Persian based weblog dedicated to literature and cultural interests author prefers to be called as Ali Chelcheleh if you are not inranian try my ENGLISH SITE 

 
  صدای بال چلچله ها ابرا رو برونه یه روزی
 

 
 
 

یک باره
بیدار می شوی
می بینی
آسمانی که
سرخ بود
قلمبه بود و بغض داشت
در حیاط ترکیده

یک باره
بیدار می شوی و می بینی
 میل عمیق دویدن
دیوانه ات کرده
بیدار می شوی و می بینی
انگشت های تکیده ات
بوی دختر
علادین و
چایی دارد

بیدار می شوی و می بینی
برفی که حرفش بود
باریده در
اواسط تابستان

بیدار می شوی و می بینی
چشم های سرخ کسی
حرف های کسی
توی ایوان تل انبار است
 

آقا تختی
اینجا بوده
آقا تختی
همان که کشته اند اینجا بوده
 دوبل بسته
یه خم گرفته
به اعدام دشمن
به اعدام این همه چنار
آقا تختی
بدون مدال
هنوز دور این تشک ها گردیده
و بچه های تازه سال را
کوچ می کند
بچه ها
مثل پرستوها
که کوچ می کنند
روی دورها می نشینند
واز سیم های برق
حرف می زنند
با تختی و
بدبختی
 

دستهای تو
مثل ...

- ...چرا مثل؟
چرا گیاه در جهان هست
و چرا روی دستهات برگ نیست
و چرا خدای ابله نمی فهمد انگشتهات
که سبز می زنند
و مزه ی کرفس طرد می دهد
راس کار کشاورزی است؟

پنجره را باز می کند و می بندد
و غروب خیره می شود به او

- و هر شیشه
پنجره
زل می زند به او
چرا غروب  زل می زند الکی
غلط می کند بیشرف غروب زل
زده بی من
به بند نازک سیاهش
و حفره های لرزان گردنش
غلط می کند غروب
غلط می کند غروب

ولی
دستهای تو
واقعن مثل


 

و بر جنازه های کربلا باران بارید
فرات طغیان کرد
پرنده آمد
جوی اشک طغیان شد
و مردم
سیاه
سه ضرب صف کشیدند

- من پشیمانم
- من تنهام
- من یزیدم
- تشنه ی تا ابد مانده ام من
- بی نمازم
- زخم ام

و بر جنازه ها
توی کربلا باران بارید

امام مرده است
امام مرده بود

 

یک مشکل اضافی
برای آن که تا حد کافی
مشکلات اضافی دارد
یک تلخی اضافه
برای بلخی پر از مغول ها
فال حافظی
برای ارتباط غامضی
 

گرگی خمیری
که چشمهای دردناک اکبیری دارد
در جستجوی بابایش

- که احتمالن
گرگ سبیل دار غمگین پیری بوده
چون من
که پیر غمگین بی سبیل گرگی هستم -

در حیاط خانه می گردد

- گشتن گرگ در حیاط خانه شوم است
و گرگ در حیاط خانه شوم است
بودن گرگ علامت است
احتمالن چیزی
ضربانی
در تو احساس کرده است
احتمالن
چیز دیگری بخواهد از تو
احتمالن بخواهد تو را
بگیرد از آتش
بگیرد از شانه
برف قرمز بروبد در جنگل با تو
تو را هم خمیر کند
برا نان بچه هاش
یا خمیر بچه هاش را
فرو کند در گلویت -

و در حیاط خانه گرگی است
و در حیاط خانه ی سرد بی  در
گر گی است

 

حافظ
گفته
و رفته در کنار دوس دخترش
توی قرن هفتم خفته
مولوی هنوز
تو کمد با شمس است
من
بیدار ایستاده ام برات
شعر گفته ام برات
و توی تاکسی
شانه هات را
فشار داده ام

 

دستهایش را به من داد
و غمگین کفت
"بیا هر دو مال خودت باشد"
چشمهاش را ولی
باز و هشیار و خیره
توی صورتش گذاشت
و من را
و غروب آفتاب پاییزی
توی چهره ی من را
نگاه کرد
افسانه پایان یافت
و مردم
از تمام کو چه هایش
به خانه شان رفتند
 

ترس
مثل عنکبوتهای کوچک
در تمام زوایای مرد مرده
خانه ساخته
چشمهاش اما
مدام پروانه می زند
"آرزو...
 آرزو..."

 
گرگ
زوزه می کشد
باد و برف
می وزد به گرده های گرگ
و دود
می رود و لا به لای شاخه ها
محو می شود
گرگ
سایه می شود
وحشتی
که تا ابد
روی سینه ی تمام عابرین
وحشتی عمیق
روی سینه ی تمام عابرین
گرگ
 ساکت است
باد
زوزه می کشد

 
هیچکس به قدر زیباترین موجود دنیا تنها نیست
زیباترین
نمی تواند ساکت باشد
نمی تواند
بیشتر از عاشق داشته باشد
و مثل سفینه ی به زمین برگشته
تن اش
از دنیا
داغ و آماس است
زیباترین
پیچیده در رویاهای سوزاننده
تن نحیف اش را
با اسید
از وزیدن بادهای حقیقت
حفظ می کند
و تا ورید
قطره قطره ی
خونش را
از نریختن حفظ می کند
و آبشاری از خون می شود بر دنیا
می رود بر دنیا
بدون اینکه وقت مردن
ذره ای زیبایی
ذره ای نحیف از زیبایی
بر جان اش
مانده باشد
 

شعری دارم
درباره ی شجاعت
که در بند اول آن
زنی
به ظرافت می رود خرید
و در آخر داستان مچ های دستهاش
درد می گیرد
شعر دیگری دارم
درباره ی مچ هاش
و شعر دیگری درباره ی مچ هاش
و شعرهای کوچک ام
درباره ی مچ ها
مثل موج
مرا
جنازه را
ارام
توی ساحل می گذارند


 

و تا سینه رفتم در آب
و صبر کردم تا پری ها جنازه ام را بیارند

- جهان قانون دارد
و قوانین دنیا
منگنه اند به دنیا از طریق آدم هاش
و مهم ترین قانون دنیا این است
شوی آدم باید
حتمن
از میان ماهی ها
سوی آدم برگردد -

عطر آمیز
جور زیبایی که
دوستم داشتی
با همان دستهای بسیار طولانی
و همان نگاه غمگین همیشه
رفته ام در آب
و دریا به من می گوید
ناخدا بر نمی گردد
 
با وجود اینکه فکر می کنی عجیبی
من می توانم
عینگ ام را بردارم
و تو را
به سئوالهای دشوار زیبایی
تقسیم کنم
به سمت راست
و سمت چپ
و لاش راست
و لاش چپ
و آرام آرام
و تکه تکه
ساکت کنم
آتش نفهمیدن را

 

و پابرهنه 
هنوز ترس
نشسته روی سنگهای سرد
صبح را
آواز کودکانه می خواند
گنجشکی
بی خیال دریاها
آهسته
دنبال چشمه می گردد
و ساحل
هر لحظه
مزه می کند
 تلخی دریا را
جهان بی خواب است
شب نیامده
شب 
هرگز نمی اید
 

و درد
عمیق مهمل است
صورتی و نارنجی
پیچیده درهم و 
تا آفاق

مثل اینکه 
قدیس تکیده ای
مرده باشد
و روح ناراضی اش
فریاد زنان
دویده باشد از دنیا

درد
صورتی و نارنجی
به ابرها کشیده است
و مانده است
انگار
چنار یخ زده ای
که نای مردن هم

 

و شهر پر از شلیک خنده ی مردم شد
معصوم کوچک تنها
شعر کوچک را
بر زمین گذاشت
برهنه شد
گریست
و تمسخر شد
و شهر پر از شلیک خنده های مردم شد
معصوم کوچک
تنها
دو بال پیرهن را بالا
روی چشمها کشید
اخم کرد
و پشت کتاب های ظریف اش پنهان شد

 

   
 
 
 

 
 

  Goolabi , Roozmashgh(Peyman) , Deep-hole , Sepia , Forb. Apple , Humanist , Vaghti Digar , Pejman , Maryam , Ahood , Bahar , Banafshe , Halghaviz , Hezartou , Last Jesus , Ladan , Costs , Tireh , Goosbandane , Tabassom , AmirKhalaj   Shahrehichkas

 
        Zirshalvari
        Welbog 
 
       Bi Pelaki (Me & Shahram)
 

   SHAHRAM