Persian based weblog dedicated to literature and cultural interests author prefers to be called as Ali Chelcheleh if you are not inranian try my ENGLISH SITE 

 
  صدای بال چلچله ها ابرا رو برونه یه روزی
 

 
 
 
و بر سینه ی من
تاتوی پیرمرد اندوهگین و صامت
حیران
تتوی چرخان اژدهایی را می دید
که از دره ها و کوههات می گذشت

- چگونه بر تو نوشته اینگونه زیبا دنیا؟
چگونه دنیا مصر
 در میان کوه و دره های تو می چرخد؟



 
اسب های گردان دنیا
با چشمهای خاکستری رنگ بی احساس
یراقهای ارزان فلزی
طلای رنگ و رو رفته
پلاستیک سرما
دنیا
جز صدای آرام سینتی سایزری از مد افتاده
چیز دیگری نداشت
نه آنقدر سریع بود
که باد در گیسوان من بیافتاند
حتی به قدر کافی
پاییز نبود که غمگین‌اش باشم
دنیا
آن قدر بیهوده بود
که مهم نبود
من دیگر
کار تازه ای نکرده ام

 
چیزی ننوشتم
شرکت نرفتم
حتی نخوابیدم
حتی سرم که گیج رفت
در دوار رفتن
جیغ نمی کشیدم
مثل بچگی
و خودم را از دست
به اسب ها حلقه نمی‌کردم
زیرا برا من
بچگی گذشته
و برق شادمانی
از چشمهای اسب‌ها
رخت بسته است
امروز مثل پیرها
با دقت
سبیل هام را
تراشیدم
بعد مثل پیرمردها
یاد مایملک‌ام افتادم
حریصانه
بر شکم دست کشیدم
و جهان‌ام از تو
آکنده گردید


 
و توی روزنامه ها می نویسند
زنی
زن خفنی
کمر باریک
مو کوتا
سر گذارنده بر شانه
آرام‌ات طوری
و اخم کننده
به گا دهنده طور
که انحنای عمیق کونش
و التقای مهبل با غایت
پاره خط افزای این / تا آن سوراخ
نرم و شادی افزای و بوسنده است
حتی می نویسند
آن زن
چاک سینه دار
- وقتی
 پیراهنش را
بسیار باز می گذارد -
حتی
اهل بحث
- اگر حالش بود -
 می نویسند
زنی
زن خفنی
ماشین حسابش را
هر شب
وقت زیباتر خوابیدن
لای لاش کونش می گذارد
آخرش روزنامه‌گارها
درباره ی مرا
داستان من را
فرت‌فرت و تند‌تند
می‌نویسند
آخرش
 عکس تو
در تمام صفحه ی اول هاست

 
مکث می کنم
و می پرسم
"چی؟"
و دوباره سعی می‌کنم
مثل الان ها باشم
با‌کلاس باشم
افتخار داشته باشم
و لنگ های نازکی در کنار صورتم باشد
روزی که می گویی
که گفته بودی
و باید می شنیدم
یعنی الان باید شنیده باشم که گفتی
"سعی باید کنی که مثل آدم باشی"

- منظورت از آدم واقعن این بود؟
من آن موقع 
یعنی الان 
دقیقن نفهمیده بودم
منظورت از آدم عینن این بود؟ -

مکث می کنم آن موقع
وانمود می کنم
معنی آدم را می فهمم
سرم را می‌اندازم پایین
و لبخند می زنم 
خوشحال می شوم اولاخ
که تو
معنی دردهای آدم را نمی فهمی
 
صدف صدف جنازه
زیر بار موجها
لب لب خون
خسته ی دندان دست
روی دست
روی دست
بالای دست
بسیار است

صدف صدف
تا آب
جنازه ی مردهای مرده است
ردیف پنگوئن های مات
کوسه های پی گیر
ردیف خرچنگهایی که
جنازه های مرمرین صدف ها را
به دوش می کشند

بچه ها
آمدند برای بازی
و ساحل را
و شن ها را
و قلعه های شنی را
مستانه ویران کردند

 

مهتاب آمد
صدای ‌ات کرد
دید که نیستی
نرفت ماند
مهتاب لازم است
وقتی که نیستی
 

از روی نوشته اسم ‌من را خواندند

"بیا بیا کفتار
بیا کفتار
مرد غمگین کف کرده
بیا و سخن بگو"

دریا
دریا اما
دور از آنان
ایستاده بود
سینه پر نهنگ
موج دار دار
هزار حرف
کف در دهانش
 

ترس
دامان زرد لطیفش را
گشود از ما
و ما 
مثل خرده های شیرینی
فریاد زنان روی فرش ریختیم
من در کنار گلبرگ های عنابی قالی
تو دور از من
در میان سفیدها
خورشید
کم‌کم می‌آمد
و سایه ها کم‌کم
بلندتر می شد

- وقتی که دانه ی شیرینی باشی
و از دامن سرد ترس 
افتاده باشی
سایه های دراز غروب
معنای تلخی دارند -

آمدند مردم
ناهار خوردند مردم
خستگی در کردند
تشک پهن کردند
و از دامن زرد ترس
 ما
من در کنار گلبرگ عنابی
تو در میان سفیدها
تو
 دور از من
میان سفیدها

 

و تاج من
و قلعه ی من
حصارهای من
اسب من
و نیزه ی من است
و هر کس بیاید بر کوه
من را
در قصر زیبای دانایم دیده
که بسیار گریسته
بسیار استرس دارد

- برای مامانش
مامان قصرها
برای قصرها مهم هستند
مامان قصرها
تصمیم های اشتباه می گیرند
مثل گربه ها
و توی دردسر می افتند
مثل گربه ها
وقصر را
با سری که درد می کند تنها می گذارند -

و من که
روحی
پفی و تاج دار و خسته هستم حتی
خاک را
فوت نکرده ام از روی تاقچه هاش
اما من که
روحی
پفی و تاج دار و خسته هستم حتی
نرفته ام
یعنی رفته ام گاهی شبها
مثل سایه ی محوی بر ایوانش
ولی مرا کسی ندیده

 
قهرمان نبودن
مردن
و قهرمان نبودن بودن
مثل ایده ی شعری
که از جان شاعری پریده
و بر نمی گردد
 
من رانندگی نمی دانم
رانندگی بی من ولی زیباست
سوت می زند
نوار می گذارد
مثل سگها
سرش را می دهد بیرون
گیسهاش را به طوفان می سپارد
و در تمام جاده های جهان
هفتاد مایل می رود بی من



 

و بر تپه
آنجا که
گرگ ایستاده بود
توده ی مومن وار
از حریر و خاکستر
سیاه و سفید پرندگانی پیدا شد
با چشمهای بی تفاوت آبی
که برف را
سه گانه های پنجه گذاشته بودند
و دشت از صدای فریاد وحوش دریا پر شد
اب پر شد
و تا سینه امد
و از ما
هر کسی که غوص می دانست
توی دریا رفت
مادر توی دریا رفت
میمون توی دریا رفت
فک توی دریا رفت
و ماهی اما
که اسمش دریا بود
توی موج رستگار شد

 
سردار
کردار ماه دوست داشت
قدم قدم
 بی دلیل
 آرام
در میان جاده ی مرطوب
خش‌خش خواب مرغ های خفته
و سردی لطیف خاک
و ریختن قطره ی تاریک
بعد محو موج
سپس آرامش
سردار
به تیغه ی سفید فلز نگاه کرد
به خانه اش که
مثل مشعل در شب می سوخت
به مزارعش که مال او نبودند
به ارتشی که
توی دشت مرده بودند
و فکر کرد
چه زیبا
فلز می تواند
رهاند تن را
از تشویش
 
خندیدن
و در منزل حبیب بوالهوسی
شاشیدن
اثبات ماه چارده از پشت
شق القمر کردن
فکورانه
چار ده وی را
از دوازی ده تا یاز
باس بوسیدن تا یا
و بردواشتن یا
که یا
انتهای حروف شعر نیست
که هرابجد
علاوه بر هوز
 حطی
A تا Z دارد

خندیدن
و زید بوالهوس را
در گیر و دار گیسهاش
در گریدن

 

   
 
 
 

 
 

  Goolabi , Roozmashgh(Peyman) , Deep-hole , Sepia , Forb. Apple , Humanist , Vaghti Digar , Pejman , Maryam , Ahood , Bahar , Banafshe , Halghaviz , Hezartou , Last Jesus , Ladan , Costs , Tireh , Goosbandane , Tabassom , AmirKhalaj   Shahrehichkas

 
        Zirshalvari
        Welbog 
 
       Bi Pelaki (Me & Shahram)
 

   SHAHRAM