Persian based weblog dedicated to literature and cultural interests author prefers to be called as Ali Chelcheleh if you are not inranian try my ENGLISH SITE 

 
  صدای بال چلچله ها ابرا رو برونه یه روزی
 

 
 
 
مرا
لاغر خشکیده
توی زاینده رود به خاک بسپارید
مرا همین طور که هستم
فقیر و سرد
توی داستان مچاله کنید
و توی زاینده رود به خاک بسپارید
چشمهای من پیاله خواهد شد
و زنی که هم میشه در من بوده
زنی که
هماره در من است
داستان و راستان خواهد رویید
مثل فروغ که مرده و نروییده
مثل خاموشی دشت های ناامید از اهو
مثل این همه فامیل
که همه 
کول و زیبا بودند

 

"مرگ نامردی است" گفت و گفت "نیامدنش هم نامردی است" بعد فکر کرد "خدا در حق تمام زنده‌ها و مرده‌ها نامرد است"
 

ترسیدن از رسیدن
رسایشی صرع‌آساست
ساده می رود
ساده می آید
ساده می گردد
ساده می گندد
ساده می آید از قبرش بیرون
سآده می خوابد یعنی
ساده می آید از قبرش بیرون یعنی
و زیر تخت خیال های ادم
می خوابد
 

شعر کوچک غمگینی
که دامن توری
و بال‌های خال خال‌دار داشت 
شعر کوچک غمگین منضبط‌ی

- یک بار 
از همین شعر‌ها پاک نویس کردم
اشارات دلپذیر و
تصاویر زیبا داشت
با جمله ی باکلاسی شروع‌ش کردم
و جای غیر دقیقی پایانش دادم با کمی غصه
با کمی افسوس
درست یادم هست
آفتابی و تلخی بود
آن روز را می گویم
محیط مناسب
و استعداد مناسبی که در من بود
و دمای مناسب هوا
که یخ نبود اصلن مثل حالا که یخ است
و موسیقی مناسب


شعر کوچک غمگینی
که دامن توری
و بال‌های خال خال‌دار داشت 
شعر کوچک غمگین منضبط‌ی
نوشته ام برایت
که جفت های بال هایش را
کندی
جنازه اش در من
مثل مورچه راه می رود هنوز

 

تلاطمی که درونی است
و بر بادبان مردان دریا نمک زده
تلاطمی که برای فهمیدنش باید
غرق شد
سرد شد
تاریک شد
ماهی شد
تلاطمی که
آتش ضربت
 شعله ور می سازد
و شیر و بچه های منتظر در کوچه
آن را
درمان نخواهد کرد
انبوهی از درس های نخوانده


 

و نوری
در انتهای غار

- که اصلش تونل بود ه ولی باید بگویم غار قدیم ها که تونل نبوده پل بوده ها ولی تونل اصلن نبوده

و مرد کوری
که جز فریاد تاریکی
چیزی برای دیدن ندارد

 

گویند روزی از بیابانی برفی می گذشت گرگ خوش هیکلی را در دندان یک تله دید پرسید "ای گرگ ای گرگ چگونه در دهان تله افتادی؟" گرگ جواب داد "شاسکول بازی در آوردم شیخ" گفت "رها می کنم تو را شرطش آنکه تا رهیدی همان گون که دیگران دریدی مرا همان بدری این کس کش ها خایه ی ضربت ندارند" گرگ گفت "چشم" و سر به زیر نگاه کرد شیخ را
 

گرگ ها
مردهای خانه را
از نام کوچک می‌شناسند
بدون فانوس و آتش می بینند
بدون پوستین در سرما می خوابند
بدون خواب می دوند شب در صحرا
گرگها
گوشت مردان لاغر را
تریشه می کنند از دنده
خرگوشهای خونین را
از سر سیری
یا سلیقه ی کیری

- بله بله
گرگها
ترکیب دردناک سفید و قرمز  را


 

حامله
نیستم
و خانه ام پر از آل است
آل ها
سر به زانوی هم
گری
آل ها
جان
در دهان هم
گری
آل ها
گری
سراغ بچه ای را از من می گیرند
که بابا نداشته
دست تپل نداشته
و چشم قلمبیده هم
آل ها
تا بچه ای را که
نازاییده ام نگیرند
از حیاط خانه پر نمی گیرند
 
و من
مثل دختری شر مگین و گرم
توی انبار سردی در زمستان
توی تاریکی
جانم را
گشودم از هم
و ماهیچه های خون چکانم را
گشودم از هم
و فریاد زدم از جان
نبی
نبی جان
نبی کم صحبت
بیا
این
قلبم
جانم
تمام چیزهای پنهان‌ام
بیا
بیا و در من
نفس زنان بپیچ
من
ندیده ام تو را در شب
هیچ کسی در شب
هیچ کجای هیچ کسی را
ندیده است
بیا
بگیر
ببر
برو
من
 از صدای پچ پچ مردم نمی ترسم
 

من از فضا هستم
و خون من
مثل کرمهای ابریشم سبز است
و بر مفاصلی که ندارم
جا به جا
کرکهای نقره ای رنگ بی اختیار روییده
من از فضا هستم
با چشمهای درشت بزرگ فضایی
و حرف هایی
برای نفهمیدن زمینی ها
برای نفهمیدن مردم
برای نفهمیدن زمینی ها


 

پاییز آمد
و بر کف دستم نوشت مرگ
و من
به قیژ افتادن دستهام نگهیدم
به چشم های پلاکیده
به دور شدن پاییز
در کون و
در عضلات و در اندام
پاییز آمد
با مردهای تکیه به دیوار سیگاریش
با سیاهی چشم ها
سیاهی دور چشم هاش
میان وعده های گیاهی‌اش
و خاطراتی از قدیم زنانش
پاییز آمد
عینک زد
دست زیر چانه ی مردم زد
و بر کف دستهای مردم
 نوشت نوشت نوشت
تا شانه

توی طوفان برگهای زرد
من
توی سیلاب ابرهای نباریده


 

مثل حشرات کج
لنگ لنگان از دور
سیاه و شبیه
کل مه ها می آیند
و بال بال
طلایی و رشته رشته
من را
در شکافهای مردم فرو می کنند

 
آنقدر زیبا شده ام
که باید
سشوار و شانه کنم
انقدر زیبا شده ام که
مثل حافظ
زری های نازک از من
توی دست بادهاست
و قدر شیشه های خیلی قدیمی شراب
بسیار کمرباریکم
آنقدر زیبا شده ام اما
که هر بار نسیم وزیده در من
درد گرفته ام از غایت زیبایی
و جهان
مثل رودخانه
پله پله لغزیده بر من
و من را
 

من عاشق ات نیستم
شبها
خواب پایین کشیدنت را
و کردنت را
خواب بیمار بوسیدنت را
لنگهای انداخته روی هم را نمی بینم
ارتباط روشنفکرانه
و بی نهایت همیشه تشنه بودن
آرزوی من است
دیگر
چیزی نمی خواهم ازتو
از دنیا
و جهان زیبا
برای من کافی است
من کلن
از جهان زیبا
کافی هستم

- سایه ام
سرم را گذاشت روی انگشتهای استخوانیش
لنگهاش را
زیر خود جمع کرد از سرما
و در انتظار برف ماند
 

مرگ از فراتر از جهان نگام می کند

- مرگ اتفاق ساده ای است
مثل بستن پنجره با بادی
شکستن شیشه
ریختن دندان در دهان پنجره‌ای مث ل دختر
که ابد تا ابد نمی آید

مرگ گیسوانش را
ریخته از برج سردش پایین
و پای برهنه ی مرد ماهیگیر
آجر سرد برج سنگی می خواهد

مرگ
ناامید
از فراز دورها
نگام می‌کند

 

حماسه رفته است
برای تو تنها
گربه ی لاغری و شعمدانی لاغری مانده
و گلدان صبور شکسته ای
و خاک توش
برای تو تنها
ایوان وسیعی مانده
با بچه هایی که اهل خانواده اند
توی تهران‌پارس
زنگ می زنند
می آویند مهمانی
و وسطهای مهمانی
مثل مردهای چل ساله
خواب می روند

 

   
 
 
 

 
 

  Goolabi , Roozmashgh(Peyman) , Deep-hole , Sepia , Forb. Apple , Humanist , Vaghti Digar , Pejman , Maryam , Ahood , Bahar , Banafshe , Halghaviz , Hezartou , Last Jesus , Ladan , Costs , Tireh , Goosbandane , Tabassom , AmirKhalaj   Shahrehichkas

 
        Zirshalvari
        Welbog 
 
       Bi Pelaki (Me & Shahram)
 

   SHAHRAM