Persian based weblog dedicated to literature and cultural interests author prefers to be called as Ali Chelcheleh if you are not inranian try my ENGLISH SITE 

 
  صدای بال چلچله ها ابرا رو برونه یه روزی
 

 
 
 
کن دل

گفت 
"چشمهات خوب اند
نق نزن
چس‌ ننال
من به قدر کافی غمگین ام"

و از فریزر
دوتا حدقه‌ی سرد به من داد

" یادگار کسی است
مثل تو فدایی من بود
چشم‌های سردش را داد
تابستان 
توی شربت می‌اندازم"

حدقه‌ها بزرگ بود
مال من نبود
زیادتر دیده بود از من

"خوانده ام که حدقه‌های سرد
درمان سر درد است"

 اشاره‌اش را
روی گیجگاه من گذاشت
کف دست‌ش را
روی پیشانی‌م
 فوت‌م کرد
خاموش‌م شد
چیز دردناکی اما
از اشک‌های ریخته
 بر شانه‌های من می‌سوخت
 
مثل دختری
با جوراب‌های صورتی‌رنگ کوچک
که نام همسایه را
که اول‌ش بچه‌ی خوبی بوده را
فراموش کرده باشد
کم‌کم کم‌کم
چکه چکه من را
فراموش می‌کند
در لابه‌لای چیزهای زیباتر

- صفحه‌ی سوم جایی
 دخترک را صدا می‌زند کون
ارشاد اجازه نمی‌دهد که
نویسنده انقدر مزلف باشد
باید راهی برای اندام تحتانی کردن کون باشد
باید بشود به زبان داف‌های لهستان رسید
اثر خلق کرد
فعلن البته این را نمی‌نویسم
یک کتاب هست درباره‌ی این‌که اصلن فارسی نمی‌دانی
از نویسنده‌‌ای لاغر که نمی‌دانی
برات می‌فرستم
نمی‌خوانی
ولی داشته باش خوب
چرت هم نگو
حرف بزن
قصه اما نگو
درباره‌ی چیزهای علمی نباشد
نق نزن
از من نپرس
حال من؟
همیشه بد ام
همیشه وقت ندارم
این گربه را ببین
خنده‌دار نیست
ولی خوب
از تو بهتر است

مثل دختری
با جوراب‌های صورتی‌رنگ کم‌رنگ
مثل فرشته‌ای
که معجزه‌اش
 آرام در میان جهان محو شدن باشد

 
کلمات چاق
روی مبل می ‌نشینند 
چیپس می‌خورند
و تقلای شاعران را
توی برنامه می‌بینند

شاعران لاغر
نفس می‌زنند
از روی مرغابی زرد می‌پرند
توی آب خیس می‌شوند
بر ستون‌های مرمری
جیغ می‌کشند
مو بلند می‌کنند
آه می‌کشند
به التماس لبخندی

و کل‌لمات
ساکت
میان سیاهی نشسته‌اند
این کانال
اون کانال
این کانال
اون کانال



 
اگر اسم‌م را 
روی دریا نوشته بودم
مثل تکه‌های کنده از قطب
بزرگ و متفرعن
تا استوا می‌رفت
و هر چه آفتاب شد
از رو نمی‌رفت
اگر اسم‌م را 
روی موج‌ها نوشته بودم
تا به حال
مردم بی‌گناه زیادی را
غرق کرده بود
همین 
اینجا نام خود را می‌نویسم
تا دوست پسرهای آینده‌ت
از دیدن دو پاره‌ی نام‌م
روی کون تو
به حد مرگ تا ابد 
به درک به فاک XEROSTOMIAC  تو باشند
 
باران
برای دشت‌های تشنه از دریا گفت
و دشت‌ها
به دریا ها
موج را گفتند
درباره‌ی تشنگی
و اشک ریختن
وقتی که تشنه‌ ای
و هر چه دشت‌ها گفتند
دریای مادرقحبه معنی آب را نمی‌فهمید
 
برای خودم 
کفش‌های صورتی می‌خرم
و کلاه صورتی 
و شلوار صورتی می‌خرم
و ماتیک قرمز را
توی قبر نگه می‌دارم
برای گردنم
تسمه می خرم
دستبند برای دست‌هام
و لب‌های غنچه‌ای
و طناب
و چراغ قرمز
و چشم بند
و می‌گویم که من را
در ملافه بپیچند
با عکس گل‌های قرمز
با عکس گربه‌ی آبی
جنازه‌ام هم حتی باید
بعد مردن برای دیدن‌ تو ست باشد
 

هر کدام گوشواره‌هات را که دوست داشتی
حتی همان‌ها که مردهای دیگر برات خریده‌‌‌‌‌‌اند
توی آتش بینداز
و وقتی که داغ شد
و وقتی ترک برداشت
من عصازنان ظاهر خواهم شد
التماس خواهم کرد
دوره می‌افتم
روح‌م را می فروشم 
و خانه و ملافه‌هات را
تمیز و مرتب خواهم کرد
هر
 آتشی که دیدی
تفریحن
هر
 کدام گوشواره‌هات را که دوست داشتی
توی آتش بینداز

 
جقه نیست بته نیست

وقتی که خواب بوده‌ای 
مرد لاغری تا صبح
در کویر روبروی خانه
کاش‌های سبز کاشته است
با میوه‌های خوشبوی چوبی
از آن‌ها که مردم
 به قصد هیچ‌
دراتاق نگه می‌دارند

وقتی که خوابیده بودی
مردتکیده‌ای
در کویرروبروی خانه
تک درخت سرو زخم‌دار کاشته است
غصه‌در‌دل‌دار 
طلایی و
 بته و
 جقه 

وقتی که خواب بوده‌ای برات
پشت در 
چارقد گذاشتم
بته‌دار
 جقه دار
پر از بیدهای خواب آلود
صبح زود بلند شو
به  آبی و
 ارغوان و طلا در تن‌م
نگاه کن
نگاه کن
هزار سرو زمین‌گیر
مست
در طلایی صبح 
عین پروانه‌های چاق
شادمان و سیر
به دریا پریده‌اند




 

چشم‌های شهر
 پوست‌های تخمه‌ای است
که از جان آفتاب
به آفتابه‌ها سقوط کرده‌اند

 

مطمئن ام دیشب
کسی با خیال تو تنها بوده
و تو در خیالات‌ش با او
حتمن 
مهربان بودی
مطمئن ام دیشب
کسی
با لبخندی پهن
 و در خیال تو خوابیده
و می‌دانم
توی خواب‌هاش
مهربان و نرم‌خوی بوده‌ ای
و گفته‌ای که
جور مهربانی که هرگز نگفته‌ای
گفته‌ای که...

- شاعر سرش را پایین می‌اندازد
و حرف‌ش را
قطع می‌کند -
 

گفت "می‌توانستم بروم هزار سال و یک کوه را ببینم یا زنی زیبا را می‌توانستم فقط با خودم بنشینم و جهان را نظاره کنم چون جهان یاوه و جعل است و من از جهان تنها خودم را دیدم و جهان شما در من بسیاران زیبا ست" یکی را نگاه کرد گفت  "حتی اگر بخواهم می‌توانم تو اسکل را حق ببینم از تبریز پس من ام که خالق زیبایم من‌ام که در تجلی هستم و جهان پر از شما اسکل‌های تبریزی است من ام که شمس را انتخاب می‌کنم من ام که می‌گویم کدام شما باید از همه خفن‌تر باشد" و بعد گفت "ما عرفناک حق معرفتی" و گفت "خاک تو سرتان عرفای بیچاره"
 

شعری مناسب بنویسم باید
ظریف و تنگ 
حلقه‌ای صورتی
که آن را
تو عروسی
دور ران لاغرت بیندازی
شعری مناسب و زمخت باید بنویسم
برای دور پیشانی‌ت
که خار داشته باشد 
و خون داشته باشد
و جور ناممکنی تلخ و قهوه‌ای
خون را بیاورد 
در کنار چشم‌هات
و روی ابرو
شعری مناسب و سنگین باید بنویسم
تا صلیب تو باشد
و نیزه‌ای که قبل حرام گشتن از درد
لحظه‌ای 
تو را
از جان بگیرد
و توی آسمان رها کند
در همان زمینه‌ی آبی
در همان تشعشع تابستان

 

برف 
برای بیهده مردن
مکان سرد مناسبی است
داغی کویر
برای تشنه مردن
هرم مناسبی دارد
جهان
 بهترین مکان جهان برای تنها مردن آدم‌ها ست
 

وظیفه‌ی هر انسانی است که نایودی جهان خارج را بپذیرد و بفهمد اطراف هرگز وجود نداشته و آن‌ها که در اطراف خودش حس می‌کرده سلام می‌کرده معاشرت و خنده می‌کرده هرگز وجود نداشته‌اند. نبوده اند . همه چیز یک داستان خودساخته بوده با آدم‌های گشاد تصنعی که هیچ‌کار غیر بیهوده‌ای نمی‌کنند. وظیفه‌ی هر انسانی است که قبل از مردن واقف شود به زیبایی نادانی. فقط این اعتراف به نادانی محض این درک از خود می‌تواند انسان را از جهان نادان پاسداری نماید.
 

باید جهان را از نو بنویسم
حرف‌های عاشقانه‌ی مردم با هم را
خنده‌های ریز دخترانه را
و حرکت تن‌ها را 
در لباس‌های داغ
لرزش چشم‌ها را باید
دوباره بنویسم
می‌دانم
می‌فهمم 
جهان یک لمحه از خلا پر خواهد شد
و می‌دانم خلاء
عظیم‌ترین دردها ست
ولی وظیفه دارم
کار زیاد شده
دنیا به قدر کافی زیبا نیست

 
مثل شاعری لاغر
که در جیب کوچک پرهن آبی
قصیده‌ای زیبا دارد
با لاغری و زیبایی‌م تنها م
با چشم‌های داغی
که بی‌تابی نابی
در آن می‌سوزد

" چند بیت جمعن؟"
نگاه‌ش کردم
"خیلی زیاد بیت عزیزم
خیلی زیاد بیت"
"فقط حواست باشد"

 
براهنی
 شعرهای زیبا  نوشته
و یادش رفته
تو
لبان قشنگ داشته‌ ای
و از من گذاشته ای
دنیا
 رخوتی زیبا
از کلمات نگفته است
چیز زیبای غمگینی
میان سایه‌ی درخت‌های پارک
 تاب می‌خورد
روی این در‌خت‌های ِغمگین
زمانکی
باد بوده است
برف بوده است
غصه بوده است
و حالا چی..‌؟


 

تو را که می‌بینم
فکر می‌کنم که
فرهاد مهندس بود
چون من مهندس ام
و می‌فهمم
شیرین مادرقحبه
چگونه با لبخندی
خوار و مادر
مهندس کوه‌کن را
گاییده
 
گفت
"معشوق من اما
شورت‌هاش تکراری است
و ساده است
قهوه‌ای است
و اکثرن کرست نمی‌پوشد
چندتا جوراب کوچک تکراری دارد
و انگشتری عجیب...
لاک نمی‌زند
شعر نمی‌گوید
شعرهای من را نمی‌خواند
و شاعر عزیزش رویایی است
فیلم‌ اکشن نمی‌بیند 
کلن اهل لیزر میزر نیست

عرق نخور گفته
کتاب چاپ کن گفته
و حرف نزن انقد گفته
و روی حرف‌هات فکر کن گفته
روی شعرهات فکر کن گفته
و پام را تو دهن نبر گفته
کثیف ه گفته
حرام‌زاده گفته
کثافت هم گفته..."

گفت
"معشوق من اما
برام قهوه خریده
لباس خریده
کتاب خریده
گفته هیچ وقت هیچ وقت
توی شعرهات نگو
رنگ شورت‌هام تکراری است
و به هیچ‌کس نگو کرست نمی‌پوشم"

گفت
"من اما 
عاشق چشم‌های دریده و
انگشت‌های کوچک‌ش هستم
گر چه کرست نمی‌پوشد
و گر چه رنگ شورت‌های‌ش تکراری است"




 


جهان پر از
شمس‌های زیبای پرنده بود
شاعران شعر می‌نوشتند
داف کم نبود
حرف زیاد بود
ولی

مولوی رها شد
مولوی می خورد
مولوی عذاب کشید
مولوی درگذشت

 
به رودخانه‌
یاقوت و فیروزه‌ای بده
زیرا زلال آب
رنگ آبی کم دارد
به دریا
فیروزه‌ای بده زیرا دریا
عفین و لهیده
آبی را کم دارد
نمک‌سود دریا را
شیرین کن
بگذار
جان به جان دهد تو را
روان‌ش را
بیامیزد

 

   
 
  Susan Meiselas / Magnum Photos 
 

USA. Tunbridge, Vermont. 1975, Carnival Strippers

 
 

  Goolabi , Roozmashgh(Peyman) , Deep-hole , Sepia , Forb. Apple , Vaghti Digar , Pejman , Ahood , Bahar , Banafshe , Halghaviz , Hezartou , Last Jesus , Ladan , Costs , Tireh , Goosbandane , Tabassom , Aroosak1382 ,   Shahrehichkas

 
        Zirshalvari
        Welbog 
 
       Bi Pelaki (Me & Shahram)
 

   SHAHRAM