Persian based weblog dedicated to literature and cultural interests author prefers to be called as Ali Chelcheleh if you are not inranian try my ENGLISH SITE 

 
  صدای بال چلچله ها ابرا رو برونه یه روزی
 

 
 
 
۱۳۹۶

ظهر باران نمی‌بارد به صورت غم‌ناکی
و عصرها
 تمام افق صحرا ست
و بی‌دلیل و بی‌هوده
 زمین دل‌ش خالی است
مردی
هر مردی
حلق‌گیر بازوی مردی
و خون توی بازو
لنگ لنگ و کژدم کژدم
سیار است
دل به جای گذشته نیس
سر
قایقی دردناک و گردان است
و هر پارو
ایرانی از موجهای دردناک صورتی رنگ است روی مرداب صورتی رنگی
با پلنگ‌های مضحک
که لاغر اند
سیگار می‌کشند
رنگ می‌کنند
دور شاخه می‌پیچند

مردها
بی‌قرار و آزرده
در زمان فشرده
فرت فرت
دفن می‌شوند اما
هنوز بی‌دلیل و بی‌هوده
زمین دل‌ش خالی است

 
یادداشت

در تن تنها
کلمتی تپنده بود
که درآورده شد
و رگ‌دار و خون‌
هدیه شد
ملاحظه فرمایند

و اشک‌های باکلاس رقیق
در کلاس بچگی
که حسب فرموده
تلخ تلخ
بدون آب
همانی که فرموده
- ;)
خیال‌شان راحت
قلپ داغ اشک را
کسی نمی‌بیند -

ملاحظات این‌که
سپیدی شقیقه زیاد
توان تن کمتر
نفس به شماره
دست و پا به لرزش
گلو به خشکی
و تن طناب

عینه اجرای دستورات
خلاصتن
فی الجمله
کلمات دیوانه در زنجیر
کلمات فاخر آباد
حرف بسته در قواید و دستور
بی‌روایت ازاسافل یا
توصیفی از تف و فحشا
شهر در مراقبت است
سیپ فنجان قهوه‌ای
حرف با فضیلتی
لمس لب
به دستمال کوچکی
و صرف نیمرو با چنگال

نگاه کن که دیو خسته‌ی دیوس
به خاطر یک بوس
چه شیشه‌ها از عمر
که روی سنگ‌ها نشکست


 

ساحل
 چاک چاک و دردناک بود
دریا
درد

- طور ساده‌ای بدون اضافات
دردناک در نفس‌ کشیدن
دردناک در نوشیدن
دردناک در نفس نکشیدن و
ننوشیدن -

چه کند ماهی کوچک
که وال گندیده نیست
و طاق آفتاب ندارد؟

 

خلاصه بگویم
ژاکت کلفت
اگر از دست بافنده بگریزد
تا ابد تنها
کاموای سرخ لاغری است

 
آخته‌ای در من
عمیق و زارپ در من است آخته
که آرتور آن تویی
و سخاوتمند
می‌گذاری درد
که تنها عقیق سنگ‌ها ست
که از ریشه های حریص درختهای وقیح
و زبان زبان جویبارهای تشنه
و سمب و تپاله‌ی قوچ‌های بالاپر
شکسته‌اند
بپیچد میان سنگ
مثل شمعی
که شانه‌ی شعمدانی را می‌سوزاند
می‌گذاری که روشنی درد
جان سرد سنگ را
زیبا سازد
"تو شمشیر زیاد داری آرتی
بگذار کمی دیگراین یکی
در میان دو کتف من بماند"

 
فتاحی، سلطانی یا هر اسم دیگری که به مردهای بزرگ ربط داشته باشد

مرد کوچکی
با ریش تلخ سیاهی
دور لب‌های‌ش

- از همان‌ها 
که برای چانه‌ی لاغر خوب است
و دیگر مد نیست -

مرد کوچکی
که سرزمین‌ش
با تمام کوه‌هاش
گرگ‌های منتظر
و عشوه‌هاش
نشمه‌هاش
و صحبت سنگ‌های‌ش در خواب
و لرزیدن رگ‌های‌ش در بیداری

مرد کوچکی
که سرزمین سنگینی را
از کمر گرفته بود
و در کویر
پی چشمه می‌کشید

ماه مرده بود
دو گیس و گلابتون ولی هنوز
ماه مرده بود
 
"تا دمی که بمیرم"
گفت
"تا دمی که بمیرم"
و تیغ تلخ‌ش را
توی سینه‌ی سنگ‌ها گذاشت
سینه‌اش را سپر کرد
دستهام را
توی دستهاش گرفت
و گفت
"تا دمی که بمیرم و بعد از آن"

راکت‌ش روشن شد بعد
و رفت سمت آسمان
ستاره نشد
محو شد
انگار
آسمان شده باشد

و من
از آن سپس
اسب‌های بسیاری پی کردم
مردهای بسیاری کشتم
شمشیرهای زیادی
از گلوی سنگ‌ها درآوردم
و جهان
از دست‌های ستبر زنی
 دستان تازه گفت
و من
از آن سپس
در لشگرم
جنگجویی از فضا ظاهر بود
مردی که از اژدها نمی ترسید
و هر مداد کوچکی
لای انگشت‌هاش
اکس کالیبور بود
مردی که قصد کرده بود نمیرد
با آن که مرده بود
قصد کرده بود بارها  بگیرد در من
چون هرم آتشی
"تا دمی که بمیرد و بعد از آن"

 
On assignment for The New York Times Magazine, Alec Soth

Labels:

 

درختان گشتم
تن ناقابل‌م را هم
با خود بردم
شاید هرزی
از خراشیدن پای‌م
سر به راه شد یا
زنبوری
از گزیدن من بینا گشت
جان‌م جنگل شد
شاید  دانایی

- آیا دانا می‌تواند هرگز
چیزی 
جز از یک زن باشد؟
آیا زن 
می‌تواند چیزی 
جز از هیمه‌ی غم‌های هم باشد-

شاید دانام
برای هیمه‌ی آتش
انگشت‌هام را
شکست و با خود برد

-زن دانا می داند
شست در رطوبت آتش نمی گیرد
شصت را باید بر هم چید
بعد آرام
با اشاره‌ی دردناک لاغری
روشن کرد -

 
 Departured

و پاره کرد
و پارچ پارچه‌ها از خون
 چرق استخوان شکسته
تلپ‌لچ چشم‌ روی شیشه 
سرد
با اضافات چربی و رگ‌ها
و سطر سطر از من ساطور
و سطل سطل آبگاه من امعا
و سطل سنگین منهزم از من را
دست مردم داد
بله
بله
قصاب هم حقیقتی است در تابستان
قصاب هم 
توی غصب اعضا
حقیقتی است

 
الان که این را می‌نویسم
آن جهانی که عاشق‌ت بودم
تمام شد
و این جهان جدیدی است
که من عاشق‌ت هستم
آبشار شعرهای فراوان
و قورباغه‌های ابله مغز پسته‌ای
و ماهی فراوان در رود
خرس‌های خیس
که ماهی شکار می‌کنند
واقعیات این دنیا ن
اسبهای سیاه جرعه نوشنده
زنبورهای کوشنده
مورچه‌های فراوان
با دانه‌های درشت عرق
روی پیشانی
و ترق شکستن انگشت
الان که این را می‌نویسم
آنقدر حقیقت دارم
که‌انگاری
تمام حرف‌‌های قبلی‌م دروغ بوده است
مرا ببخش
من این همه سال
درباره‌های تو
دروغ  گفته بوده‌ام

 
12@432d5 عدس

"برلین / برلین فریبا بهترین جای دنیاست" این اولین جای یک شعری است. یک شعری مربوط به آن‌زمانی که جنگ بود. هنوز گاهی سرما بود و به طبع جنگ بودن گرسنگی. مال همان دوره‌ی عجیبی که مردم با لباس وژاکت سکس می‌کردند و بچه‌دار می‌شدند و خیلی از زن‌های حامله به خاطر نبودن خون می مردند. اکثر خون مملکت می‌رفت شمال برای سربازها که توی یخ یکی یکی یخ می‌ زدند و می‌مردند و‌ برای همین هم طلای آلمانی‌ها در سیبری آن موقع کنیاک و خون بود. کنیاک برای گرم ماندن. و خون برای زنده ماندن. برای همین هم توی بارها فقط آبجو رقیق پیدا می‌شد و زن‌های حامله توی بیمارستان می‌مردند. فی‌الواقع کیمیای زندگی نزدیک ولگا بود. شاعرها آنجا بودند. اکثر جنده‌ها آنجا بودند و معتادهای الکل. نامه‌ها اما شاعرانه و مغشوش از دست‌های لرزان ازسرما به خانه می‌رسید. توی راه احتمالن اس‌اس‌ها ناامیدی را سانسور می‌کردند وگرنه دلیلی نداشت تمام نامه‌ها انقدر پر از امید و زیبا باشد حتی همان چندتا که رسیده و توی ۷۸ هست هم جا به جا خط‌خطی است یعنی همین نامه‌های گاه‌گدار که در کتابخانه می‌بینم جا به جا تمام تن کلمه ای سیاه یا قرمز شده فقط یک حرف کوچک مان"بی نقطه‌دار" یا "وی نقطه دار". عجیب است آن‌زمان سربازها چه اصرار خنده داری به کامل نوشتن داشته‌ اند ورونیکا می‌گوید که حتی او هم نمی‌تواند کلمات خط خورده را حدس بزند. آلمانی زبان عجیب و سختی بوده. ورونیکا می‌گوید زبان قدیمی آن زمان زبان بسیار پیچیده و سختی بوده. نمی‌شده ساده آب خورد. گرم شد و آتش روشن کرد و می‌گوید مردم گوشت حیوان می‌خورده‌اند با خون و گاهی حتی زمان گرسنگی گوشت هم‌دیگر را. می‌گوید هستی به اعتقاد او هستی آن‌موقع بسیار سخت‌تر و زیباتر بوده برای همین هست که اکثر آدم‌ها ترجیح می‌دهند در مدل‌های تاریخ دیگرزندگی کنند. ورونیکا آدم رکی است می‌گوید تمام شعرهای آن‌موقع از دون استفان پانزدهم زیباتر بوده و با تاسف می‌گوید غم زیبا ست بعد لبخند می‌زند و می‌گوید زیبایی تمام دنیا نیست آلمانی‌ها این را خوب فهمیدند سربازها یک‌طور بقیه‌ مردم یک‌طور دیگر ورونیکا گفت آن دوره‌ی کذایی را زندگی کرده برای تجربه نه فقط برای اینکه بداند و هنوز می تواند دیتای پردازش زندگی ۵ ملیون نفر را در آن زمان که محاسبه و ضبط کرده برایم نشان دهد و چندتا خوب‌ش را هم نگه داشته دوره‌ی خیلی سخت و جالبی بوده خیلی سخت و جالب بوده و من الان می‌توانم چند ده ملیون نامه‌ی سانسور نشده برای تحقیق‌م داشته بآشم که تقریبن به فاصله‌ی یک عدس با حقیقت فاصله دارد صدای‌ش کردم و گفتم ورونیکا ورونیکا با عدس چه کار می‌شود کرد؟ به من عدس بده 

 

باید مرا حفاظت کنی از دنیا
دنیا برای من خطرناک است
هر صبح
کلمات لات نادانی
روی زانوی من نشسته سیگار می‌کشند
هر صبح 
حرف‌ های معوج تلخ
که چشم‌هایشان پستان است
که دماغ‌شان پستان‌است 
که جان‌شان پستان است
و در میان دولنگان‌شان پساتین دارند
هر صبح 
در کنار من  بیدار می‌شوند

- هنوز درد می‌کنم علی
چه خوب مرا نوشته‌ای علی دیشب

باید از من مواظب‌م باشی
کلمات من
مرا
شیشه‌ای کرده‌اند
و تمام جان‌م از کلمات 
قاچ قاچ و دیوان است

 

   
 
  Susan Meiselas / Magnum Photos 
 

USA. Tunbridge, Vermont. 1975, Carnival Strippers

 
 

  Goolabi , Roozmashgh(Peyman) , Deep-hole , Sepia , Forb. Apple , Vaghti Digar , Pejman , Ahood , Bahar , Banafshe , Halghaviz , Hezartou , Last Jesus , Ladan , Costs , Tireh , Goosbandane , Tabassom , Aroosak1382 ,   Shahrehichkas

 
        Zirshalvari
        Welbog 
 
       Bi Pelaki (Me & Shahram)
 

   SHAHRAM