شب وارد خونه شد
سراغ بچهها رو گرفت
عین باد وزید بعد دستاش
موهای مومنا رو آشفته کرد بعد
گفت
"نگرانم نباشید
من دویست تا عینک دارم
موی صاف زیاد دارم
نگاه عجیب دارم
شب مثل صب نیس
تا ابد کچل نمیشه
سر وقتش خاطره میگم براتون
همون خاطرات عجیب تکراری
شب رسید خونه
دم غروبی
آب زد تو موهاش
آب زد تو موهاش
صدا کرد براش
چای بیاریم
گفت
درسا رو خوندین؟
بیاین بپرسم
اوایل غروب
شب با کت و کیف بزرگ همیشه
نزدیک در نشست
بعد اسطقس حونه از
استخونهای شب
قایم شد
[+] --------------------------------- 
[0]