه ماه
خواه اسب
خاصه سبز
دختر و درختها

آن که گفت
و دستهاش شعله داشت
چشمهاش شعله داشت
و زندگان به او گریختند

آن که ایستاد
آن که ما
سر به زانوان داغدار وی گذاشتیم
نام او
و نام مادرش
و نام ما
حسین بود

آن‌که ایستاد
آن‌که ماند
نام کوچک کبوترش
حسین بود

 

بدون هیچ فاصله ازهم
کلمات
روی انگشت های من می نشینند
مبهوت و منتظر
لبخند می زنند
می پرسند
"سال هاست
ما را نمی نویسی عن؟
 
و نخل ها
از دریا ترسیدند
از باد تلخ ش
پرنده های وقیح‌ش
پری های بی عفت‌ش
و ماهی هاش
که مثل خیالات چسبناک بچه ها
توی هم
وول می زدند
دریا اما
خسته بود
خاک را
از شانه های‌ش روبید
به اولین درخت تکیه داد آرام
خوابید
و دیگر هرگز
بیدار نشد

 

و مردی لاغر
داستان غمگین مردی لاغر
که زیبا مرده است
در کبوتری


 
ابرها عبوس
ایستاده بود ماه
و جلای نگاه دخترک
نقاشی و زیبا بود

ابرها به یاس
ماننده در بنفش
و صورتی که از زنک
گفته بوده اند
توی ابرها پیدا بود

ظهر تنها بود
بچه توی ظهر تنها بود
دوچرخه برده بودند از بچه
و هر چه
ماه را
نگاه کرد
شب نشد

خورشید
مصر وبی دلیل می تابید
بچه در افکار مغشوش‌ش
یاد ماه افتاد
یاد مادرش که باید الان اینجا بود
باید دوچرخه را پیدا می کرد

شب
با زنک تنها بود
زن نمی دوید
ماه ایستاده بود
کوه
ایستاده بود
چشمه
می گریخت

 

و توری در کنار لباس‌های تو
جهان کوچک من است
کوه دارد
تپه دارد
خورشید دارد
نسیم صبحگاهی دارد
کار کردن در معدن دارد
هر روز مدرسه رفتن دارد
مردن در
ریزش معدن دارد
دفن بی نتیجه ی جنازه دارد
ماتم دارد
زن بسیار بیوه دارد
کودکان غم‌زده دارد
خبرنگار واحد خبر دارد
گفتگوی ویژه دارد
شمع دارد
تسلیت دارد
ریشهای نتراشیده دارد
مرا
من گریان را
با کناره های توری لباس‌ت تنها بگذار
ما
من و تمام تور ها
خسته‌ها و
غم‌زده‌ ایم
 

و من لکه ی خون را
کنار پنجه‌ی کوچک دیدم

- گوزن که باشی
جهان پر از
چیزهای کوچک است -

و من لکه ی خون را دیدم در
حیوان کوچکی
احتمالن

- گوزن که باشی
جهان پر از
چیزهای کوچک است -

و منچشمهای سرخی دیدم در
حیوان کوچکی
که مثل زخم های
حیوان کوچکی بودند

- گوزن که باشی
جهان پر از
چیزهای کوچک است -

و من مرگی
خرامیده دیدم
که اطراف من می چرخید
با زخم های کوچی
با چشمهای کوچکی
که مثل زخمهای کوچک
درخشان بود

- گوزن که باشی
جهان پر از
چیزهای کوچک است -
 
اگر گرگی که
گوزنی را
گرفته از گردن
کشیده تا گرای کوه
و از گرای کوه
به دره پرت گشته
اگر گرگ از سرما بمیرد
گوزن شکار نیست
گوزن دیگر جنازه است
گوزن دیگر
تکه ای یخ از جنازه است
مرا ببر
نمیر
مرا با خودت ببر
 

درد
درد گرگ
درد جنگل است
درد آبی سردرد
درد این که آن‌چه جهنده بوده در تو
بی تاب پاشیدن بوده
حالا
جاری و لغزان است
و آنچه زفت و سفت بوده
حالا
شل و بی توان شده

پر توان گشته
درد
که در گلوی گرگ ها
فریاد می شود
روی کوهستان
شب‌ها

 

گفت کاش
و بعد
بلندترین کاج های جنگل
بر او
پاشه برفی پاشید
و دشت
چکمه هاش را 
براش
توی دستهاش گرفت
 و بعد
صدای افتادن تفنگی زفت
جنگل را
از هراس مردن مردها پر کرد
از آن سپس
دنیاش
 آسمانی بدون ابر بود از غم
بدون درخشش
آبی وار

 

   
 
 
 

 
 

  Goolabi , Roozmashgh(Peyman) , Deep-hole , Sepia , Forb. Apple , Humanist , Vaghti Digar , Pejman , Maryam , Ahood , Bahar , Banafshe , Halghaviz , Hezartou , Last Jesus , Ladan , Costs , Tireh , Goosbandane , Tabassom , AmirKhalaj   Shahrehichkas

 
        Zirshalvari
        Welbog 
 
       Bi Pelaki (Me & Shahram)
 

   SHAHRAM